🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۲۴۲
+ با شوهر من چیکار دارید
دستش و روی سینه اش گذاشت و نفس عمیقی کشید
- باید بیمار و ببینن
+ نمیدونم کجاست ولی همین الان اومد بیرون!
در اتاق و محکم بست و رفت
وای خدا...
آخه کی عاشق مهراب میشه؟ این خانم شده.
چند دقیقه دیگه نشستم و دیگه حوصلم پوکید!
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.
بوی گند الکل کامل طبیعی داخل فضای بیمارستان پخش شده بود.
هر یه پرستاری که از کنارم میگذشت با تعجب نگاهم میکرد که جواب من فقط لبخند
بود.
خوشحال بودم الان حالم خوبه.
خودمو و زده بودم به بیخیالی!!
انگار که نه انگار امروز ایلیایی رو دیدم و حرفایی ازش شنیدم و با مهراب دعوا کردم
و...
بازم یاد آوری میکردم فاز غمم بالا میومد . پس بیخیالش...
کنار میز پذیرش وایستادم که پرستار پشت میز بلند شد
- به به خانم آقای دکتر...حالتون چطوره
+ سلام گلم خسته نباشی.
لبش گاز گرفت و گفت
- شرمنده به کل یادم رفت سلام بدم ، سلام خانم خوب هستید
خندیدم و جواب دادم
+ دشمنتون شرمنده ، احیانا نمیدونید مهراب کجاست؟
- رفتن اتاق عمل
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
عالیییییییی چند پارت دیگه از سوگند مونده؟
.....
حالا حالا ها هست 🤣
در خدمتتونیم🤣🤣