خب آخِر عالیجناب، گمان نمیکنم استیلای محض بر دیگری، صرفاً ارضای میل به قدرت باشد؛ لابد در آن نوعی تفرعنِ متافیزیکی نهفته است؛ توهّمِ خداییکردن در جهانی که حتی از آفرینشِ یک پشه نیز عاجزید.
جسارتاً، عالیجناب، این حجم از خودشیفتگی را چگونه در کالبدی واحد جای دادهاید؟ آیا برای چنین استعلای کاذبی، محدودیتهای فیزیولوژیک قائل نیستید؟
آهوها باز میگَردند.
ماهیِ دریادیده، حتی اگر تا ابد در تنگ بماند، خوابش را یقیناً با مختصاتِ دریا میبیند.
در کُل، طفلک ماهیای که از نخست در تنگ متولد شد؛ نه دریایی به خاطر میآورد، نه فقدانی را به رسمیت میشناسد. چه آسان میتوان جهانی را از کسی دریغ کرد، اگر پیش از آنکه نامی بر جهان بگذارد، مرزهایش را به او آموخته باشی.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز جملهای بسازم از اون و تقدیمش کنم به محضرتون.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
درود حکیم! درود بر شما. چیستی درد را پرسیدید ز من، نمیدانم تا بهحال دچار شدهاید؟ نه نه... لحظهای بنشینید تا در محضرتان کلامی از دردی جاری سازم. به تازگی، چَشمانم تار میبیند. گوشههای کُتب نیز، همگی پارهپارهاند. بهخدا قسم حکیم! چَشمانم به در خشک شدند.
فرق بسیاریست بین دلنگرانی و انتظار. باور بفرمایید عالیجناب! فرق فاحشیست. انتظار شبها با نوک انگشتانش، چون دزد نیمهشب، به خوابت میزند. اما نگرانی... آه حکیم! مرگ متداول است.
سپس، به خود میآیی و میبینی چنان خستهای که فرهاد هنگام کندن کوه، نباشد. نمیدانم حکیم... نمیدانم این دلنگرانی فرزند کدامین اندوهیست که چون سرطان به زندگیام زده؟ شما میدانید؟ اندوه، از من آدمی ساخته که حتی در خوشیها نیز دنبالِ جای خالیِ چیزی میگردد. اندوهگینم، اما نه آنقدر که گریه کنم؛ خستهام، اما نه آنقدر که بخوابم؛ دلنگرانم، اما نمیدانم هنوز برای چه کسی. برای... برای خودم نگرانم؟
دستم به دامنتان. چارهام کنید ایحکیم! چارهام کن...
آهوها باز میگَردند.
درود حکیم! درود بر شما. چیستی درد را پرسیدید ز من، نمیدانم تا بهحال دچار شدهاید؟ نه نه... لحظهای
حکیم! حکیم جان! چه کنم با این دل که نه خبرِ بد را تاب میآورد و نه از خبرِ خوش آسوده میشود؟
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
این آدمیان چند صباحیست از خسوف میگویند. پناه بر خدا! مگر بینا نیستند اینان؟ مگر نیست که کلانوقتیست ماهگرفتگی بهجان ما فتاده؟ بهخدا قسم، از هنگامی که ستارهها را چیدی و با بیرحمی تمان، شتاره قظبیام را کشت، ماه نیز غصههایم را لحظهای از من دور نساخت. مگر نبود که ماه، امانتدار غمها و رازدارِ اشکهای شبانه بود؟ حالا چرا ستاره قطبیام را بردی؟ میخواستی خودم را گم کنم؟! عجب لاکرداری بودی...
یکی به این آدمیان بگوید ساکت شوند، آرامش شب را خراش ندهند و انتظارم را برهم نریزند، من منتظر بیرون آمدن ماهم از پشت تاریکی نشستهام. چرا تا تو رفتی، همهچیز مرا وداع گفت؟ ستارهی قطبیام را کُشتی و مرا میانِ چهار جهتِ بیجهت رها کردی که هرجهت به خسوف میرسید. آسمان پس از تو، از هر سو شمال میشود و من نمیدانم به کدام سمت باید پیدا شوم.
هنگامی که چُنان کلمات تیزی را به قلبم روانه کردی، چیزی در من منقبض مانده است؛ گویی جانم دیگر به وسعتِ پیشینِ خویش بازنمیگردد. گویی کوچک شدهام، انگار... انگار دلم در هم پیچیده و چیزی در آن به انقباض دچار شده. از این حجمِ از انقباضِ جان به ستوه آمدهام؛ دلم هوای اندکی انبساط، اندکی بیخبری دارد. برخی مرگها گویی، با انقباضی آهسته شکل میگیرند. جهان پس از تو در من منقبض شد؛ خیابانها کوتاهتر، آسمان کموسعتتر و پنجرهها از تماشای دوردست ناتوانتر شدند... من... من ناتوان شدم. من پاهایم منقبض شدهاند، میخزم و دستانم منقبض شدهاند، جانم منقبض شدهاست. جانم. میشنوی عزیزم؟ نکند کمکم کلماتم نیز به انقباض دچار گردند؟
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
از بس روزگارمان بر یک مدار چرخیده، گمان میکنم زمین نیز از تکرارِ خویش به ملال افتاده است. ببین رویا! تو منصف باش و خودت را جای زمین بگذار، انصافاً جانت به لبهایت نمیآید از اینهمه ساعاتِ ملالآور؟ خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. میبینی؟ سرت درد نگرفت؟ بهخدا قسم که من سرگیجه گرفتم. میگویمها! بهنظرت زمین بهر همین نیست که چنان در آسمان، به سماع میپردازد؟! میخواهد گیج شود، دور شود، فراموش کند این ملال را... شاید_شاید زمین دارد خودش را از شرّ منظرهای که هر روز به تماشایش محکوم است، میرهاند. آخر مگر میشود هر روز شاهدِ فرو افتادنِ آدمیان بود و باز هم بر مدارِ خویش، آرام ماند؟ طفلک زمین رویا، طفلک زمین.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
تاریخ را شاید فاتحان نوشته باشند، اما زیر بسیاری از رنجهایش، امضای شکستخوردگان نیز پیداست. بزرگی قلمی برداشت، بزرگانی فریاد سر دادند. سپس، کودکی دستان خاکیاش را تکاند، قرص نانش را به قلمی فروخت، رنجی قلم زد و رنگی به اشک قلم بخشید. قلم خون گریست و بزرگان، بههراس برخاستند. چون مور به نامه هجوم آوردند، امّا خون، اشکی بود که بهراستی، پاکناشدنی.
امضاها شکل گرفت. آدمیان تهماندهی خود را فروختند و قلم برداشتن، در خونِ عزیزی زدند و پای رنجنامهای را امضا زدند. قلم را زمانی برداشتند تا که نام خویش بنویسند؛ نمیدانستند قرار است نامِ عزیزانشان را پای فقدان ثبت کنند.
و چنین شد که فاتحان از فتحِ خون، عاجز ماندند.
آهوها باز میگَردند.
تاریخ را شاید فاتحان نوشته باشند، اما زیر بسیاری از رنجهایش، امضای شکستخوردگان نیز پیداست. بزرگی ق
و چه مضحک است؛ آنان که قلم را به دستِ کودک دادند، بعدها از بیسوادیِ تاریخ شکایت آوردند.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
رها چون گیسوان تو در بوسههای باران و رقص باد. به من گفتی از رهایی و درد، گفتی رهاییست که پرنده را به یافتن دانه و طمعِ عقاب، دچار میسازد. گفتی ماهی نیز، هنگام رهایی، به دندان کوسه دچار میشود.
امّا گفتم قفسها را خواهم شکست، حتی اگر نخستین پرواز پرنده به سقوط بینجامد. چه باک؟ سقوط، دستکم تجربهی آسمان است؛ نه تکرارِ بیپایانِ قفسهای تنگ و محرومیت ز آسمان... گر قرار است جهان، آزادی را با دندانهایش پاسخ دهد، دستکم بگذار این پاسخ را در آسمان و دریا بشنویم، نه از پشتِ میلههای کهنهی نمور.