سایه های میان ما @bookestunn .pdf
حجم:
51.4M
📚کتاب:#سایه_های_میان_ما
👤نویسنده:تریشیا لونسر نسخه ترجمه شده
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
یک فانتزی عاشقانهی هیجانانگیز! تریشیا لونسلر نویسندهی کتاب سایههای میان ما، با آفرینش جهانی جادویی و خیالی، رمانی جذاب و خواندنی دربارهی دوگانهی عشق و قدرت نوشته است. این داستان بلند که آمیزهای از ژانر فانتزی و معمایی است، داستانِ دختری جوان، جاهطلب و باهوش را روایت میکند که برای رسیدن به تاجوتخت، بازی خطرناک اما عاشقانهای را با پادشاهِ سایهها شروع میکند، ولی پیشامدهایی غیرمنتظره باعث تغییر هدفش میشود.
@TheEnduringWord
بچه ها یه نکته گفته بودین پی دی اف ها سانسور شده یا نه
عزیزان در هر حالت ترجمه یعنی سانسور
ولی من سعی میکنم بهترین ترجمه ها رو پیدا کنم با کمترین سانسور و یا جلد اصلی رو هم بزارم
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
امروز هم بزارم؟
حرفی هست بفرمایید
هرچی مهم نیس
فقط کویر نکنین
بی پروا (۲) _compressed.pdf
حجم:
36.3M
بی پروا🌷✨
یه فانتزی هیجانیه درباره دختری معمولی تو دنیایی بیرحم که قدرت حرف اول رو میزنه. پر از رقابت، خطر و تصمیم مرگباره
بی_باک_@Bookestunn_جلد_سوم_از_مجموعه_بی_قدرت_ (1).pdf
حجم:
6.9M
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت126
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
شهرام : بله آقا؟
سریع خودتو برسون باید برگردیم روستا.
شهرام : چشم آقا تا یک ربع دیگه اونجام.
خوبه.
*مینو*
خانم کاریو که گفتین رو انجام دادیم بدون هیج کم و کاستی.
دختره چطوره؟
فعلا بیمارستانه بیهوشه معلوم نیست کی زنده بمونه.
خوبه.
پوزخندی روی لبم نشست با بد کسی درافتاده بود این دختر باید میمرد ، آرشاویر باید دوباره برمیگشت سمت من .
هیچی از اون دختر کم نداشتم ، ته دلم حس خوبی نداشتم. انگار که قراره اتفاقای بدی بیفته ،
سعی کردم به چیزی فکرنکنم از حس خوبی که دارم لذت ببرم ولی غافل از اینکه...
*آرمان*
با سرعت زیادی رانندگی میکردم
سارگل نباید اتفاقی براش میفتاد با اون دختره چیکارکنم اگر ارباب حواسش بود این اتفاق لعنتی نمیفتاد.
مثلا قرار بود امشب همه چیو بهش بگم ولی این اتفاق افتاد . بیش از حد عصبی بودم طاقت اینکه ببینم اینجوری شده رو نداشتم.
مریم بانو : مادر آروم تر برو حالا
سعی کردم سرعتمو کم کنم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت127
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
بعداز چند ساعت بالاخره رسیدیم انقدر عصبی بودم که هرکاری ممکن بود انجام بدم ، بهش گفته بودم حق نداری نزدیک سارگل بشی .
میدونستم باهاش چیکارکنم ، رسیدیم عمارت سریع از ماشین پیاده شدم ،
با شتاب درو باز کردم که صدای بهم خوردنش اومد ، مینو از جاش بلند شد ،
دستامو مشت کردم اون دختر تو بیمارستان حالش بعد بود بعد این نشسته با خیال راحت قهره میخوره.
مینو : چی...ش.....د....ه؟
تمام کلاماتشو با ترس بیان میکرد ، یه قدم رفتم جلو که چیشده آررره . با داد حرف آخرمو گفتم که با ترس چشماشو بست .
بهت گفته بودم حق نداری نزدیک سارگل بشی گفتم اگر بلایی سرس بیاد روزگارتو سیاه میکنم گفتم یا نهههه؟
مینو : من...که...کاری نکردم.
دِ تو خیلی غلط کردی که داری دروغ میگی آدمای تو نبودن که تو آبمیوش اونو ریختن .
دِ آخه نفهم خیلی بهت لطف کردن که طلاقت ندادم اونوقت تو اون کارو با سارگل کردی.
با صدای بلند شهرامو صدازدم
شهرام : بله آقا
همه از عمارت برن بیرون هیچ کس اینجا نمونه.
شهرام : ولی آقا؟
یه دفعه داد زدم همین که گفتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت128
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
شهرام : چشم ارباب
مینو : آرشاویر ب...ز...ار حرف میزنیم.
با ترس حرف میزد ، پوزخندی رو لبم نشست ، باید تاوان کارشو پس میداد..
ولی نه الان بی گدار به آب نمیزدم باید به وقتش جواب کارشو پس میداد.
رفتم جلو با تمام قدرت سیلی به گوشش زدم . خوب گوش کن ببین چی میگم اگر بار دیگه به سارگل نزدیک بشی سالم نمیذارمت. بهت گفته بودم حق نداری نزدکیش بشی ولی برعکسشو انجام دادی.
مینو : چرا ، نکنه دوسش داری؟
یه لحظه همونجا ایستادم این دختر از رو نمیرفت ، با شدت بیشتری سیلی دومو زدم زیادی حرف میزنی حواستو جمع کن کار دست خودت ندی.
میدونی که عادت ندارم کاریو بدون اینکه زمانش برسه انجام بدم.
مینو : یعنی چی؟
زمانش که برسه مطمئن باش تاوان این کارتو پس میدی . سارگل خط قرمز منه پس خیلی مواظب خودت باش.
*مریم بانو*
وارد بیمارستان شدیم.
اشک امونم نمیداد عاشق سارگل بودم نباید اتفاقی براش میفتاد میدونستم آخر مینو کار دستش میده .
با دیدنش تو اون وضعیت یه لحظه احساس کردم نفس بالا نمیاد دیگه برام مهم نبود کسی چیزی بفهمه الان فقط سارگل مهم بود.
آرمان : آروم باش مامانی امیدت به خداباشه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت129
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نمیتونم مادر ، تو و سارگل تنها کسایی هستید که برام موندید ، طاقت ندارم ببینم اتفاقی براتون افتاده باشه.
آرمان : الهی فداتشم نگرانیتو درک میکنم ولی مطمئن باش سارگل حالش خوب میشه.
*مهتاب*
گوشه اتاقم کز کرده بودم.
آروم اشک میریختم ، باید بیشتر حواسمونو جمع میکردیم تو این مدت خیلی وابسته سارگل شده بودم.
فهمیدم ارباب اومده دوس داشتم باهاش برم ولی میترسیدم بهش بگم ، از جام بلندشدم باید میرفتم بیمارستام شاید اینجوری آروم تر میشدم.
*آرشاویر*
دستامو مشت کردم.
اگر جلوی خودمو نمیگرفتم سالم نمیذاشتمش ولی به وقتش تمام این بلاهارو سرش میارم ، دیدم همونجوری وایساده یه دفعه داد زدم گمشو از جلو چشمم.
با صدای دختری به خودم اومدم و گفتم بله.
مهتاب : ببخشید ارباب میشه منم باهاتون بیام بیمارستان.
برگشتم سمتش چشماش اشکی بود چقدر سارگل خاطرش برای همه عزیز بود برو آماده شو راه بیوفتیم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01