eitaa logo
The Enduring Word
385 دنبال‌کننده
442 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
تو سکوت بودیم که یهویی صدای بلند مهراب اومد : سوسن خانم !! خاله سوسن از جاش بلند شد : بلند شو سوگند + کجا ؟ - خونه پسر شجاع بلند شو باید بریم میز و جمع کنیم لقمه داخل دستم و روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و دنبال خاله سوسن به طرف میز رفتیم مهراب خیلی شیک روی یه صندلی نشسته بود و به یه گوشه زل زده بود با اشاره خاله مشغول جمع کردن شدیم یعنی دوست داشتم کله مهراب و بکنم بعدشم بسوزونم میز به اون بزرگی که همه چیز روش بود اصلا دست نخورده بود الان هم حتما باید همشون و میریختم دور !! خاله سوسن از کنارم رد و شد و تنه ای ریز بهم زد ناخود آگاه صدام بلند شد و جیغ کشیدم اصلا نفهمیدم چرا یهویی اینطوری کردم وگرنه خاله سوسن ام اونقدر محکم بهم تنه نزد ، با دیدن چشمای به خون نشسته مهراب تعجب کردم خاله سوسن آروم کنار گوشم گفت : سوگند معذرت بخواه تا شر نشده وا !! چرا باید معذرت بخوام مگه چیکار کردم اصلا انگار نه انگار حرف خاله سوسن و شنیدم پرو تر زل زدم به مهراب هر چند که واقعا ترسناک شده بود ابرویی بالا انداختم و پرسیدم : چی شده چرا اینطوری نگاه میکنی ؟!! خاله سوسن صورتش و چنگ انداخت : خاک بر سرم سوگنددددد !! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
مهراب از پشت میز بیرون اومد و رو به رو ام قرار گرفت خواست حرفی بزنه ولی سکوت کرد و فقط دندوناش روی هم محکم فشرد و رفت خاله سوسن از بازوم نیشگونی گرفت و با حرص برگشتم سمت خاله : وا چرا نیشگون میگیری خاله ؟! - ایکبیری تو چرا داد میکشی اونقدر محکم بهت زدم با شرمندگی خندیدم : نه واال خودمم نفهمیدم چی شد سری از تاسف تکون داد : واقعا که .... کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : ولی تعجب کردم آقا چرا حرفی بهت نزد !! + مگه باید حرفی ام میزد ؟ کاری نکرده بودم - خب آره ولی آقا یه خورده یجوریی حالا بعدا میفهمی بدون هیچ حرف دیگه ای خاله به سمت آشپزخونه رفت و انقدر رفت و اومد تا کل میز تمیز شد بنده خدا از کمر افتاد منم مثل منگلا فقط نگاه میکردم البته خود خاله خواسته ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
بود تا به چیزی دست نزنم و چون خیلی دست و پا چلفتی ام دردسر درست نکنم با اینکه یکم بهم برخورد ولی دوباره تو دل دریایی ام غرق اش کردم خاله سوسن دستمال به دست از آشپزخونه بیرون اومد و دستمال و داد دستم : دیگه تمیز کردن میز دست تو رو میبوسه + باشه خاله - منم میرم ظرف ها رو بشورم + اوکیه - چی چیه ؟ + هیچی یعنی باشه سری تکون داد و رفت ، بعد از رفتن خاله با دستمال آروم شروع کردم به تمیز کردن میز ، مونده بودم میز که از تمیزی برق میزد رو چرا باید تمیز کرد ! همونطور مشغول تمیز کردن بودم که چشمم به مهراب که یه گوشه ایستاده بود و به من زل بود افتاد ...... خدایا !! خجالت نمیکشه اینطوری زل زده به دختر مردم .... مهراب : چیه زل زدی به من کارتو بکن دستم و بالااوردم و گاز گرفتم : اِه اِه نگاه کن من به تو زل زدم ؟! - نه پس عمه ام زل زده + ببخشیدا ولی شما داشتی من و قورت میدادی با نگاهت ! سکوت کرد و سری از تاسف برام تکون داد بیشعور برو برای خودت تو آینه سری از تاسف تکون بده ولی منم بی جواب نزاشتم کارشو و مثل خودش با تاسف سر تکون دادم که چشماش پر از خشم شد !! چشم غره ای بهش رفتم و دوباره مشغول تمیز کردن میز شدم با ضربه ای که کنار دستم خورد میز شیشه ای تکون خفیفی خورد و یهویی ریخت پایین جیغ کشیدم و مهراب یقه ام و گرفت و به عقب کشیدتم وگرنه زبونم لال الان پاهام تیکه تیکه میشدن از ترس دندونام بهم میخورد و رنگم شده بود مثل گچ ، خاله سوسن بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدن میز خورد شده محکم زد به صورتش : خدا مرگم بده سوگند حالت خوبه با حرف مهراب چشمام چهار تا شد : مهراب : دست پا جلفتی اگر نبودم الان دیگه پا نداشتی !! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
زبون باز کردم و با حرص خواستم حرفم و بگم که خاله دستم و کشید به طرف خودش و پشت خودش قرارم داد : آقا دستتون درد نکنه ، نیم نگاهی به من انداخت و رو به مهراب ادامه داد : از طرف سوگند هم تشکر میکنم شرمنده میز هم شکست - اشکال نداره سفارش میدم یکی دیگه بیارن فقط زود اینجا رو جمع کنید خاله سوسن چشمی گفت و به سرعت بی نهایت رفت دنبال جارو تا شیشه ها رو جمع کنه مهراب که تا الان قیافه جدی به خودش گرفته بود پوزخندی زد : چک کن ببین جایی ات زخم نشده + قصدت کشتنه منه ؟ - به اندازه خسارت میز هم باید کار کنی + ههه تو خودت ضربه زدی شکستی اونوقت من باید کار کنم ؟! - من دوست داشتم تو هم بروفعلل خدمتکار منی منم رییس اتم دستور فقط دستوره منه بی توجه به دهن باز مونده من راهش و کج کرد و به سمت طبقه بالا رفت ، یعنی اگر قدرت داشتم میزدم اینو از وسط نصف میکردم . خاله با جارو اومد و مشغول جارو کردن شیشه ها شد : خاله : اشکال نداره دخترم شیشه رفع بلا بوده ازت دور شد خدا رو شکر خودت چیزی ات نشد ؛ دور شد !! یا نزدیکتر ...... مهراب بلاییه که هیچ وقت نمیتونم ازش خلاص بشم ، خاله همه شیشه ها رو داخل یه پلاستیک جمع کرد و رو به رو ام ایستاد : خیلی ترسیدی گلم ؟! + آره - اشکال نداره عزیزم برو یه آب بزن به صورتت چشمی گفتم و خاله سوسن پلاستیک و برداشت و از خونه بیرون رفت ، وارد آشپزخونه شدم و آب شیر رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و آب رو بستم ، خاله سوسن وارد آشپزخونه شد : خدا رو شکر بخیر گذشت دخترم کنار سینک اومد و دستکش های کنار سینک و دست کرد و مشغول کف زدن ظرف ها شد با دست اشاره ای به ماشین ظرفشویی کردم : چرا تو ماشین ظرفشویی نمیزارین ؟ - اصلا به شستن اون ماشین اعتماد ندارم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
کنارش قرار گرفتم : پس بزارید کمک کنم - نه نه نه اصلا دخترم بازم میترسم یه چیزی بشکنی + وا خاله اونقدرام دست پا چلفتی نیستم بعدشم شکستن میز تقصیر خودش بود نه من - منظورت اینه آقا میز و شکست + بله - آقا که اصلا کنار تو نبود + واقعا پس چطوری از عقب کشیدتم تا شیشه ها روی پای من خورد نشن دستاش و به سمت بالابرد : خدا رسوندتش فرشته ی نجات تو دخترم چییییی ! فرشته نجات یا عذاب !! گویا اصلا خاله دوست نداشت تقصیری به گردن مهراب بیوفته فقط و فقط من تنها مقصر بودم به خاطر همین بیخیال شدم و قصد نشستن پشت میز و کردم که صدای مهراب اومد بازم خاله سوسن و صدا زد : مهراب : سوسن خانم خاله سوسن سر ش و به سمت من چرخوند : سوگند برو ببین آقا چی میگه حیف که دست خاله سوسن بند بود و داشت ظرف میشست وگرنه هیچ جوره حاضر نبودم برم پیش مهراب خیلی آهسته از آشپزخونه بیرون رفتم نگاهی به دور و برم انداختم ماشاالله خونه انقدر بزرگ بود معلوم نبود کجا هست !! از سالن بزرگ بیرون زدم و وارد یه سالن بزرگتر شدم ، پر از مبل پذیرایی ...... ! مهراب یه گوشه روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون میدید به سمتش رفتم و کنارش ایستادم ، هنوز متوجه من نشده بود صدام و صاف کردم و گفتم : بله ؟! - اسمت سوسنه ؟ + نخیررر - پس چرا الان اینجایی ؟! تا جایی که یادم میاد سوسن خانم و صدا زدم + دستش بند بود سرش و به سمت من چرخوند : چایی میخوام ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ریز گفتم باشه که خودمم به زور شنیدم اصلا دوست نداشتم حتی یه ثانیه اضافی هم پیش مهراب بمونم و تند به سمت آشپزخونه پا تند کردم و وارد آشپزخونه شدم خاله سوسن دست از ظرف شستن کشید و داخل یه استکان چایی ریخت و کنارش قند و شیرینی روی سینی گذاشت و داد دست من : بیا دخترم ببر برای آقا . وایی دوباره باید برم پیش اون ، چرا من از زندگی شانسی ندارم !! چرا وقتی از شخصی خوشم نمیاد باید بیست و چهار ساعته براش خدمت کنم !! فقط از خدا صبر میخوام سینی رو گرفتم و به زور قدم بر میداشتم تا بلاخره به مهراب رسیدم پا روی پا انداخته بود و همونطور نگاهش به تلویزیون بود ، سینی رو روی میز جلوش قرار دادم : مهراب : چایی رو بده دستم یعنی خودم و بکشم از شر این خلاص بشم خب یکم خم شو بردار استکان و دیگه ، مگه چی میشه !! استکان و از روی سینی برداشتم و جلوش نگه داشتم : بگیر اخم کرد : با ادب باش و بگو بفرمایید رییس هییی !! عمرا این کارو و بکنم استکان و جلوتر بردم : بگیر - گفتم با ادب باش گویا دلش چایی نمیخواست چایی رو دوباره روی سینی گذاشتم و چند قدم ازش فاصله گرفتم و خواستم برم به سمت آشپزخونه که با صدای دادش میخکوب زمین شدم : مهراب : وایستاااااا !! اوه ..... چیکار کردم مگه سرم داد میکشه بنده خدا خاله سوسن بازم تند به سمتمون اومد و وقتی کنارم ایستاد گوشه لبش و گاز گرفت و طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت : باز چه دست گلی آب دادی سوگند ؟!! منم طوری که فقط من و خاله سوسن بشنویم جواب دادم : باور کن هیچی - معلومه !! آروم به سمت مهراب برگشتم : چرا داد میکشی ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد : ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه ..... دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد میبنی !! کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !! الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !! نچ ........ ! دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟! انگار روش آب جوش ریختن .... ! خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار خاله سوسن : آخه آقا .... نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون حالامن مونده بودم و مهراب ...... ! اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... ! اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛ - باید به من احترام بزاری چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟! - چون بزرگترم و رییس اتم + بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی + مثال چجوری بد میبینم ؟! ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سلام عزیزم اره خوبم سالمم😅 شما ها خوبین؟
۱. سلام عزیزم الان نمیتونم اخه باید کپی کنم و پیدا کنم طول میکشه و .... تا فردا ارسال میکنم ۲. قربونت برم