#سوگند
#قسمت_بیست_هشتم
کنارش قرار گرفتم : پس بزارید کمک کنم
- نه نه نه اصلا دخترم بازم میترسم یه چیزی بشکنی
+ وا خاله اونقدرام دست پا چلفتی نیستم بعدشم شکستن میز تقصیر خودش بود نه من
- منظورت اینه آقا میز و شکست
+ بله
- آقا که اصلا کنار تو نبود
+ واقعا پس چطوری از عقب کشیدتم تا شیشه ها روی پای من خورد نشن
دستاش و به سمت بالابرد : خدا رسوندتش فرشته ی نجات تو دخترم
چییییی ! فرشته نجات یا عذاب !!
گویا اصلا خاله دوست نداشت تقصیری به گردن مهراب بیوفته فقط و فقط من تنها
مقصر بودم به خاطر همین بیخیال شدم و قصد نشستن پشت میز و کردم که صدای
مهراب اومد بازم خاله سوسن و صدا زد :
مهراب : سوسن خانم
خاله سوسن سر ش و به سمت من چرخوند : سوگند برو ببین آقا چی میگه
حیف که دست خاله سوسن بند بود و داشت ظرف میشست وگرنه هیچ جوره حاضر
نبودم برم پیش مهراب
خیلی آهسته از آشپزخونه بیرون رفتم نگاهی به دور و برم انداختم ماشاالله خونه انقدر
بزرگ بود معلوم نبود کجا هست !! از سالن بزرگ بیرون زدم و وارد یه سالن بزرگتر
شدم ، پر از مبل پذیرایی ...... !
مهراب یه گوشه روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون میدید به سمتش رفتم و کنارش
ایستادم ، هنوز متوجه من نشده بود صدام و صاف کردم و گفتم : بله ؟!
- اسمت سوسنه ؟
+ نخیررر
- پس چرا الان اینجایی ؟! تا جایی که یادم میاد سوسن خانم و صدا زدم
+ دستش بند بود
سرش و به سمت من چرخوند : چایی میخوام
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_بیست_نهم
ریز گفتم باشه که خودمم به زور شنیدم اصلا دوست نداشتم حتی یه ثانیه اضافی هم
پیش مهراب بمونم و تند به سمت آشپزخونه پا تند کردم و وارد آشپزخونه شدم خاله
سوسن دست از ظرف شستن کشید و داخل یه استکان چایی ریخت و کنارش قند و
شیرینی روی سینی گذاشت و داد دست من : بیا دخترم ببر برای آقا .
وایی دوباره باید برم پیش اون ، چرا من از زندگی شانسی ندارم !! چرا وقتی از
شخصی خوشم نمیاد باید بیست و چهار ساعته براش خدمت کنم !!
فقط از خدا صبر میخوام
سینی رو گرفتم و به زور قدم بر میداشتم تا بلاخره به مهراب رسیدم پا روی پا انداخته
بود و همونطور نگاهش به تلویزیون بود ، سینی رو روی میز جلوش قرار دادم :
مهراب : چایی رو بده دستم
یعنی خودم و بکشم از شر این خلاص بشم خب یکم خم شو بردار استکان و دیگه ، مگه
چی میشه !!
استکان و از روی سینی برداشتم و جلوش نگه داشتم : بگیر
اخم کرد : با ادب باش و بگو بفرمایید رییس
هییی !! عمرا این کارو و بکنم استکان و جلوتر بردم : بگیر
- گفتم با ادب باش
گویا دلش چایی نمیخواست چایی رو دوباره روی سینی گذاشتم و چند قدم ازش فاصله
گرفتم و خواستم برم به سمت آشپزخونه که با صدای دادش میخکوب زمین شدم :
مهراب : وایستاااااا !!
اوه ..... چیکار کردم مگه سرم داد میکشه
بنده خدا خاله سوسن بازم تند به سمتمون اومد و وقتی کنارم ایستاد گوشه لبش و گاز
گرفت و طوری که فقط من و خودش بشنویم گفت : باز چه دست گلی آب دادی سوگند
؟!!
منم طوری که فقط من و خاله سوسن بشنویم جواب دادم : باور کن هیچی
- معلومه !!
آروم به سمت مهراب برگشتم : چرا داد میکشی
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_سی_ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی منو ببره اینجا🤣
@TheEnduringWord
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بگین تا هستم میزارم
#شـــعر؟
با تو تا هرجا که باشد دل به دریا میزنم
بر در و دیوار خوابم رنگِ رویا می زنم
گرکه مجنونم شوی از هرچه لیلا سر ترم
تا تویی سلطان قلبم عاشقی را از برم
تا تو لیلا باشی و من در جنون بیاختیار
هیچ لیلایی دگر در دل ندارد اعتبار
میگذارم عکس ماهت را شبی در آسمان. .
مینویسم تاقیامت با توام دیوانه جان !
چهرهی زیبای تو دل را هوایی میکند
منطقم با دل گمانم همنوایی میکند
دل به دنیایم دهی عاشق ترینم تا ابد
گرچه میدانیخودت میخواهمت باخوبوبد
زندگی شعر است و من با واژه بازی میکنم
شاعری شوریده حالم یِکّه تازی میکنم
شاعرم تا در خیالاتم تو مهمان منی
سرفرازم گرچه تنها بیت دیوان منی..
∞ ⃝⃘♡تقدیم به شما
بچه ها مواظب خودتون باشین .
لطفا لف ندید .
با آرزوی سلامتی برای همه
شبتون بخیر🩷