🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۸
نگاهم به صورتش افتاد
بشکنه دستم که انقدر محکم زدم روی صورت ماهش
ولی چیزیم نشده بود یکم قرمز شده بود که پوست سفیدش زیادی معلومش میکرد ولی
بازم من بدکاری کردم
گونه اشو آروم نوازش کردم و سریع دستم و عقب کشیدم که خوابش نپره
ماشین روشن کردم و به سمت بیمارستان رانندگی کردم
داخل پارکینگ ماشین و پارک کردم و به سوگند که هی از خواب میپرید نگاه کردم
- بلند شو ورپریده رسیدیم
نگاهی بهم انداخت و حرصی ادامو دراورد و پیاده شد
در و محکم بست و به ماشین تکیه داد
با خنده از ماشین پیاده شدم و در و قفل کردم
- بی عصاب کی بودی شما؟
به سمتم برگشت
+ بی عصاب خودم!!
شونه ای بالا انداختم
+ باشه ماله خودت باش
+ هستممم
با هم دیگه وارد بیمارستان شدیم که سحر به سمتم اومد و با دیدن سوگند جا خورد!
وقتش بود یکم حرصش بدم
دستمو و دور شونه سوگند انداختم
+ خانم صالحی همسرم هستن!
بعدم رو به سوگند گفتم
+ خانم صالحی همکارم
و ادامه حرفم و در گوشش گفتم
+ بنده خدا روم کراش داره
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۳۹
سوگند خندید و شیطون به سحر نگاه کرد که داشت آتیش میگرفت
زیر اون لبخند خبیث و نگاه شیطونی سوگند کلی دردسر بود...خدا خودش سحر و نجات
بده
کم کم پرستار ها را دورم جمع شدن و با کنجکاوی به سوگند نگاه میکردن
خواستم برای همه معرفیش کنم که خود سوگند زودتر از من دست به کار شد و با عشوه
گفت
- سلام پرستارای گل من همسر آقای دکتر هستم
بعد هم با ناز موهاش و پشت گوش داد و با لبخند با سحر که حرصش و در بیاره نگاه
کرد
پچ پچ پرستارا بلند شد و تنها پرستاری که جرعت داشت حرفاش و رک و راست بگه
گفت
- آقای دکتر شما هم میرید سراغ ریزه میزه ها؟
با تعجب نگاهش کردم که دوباره سوگند جواب داد
- عزیزم مهم ریزه میزه بودن و سن نیست مهم عقله که من دو برابر شما رو دارم و
دلبری خالصانه و عشق پاک که من همیشه به مهراب می ورزم!!
دستی بین موهام کشیدم تا جلوی خنده ام و بگیرم
لعنتی چه کارایی میکرد...
با هم دیگه از بین پرستارا گذشتیم و وارد اتاق شخصی من شدیم
در و بستم و به سمت سوگند برگشتم
جیغ خفه ای کشید و گفت
- قیافه دختره رو دیدی؟آخ چقدر حرص خورد...
از اینکه بازم شد شوخ و شنگول لبخند زدم
با دیدن لبخندم گفت
+ فکر نکن امروز و فراموش کردما ولی الان حا لم خوبه بعدشم سیلی شما رو که اصلا
فراموش نکردم...
بعدا جبران میکردم کارامو ، همین که الان حالش خوبه بهترین چیزه
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۰
بدون اینکه دیگه باهاش حرفی بزنم از روی چوب لباسی فرمم و برداشتم و پوشیدم
+ من میرم پیش بیمارم شما هم داخل این اتاق میمونی
- اونطوری که حوصلم سر میره
روی صندلی من نشست ، نگاهی بهش انداختم
+ چقدر بهت پشت این صندلی نشستن میاد
با ناز گفت
+ اصلا مگه میشه چیزی به من نیاد ولی خدا وکیلی صندلی با صندلی فرق داره؟
خندیدم و جلو رفتم
+ اونکه صحیح چیزی نیست که به شما نیاد ولی این صندلی مخصوص دکتراست یکم
فرق داره دیگه نداره؟
سری به نشونه مثبت تکون داد
- چرا داره
وسایلی که نیاز داشتم رو از روی میز جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون
برای یه دقیقه برگشتم داخل اتاق
+ اگر حوصلت سر رفت میتونی بخوابی یا...
پرید بین حرفم
- تو نگران من نباش حوصلم سر نمیره
+ شر به پا نکنیا
-ایشش نمیکنم تو برو
در و بستم و رفتم کنارش
+ سوگند الان تو نقش زن من و داری بیشتر این پرستار و دکترا شاید آخر هفته تو
مهمونی باشن سوتی بدیم به فنا رفتیما مواظب باش...اصلا تو از این اتاق بیرون نرو
دستاش و روی میز گذاشت و گفت
- ببین مهراب الان جدا از اون بحث مهمونی کوفتی آخر هفته شماااا...من از اول که
وارد شدم برای کرم ریختن گفتم زنتم اگر سوتی بدم یا خودم و لو بدم اول از هر
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۱
کسی خودم ضایع میشم و از اون جایی که خودم برای خودم خیلی اهمیت دارم نیازی
نیس نگران باشی
مثل فیلسوف ها حرفش و تموم کرد
+ باشه پس من میرم اتاق عمل
- به سلامت
سری تکون دادم و بیرون اومدم
سوگند
پا روی پا انداختم و با صندلی دور خودم چرخیدم
آی خدااا
چه کیفی میده...یه روز من بشم خانم دکتر!
بعد بیمارا پشت در صف بکشن و من هی نوبت بدم
آی خدا!!
چه کیفی میده و افتخاری داره.
ولی انشالله کسی بیماری خاصی نداشته باشه که تو مشکل باشه!
تمام برگه های روی میز و نگاهی انداختم!!
هیچی ام سر در نمیاوردم
چند تقه به در خورد
صدام و صاف کردم و گفتم
+ بفرمایید
در باز شد و اون دختره که به مهراب علاقه داشت اومد داخل
با سردی گفت
- آقای دکتر کجاست؟
لبخند خبیثی زدم...
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
@TheEnduringWord
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۲
+ با شوهر من چیکار دارید
دستش و روی سینه اش گذاشت و نفس عمیقی کشید
- باید بیمار و ببینن
+ نمیدونم کجاست ولی همین الان اومد بیرون!
در اتاق و محکم بست و رفت
وای خدا...
آخه کی عاشق مهراب میشه؟ این خانم شده.
چند دقیقه دیگه نشستم و دیگه حوصلم پوکید!
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
بوی گند الکل کامل طبیعی داخل فضای بیمارستان پخش شده بود.
هر یه پرستاری که از کنارم میگذشت با تعجب نگاهم میکرد که جواب من فقط لبخند
بود.
خوشحال بودم الان حالم خوبه.
خودمو و زده بودم به بیخیالی!!
انگار که نه انگار امروز ایلیایی رو دیدم و حرفایی ازش شنیدم و با مهراب دعوا کردم
و...
بازم یاد آوری میکردم فاز غمم بالا میومد . پس بیخیالش...
کنار میز پذیرش وایستادم که پرستار پشت میز بلند شد
- به به خانم آقای دکتر...حالتون چطوره
+ سلام گلم خسته نباشی.
لبش گاز گرفت و گفت
- شرمنده به کل یادم رفت سلام بدم ، سلام خانم خوب هستید
خندیدم و جواب دادم
+ دشمنتون شرمنده ، احیانا نمیدونید مهراب کجاست؟
- رفتن اتاق عمل
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
عالیییییییی چند پارت دیگه از سوگند مونده؟
.....
حالا حالا ها هست 🤣
در خدمتتونیم🤣🤣