eitaa logo
The Enduring Word
384 دنبال‌کننده
486 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
The Enduring Word
شما همسایه بشیم؟ ------ امارتون؟ چرا که نه ...
قشنگم باید صبر کنی تا بتونم عضو ها رو ببینم برام نمیاره الان...
بریم برای ادامه ی رمان سوگند؟
شیطونه میگه بزنم تو دهنش مثل صبح . ولی واقعا بهتر بود حرفی نزنم تا مشکلی پیش نیاد انقدر از جاده اصلی دور شدیم که کم کم دوباره ترس به جونم افتاد ولی نشون نمیدادم تا دوباره مهراب حرصم بده از دور کمی نور پیدا میشد و مهرابم مستقیم به اون سمت میرفت بلاخره به نور رسیدیم .... ! مهراب پیاده شد و با دست اشاره کرد منم پیاده بشم واقعا خیلی بیشعوره دیگه بیشعور براش زیادیه باید براش یه چیز دیگه پیدا کنم . بلد نیست مثل آدم برای یه خانم محترم در و باز کنه از فکر خودم خنده ام گرفت . من خانم محترم بودم ! پیاده شدم و در و بستم ، دور و برمون جدا از ماشین های شیک و گرون که خیلی زیاد بودن و نشون میداد اینجا چقدر شلوغه سه تا اتاق بود که سمت چپی از همه بزرگتر بود و مهراب به سمتش رفت با چند قدم بزرگ خودم و بهش رسوندم و کنارش قدم بر میداشتم : اینجا کجاست ؟! - برات که مهم نبود سر جام وایستادم : قبلا نه ولی الان مهمه اینجا ظاهرش خیلی ترسناکه ! مهراب هم سر جاش وایستاد : اینجا واقعا ترسناکه بهتره مراقب باشی دوباره راه افتاد . عجب !! پسره ایکبیری ولی واقعا بهتره مراقب باشم . دوباره دنبال مهراب راه افتادم ، مهراب در چوبی رو باز کرد و وارد شد با دیدن شلوغی اتاق شاخ در اوردم همه مرد بودن و در حال دود کردن سیگار و قلیون بودن و فضای اتاق پر از دود بود ، شالم و روی بینی ام گرفتم مهراب از بین اون همه نفر خودش و به یه میز خلوت رسوند و روش نشست !! منم به زور خودم و بهش رسوندم و روی صندلی کنارش نشستم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
+ اینجا کجاست پوزخندی زد و خیلی راحت جواب داد : ق...م..ا..ر.. خونه تقریبا با صدای بلندی گفتم : کجااااا ؟! همه سرها به سمت ما برگشت مهراب لبخندی به من زد و رو به همه گفت : میخوام بازی کنم از بین همه مرد ها یه مرد هیکلی بلند شد : سر چی ؟! منتظر به دهن مهراب نگاه میکردم ، چیکار داشت میکرد . میخواست شرط بندی کنه! مهراب اشاره ای به من کرد و گفت : سر این دختر !!! هین بلندی کشیدم و فقط به مهراب نگاه کردم میخواست روی من شرط بندی کنه؟!! با شنیدین اینکه مهراب میخواد روی من شرط بندی کنه بیشتر مرد ها اومدن سر میز و میخواستن با مهراب بازی کنن واقعا که برای همشون متاسفم !!!! مهراب فقط میخندید و به مرد ها نگاه میکرد . گویا لذت میبرد اون همه مرد و در حال دست و پا زدن برای بازی کردن با خودش ببینه ولی خاک تو سر نمیدونه سر من این جنجال به پا شده مهراب نگاهش و از همه گرفت و به من دوخت سرش و جلو اورد و نزدیک صورتم قرار داد : انتخاب با توئه !! دندونام و روی هم فشردم : کدوم انتخاب - میخوای با کی بازی کنم ؟ بلاخره قرار تو یه عمر باهاش زندگی کنی + لطفا ببند واقعا میخوای روی من شرط ببندی ؟! - بله ، گفتم لجبازی با من اصلاخوب نیست + بیشعور تو اصلا انسانیت حالیته ؟! اصال تو مگه کس و کار منی ؟ - بله رییس اتم + رییس ام نیستی یعنی لیاقتش و نداری بعدشم اصلا از کجا معلوم بازی کردی باختی ؟! مهراب ادای من و در اورد و گفت : قراره از عمد ببازم کوچولو ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
یعنی واقعا خاک هم برای مهراب کم بود ، خاک رس به سرش اصلاماسه و شن بر سرش خیلی لجم گرفته بود با پرویی گفتم : اصلابابا بدرک از شر تو خلاص میشم میوفتم دست یکی نازم و بکشه یه لحظه تعجب کرد ، حق ام داشت . دختر انقدر دلیر کم پیدا میشد ، وقتی مهراب میخواد من و اذیت کنه چرا من اون و اذیت نکنم . آرنجم روی میز قرار دادم و دستم و تکیه گاه چونه ام کردم . با صدای نازک و دخترونه ای که هوش و حواس میبرد رو به مرد ها گفتم : کدومتون بیشتر خاطر خواه منه ! مرد های هولم همه با هم بهم لبخندی زدن و به خودشون اشاره کردن . خنده ام گرفته بود ، چقدر هول بودن یعنی !! به مهراب نگاه کردم سرخ شده بود بهش لبخند شیطانی زدم و این دفعه من سرم و نزدیک مهراب بردم . + بگم با کدوم بازی کنی ؟! - واقعا نمیخوای تقاضا کنی تا سرت شرط بندی نکنم!! + چرا باید تقاضا کنم ؟ - چون که نجاتت بدم احمق تا خواستم دوباره جوابش و بدم با صدای پارس کردن یه سگ همه مرد ها کنار کشیدن و چشمم به یه مرد خشن هیکلی افتاد که قلاده سگ وحشی اش دستش بود مرد به مهراب زل زده بود و مهراب هم مثل اون بهش زل زده بود فقط با یه حس بد تو چشم هردوشون مثل نفرت مرد قلاده سگ داخل دستش و به دست یکی از هیکلی های کنارش داد و با غرور جلو اومد و رو به روی میز ایستاد : به به آقا مهراب از این طرفا مهراب پوزخندی زد و از جاش بلند شد : سلام آقا ایلیا حال و احوال شما ، شما چجوری سر از اینجا در اوردید ؟! شما که ق... خونه مخصوص خودتون و دارید !! کم میشه به ما فقیر فقرا نگاه بندازید ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
یه نگاه به ایلیا انداختم ، چه اسمش به قیافه اش میخورد . حسابی خشن و ترسناک ایلیا لبخندی مسخره به مهراب زد و صندلی رو عقب کشید و رو به روی مهراب نشست مهراب هم دوباره سر جاش نشست هر دو بهم لبخند های نفرت باری میزدن که من از گرماشون میسوختم ایلیا یه دستش و روی میز گذاشت : میخوای بازی کنی ؟! مهراب نگاهی به من انداخت : آره ایلیا : سر چی ؟ مهراب : سر این ایلیا نگاهی به من انداخت و با اخم به مهراب گفت : این و به درخت میگن نه به یه دلبر نازدونه نا خودآگاه لبخندی از روی ذوق رو لبم نمایان شد ؛ تا به حال کسی اینجوری ازم طرفداری نکرده بود ولی با دو تا کلمه آخرش خر ذوق شدم . بیشعور چه صدایی ام داشت . شانسم نداریم باید طلبکار پدرمون مهراب باشه !! چی میشد ایلیا طلبکار میبود ؟! ایلیا با دیدن لبخندم برقی تو چشماش زد . ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
. با ناز صورتم و ازش گرفتم و به سمت مهراب برگردوندم . خودمم دلیل این نازم و نمیدونستم . مهراب رنگش قرمز شده بود ، وقت کرم ریزی ب ود . سرم و جلو بردم و گفتم : مهراب با این ایلیا بازی کن خوشم اومد ازش نفس های عصبی اش به صورتم خورد سرم و عقب کشیدم و سعی کردم به ایلیا نگاه نکنم از من هیچی بعید نبود دوباره یکاری میکردم برای خودم آبرو نمیزاشتم . مهراب از جاش بلند شد : ایلیا : کجا ؟ میخوام بازی کنم باهات مهراب : پشیمون شدم ایلیا : پشیمون شدی یا میترسی مهراب دوباره نشست : چرا باید ازت بترسم بیشتر از چند بار شکستت دادم ایلیا : پس چرا قصد داری بری بشین یکم کیف کنیم مهراب : نمیخوام سر این دختر بازی کنم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
چی شد ؟! این که میخواست من و ادب کنه . چرا یهو منصرف شد !! ایلیا پوزخندی زد : چرا ؟ میترسی از دستش بدی مهراب : اصال برام ارزشی نداره ، مطمئنا هم نمیبازم ولی همون یه درصد باختم هم نمیخوام این دختر به دست تو بی لیاقت بیوفته بیشعور من ارزشی ندارم ، یکی نیست بگه تو بی لیاقتی ؛ ایلیا مشتی محکم روی میز کوبوندم و میز و پرت کرد به یه طرف دیگه . دستم رو قلبم گذاشتم ، خدا چرا یهو وحشی میشن این مردا !! ایلیا از جاش بلند شد و یقه مهراب و کشید و بلند کرد : بی لیاقت منم یا تو مهراب لبخند حرص دراری زد . خدا ازش نگزره ، با لبخند های حرص درارش آدم و کفن میکنه بیشعور مهراب : معلومه که تو ایلیا مهراب و محکم کشید به سمت خودش : حرف دهنت و بفهم مهراب مهراب : من سنجیده حرف میزنم تو مواظب حرف زدنت باش مشتی محکم حواله صورت مهراب شد ، ای جان دمش گرم چه خوب زد . ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
. مهراب دستی روی صورتش کشید و مشتی محکم تر حواله صورت ایلیا کرد آخ !! دلم سوخت برای ایلیا همین دو تا مشت شد سر انجام یه دعوای بزرگ ایلیا و مهراب به جون هم و چند تا هیکلی هم که با ایلیا اومده بودند هم به جون مهراب افتادند اون همه مرد هم دورشون فقط دست میزدن خاک بر سر همشون هر چند دلم خیلی خوش میشد مهراب کتک میخورد ولی خیلی بی رحمی بود بالاخره افتخار دادم و از روی صندلی بلند شدم ، از پشت یقه یکی از هیکلی ها رو گرفتم و به زور به عقب کشیدم و جیغ زدم : ولششششششششش کنید همه سرجاشون میخکوب شدن ایلیا رو پس زدم و کمک کردم مهراب بشینه با گوشه شالم خون روی بینی اش و تمیز کردم ، هی بنده خدا خودمم امروز بینی اش و اینطوری کردم مهراب دستم و پس زد و از جاش بلند شد ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
ببین ما دلمون به حال کی میسوزه . به جای تشکر چیکار میکنه از جام بلند شدم و کنار مهراب ایستادم ، چند قدمی جلو رفت و یقه ایلیا رو محکم گرفت : تاوان پس میدی ایلیا ایلیا : منتظرم !! ببینم از دست تو چه کاری بر میاد . مهراب ایلیا رو هل داد و از اتاق بیرون رفت دستی به لباسم کشیدم ، الان باید من چیکار میکردم ؟! میرفتم دنبال مهراب ؟ آره دیگه اون که شرط بندی نکرده بود ، منم هنوز اختیارم دست خودم بود . از کنار ایلیا رد شدم تا به در برسم ولی ایلیا مانع شد و مچ دستم و گرفت : میخوای بری دنبال اون بی لیاقت با تعجب بهش نگاه کردم : پس کجا برم - بیا پیش من چییییی ؟! دست دیگه ام از طرف یه نفر دیگه کشیده شد با تعجب نگاهش کردم ، مهراب بود ♡- - - - - - -‹🌾🌝›
مهراب : گمشو تو ماشین + دستور نده ایلیا : با من بری بهتره + چرا اونوقت ؟ مگه با مهراب چه فرقی داری ایلیا : خیلی فرق ها مهراب : سوگند ببند دهنتو انقدر حرف نزن ایلیا : جان چه اسم قشنگی مثل خودت توبه !! این پسر چی بلغور میکنه ؟ بدبخت حرف دهنش رو هم نمیفهمه . ولی باید یکی محکم بزنم تو دهن مهراب ، یبار اسم من و به زبون نمیاره بعد جلوی این همه نامحرم سوگند سوگند راحت انداخته . آروم کنار مهراب ایستادم : میریم خونه ؟ مهراب : نخیر تیمارستان جایی که بهش نیاز داری + بیشعور تو نیازداری یا من ؟ مهراب : میزنمتا بیا بریم ♡- - - - - - -‹🌾🌝›