eitaa logo
The Enduring Word
386 دنبال‌کننده
440 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* مریم بانو شما شب شامتونو بخورید معلوم نیست کی برگردیم. مریم بانو : مراقب خودتون باشید ارباب. از خونه خارج شدم سوار ماشین شدم احساس کردم از چیزی ناراحته ، سرشو روی شیشه پنجره گذاشته بود سکوت کردم تا شاید خودش حرفی بزنه. دستشو گرفتم و روی فرمون گذاشتم که برگشت نگاهم کرد عادتم شده بود این دختر چی توی وجودش داشت که آرومم میکرد‌ ‌. بعد از ساعتا طولانی رسیدیم به سمت مرکز خرید رفتیم امیدوارم بودم اینجوری حالش بهتر بشه رسیریم ماشینو پارک کردم ، هردو پیاده شدم خوشگل تر از همیشه شده بود مانتوش تضاد قشنگی با چشماش ایجاد کرده بود ‌. دستشو تو دستم گرفتم میدونستم نگاه خیلیا روشه اخمی روی صورتم نشست دلم نمیخواست کسی جز من نگاهش کنه . میخوای اول از مانتو شروع کن هرچی دلت خواست بخر. سارگل : لباس که داشتم‌ خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرفی بزنه ، لبخندی روی لبم نشست مانتو سفید سنگ دوزی شده چشمم رو گرفت باهم به سمت مغازه رفتیم. که دیدم فروشندش یه پسر جوونه سارگلو بیشتر به خودم نزدیک کردم لباسو بهش گفتم بیاره‌ *سارگل* مانتو رو پوشیدم نگاهی کردم آیینه چون کوچیک بود خوب دیده نمیشد. از اتاق خارج شدم جلوی آیینه قدی وایسادم خیلی تو تنم خوشگل بود ارباب نزدیک شد که فهمیدم اونم خوشش اومده. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 فروشنده : تو تنتون خیلی خوشگله واقعا. ارباب : اونوقت شما درباره همه مشتریاتون اینجوری نظر میدید. نگاهی به ارباب کردم عصبی بود و دستاشو مشت کرده بود لباسو از تنم دراوردم.. فروشنده : .....ن.... ارباب : ببرصداتو کنترل چشاتو داشته باش‌ دست اربابو گرفتم ترسیدم اتفاقی بیفته سریع از مغازه خارج شدیم ته دلم خوشحال بودم از اینکه اینجوری غیرتی میشه. ارباب : پسره الدنگ روی چشماش کنترل نداره‌. ولش کنید ارباب بریم یه مغاره مانتوش خیلی خوشگلم نبود. *آرشاویر* گوشیمو از جیبم دراوردم با تعجب پیامو خوندم ( توی مرکز خرید با خانموتون خوش میگذره زیاد خوشحال نباشید چون موندگار نیست) عصبی بودم باید میفهمیدم کاره کیه الانم همه شک ام روی مینو بود باید برمیگشتیم روستا به بابا میگفتم. نمیخواستم اتفاقی براش بیفته خرید کردیم که با اصرار سارگل منم یه دست کت و شلوار گرفتم حتی سلیقشم خوب بود. سارگل : ارباب برمیگردیم روستا؟ شام بخوریم بعد برمیگردیم گفتم درمیایم. لبخندی روی لبش نشست بعد از خودن شام به سمت روستا حرکت کردیم. ذهنم درگیر اون پیام بود نگاهی به سارگل کردم خوشحال بود و منن فقط همینو میخواستم دستشو گرفتم که لبخندی زد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد انگار جفتمون تو دنیای خودمون غرق بودیم نمیدونستیم تهش قرار چی بشه نگران زندگی و آیندم بودم ، بعدش به قول خودش آزادم ولی به چه قیمتی؟ به قیمت این که بعدش بچمو رها کنم کدوم مادری راضی به همچین کاری میشه که من بشم ، کلافه سرمو به شیشه تکیه دادم. ارباب : به چی فکرمیکنی‌؟! به اینکه قراره چه بلایی سرزندگیم بیاد ، اگر بچه پسر بشه چی کدوم نادری دلش میاد از بچش دل بکنه ، نمیدونم چرا ولی همش منتظر بودم بگه میتونی نری پوزخندی روی لبم نشست عمراً این حرفو بزنه . ارباب : از اولم قرارمون همین بود توام میری دنبال زندگیت مگه همینو نمیخواستی؟ بغضی توی گلوم نشست دوس نداشتم باهام اینجوری حرف بزنه آره همینو میخواستم. ارباب : خب پس نگرانیت بی دلیله! سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم بعد از چند ساعت رسیدیم ساعت 2 نصفه شب بود خیلی خسته بودم تصمیمو گرفتم باید تا میتونستم ازش فاصله میگرفتم. نمیخواستم روحی بیشتر از این آسیب ببینم کم تو زندگیم اذیت نشده بودم وسیله ها رو برداشتم و به طرف عمارت رفتم ، طبقه بالا نرفتم. همون اتاقی که طبقه پایین بهن داده بود رفتم لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم درو قفل کردم‌ ارباب : سارگل این در کوفتیو باز کن رو اعصاب من نرو. برو میخوام بخوابم خیلی خستم بعدم چشمامو بستم... https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت ظهر براتون گذاشتم ۱۰ تا پارت هم الان سرجمع میشه ۲۰ تا پارت دیگه غر نزنید😁😁
۱ممنون قشنگم چشم فردا میزارم ۲. منم لطف داری مهربونم از اد صبا خوشگلم هم ممنونم ۳ . خواهش
The Enduring Word
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ببینید هر لحظه ممکنه نت ها قطع شه‌. تروخدا لف ندید🥺 مواظب خودتون هم باشید..