eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
867 دنبال‌کننده
227 عکس
111 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
میتونم بگم که حاضرم جون بدم واسه این مداحی‌ها 🥺💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
مخصوصا ایییین🥲❤️......(:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁴⁸♡ مهدی:چیشده کمیل کمیل:آقا الان بچه‌های آزمایشگاه بهم زنگ زدن گفتن اون تار مویی که پیدا کرده بودیم برای خوده صاحب خونه بوده مهدی:هوف، دوباره خوردیم به بن‌بست که کمیل:فکر نمی‌کنم مهدی:منظور کمیل:آقا بهم گفتید اون علامتی که روی دیواره رو بررسی کنم (توی پارت های گذشته نیست دوستان) مهدی:خب؟چیشد؟ کمیل:به قول شما توی همه سرقت هایی که داشتیم اون علامت هم بوده، نمیتونه اتفاقی بوده باشه پس خودشون می‌دونستن و اون علامت رو زدن تو موقعیت ها مهدی:معنی اون علامت هم فهمیدید؟ کمیل:نه آقا مهدی:این علامتِ خیلی برام آشناست کمیل حتما جایی بوده که واسم آشنا میزنه، یکم دقت کنید کمیل:آخه آقا تو همه پرونده‌ها یا حتی بیشترشون من باهاتون بودم این برام اصلا آشنا نیست، شاید شما جای دیگه‌ای دیدید و آشنا میزنه براتون مهدی:نمیدونم،اصلا این پرونده بدجور گیجم کرده، به گشت هامون بگو خیلی حواسشون رو جمع کنن،امکان سرقت دیگه‌ای هم وجود داره کمیل:چشم آقا،من بازم بررسی میکنم تا خیال شما راحت باشه مهدی:ممنون کمیل جان،کارت تموم شد برو خونه استراحت کن حتما کمیل:چشم،شما حالتون خوبه؟اصلا یادم رفت بپرسم مهدی:الحمدلله بهترم کمیل:خب خداروشکر مهدی:امیرحسین کجاست؟ کمیل:تو اتاقش مشغول کارا مهدی:خیله خب برو به کارت برس خدافظ کمیل:خدانگهدار گوشی رو خاموش کردم این پرونده بدجور تو مخم بود، من مطمئنم اون علامتُ یه جا دیده بودم، علامت یه دایره که داخلش خط‌داشت(بچه ها دیدین خورشید رو چطوری نقاشی میکنیم؟بیرون دایره خط میکشیم ولی توی این علامت داخل دایره خط کشیده شده ولی متصل نیست) ولی هرچی به ذهنم خطور می‌کردم یادم نمیومد کجا دیدمش علیرضا:عمو مهدییی از اتاق اومدم بیرون سعی کردم لبخند بزنم مهدی:جون دل عمو مهدی؟ علیرضا:اینو بلد نیستم بکشم مهدی:بده واست بکشم قربونت برم محسن:چایی‌ت سرد شد که مهدی:نه خوبه دستت دردنکنه محسن:چرا کلافه‌ای مهدی:پرونده‌ی که دستمه شده شبیه پازل، هرجاشو میزارم سرجاش یه جای دیگه میمونه،خستم کرده محسن:دلیل نمیشه ولی بسلامتی خودت بی‌اهمیت باشی مهدی خان مهدی:دیدی که نرفتم امروز محسن:بزور خودم نرفتی خوبه مهدی:چشم از این به‌بعد مراعات می‌کنم محسن:لطف میکنی خنده‌ای کردم و بعد مداد رنگی مشکی رو برداشتم شکل خونه‌ای که تو گوشی آورده بودم رو طراحی کردم بیشتر سعی می‌کردم علیرضا انجام بده و بعضی جاها که نیاز به دقت داشت خودم بعضی قسمت ها هم دستشو تو دستم میگرفتم باهم می‌کشیدیم محسن هم امروز کاراشو آورده بود خونه درگیر اونا بود منم بیشتر مواظب علیرضا بودم تا نره سمت برگه‌های پخش شده روی زمین ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:پازلِ🌱