بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁴♡
#رسول
با سعید تو محل مستقر شدیم
ساختمان روبهرو اشراف کامل داشت ولی خب نمیشد رفت داخل
رسول:حیف
سعید:چیه؟
رسول:اگه میشد رفت تو این ساختمونِ بهتر بود
سعید:خب الان ردیفش میکنم
رسول:جدی؟
سعید:خب آره، الان برمیگردم
سعید از ماشین پیاده شد و رفت داخل
چند دقیقه بعد اومد
سعید:پاشو بریم خالیه اون طبقه که مستقیم میخوره به اون خونه
رسول:ایول
زود پیاده شدیم رفتیم بالا
همینجوری که وسایل رو آماده میکردم گفتم
رسول:چطوری مخ نگهبانُ زدی؟
سعید:حالا یه جوری زدم دیگه تو به کارت برس
رسول:بیا اینو بگیر مستقیم طرف اون خونه نگه دار
سعید:باش
رسول:یکم بچرخون..نه بیشتر بچرخون سعید..آها آها خوبه همینجا نگهش دار، یه مرد اینجاست یه خانم
سعید:صورتشون معلومه؟
رسول:آره
سعید:مطمئنی دیگه کسی نیست؟
رسول:نه دیگه توی این خونه فقط دوتا آدم زنده هست، سعید همینجوری نگه دار تا تصویرشون ثبت بشه
سعید:باش
چند لحظهای گذشت تا تصویر ها ثبت شد
وسایل رو جمع کردم
سعید:این زنه چقدر قیافهاش آشناست
رسول:اشنا نیست قیافهاش شبیه عاطفهاس
سعید:جدی؟
رسول:بله جدی،یکمی البته، عاطفه خوشگل تر بود
سعید:اونکه بعله، ولی ته چهرهاش شبیه اونه
رسول:خب حالا
سعید:دماغش عملیه
رسول:سعید تو چشم عقاب داری؟؟😂از این فاصله تشخیص دادی که بینی اون خانم عملیه؟
سعید:پرنده اسکل،تو مگه تصویرشو ثبت نکردی؟
رسول:چرا
سعید:آدم ضایع خریدارما
رسول:ایش...بیا بریم
سعید:بنظرت بگیم اینجارو اجاره کنیم تا
دسترسی داشته باشیم بهشون؟
رسول:آقا محمد باید تصمیم بگیره نه ما
گوشی سعید زنگ خورد با گفتن اینکه مادرشِ ازم دور شد
چشم دوختم به پنجره
واقعا خیلی شبیه عاطفه بود، فکر نمیکردم کسی رو ببینم که شباهت داشته باشه به عاطفه،که دیدم
دوباره یادش افتادم هوا تاریک شده بود و چون چراغ ها خاموش بود نمیتونست مارو ببینه پس با خیال راحت وایساده بودم
گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون آوردمش
دکترم بود
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شبیه اونه🙂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁵♡
#رسول
گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون آوردمش دکترم بود
باز عماد گفته بهش، بهم زنگ بزنه؟
همینجوری که خیره به اون خونه بودم جواب دادم
رسول:سلام آقا سینای گل
سینا:علیک سلام آقارسول چطوری
رسول:الحمدلله
سینا:خداروشکر، دیگه یادی ازم نمیکنیا
رسول:حالم خیلی خوب شده دیگه
سینا:اها حالت خوب شده دیگه نیاز نیست بیای ببینمت؟؟
رسول:چرا حق با شماست چشم میام
سینا:آفرین،زنگ نزدم بگم بیای شوخی کردم
رسول:پس چی
سینا:گفتم ازت سوال کنم حالت چطوره،دیگه کابوس نمیبینی؟
رسول:نه زیاد
سینا:شبا میتونی خوب بخوابی؟
رسول:آره بهتر شده خوابم، البته سعی میکنم تو طی روز انرژی زیاد صرف کنم تا شب بتونم بخوابم
سینا:اینجوری که خوب نیست، سعی کن زیاد به خودت فشار نیاری، بهت گفتم قرص رو نخور ولی نگفتم کلا قطع کن، شبایی که نمیتونی بخوابی بخور
رسول:تموم شده بدون نسخه بهم نمیدن
سینا:خب من برات مینویسم،میتونی بیای بگیری؟
رسول:الان نه، فردا میام
سینا:باش منتظرتم، خب کاری نداری؟
رسول:نه ممنون
سینا:خب دیگه مراقب خودت باش خدافظ
رسول:چشم،خدافظ
گوشی رو تو جیبم گذاشتم خواستم برم بیرون ولی چیزی که دست اون زن بود توجهمو جلب کرد
از وسایل دوربین رو برداشتم
اسلحه دستش بود
رسول:سعید بیا
سعید:جان؟
رسول:بیا نگاه کن،اسلحه دارن
سعید:اون مرده کیه که کنارش
رسول:باید بریم اداره تا بتونم اطلاعاتش رو پیدا کنم
سعید:بریم با محمدم حرف بزنیم ببینیم چیمیگه اینجارو بگیریم یا نه
رسول:آره بریم
وسایل رو برداشتم رفتیم پایین
پشت فرمون نشستم روندم سمت اداره
امشب خیلی شلوغ بودم باید میموندم اداره
وقتی رسیدیم برای محمد همه چیو توضیح دادیم اونم گفت که هماهنگ میکنه تا اونجا مستقر بشیم
وقتی که صحبتهامون تموم شد رفتم زنگ زدم به بابا که بگم نمیام
ولی بهجای اون عمو برداشت
مهدی:ها
رسول:یاخدا عمو باز چرا اینجوریی؟
مهدی:سلام کردن بلد نیستی؟
رسول:اینطوری که شما جواب دادی والا که...
مهدی:چطوری جواب دادم؟؟دهنتو ببند
رسول:عمو میشه یکم قشنگ صحبت کنی؟
مهدی:رسول حرف میزنی یا..
رسول:من با،بابا تماس گرفتم
مهدی:باباخانتون رفتن دوساعته یه چایی بریزن
رسول:عمو
مهدی:ها
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:🌱🌱🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁷♡
#رسول
رسول:عمو
مهدی:ها
رسول:من امشب نمیتونم..
مهدی:خب بابا فهمیدم نمیای،چه بهتر
رسول:عمووو
مهدی:رسول خیلی داری عمو عمو میکنیا،تو مخ منی، اصلا همتون یه شبو واسه مخ بودم انتخاب میکنید انگار، فقط احسان امشب تو مخم نرفته
رسول:امیرحسین رفته مگه
مهدی:اون همیشه تو مخ منه یه شب تو مخ نباشه جای تعجب داره
رسول:علیرضا چیکار میکنه؟اذیت که نکرده
مهدی:کمتر از باباش اذیت کرده
رسول:وا بدبخت باباش چه اذیتی کرده؟مورچه چیه که کلهپاچه داشته باشه
مهدی:تو یکی کله پاچه هم داری اگه مورچه باشی
رسول:خیلی بدی عمو😐
مهدی:خیلی خبر خوبی بهم دادی که نمیای دستت طلا،حالا گمشو برو سرکارت که خیلی فک زدی
رسول:عجبا
مهدی:خدافظ
تماسُ قطع کرد اصلا نذاشت جواب بدم،خدایی اخلاقش به کی رفته؟واسم خیلی سواله
بیخیال گوشی رو کنار میز انداختم چاییم سرد شده بود حس اینکه عوض کنم هم نداشتم پس اونم ولش کردم پوشه های جلومو باز کردم مشغول کارم شدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
علیرضا:عمو نگاه کن قشنگ کشیدم؟
مهدی:تو اصلا بهترین هنرمندی تو نقاشی،درد و بلات بخوره تو سر عمو هات
محسن:به اونا چیکار داری تو
مهدی:آخه آدمن مگه؟
محسن:خیلی بَدَم میاد اینجوری حرف میزنیا
مهدی:تو از چیه من خوشت میاد آخه داداش
محسن:چه خوبه که میدونی
مهدی:جدا از شوخی محسن،علیرضا خیلی استعداد داره تو نقاشی میبرمش کلاس از فردا
محسن:شاید رسول دوست نداشته باشه
مهدی:مهمه مگه؟😂
محسن:از دست تو،کی بود زنگ زد بهم؟
مهدی:پسر الدنگت
محسن:لا اله الا الله
مهدی:خب بابا،رسول جااااانتون
محسن:چی میگفت
مهدی:یه خبر خوب بهم داد
محسن:چی؟خوش خبر باشه
مهدی:🤣اینکه شب نمیاد
محسن کوسن مبلُ انداخت خورد تو سرم
محسن:خاک تو سرت نکنن مهدی خدایی آدم شو دیگه
مهدی:مگه حیوونم؟؟؟
محسن:چرا خودت هی میگی حیوون؟
مهدی:محسن جلو همین نوهات یه چی میگما
محسن:نه توروخدا بیا بگو،بچه پرو، بزرگتر نمیشناسه دیگه
مهدی:ای بابا به آدم حق حرف زدن بدین دیگه
محسن:چقدر تو رو داری مهدی،حالا حق بهت نمیدیم اینه؟وای به حال اینکه بدیم
گوشیم زنگ خورد
مهدی:الان برمیگردم ادامه مشاعره رو میریم😂
زود بلند شدم رفتم تو اتاق جواب دادم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بهترین مشاعره😂