#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت154
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
فروشنده : تو تنتون خیلی خوشگله واقعا.
ارباب : اونوقت شما درباره همه مشتریاتون اینجوری نظر میدید.
نگاهی به ارباب کردم عصبی بود و دستاشو مشت کرده بود لباسو از تنم دراوردم..
فروشنده : .....ن....
ارباب : ببرصداتو کنترل چشاتو داشته باش
دست اربابو گرفتم ترسیدم اتفاقی بیفته سریع از مغازه خارج شدیم ته دلم خوشحال بودم از اینکه اینجوری غیرتی میشه.
ارباب : پسره الدنگ روی چشماش کنترل نداره.
ولش کنید ارباب بریم یه مغاره مانتوش خیلی خوشگلم نبود.
*آرشاویر*
گوشیمو از جیبم دراوردم با تعجب پیامو خوندم ( توی مرکز خرید با خانموتون خوش میگذره زیاد خوشحال نباشید چون موندگار نیست) عصبی بودم باید میفهمیدم کاره کیه الانم همه شک ام روی مینو بود باید برمیگشتیم روستا به بابا میگفتم.
نمیخواستم اتفاقی براش بیفته خرید کردیم که با اصرار سارگل منم یه دست کت و شلوار گرفتم حتی سلیقشم خوب بود.
سارگل : ارباب برمیگردیم روستا؟
شام بخوریم بعد برمیگردیم گفتم درمیایم.
لبخندی روی لبش نشست بعد از خودن شام به سمت روستا حرکت کردیم.
ذهنم درگیر اون پیام بود نگاهی به سارگل کردم خوشحال بود و منن فقط همینو میخواستم دستشو گرفتم که لبخندی زد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت155
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
تو راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد انگار جفتمون تو دنیای خودمون غرق بودیم نمیدونستیم تهش قرار چی بشه نگران زندگی و آیندم بودم ، بعدش به قول خودش آزادم ولی به چه قیمتی؟
به قیمت این که بعدش بچمو رها کنم کدوم مادری راضی به همچین کاری میشه که من بشم ، کلافه سرمو به شیشه تکیه دادم.
ارباب : به چی فکرمیکنی؟!
به اینکه قراره چه بلایی سرزندگیم بیاد ، اگر بچه پسر بشه چی کدوم نادری دلش میاد از بچش دل بکنه ،
نمیدونم چرا ولی همش منتظر بودم بگه میتونی نری پوزخندی روی لبم نشست عمراً این حرفو بزنه .
ارباب : از اولم قرارمون همین بود توام میری دنبال زندگیت مگه همینو نمیخواستی؟
بغضی توی گلوم نشست دوس نداشتم باهام اینجوری حرف بزنه آره همینو میخواستم.
ارباب : خب پس نگرانیت بی دلیله!
سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم بعد از چند ساعت رسیدیم ساعت 2 نصفه شب بود خیلی خسته بودم تصمیمو گرفتم باید تا میتونستم ازش فاصله میگرفتم.
نمیخواستم روحی بیشتر از این آسیب ببینم کم تو زندگیم اذیت نشده بودم وسیله ها رو برداشتم و به طرف عمارت رفتم ، طبقه بالا نرفتم.
همون اتاقی که طبقه پایین بهن داده بود رفتم لباسمو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم درو قفل کردم
ارباب : سارگل این در کوفتیو باز کن رو اعصاب من نرو.
برو میخوام بخوابم خیلی خستم بعدم چشمامو بستم...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت ظهر براتون گذاشتم
۱۰ تا پارت هم الان سرجمع میشه ۲۰ تا پارت
دیگه غر نزنید😁😁
سلام
ببینید هر لحظه ممکنه نت ها قطع شه.
تروخدا لف ندید🥺
مواظب خودتون هم باشید..