The Enduring Word
شما همسایه بشیم؟ ------ امارتون؟ چرا که نه ...
دسترسی به عضو ها ندارم نمیاره برام که بتونم ادت کنم و همسایه شی...
The Enduring Word
قشنگا عاشقی در امارت ارباب روز های زوجه ....
مگه بازم گفتن بذار؟
The Enduring Word
شما همسایه بشیم؟ ------ امارتون؟ چرا که نه ...
قشنگم باید صبر کنی تا بتونم عضو ها رو ببینم برام نمیاره الان...
#سوگند
#قسمت_پنجاه_یک
شیطونه میگه بزنم تو دهنش مثل صبح .
ولی واقعا بهتر بود حرفی نزنم تا مشکلی پیش نیاد
انقدر از جاده اصلی دور شدیم که کم کم دوباره ترس به جونم افتاد ولی نشون نمیدادم تا
دوباره مهراب حرصم بده
از دور کمی نور پیدا میشد و مهرابم مستقیم به اون سمت میرفت
بلاخره به نور رسیدیم .... !
مهراب پیاده شد و با دست اشاره کرد منم پیاده بشم
واقعا خیلی بیشعوره دیگه بیشعور براش زیادیه باید براش یه چیز دیگه پیدا کنم .
بلد نیست مثل آدم برای یه خانم محترم در و باز کنه
از فکر خودم خنده ام گرفت .
من خانم محترم بودم !
پیاده شدم و در و بستم ، دور و برمون جدا از ماشین های شیک و گرون که خیلی زیاد
بودن و نشون میداد اینجا چقدر شلوغه
سه تا اتاق بود که سمت چپی از همه بزرگتر بود و مهراب به سمتش رفت
با چند قدم بزرگ خودم و بهش رسوندم و کنارش قدم بر میداشتم : اینجا کجاست ؟!
- برات که مهم نبود
سر جام وایستادم : قبلا نه ولی الان مهمه اینجا ظاهرش خیلی ترسناکه !
مهراب هم سر جاش وایستاد : اینجا واقعا ترسناکه بهتره مراقب باشی
دوباره راه افتاد . عجب !! پسره ایکبیری
ولی واقعا بهتره مراقب باشم .
دوباره دنبال مهراب راه افتادم ، مهراب در چوبی رو باز کرد و وارد شد
با دیدن شلوغی اتاق شاخ در اوردم
همه مرد بودن و در حال دود کردن سیگار و قلیون بودن و فضای اتاق پر از دود بود ،
شالم و روی بینی ام گرفتم
مهراب از بین اون همه نفر خودش و به یه میز خلوت رسوند و روش نشست !!
منم به زور خودم و بهش رسوندم و روی صندلی کنارش نشستم
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_پنجاه_دو
+ اینجا کجاست
پوزخندی زد و خیلی راحت جواب داد : ق...م..ا..ر.. خونه
تقریبا با صدای بلندی گفتم : کجااااا ؟!
همه سرها به سمت ما برگشت
مهراب لبخندی به من زد و رو به همه گفت : میخوام بازی کنم
از بین همه مرد ها یه مرد هیکلی بلند شد : سر چی ؟!
منتظر به دهن مهراب نگاه میکردم ، چیکار داشت میکرد . میخواست شرط بندی کنه!
مهراب اشاره ای به من کرد و گفت : سر این دختر !!!
هین بلندی کشیدم و فقط به مهراب نگاه کردم
میخواست روی من شرط بندی کنه؟!!
با شنیدین اینکه مهراب میخواد روی من شرط بندی کنه بیشتر مرد ها اومدن سر میز و
میخواستن با مهراب بازی کنن
واقعا که برای همشون متاسفم !!!!
مهراب فقط میخندید و به مرد ها نگاه میکرد . گویا لذت میبرد اون همه مرد و در حال
دست و پا زدن برای بازی کردن با خودش ببینه ولی خاک تو سر نمیدونه سر من این
جنجال به پا شده
مهراب نگاهش و از همه گرفت و به من دوخت سرش و جلو اورد و نزدیک صورتم
قرار داد : انتخاب با توئه !!
دندونام و روی هم فشردم : کدوم انتخاب
- میخوای با کی بازی کنم ؟ بلاخره قرار تو یه عمر باهاش زندگی کنی
+ لطفا ببند واقعا میخوای روی من شرط ببندی ؟!
- بله ، گفتم لجبازی با من اصلاخوب نیست
+ بیشعور تو اصلا انسانیت حالیته ؟! اصال تو مگه کس و کار منی ؟
- بله رییس اتم
+ رییس ام نیستی یعنی لیاقتش و نداری بعدشم اصلا از کجا معلوم بازی کردی باختی ؟!
مهراب ادای من و در اورد و گفت : قراره از عمد ببازم کوچولو
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_پنجاه_سه
یعنی واقعا خاک هم برای مهراب کم بود ، خاک رس به سرش اصلاماسه و شن بر
سرش
خیلی لجم گرفته بود با پرویی گفتم : اصلابابا بدرک از شر تو خلاص میشم میوفتم
دست یکی نازم و بکشه
یه لحظه تعجب کرد ، حق ام داشت .
دختر انقدر دلیر کم پیدا میشد ، وقتی مهراب میخواد من و اذیت کنه چرا من اون و اذیت
نکنم .
آرنجم روی میز قرار دادم و دستم و تکیه گاه چونه ام کردم .
با صدای نازک و دخترونه ای که هوش و حواس میبرد رو به مرد ها گفتم : کدومتون
بیشتر خاطر خواه منه !
مرد های هولم همه با هم بهم لبخندی زدن و به خودشون اشاره کردن .
خنده ام گرفته بود ، چقدر هول بودن یعنی !!
به مهراب نگاه کردم سرخ شده بود
بهش لبخند شیطانی زدم و این دفعه من سرم و نزدیک مهراب بردم .
+ بگم با کدوم بازی کنی ؟!
- واقعا نمیخوای تقاضا کنی تا سرت شرط بندی نکنم!!
+ چرا باید تقاضا کنم ؟
- چون که نجاتت بدم احمق
تا خواستم دوباره جوابش و بدم با صدای پارس کردن یه سگ همه مرد ها کنار کشیدن و
چشمم به یه مرد خشن هیکلی افتاد که قلاده سگ وحشی اش دستش بود
مرد به مهراب زل زده بود و مهراب هم مثل اون بهش زل زده بود فقط با یه حس بد تو
چشم هردوشون مثل نفرت
مرد قلاده سگ داخل دستش و به دست یکی از هیکلی های کنارش داد و با غرور جلو
اومد و رو به روی میز ایستاد : به به آقا مهراب از این طرفا
مهراب پوزخندی زد و از جاش بلند شد : سلام آقا ایلیا حال و احوال شما ، شما چجوری
سر از اینجا در اوردید ؟! شما که ق... خونه مخصوص خودتون و دارید !! کم میشه به
ما فقیر فقرا نگاه بندازید
♡- - - - - - -‹🌾🌝›
#سوگند
#قسمت_پنجاه_چهار
یه نگاه به ایلیا انداختم ، چه اسمش به قیافه اش میخورد . حسابی خشن و ترسناک
ایلیا لبخندی مسخره به مهراب زد و صندلی رو عقب کشید و رو به روی مهراب نشست
مهراب هم دوباره سر جاش نشست
هر دو بهم لبخند های نفرت باری میزدن که من از گرماشون میسوختم
ایلیا یه دستش و روی میز گذاشت : میخوای بازی کنی ؟!
مهراب نگاهی به من انداخت : آره
ایلیا : سر چی ؟
مهراب : سر این
ایلیا نگاهی به من انداخت و با اخم به مهراب گفت : این و به درخت میگن نه به یه دلبر
نازدونه
نا خودآگاه لبخندی از روی ذوق رو لبم نمایان شد ؛ تا به حال کسی اینجوری ازم
طرفداری نکرده بود ولی با دو تا کلمه آخرش خر ذوق شدم . بیشعور چه صدایی ام
داشت . شانسم نداریم باید طلبکار پدرمون مهراب باشه !!
چی میشد ایلیا طلبکار میبود ؟!
ایلیا با دیدن لبخندم برقی تو چشماش زد .
♡- - - - - - -‹🌾🌝›