#سوگند
#قسمت_بیست_پنجم
تو سکوت بودیم که یهویی صدای بلند مهراب اومد : سوسن خانم !!
خاله سوسن از جاش بلند شد : بلند شو سوگند
+ کجا ؟
- خونه پسر شجاع بلند شو باید بریم میز و جمع کنیم
لقمه داخل دستم و روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و دنبال خاله سوسن به طرف میز
رفتیم مهراب خیلی شیک روی یه صندلی نشسته بود و به یه گوشه زل زده بود با اشاره
خاله مشغول جمع کردن شدیم یعنی دوست داشتم کله مهراب و بکنم بعدشم بسوزونم میز
به اون بزرگی که همه چیز روش بود اصلا دست نخورده بود الان هم حتما باید همشون
و میریختم دور !!
خاله سوسن از کنارم رد و شد و تنه ای ریز بهم زد
ناخود آگاه صدام بلند شد و جیغ کشیدم اصلا نفهمیدم چرا یهویی اینطوری کردم وگرنه
خاله سوسن ام اونقدر محکم بهم تنه نزد ، با دیدن چشمای به خون نشسته مهراب تعجب
کردم خاله سوسن آروم کنار گوشم گفت : سوگند معذرت بخواه تا شر نشده
وا !! چرا باید معذرت بخوام مگه چیکار کردم اصلا انگار نه انگار حرف خاله سوسن و
شنیدم پرو تر زل زدم به مهراب هر چند که واقعا ترسناک شده بود ابرویی بالا انداختم و
پرسیدم : چی شده چرا اینطوری نگاه میکنی ؟!!
خاله سوسن صورتش و چنگ انداخت : خاک بر سرم سوگنددددد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_ششم
مهراب از پشت میز بیرون اومد و رو به رو ام قرار گرفت خواست حرفی بزنه ولی
سکوت کرد و فقط دندوناش روی هم
محکم فشرد و رفت خاله سوسن از بازوم نیشگونی
گرفت و با حرص برگشتم سمت خاله : وا چرا نیشگون میگیری خاله ؟!
- ایکبیری تو چرا داد میکشی اونقدر محکم بهت زدم
با شرمندگی خندیدم : نه واال خودمم نفهمیدم چی شد
سری از تاسف تکون داد : واقعا که ....
کمی سکوت کرد و دوباره ادامه داد : ولی
تعجب کردم آقا چرا حرفی بهت نزد !!
+ مگه باید حرفی ام میزد ؟ کاری نکرده بودم
- خب آره ولی آقا یه خورده یجوریی حالا
بعدا میفهمی
بدون هیچ حرف دیگه ای خاله به سمت
آشپزخونه رفت و انقدر رفت و اومد تا کل میز
تمیز شد بنده خدا از کمر افتاد منم مثل
منگلا فقط نگاه میکردم البته خود خاله خواسته
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_ششم
بود تا به چیزی دست نزنم و چون خیلی دست و پا چلفتی ام دردسر درست نکنم با اینکه
یکم بهم برخورد ولی دوباره تو دل دریایی ام غرق اش کردم
خاله سوسن دستمال به دست از آشپزخونه بیرون اومد و دستمال و داد دستم : دیگه تمیز
کردن میز دست تو رو میبوسه
+ باشه خاله
- منم میرم ظرف ها رو بشورم
+ اوکیه
- چی چیه ؟
+ هیچی یعنی باشه
سری تکون داد و رفت ، بعد از رفتن خاله با دستمال آروم شروع کردم به تمیز کردن
میز ، مونده بودم میز که از تمیزی برق میزد رو چرا باید تمیز کرد !
همونطور مشغول تمیز کردن بودم که چشمم به مهراب که یه گوشه ایستاده بود و به من
زل بود افتاد ......
خدایا !! خجالت نمیکشه اینطوری زل زده به دختر مردم ....
مهراب : چیه زل زدی به من کارتو بکن
دستم و بالااوردم و گاز گرفتم : اِه اِه نگاه کن من به تو زل زدم ؟!
- نه پس عمه ام زل زده
+ ببخشیدا ولی شما داشتی من و قورت میدادی با نگاهت !
سکوت کرد و سری از تاسف برام تکون داد بیشعور برو برای خودت تو آینه سری از
تاسف تکون بده ولی منم بی جواب نزاشتم کارشو و مثل خودش با تاسف سر تکون دادم
که چشماش پر از خشم شد !! چشم غره ای بهش رفتم و دوباره مشغول تمیز کردن میز
شدم با ضربه ای که کنار دستم خورد میز شیشه ای تکون خفیفی خورد و یهویی ریخت
پایین جیغ کشیدم و مهراب یقه ام و گرفت و به عقب کشیدتم وگرنه زبونم لال الان پاهام
تیکه تیکه میشدن از ترس دندونام بهم میخورد و رنگم شده بود مثل گچ ، خاله سوسن
بدو بدو از آشپزخونه اومد بیرون و با دیدن میز خورد شده محکم زد به صورتش : خدا
مرگم بده سوگند حالت خوبه
با حرف مهراب چشمام چهار تا شد :
مهراب : دست پا جلفتی اگر نبودم الان دیگه پا نداشتی !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_هفتم
زبون باز کردم و با حرص خواستم حرفم و بگم که خاله دستم و کشید به طرف خودش و
پشت خودش قرارم داد : آقا دستتون درد نکنه ، نیم نگاهی به من انداخت و رو به
مهراب ادامه داد : از طرف سوگند هم تشکر میکنم شرمنده میز هم شکست
- اشکال نداره سفارش میدم یکی دیگه بیارن فقط زود اینجا رو جمع کنید
خاله سوسن چشمی گفت و به سرعت بی نهایت رفت دنبال جارو تا شیشه ها رو جمع
کنه
مهراب که تا الان قیافه جدی به خودش گرفته بود پوزخندی زد : چک کن ببین جایی ات
زخم نشده
+ قصدت کشتنه منه ؟
- به اندازه خسارت میز هم باید کار کنی
+ ههه تو خودت ضربه زدی شکستی اونوقت من باید کار کنم ؟!
- من دوست داشتم تو هم بروفعلل خدمتکار منی منم رییس اتم دستور فقط دستوره منه
بی توجه به دهن باز مونده من راهش و کج کرد و به سمت طبقه بالا رفت ، یعنی اگر
قدرت داشتم میزدم اینو از وسط نصف میکردم . خاله با جارو اومد و مشغول جارو
کردن شیشه ها شد :
خاله : اشکال نداره دخترم شیشه رفع بلا بوده ازت دور شد خدا رو شکر خودت چیزی
ات نشد ؛
دور شد !! یا نزدیکتر ...... مهراب بلاییه که هیچ وقت نمیتونم ازش خلاص بشم ، خاله
همه شیشه ها رو داخل یه پلاستیک جمع کرد و رو به رو ام ایستاد : خیلی ترسیدی گلم
؟!
+ آره
- اشکال نداره عزیزم برو یه آب بزن به صورتت
چشمی گفتم و خاله سوسن پلاستیک و برداشت و از خونه بیرون رفت ، وارد آشپزخونه
شدم و آب شیر رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم و آب رو بستم ، خاله
سوسن وارد آشپزخونه شد : خدا رو شکر بخیر گذشت دخترم
کنار سینک اومد و دستکش های کنار سینک و دست کرد و مشغول کف زدن ظرف ها
شد با دست اشاره ای به ماشین ظرفشویی کردم : چرا تو ماشین ظرفشویی نمیزارین ؟
- اصلا به شستن اون ماشین اعتماد ندارم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_هشتم
کنارش قرار گرفتم : پس بزارید کمک کنم
- نه نه نه اصلا دخترم بازم میترسم یه چیزی بشکنی
+ وا خاله اونقدرام دست پا چلفتی نیستم بعدشم شکستن میز تقصیر خودش بود نه من
- منظورت اینه آقا میز و شکست
+ بله
- آقا که اصلا کنار تو نبود
+ واقعا پس چطوری از عقب کشیدتم تا شیشه ها روی پای من خورد نشن
دستاش و به سمت بالابرد : خدا رسوندتش فرشته ی نجات تو دخترم
چییییی ! فرشته نجات یا عذاب !!
گویا اصلا خاله دوست نداشت تقصیری به گردن مهراب بیوفته فقط و فقط من تنها
مقصر بودم به خاطر همین بیخیال شدم و قصد نشستن پشت میز و کردم که صدای
مهراب اومد بازم خاله سوسن و صدا زد :
مهراب : سوسن خانم
خاله سوسن سر ش و به سمت من چرخوند : سوگند برو ببین آقا چی میگه
حیف که دست خاله سوسن بند بود و داشت ظرف میشست وگرنه هیچ جوره حاضر
نبودم برم پیش مهراب
خیلی آهسته از آشپزخونه بیرون رفتم نگاهی به دور و برم انداختم ماشاالله خونه انقدر
بزرگ بود معلوم نبود کجا هست !! از سالن بزرگ بیرون زدم و وارد یه سالن بزرگتر
شدم ، پر از مبل پذیرایی ...... !
مهراب یه گوشه روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون میدید به سمتش رفتم و کنارش
ایستادم ، هنوز متوجه من نشده بود صدام و صاف کردم و گفتم : بله ؟!
- اسمت سوسنه ؟
+ نخیررر
- پس چرا الان اینجایی ؟! تا جایی که یادم میاد سوسن خانم و صدا زدم
+ دستش بند بود
سرش و به سمت من چرخوند : چایی میخوام
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_نهم
ریز گفتم باشه که خودمم به زور شنیدم اصلا دوست نداشتم حتی یه ثانیه اضافی هم
پیش مهراب بمونم و تند به سمت آشپزخونه پا تند کردم و وارد آشپزخونه شدم خاله
سوسن دست از ظرف شستن کشید و داخل یه استکان چایی ریخت و کنارش قند و
شیرینی روی سینی گذاشت و داد دست من : بیا دخترم ببر برای آقا .
وایی دوباره باید برم پیش اون ، چرا من از زندگی شانسی ندارم !! چرا وقتی از
شخصی خوشم نمیاد باید بیست و چهار ساعته براش خدمت کنم !!
فقط از خدا صبر میخوام
سینی رو گرفتم و به زور قدم بر میداشتم تا بلاخره به مهراب رسیدم پا روی پا انداخته
بود و همونطور نگاهش به تلویزیون بود ، سینی رو روی میز جلوش قرار دادم :
مهراب : چایی رو بده دستم
یعنی خودم و بکشم از شر این خلاص بشم خب یکم خم شو بردار استکان و دیگه ، مگه
چی میشه !!
استکان و از روی سینی برداشتم و جلوش نگه داشتم : بگیر
اخم کرد : با ادب باش و بگو بفرمایید رییس
هییی !! عمرا این کارو و بکنم استکان و جلوتر بردم : بگیر
- گفتم با ادب باش
گویا دلش چایی نمیخواست چایی رو دوباره روی سینی گذاشتم و چند قدم ازش فاصله
گرفتم و خواستم برم به سمت آشپزخونه که با صدای دادش میخکوب زمین شدم :
مهراب : وایستاااااا !!
اوه ..... چیکار کردم مگه سرم داد میکشه
بنده خدا خاله سوسن بازم تند به سمتمون اومد و وقتی کنارم ایستاد گوشه لبش و گاز
گرفت و طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت : باز چه دست گلی آب دادی سوگند
؟!!
منم طوری که فقط من و خاله سوسن بشنویم جواب دادم : باور کن هیچی
- معلومه !!
آروم به سمت مهراب برگشتم : چرا داد میکشی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_سی_ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی منو ببره اینجا🤣
@TheEnduringWord
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بگین تا هستم میزارم