بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁸♡
#مهدی
مهدی:چیشده کمیل
کمیل:آقا الان بچههای آزمایشگاه بهم زنگ زدن گفتن اون تار مویی که پیدا کرده بودیم برای خوده صاحب خونه بوده
مهدی:هوف، دوباره خوردیم به بنبست که
کمیل:فکر نمیکنم
مهدی:منظور
کمیل:آقا بهم گفتید اون علامتی که روی دیواره رو بررسی کنم (توی پارت های گذشته نیست دوستان)
مهدی:خب؟چیشد؟
کمیل:به قول شما توی همه سرقت هایی که داشتیم اون علامت هم بوده، نمیتونه اتفاقی بوده باشه پس خودشون میدونستن و اون علامت رو زدن تو موقعیت ها
مهدی:معنی اون علامت هم فهمیدید؟
کمیل:نه آقا
مهدی:این علامتِ خیلی برام آشناست کمیل حتما جایی بوده که واسم آشنا میزنه، یکم دقت کنید
کمیل:آخه آقا تو همه پروندهها یا حتی بیشترشون من باهاتون بودم این برام اصلا آشنا نیست، شاید شما جای دیگهای دیدید و آشنا میزنه براتون
مهدی:نمیدونم،اصلا این پرونده بدجور گیجم کرده، به گشت هامون بگو خیلی حواسشون رو جمع کنن،امکان سرقت دیگهای هم وجود داره
کمیل:چشم آقا،من بازم بررسی میکنم تا خیال شما راحت باشه
مهدی:ممنون کمیل جان،کارت تموم شد برو خونه استراحت کن حتما
کمیل:چشم،شما حالتون خوبه؟اصلا یادم رفت بپرسم
مهدی:الحمدلله بهترم
کمیل:خب خداروشکر
مهدی:امیرحسین کجاست؟
کمیل:تو اتاقش مشغول کارا
مهدی:خیله خب برو به کارت برس خدافظ
کمیل:خدانگهدار
گوشی رو خاموش کردم
این پرونده بدجور تو مخم بود، من مطمئنم اون علامتُ یه جا دیده بودم، علامت یه دایره که داخلش خطداشت(بچه ها دیدین خورشید رو چطوری نقاشی میکنیم؟بیرون دایره خط میکشیم ولی توی این علامت داخل دایره خط کشیده شده ولی متصل نیست)
ولی هرچی به ذهنم خطور میکردم یادم نمیومد کجا دیدمش
علیرضا:عمو مهدییی
از اتاق اومدم بیرون سعی کردم لبخند بزنم
مهدی:جون دل عمو مهدی؟
علیرضا:اینو بلد نیستم بکشم
مهدی:بده واست بکشم قربونت برم
محسن:چاییت سرد شد که
مهدی:نه خوبه دستت دردنکنه
محسن:چرا کلافهای
مهدی:پروندهی که دستمه شده شبیه پازل، هرجاشو میزارم سرجاش یه جای دیگه میمونه،خستم کرده
محسن:دلیل نمیشه ولی بسلامتی خودت بیاهمیت باشی مهدی خان
مهدی:دیدی که نرفتم امروز
محسن:بزور خودم نرفتی خوبه
مهدی:چشم از این بهبعد مراعات میکنم
محسن:لطف میکنی
خندهای کردم و بعد مداد رنگی مشکی رو برداشتم شکل خونهای که تو گوشی آورده بودم رو طراحی کردم
بیشتر سعی میکردم علیرضا انجام بده و بعضی جاها که نیاز به دقت داشت خودم
بعضی قسمت ها هم دستشو تو دستم میگرفتم باهم میکشیدیم
محسن هم امروز کاراشو آورده بود خونه درگیر اونا بود
منم بیشتر مواظب علیرضا بودم تا نره سمت برگههای پخش شده روی زمین
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:پازلِ🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁹♡
#امیرحسین
در اتاق باز شد و کمیل با پرونده هایی که تو دستش بود اومد داخل
امیرحسین:در بزنی ممنون میشما
کمیل:ساکت بابا،اَه این لعنتی آشنا نیست واسه من پس چرا
امیرحسین:چیشده باز؟
همینجوری که میشست روی صندلی و از شکلات های روی میز یکی رو برمیداشت گفت
کمیل:عموخانت این علامت براش آشنا میزنه، میگه پیگیری کنم کجا دیده
امیرحسین:راستش برای منم آشنا نیست ولی عموم حافظه خیلی خوبی داره،میگه یه جا دیده یعنی دیده
تیکه دادم به صندلی و خودکار رو گذاشتم رو میز
امیرحسین:بگرد تو پرونده های این چندسال اخیر ببین پیدا میکنی یا نه
کمیل:گشتم نبود امیر
امیرحسین:کوفت امیر،صدبار گفتم اسممُ درست بگو
همینجوری که سومین شکلات رو باز میکرد گفت
کمیل:تقصیر کسیِ که واست دو اسمه انتخاب کرد، تک اسم بودی چی میشد؟میمردی؟
مشغول جمع کردن وسایل روی میز شدم و بهش توپیدم
امیرحسین:اسم تو الان تکِ،اگه دواسمی بودی،میمردی؟
کمیل:عجب پرویی هستیا،جواب بزرگتر میده،بیشعور...امیر..حسین کیکی،بیسکویتی چیزی نداری؟گشنمه
امیرحسین:شکلات روی میزُ تموم کردی نوبت به بیسکویت رسید؟
کمیل:ناهار نخوردما
از کشوی میز ظرف بیسکویت رو برداشتم گذاشتم رو میز اونم زود برداشت
بعدم کفش هاشو درآورد و پاهاشو گذاشت رو میز میشه گفت قشنگ لَم داده بود
امیرحسین:میخواستی ناهار بخوری..کمیل خوشم نمیاد پا میزاری رو میز،بیفرهنگ
کمیل:داشتم دستورات عموی جنابعالی رو انجام میدادم و...
صدای زنگ گوشیش مانع ادامه دادن حرفمون شد
کمیل:جانم خانم....الحمدلله ایلیا چطوره؟.....باشه میام...فعلا الان که نمیتونم...خب شب میام دیگه....😂نه هنوز شبنشده ساعت ۷ غروبه....عجبا گفتم میام دیگه...حالا دیر نمیشه قرار بود بریم شام دیگه از الان بریم چیکار؟....خب حموم من یه ربع طول میکشه فقط....باشه عزیزم نیم ساعت دیگه راهافتادم....تو و ایلیا آماده شو منم اومدم زود آماده میشم....چشم...گفتم چشم....خدافظ
بعد از قطع تماس گوشی رو پرت کرد رو میز
امیرحسین:هوی چهخبرته
کمیل:اَه اَه من نمیدونم بیکارن هی مهمون دعوت میکنن،هر شب واسه من یه جا دعوت میکن
امیرحسین:مهمونی رفتن که خوبه
کمیل:دهنتو ببندا،خیلی از جمعشون خوشم میاد هی دعوت میکنن، یه بار نشد بریم بیایم باهم بحث نکنیم
امیرحسین:تقصیر خودته،میخواستی قبل ازدواج چشمای کورتو باز کنی،نه زندگی خودتو خراب کنی نه خانمتو،یه بچههم این وسط..
کمیل:بسه توروخدا،ازدواج ما سنتی بود،مامانم دید خوشش اومد بعد بخاطر بیماریش مجبوری قبول کردم
امیرحسین:پس مریض بودی پای یه بچهرو هم باز کردی به زندگیت؟
کمیل:چون بعدش عاشقش شدم، گفتم قراره یه عمر باهاش زندگی کنم،ولی الان چی؟هرشب پیش خانواده ایشونیم، خوبه میدونن از محیطی که درست میکنن خوشم نمیاد،میدونن از بزن و برقص خوشم نمیاد هر دفعه تا میرسیم اون باند بیصاحابُ روشن میکنن،قلیون و سیگار و...لا اله الا الله
امیرحسین:برادر من هر چقدر روضه بخونی بازم میگم تقصیر خودته
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ای بابا🙄