برای بار هزارم دلیبالو دیدم و بازم گریه کردم:)!
تنها بودن خیلی از اضافی بودن بهتره.
دوسِــت دارم اندازه ی سِتاره هـای تــوی آسـمون🤍👼🏻
بعضی وقتا چشما هم اشتباه میگن، مث بازیگرا.
من حتی دیگه از وایبی که تو بهم میدادی و یه زمانی برام مثل رویا بود.
بَدَم میاد 🎀
من تموم شدم ۱۴۰۴ هنوز تموم نشده
سال عجیبی بود
سال از دست دادن
خدا این یه ماهه اخری هم بخیر کنه
کسیکهفرقمنوبابقیهندونه!
همونبهترکنارهمونبقیهبمونه!🤌🏼⟳
یهروزیهقاصدکتوهوامیزدپرسه ..
بغلتمیارزهبههرچیبهشته🎀🚷
به قول تتلو:
«بحث لیاقته قورباغه رو تو تشت طلا هم بزاری میپره تو مرداب..»
کاشمثلکارخونههیولاهادرِکمدمنبهاتاقتوبازمیشد-
اون حس نگه داشتن گریه تو جمع و با بغض غذا خوردن و گلودردِ کنارش🚮.
وقتی طوفان بیاد تازه میفهمی چندتا
درخت ریشهدار کنارته...
-اون مثل گل لیلیوم بود؛ در عین زیبایی بسیار سمی؛
-ما همگی نفرین شدیم وگرنه این همه عذاب عادی نیست؛
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری.
سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
هیچ وزنهای سنگینتر از بلند کردن خودت تو روزهای نا امیدی نیست.
خدمتکار.pdf
حجم:
40.4M
خدمتکار💆🏻♀🐓
داستانی درباره دختری است که تازه از زندان به خاطر جرمی بزرگ آزاد شده و حالا دربهدر دنبال شغل میگرده، این وسط یه شغلی بهش پیشنهاد میشه که...
@TheEnduringWord
قاتل بی چهره_سباستین فیتسک(1) (1).pdf
حجم:
48.1M
قاتل بی چهره🗿🩸
ماکس، یک نویسندهی ناموفق، اما یک شهروندِ قانون مدار است. او، درست برعکس برادرش کاسمو که در بخش انفرادیِ زندان بیماران روانی حبس است، هرگز در عمرش جرمی مرتکب نشده
@TheEnduringWord
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
خوبین؟
بیاین حرف بزنیم .
سوگند
#قسمت_سی ام
دندوناشو روی هم فشرد و اومد جلوتر و انگشت اشاره اش و به علامت تحدید بالا اورد
: ببین این حرفم و تو مغز پوک ات فرو کن اینجا خونه منه و تو خدمتکار منی و من
رییس اتم و باید بهم احترام بزاری وگرنه .....
دستش و پایین اورد و داخل جیبش گذاشت و کمی آرومتر ادامه حرف اش و گفت : بد
میبنی !!
کمی بهت زده نگاهش کردم ولی کم کم از بهت بیرون اومدم !!
الان توقع داشت خم بشم و بگم وایی ببخشید رییس من اشتباه کردم دیگه اصلاهیچ کاری
که مورد پسند شما باشه انجام نمیدم ؟! ولی مگه داریم ؟ مگه میشه !!
نچ ........ !
دست به سینه شدم و گفتم : خب حالا باید چیکار کنم ؟!
انگار روش آب جوش ریختن .... !
خاله سوسن محکم صورتش و چنگ زد و با حرص اسمم و صدا زد : سوگندددددددد
مهراب با صدای خشن اش گفت : سوسن خانم ما رو تنها بزار
خاله سوسن : آخه آقا ....
نزاشت حرفش کامل بشه : گفتم برید
خاله سوسن چشمی گفت و از خونه رفت بیرون
حالامن مونده بودم و مهراب ...... !
اصل ترسی نداشتم ... ؛ لبخندی روی لبم نشوندم و به مهراب زل زدم ، خیلی خوب
میشد قیافه اش با حرص و خشم قاطی شده بود .... !
اصلا حرفی نمیزد منم همونطور ساکت ؛
- باید به من احترام بزاری
چه عجب بلاخره ازش صدایی بیرون اومد : خب چرا باید بزارم ؟!
- چون بزرگترم و رییس اتم
+ بزرگتری درست ولی رییس بودنت و قبول ندارم
پوزخندی روی لبش نشست : کاری نکن واقعا بد ببینی
+ مثال چجوری بد میبینم ؟!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_یکم
جلوتر اومد دستش و بالا اورد نمیدونستم میخواد چیکار کنی ولی با حرص دستش و
روی صورتش گذاشت .... !
وا ، این چشه ؟! چرا اینطوری میکنه ؟!
دور میز قدم میزد و همش زیر زبون یه چیزی رو زمزمه میکرد ،
خدایا ! یعنی رد داده ؟ دیوونه شده ؟ باید زنگ بزنم تیمارستان ؟!!
با دست به مبل اشاره کرد : بشین روی مبل
نه گویا واقعا رد داده ، خدایا خودت کمکش کن نیازی به تیمارستان نداشته باشه ..... ؛
با دست بدون حرف دوباره به مبل اشاره کرد ، مطیع نشستم ، روی مبل رو به رویی
نشست و پا روی پا انداخت :
- ببین من اصلا اعصاب ندارم هر روز باهات سر جنگ باز کنم پس بفهم من رییس
اتم
خب معلومه رئیس بود آخرم باید بهش میگفتم رئیس !! پس چرا الکی با کل کل سرم و به
درد بیارم آدم باهوش یعنی من !! قانع و همچی تموم
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم : باشه تو رئیسی !!
لبخندی رو لبش نشست : پس باید احترامم و نگه داری
+ اگر تو احترام نگه نداری منم نگه نمیدارم
اخم کرد : دیگه حرف کافیه همونایی که من گفتم و تمام برو به کارات برس !!
وا ، این چرا یهویی قاطی میکنه
با صدای بلند داد زد : بلند شو دیگه
زود بلند شدم و ازش دور شدم که صداش دوباره اومد : سوسن خانم هر سوالی پرسید
هیچی نمیگی فهمیدی !!!
طولانی و کشیده جواب دادم : نهههههههههههههه
لحظه ای برگشتم تا قیافه اش و ببینم ، آخ جان چه قرمز شده بود ، گوشه لبم و گاز گرفتم
و بدو بدو وارد آشپزخونه شدم !!
ها ها ها ، من خیلی خوبم اصلا دیگه مثل من نیست !! چند دقیقه بعد خاله سوسن هم
اومد پیشم با ترس کنارم ایستاد و گفت : چی شد مادر آقا اخراجت کرد ؟!!
قیافه ای مظلوم به خودم گرفتم : اوهوم اخراجم کرد کلی هم کتکم زد !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_دوم
قیافه خاله سوسن تغییر کرد و با حرص گفت : مسخره من و دست میندازی !!
آروم خندیدم : شوخی کردم خاله
خاله ادای من و در اورد و با تعجب گفت : تعجب میکنم !!
+ از چی ؟
- اینکه آقا چرا اخراجت نکرد
+ چرا باید اخراج میکرد ؟!
آخه همیشه کسایی که کوچیکترین پرویی رو میکردن اخراجشون میکرد ولی تو رو نه
! ....
بنده خدا خبر نداشت من دارم برای دادن بدهی کار میکنم قطعا بیرونم نمیکنه !!
+ نمیدونم شاید دلش سوخته !
- شایدم ..... آقا ......
+ خاله الان میخوای بگی اون روانی به من یه حسی داره ؟!
- اوهوم
سری به نشونه منفی تکون دادم : از این فکرا نکن خاله !!
خدا رو شکر خاله هم پیگیر نشد ؛ وا ، اصال امکان نداشت اون بیشعور حسی به من
داشته باشه !!
نه بابا خودم که دلیل اخراج نشدنم و میدونستم چرا فکرای پوچ میکردم ..... ؛
چند ساعت بعد
با کلی زحمت با خاله تمام کار ها رو تموم کردیم خاله برای ظهر قیمه درست کرد و از
اونجایی که به گفته خاله مهراب غذای داغ دوست نداشت گذاشته بود کمی سرد تر بشه ،
خاله یکم قیمه برام روی ظرف کشید و روی میز رو به رو ام گذاشت : بخور ببین
خوشمزه است
قاشق و برداشتم و مزه قیمه رو چشیدم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
#قسمت_سی_دوم
+ وایییی خاله چه خوشمزست !!!
واقعا ؟!
+ آره مزه اش عالیه !!
خاله سوسن خوشحال مشغول ریختن غذا توی کلی بشقاب شد اونم برای یه نفر فقط
مهراب !!
خاله سوسن لحظه ای از آشپزخونه بیرون رفت ، حس کرم درونم بیدار شد لبخندی
شیطونی زدم و از جام بلند شدم ، فلفل و رو پیدا کردم و تا میتونستم داخل ظرف قیمه
انداختم یه قاشق برداشتم و کمی از قیمه رو خوردم
از شدت تلخی دهنم سوخت زود برای خودم لیوان آبی ریختم و با یه نفس سر کشیدم
جان جان آقا مهراب دهنت بسوزه .... ؛
خاله سوسن داخل آشپزخونه شد و تو چند بار رفت و آمد همه ظرف ها رو برد و روی
یه میز دیگه چید !
خود خاله هم براش کاری پیش اومد و برای چند ساعت مرخصی گرفت و رفت خونه
خودش ، دیگه من و مهراب تنها شدیم
به سختی خودم و نزدیک میز غذا کردم و پشت مبلی که نزدیک میز بود نشستم اصلا
نمیتونستم لذت دیدن چهره قرمز شده مهراب و از دست بدم
خیلی ریلکس و شیک غذا میخورد کمی روی میز و نگاه کردم جان ج ان هیچ پارچ آبی
روی میز نبود خاله سوسن یادش رفته بود بزاره جز یه استکان چایی که هنوز بخار
داشت و داد میزد چقدر داغه ..... !
مهراب قاشقش و برداشت و کمی از قیمه رو خورد خیلی شیک نشسته بود که کم کم
رنگ صورتش تغییر کرد ، یهویی با شدت بلند شد که صندلی اش افتاد
قیافه اش قرمز شده بود و دهنش باز بود
ای جان چه کیفی داره !!
روی میز با چشم دنبال آب میگشت ولی خوشبختانه آبی روی میز نبود ناچار یهویی
استکان چایی رو برداشت و یه نفس سر کشید
با خوردن چایی داد بلندی کشید : آب بیاررررررررررره یکی
آخخخخخخ ! دلم برلش کمی سوخت ولی
نچ نچ !!
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
سوگند
قسمت_سی_سوم
عمرا !! نباید دلم برلش بسوزه !
باید آقا مهراب بسوزه
بنده خدا مثل اسپند روی آتیش بالا پایین میپرید و منم پشت مبل با لذت نگاه میکردم
مهراب با داد میگفت : یکییییی آب بیارههههههههه
ولی انگار نه انگار اصلا توجهی نداشتم
بالاخره بعد از کلی داد و بیداد روی یه صندلی دیگه ولو شد
خب لذت کافی بود دیگه باید یواشکی میرفتم تا تو چشم مهراب نباشم قطعا میدید کله ام و
میکند
یواشکی از پشت مبل بیرون اومدم و خودم به آشپزخونه رسوندم با خوشحالی وارد
آشپزخونه شدم که یهویی محکم به یه نفر برخورد کردم قدمی به عقب گذاشتم و با دیدن
مهراب شاخ در اوردم این مگه االن پشت میز غذا خوری نبود
- گوشات مشکل داره ؟!!
+ نههه
- پس چرا نشنیدی انقدر داد کشیدم
+ اوه
- اوه و درد تو این کارو کردی آره ؟!
خودم و زدم به کوچه علی چپ و گفتم : نه !!
سرش و جلو اورد و چونه ام و محکم گرفت .....
من موندم چرا همه چونه من بدبخت و انقدر محکم میگیرن !!
- ببین خیلی دوست داشتم باهات راه بیام
+ شوخی !!
چونه ام و ول کرد و با پشت دست آروم زد تو صورتم یه جورایی همون سیلی فقط یکم
آروم یعنی خیلی آروم
نگاهی عصبی به مهراب انداختم که عادی نگاهم میکرد : چیکار کردی تو ؟
- درد داشت ؟!
نه اصلا به خاطر همین صاف ایستادم و گفتم : نه معلومه که درد نداشت
♡- - - - - - -‹🌾🌝›