حرف دل کوتاه؟
شناختم رفیقامو تو اوجِ تنهآیی؛
از مَعرفَت فقط بلدن لَفظِشو؛
رَفتآرِتمیدِه؛جآیگآهِتوتَغییر . .
تو اوج وابستگی تنهات میزارن؛
خاک کردم حرفآمو تو گلوم
- میزنهبیلیاقتیتوفیس ِبعضیافریاد .
تو یه چشم بودیم چشمون زدن آدما؛
-گَرچهقسمَتمَننَشُدیمُبآرکدیگَریباشی؛
حَبسشدملایِهکُلیفکروخیال🖤؛
مهم نی کی دورته مهم اینه کی به فکرته!
قُمآرکَردَمطُیهِشَبکُلِدلخُوشیآمو'
بله داره میگذره، اما از روم.
' ذهنی کبود از ضربه های افکار '
وجَهانیمَحروماَزعدالَت؛
همه نفس کشیدنا که زندگی کردن نیست!
مادرمثابتکردپدریشو.🖤-
قدرهموبدونید ؛
خاکبگیرهدیگهپسنمیده(:
اندازه ی جمعه ی یک پادگان پُر از سرباز ، دلتنگتم:)💔
حسرت ها تبدیل میشن به نفس عمیق ، سکوت و نگاه .
لرزش ِدستازفشارعصبی:))
@TheEnduringWord
The Enduring Word
شما همسایه بشیم؟ ------ امارتون؟ چرا که نه ...
دسترسی به عضو ها ندارم نمیاره برام که بتونم ادت کنم و همسایه شی...
The Enduring Word
قشنگا عاشقی در امارت ارباب روز های زوجه ....
مگه بازم گفتن بذار؟
The Enduring Word
شما همسایه بشیم؟ ------ امارتون؟ چرا که نه ...
قشنگم باید صبر کنی تا بتونم عضو ها رو ببینم برام نمیاره الان...
#سوگند
#قسمت_پنجاه_یک
شیطونه میگه بزنم تو دهنش مثل صبح .
ولی واقعا بهتر بود حرفی نزنم تا مشکلی پیش نیاد
انقدر از جاده اصلی دور شدیم که کم کم دوباره ترس به جونم افتاد ولی نشون نمیدادم تا
دوباره مهراب حرصم بده
از دور کمی نور پیدا میشد و مهرابم مستقیم به اون سمت میرفت
بلاخره به نور رسیدیم .... !
مهراب پیاده شد و با دست اشاره کرد منم پیاده بشم
واقعا خیلی بیشعوره دیگه بیشعور براش زیادیه باید براش یه چیز دیگه پیدا کنم .
بلد نیست مثل آدم برای یه خانم محترم در و باز کنه
از فکر خودم خنده ام گرفت .
من خانم محترم بودم !
پیاده شدم و در و بستم ، دور و برمون جدا از ماشین های شیک و گرون که خیلی زیاد
بودن و نشون میداد اینجا چقدر شلوغه
سه تا اتاق بود که سمت چپی از همه بزرگتر بود و مهراب به سمتش رفت
با چند قدم بزرگ خودم و بهش رسوندم و کنارش قدم بر میداشتم : اینجا کجاست ؟!
- برات که مهم نبود
سر جام وایستادم : قبلا نه ولی الان مهمه اینجا ظاهرش خیلی ترسناکه !
مهراب هم سر جاش وایستاد : اینجا واقعا ترسناکه بهتره مراقب باشی
دوباره راه افتاد . عجب !! پسره ایکبیری
ولی واقعا بهتره مراقب باشم .
دوباره دنبال مهراب راه افتادم ، مهراب در چوبی رو باز کرد و وارد شد
با دیدن شلوغی اتاق شاخ در اوردم
همه مرد بودن و در حال دود کردن سیگار و قلیون بودن و فضای اتاق پر از دود بود ،
شالم و روی بینی ام گرفتم
مهراب از بین اون همه نفر خودش و به یه میز خلوت رسوند و روش نشست !!
منم به زور خودم و بهش رسوندم و روی صندلی کنارش نشستم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›