#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت179
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
مهتاب: چ.. ش.. م ارباب
بلندش کردم و بردمش تو اتاق خودمون دستاشو توی دست خودم گرفته بودم .
چرا یه دفعه حالش اینجوری شد روی دستش بوسهایی زدم.
بعد از حدود یه ربع دکتر اومد.شروع کرد به معاینه کردن.
حالش چطوره؟ لازمه ببریمش شهر.
دکتر: نه نیاز نیست.
پس بگید حالش چطوره؟
دکتر: تبریک میگم ارباب خانومتون باردارن.
یه دفعه همون جا نشستم . باروم نمیشد .. یعنی من داشتم بابا میشدم؟
دکتر: خوبید ارباب؟
فقط سرمو تکون دادم.
دکتر: دارو هایی که براشون نوشتمو حتما تهیه کنید و زیاد کار نکنن تا جایی که میشه استراحت کنن.
ممنون.میتونی بری.
هنوز باورم نمیشد . نگاهی به چهرش انداختم چ جوری باید بهش میگفتم .حسی که داشتم اصلا قابل گفتن نبود.
موهاشو از روی صورتش کنار زدم رنگش خیلی پریده بود.
شهرام رو فرستادم دارو هارو تهیه کنه.
کنارش بودم. بین این همه مشکلات خبر خوبی بود لبخندی روی لبم نشست. داشتم بابا میشدم.
انقدر به چهرش نگا کردم. دلم چشمای جنگلیش و میخواست.
انقدر بهش نگا کردم که خوابم برد.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت180
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
ارباب: سارگل بلند شو. صبحانتو بخور.
با صدای ارباب بلند شدم. با یادآوردی اینکه دیشب حالم بد شده سرمو بالا آوردم. دیشب چرا اونجوری شدم؟
ارباب: مامان کوچولو شما الان باید بیشتر حواست به خودت باشه دیگه یه نفر نیستی شما دو تایی الان.
با حرفی که زد احساس کردم چشمام بیشتر از این دیگه باز نمیشه
ی.. ع.. ن.. ی.. چ.. ی؟
ارباب: یعنی اینکه شما داری مامان میشی!
اشک تو چشمام جمع شد.
خیلی تو این سن زود بود. سرمو پایین انداختم حوصله کسیو نداشتم دراز کشیدم.
ارباب: به مریم بانو میگم صبحانتو بیار بالا پایین نری بهتره.
سکوت کردم و چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه از اتاق خارج شد.
با صدای در به خودم اومدم. بفرمایید.
مریم بانو: پاشو مادر صبحانتو بخور یه ذره جون بگیری.
میل ندارم مامانی بعد میخورم.
مریم بانو: یعنی چی میل ندارم باید خودتو تقویت کنی.
میخورم میشه فقط یکم تنها باشم.
مریم بانو: باشه مادر ولی بچه دار شدن تو این سن بد نیست.
مادر شدن قشنگ ترین حس تو دنیاست پس خیلی خدارو شکر کن شاید با اومدن این بچه زندگیتون بهتر بشه.
بچه با خودش خیر و برکت میاره.
الانم فقط خوب استراحت کن. میدونم عزیزم فعلا فقط نیاز به زمان داری. چیزی خواستی صدام کن.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
برای بار هزارم دلیبالو دیدم و بازم گریه کردم:)!
تنها بودن خیلی از اضافی بودن بهتره.
دوسِــت دارم اندازه ی سِتاره هـای تــوی آسـمون🤍👼🏻
بعضی وقتا چشما هم اشتباه میگن، مث بازیگرا.
من حتی دیگه از وایبی که تو بهم میدادی و یه زمانی برام مثل رویا بود.
بَدَم میاد 🎀
من تموم شدم ۱۴۰۴ هنوز تموم نشده
سال عجیبی بود
سال از دست دادن
خدا این یه ماهه اخری هم بخیر کنه
کسیکهفرقمنوبابقیهندونه!
همونبهترکنارهمونبقیهبمونه!🤌🏼⟳
یهروزیهقاصدکتوهوامیزدپرسه ..
بغلتمیارزهبههرچیبهشته🎀🚷
به قول تتلو:
«بحث لیاقته قورباغه رو تو تشت طلا هم بزاری میپره تو مرداب..»
کاشمثلکارخونههیولاهادرِکمدمنبهاتاقتوبازمیشد-
اون حس نگه داشتن گریه تو جمع و با بغض غذا خوردن و گلودردِ کنارش🚮.
وقتی طوفان بیاد تازه میفهمی چندتا
درخت ریشهدار کنارته...
-اون مثل گل لیلیوم بود؛ در عین زیبایی بسیار سمی؛
-ما همگی نفرین شدیم وگرنه این همه عذاب عادی نیست؛
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری.
سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
هیچ وزنهای سنگینتر از بلند کردن خودت تو روزهای نا امیدی نیست.
خدمتکار.pdf
حجم:
40.4M
خدمتکار💆🏻♀🐓
داستانی درباره دختری است که تازه از زندان به خاطر جرمی بزرگ آزاد شده و حالا دربهدر دنبال شغل میگرده، این وسط یه شغلی بهش پیشنهاد میشه که...
@TheEnduringWord
قاتل بی چهره_سباستین فیتسک(1) (1).pdf
حجم:
48.1M
قاتل بی چهره🗿🩸
ماکس، یک نویسندهی ناموفق، اما یک شهروندِ قانون مدار است. او، درست برعکس برادرش کاسمو که در بخش انفرادیِ زندان بیماران روانی حبس است، هرگز در عمرش جرمی مرتکب نشده
@TheEnduringWord
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بیاین حرف بزنیم .
سوگند
#قسمت_سی ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_یکم
جلوتر اومد دستش و بالا اورد نمیدونستم میخواد چیکار کنی ولی با حرص دستش و
روی صورتش گذاشت .... !
وا ، این چشه ؟! چرا اینطوری میکنه ؟!
دور میز قدم میزد و همش زیر زبون یه چیزی رو زمزمه میکرد ،
خدایا ! یعنی رد داده ؟ دیوونه شده ؟ باید زنگ بزنم تیمارستان ؟!!
با دست به مبل اشاره کرد : بشین روی مبل
نه گویا واقعا رد داده ، خدایا خودت کمکش کن نیازی به تیمارستان نداشته باشه ..... ؛
با دست بدون حرف دوباره به مبل اشاره کرد ، مطیع نشستم ، روی مبل رو به رویی
نشست و پا روی پا انداخت :
- ببین من اصلا اعصاب ندارم هر روز باهات سر جنگ باز کنم پس بفهم من رییس
اتم
خب معلومه رئیس بود آخرم باید بهش میگفتم رئیس !! پس چرا الکی با کل کل سرم و به
درد بیارم آدم باهوش یعنی من !! قانع و همچی تموم
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم : باشه تو رئیسی !!
لبخندی رو لبش نشست : پس باید احترامم و نگه داری
+ اگر تو احترام نگه نداری منم نگه نمیدارم
اخم کرد : دیگه حرف کافیه همونایی که من گفتم و تمام برو به کارات برس !!
وا ، این چرا یهویی قاطی میکنه
با صدای بلند داد زد : بلند شو دیگه
زود بلند شدم و ازش دور شدم که صداش دوباره اومد : سوسن خانم هر سوالی پرسید
هیچی نمیگی فهمیدی !!!
طولانی و کشیده جواب دادم : نهههههههههههههه
لحظه ای برگشتم تا قیافه اش و ببینم ، آخ جان چه قرمز شده بود ، گوشه لبم و گاز گرفتم
و بدو بدو وارد آشپزخونه شدم !!
ها ها ها ، من خیلی خوبم اصلا دیگه مثل من نیست !! چند دقیقه بعد خاله سوسن هم
اومد پیشم با ترس کنارم ایستاد و گفت : چی شد مادر آقا اخراجت کرد ؟!!
قیافه ای مظلوم به خودم گرفتم : اوهوم اخراجم کرد کلی هم کتکم زد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_دوم
قیافه خاله سوسن تغییر کرد و با حرص گفت : مسخره من و دست میندازی !!
آروم خندیدم : شوخی کردم خاله
خاله ادای من و در اورد و با تعجب گفت : تعجب میکنم !!
+ از چی ؟
- اینکه آقا چرا اخراجت نکرد
+ چرا باید اخراج میکرد ؟!
آخه همیشه کسایی که کوچیکترین پرویی رو میکردن اخراجشون میکرد ولی تو رو نه
! ....
بنده خدا خبر نداشت من دارم برای دادن بدهی کار میکنم قطعا بیرونم نمیکنه !!
+ نمیدونم شاید دلش سوخته !
- شایدم ..... آقا ......
+ خاله الان میخوای بگی اون روانی به من یه حسی داره ؟!
- اوهوم
سری به نشونه منفی تکون دادم : از این فکرا نکن خاله !!
خدا رو شکر خاله هم پیگیر نشد ؛ وا ، اصال امکان نداشت اون بیشعور حسی به من
داشته باشه !!
نه بابا خودم که دلیل اخراج نشدنم و میدونستم چرا فکرای پوچ میکردم ..... ؛
چند ساعت بعد
با کلی زحمت با خاله تمام کار ها رو تموم کردیم خاله برای ظهر قیمه درست کرد و از
اونجایی که به گفته خاله مهراب غذای داغ دوست نداشت گذاشته بود کمی سرد تر بشه ،
خاله یکم قیمه برام روی ظرف کشید و روی میز رو به رو ام گذاشت : بخور ببین
خوشمزه است
قاشق و برداشتم و مزه قیمه رو چشیدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›