آهوها باز میگَردند.
درود حکیم! درود بر شما. چیستی درد را پرسیدید ز من، نمیدانم تا بهحال دچار شدهاید؟ نه نه... لحظهای
حکیم! حکیم جان! چه کنم با این دل که نه خبرِ بد را تاب میآورد و نه از خبرِ خوش آسوده میشود؟
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
این آدمیان چند صباحیست از خسوف میگویند. پناه بر خدا! مگر بینا نیستند اینان؟ مگر نیست که کلانوقتیست ماهگرفتگی بهجان ما فتاده؟ بهخدا قسم، از هنگامی که ستارهها را چیدی و با بیرحمی تمان، شتاره قظبیام را کشت، ماه نیز غصههایم را لحظهای از من دور نساخت. مگر نبود که ماه، امانتدار غمها و رازدارِ اشکهای شبانه بود؟ حالا چرا ستاره قطبیام را بردی؟ میخواستی خودم را گم کنم؟! عجب لاکرداری بودی...
یکی به این آدمیان بگوید ساکت شوند، آرامش شب را خراش ندهند و انتظارم را برهم نریزند، من منتظر بیرون آمدن ماهم از پشت تاریکی نشستهام. چرا تا تو رفتی، همهچیز مرا وداع گفت؟ ستارهی قطبیام را کُشتی و مرا میانِ چهار جهتِ بیجهت رها کردی که هرجهت به خسوف میرسید. آسمان پس از تو، از هر سو شمال میشود و من نمیدانم به کدام سمت باید پیدا شوم.
هنگامی که چُنان کلمات تیزی را به قلبم روانه کردی، چیزی در من منقبض مانده است؛ گویی جانم دیگر به وسعتِ پیشینِ خویش بازنمیگردد. گویی کوچک شدهام، انگار... انگار دلم در هم پیچیده و چیزی در آن به انقباض دچار شده. از این حجمِ از انقباضِ جان به ستوه آمدهام؛ دلم هوای اندکی انبساط، اندکی بیخبری دارد. برخی مرگها گویی، با انقباضی آهسته شکل میگیرند. جهان پس از تو در من منقبض شد؛ خیابانها کوتاهتر، آسمان کموسعتتر و پنجرهها از تماشای دوردست ناتوانتر شدند... من... من ناتوان شدم. من پاهایم منقبض شدهاند، میخزم و دستانم منقبض شدهاند، جانم منقبض شدهاست. جانم. میشنوی عزیزم؟ نکند کمکم کلماتم نیز به انقباض دچار گردند؟
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
از بس روزگارمان بر یک مدار چرخیده، گمان میکنم زمین نیز از تکرارِ خویش به ملال افتاده است. ببین رویا! تو منصف باش و خودت را جای زمین بگذار، انصافاً جانت به لبهایت نمیآید از اینهمه ساعاتِ ملالآور؟ خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. خشکی، خون، گرسنگی، ظلم. میبینی؟ سرت درد نگرفت؟ بهخدا قسم که من سرگیجه گرفتم. میگویمها! بهنظرت زمین بهر همین نیست که چنان در آسمان، به سماع میپردازد؟! میخواهد گیج شود، دور شود، فراموش کند این ملال را... شاید_شاید زمین دارد خودش را از شرّ منظرهای که هر روز به تماشایش محکوم است، میرهاند. آخر مگر میشود هر روز شاهدِ فرو افتادنِ آدمیان بود و باز هم بر مدارِ خویش، آرام ماند؟ طفلک زمین رویا، طفلک زمین.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
تاریخ را شاید فاتحان نوشته باشند، اما زیر بسیاری از رنجهایش، امضای شکستخوردگان نیز پیداست. بزرگی قلمی برداشت، بزرگانی فریاد سر دادند. سپس، کودکی دستان خاکیاش را تکاند، قرص نانش را به قلمی فروخت، رنجی قلم زد و رنگی به اشک قلم بخشید. قلم خون گریست و بزرگان، بههراس برخاستند. چون مور به نامه هجوم آوردند، امّا خون، اشکی بود که بهراستی، پاکناشدنی.
امضاها شکل گرفت. آدمیان تهماندهی خود را فروختند و قلم برداشتن، در خونِ عزیزی زدند و پای رنجنامهای را امضا زدند. قلم را زمانی برداشتند تا که نام خویش بنویسند؛ نمیدانستند قرار است نامِ عزیزانشان را پای فقدان ثبت کنند.
و چنین شد که فاتحان از فتحِ خون، عاجز ماندند.
آهوها باز میگَردند.
تاریخ را شاید فاتحان نوشته باشند، اما زیر بسیاری از رنجهایش، امضای شکستخوردگان نیز پیداست. بزرگی ق
و چه مضحک است؛ آنان که قلم را به دستِ کودک دادند، بعدها از بیسوادیِ تاریخ شکایت آوردند.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
رها چون گیسوان تو در بوسههای باران و رقص باد. به من گفتی از رهایی و درد، گفتی رهاییست که پرنده را به یافتن دانه و طمعِ عقاب، دچار میسازد. گفتی ماهی نیز، هنگام رهایی، به دندان کوسه دچار میشود.
امّا گفتم قفسها را خواهم شکست، حتی اگر نخستین پرواز پرنده به سقوط بینجامد. چه باک؟ سقوط، دستکم تجربهی آسمان است؛ نه تکرارِ بیپایانِ قفسهای تنگ و محرومیت ز آسمان... گر قرار است جهان، آزادی را با دندانهایش پاسخ دهد، دستکم بگذار این پاسخ را در آسمان و دریا بشنویم، نه از پشتِ میلههای کهنهی نمور.
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
آنروز که گلهای سرخ را پرپر میساختی، اخم کردم و بر سرت اعتراض سر دادم. بهراستی خوب در خاطر دارم که گفتی از عقدهی خون، ندیدن، انکار، بیرنگی اشک. بهخشم آمدم، گلبرکها را حمع کردم و توی صورتت زدم، گفتم چه خزعبلاتی! نمیبینی حتی گلبرگهای سرخ گل نیز، نمیتوانند خونِ دردش را جاری سازند و دستانت را به داغیِ خونهای تازه بیارایند؟ گفتم اینها خون نیستند؛ گلاند. چرا اصرار داری هر زیبایی را به سوگِ چیزی بدل کنی؟ گریستیو گفتی سرخیِ گل، آدمی را به یادِ خون میاندازد. گفتم پس چرا وقتی خونِ حقیقی بر خاک میریزد، چشمهایت را میبندی؟ گفتم رویا، مگر میشود برای خونِ ریختهشده مرثیه خواند و برای صاحبِ خون، چشم فروبست؟
آهوها باز میگَردند.
آهوهای ماهپیشونیِ من. تا برسیم به لونهی خفاشها، این پیام رو فوروارد کنید و کلمهای بگید و من نیز
پرستوها که کوچ میکردند و بار میبستند و بال میگشودند، آسمان بسیار میگریست. زمین به حیرت چرایی میپرسید. ای آسمان! گریهٔ تو بهر چیست؟ تو که تا همیشه، پرواز پرستوها را دارایی... آسمان میگریست، بسیار میگریست و پرستوها از فرط اشکهایش، سقوط میکردند. آسمان میگفت مرگ به از آنکه باز ظلمی به ظلمی دگر و غمی به غم دگر، کوچ کرد. تو ظالمی ای زمین، یا ریشهی درختهای بامبویی که آدمها در خاکت دواندهاند، چنین جای به جایت را به ظلم آراستهاند و پرستوها را چنین عاجز ساختهاند؟ بگو زمین. بگو.
زمین سر به زیر انداخت و گفت: مرا به گناهِ ریشههایی مؤاخذه میکنی که به دستو میلِ من نروییدهاند؟ من تنها خاکم؛ این آدمیاناند که در من، به جای درخت، دار میکارند.
رسیدیم. باقی رو حتماً بهتون تقدیم میکنم. البت مشکلی ندارم همچنان فوروارد کنید و کلمه بگید، در حد چند دقیقه هم تو خونهتون بمونه کافیه. به مرور برای حضور پر نورتون مینویسم _ در هر وقت آزادی _ و درد رو کلمه میکنم. مواظب خودتون باشید 🤍