بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁸♡
#مهدی
مهدی:چیشده کمیل
کمیل:آقا الان بچههای آزمایشگاه بهم زنگ زدن گفتن اون تار مویی که پیدا کرده بودیم برای خوده صاحب خونه بوده
مهدی:هوف، دوباره خوردیم به بنبست که
کمیل:فکر نمیکنم
مهدی:منظور
کمیل:آقا بهم گفتید اون علامتی که روی دیواره رو بررسی کنم (توی پارت های گذشته نیست دوستان)
مهدی:خب؟چیشد؟
کمیل:به قول شما توی همه سرقت هایی که داشتیم اون علامت هم بوده، نمیتونه اتفاقی بوده باشه پس خودشون میدونستن و اون علامت رو زدن تو موقعیت ها
مهدی:معنی اون علامت هم فهمیدید؟
کمیل:نه آقا
مهدی:این علامتِ خیلی برام آشناست کمیل حتما جایی بوده که واسم آشنا میزنه، یکم دقت کنید
کمیل:آخه آقا تو همه پروندهها یا حتی بیشترشون من باهاتون بودم این برام اصلا آشنا نیست، شاید شما جای دیگهای دیدید و آشنا میزنه براتون
مهدی:نمیدونم،اصلا این پرونده بدجور گیجم کرده، به گشت هامون بگو خیلی حواسشون رو جمع کنن،امکان سرقت دیگهای هم وجود داره
کمیل:چشم آقا،من بازم بررسی میکنم تا خیال شما راحت باشه
مهدی:ممنون کمیل جان،کارت تموم شد برو خونه استراحت کن حتما
کمیل:چشم،شما حالتون خوبه؟اصلا یادم رفت بپرسم
مهدی:الحمدلله بهترم
کمیل:خب خداروشکر
مهدی:امیرحسین کجاست؟
کمیل:تو اتاقش مشغول کارا
مهدی:خیله خب برو به کارت برس خدافظ
کمیل:خدانگهدار
گوشی رو خاموش کردم
این پرونده بدجور تو مخم بود، من مطمئنم اون علامتُ یه جا دیده بودم، علامت یه دایره که داخلش خطداشت(بچه ها دیدین خورشید رو چطوری نقاشی میکنیم؟بیرون دایره خط میکشیم ولی توی این علامت داخل دایره خط کشیده شده ولی متصل نیست)
ولی هرچی به ذهنم خطور میکردم یادم نمیومد کجا دیدمش
علیرضا:عمو مهدییی
از اتاق اومدم بیرون سعی کردم لبخند بزنم
مهدی:جون دل عمو مهدی؟
علیرضا:اینو بلد نیستم بکشم
مهدی:بده واست بکشم قربونت برم
محسن:چاییت سرد شد که
مهدی:نه خوبه دستت دردنکنه
محسن:چرا کلافهای
مهدی:پروندهی که دستمه شده شبیه پازل، هرجاشو میزارم سرجاش یه جای دیگه میمونه،خستم کرده
محسن:دلیل نمیشه ولی بسلامتی خودت بیاهمیت باشی مهدی خان
مهدی:دیدی که نرفتم امروز
محسن:بزور خودم نرفتی خوبه
مهدی:چشم از این بهبعد مراعات میکنم
محسن:لطف میکنی
خندهای کردم و بعد مداد رنگی مشکی رو برداشتم شکل خونهای که تو گوشی آورده بودم رو طراحی کردم
بیشتر سعی میکردم علیرضا انجام بده و بعضی جاها که نیاز به دقت داشت خودم
بعضی قسمت ها هم دستشو تو دستم میگرفتم باهم میکشیدیم
محسن هم امروز کاراشو آورده بود خونه درگیر اونا بود
منم بیشتر مواظب علیرضا بودم تا نره سمت برگههای پخش شده روی زمین
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:پازلِ🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁴⁹♡
#امیرحسین
در اتاق باز شد و کمیل با پرونده هایی که تو دستش بود اومد داخل
امیرحسین:در بزنی ممنون میشما
کمیل:ساکت بابا،اَه این لعنتی آشنا نیست واسه من پس چرا
امیرحسین:چیشده باز؟
همینجوری که میشست روی صندلی و از شکلات های روی میز یکی رو برمیداشت گفت
کمیل:عموخانت این علامت براش آشنا میزنه، میگه پیگیری کنم کجا دیده
امیرحسین:راستش برای منم آشنا نیست ولی عموم حافظه خیلی خوبی داره،میگه یه جا دیده یعنی دیده
تیکه دادم به صندلی و خودکار رو گذاشتم رو میز
امیرحسین:بگرد تو پرونده های این چندسال اخیر ببین پیدا میکنی یا نه
کمیل:گشتم نبود امیر
امیرحسین:کوفت امیر،صدبار گفتم اسممُ درست بگو
همینجوری که سومین شکلات رو باز میکرد گفت
کمیل:تقصیر کسیِ که واست دو اسمه انتخاب کرد، تک اسم بودی چی میشد؟میمردی؟
مشغول جمع کردن وسایل روی میز شدم و بهش توپیدم
امیرحسین:اسم تو الان تکِ،اگه دواسمی بودی،میمردی؟
کمیل:عجب پرویی هستیا،جواب بزرگتر میده،بیشعور...امیر..حسین کیکی،بیسکویتی چیزی نداری؟گشنمه
امیرحسین:شکلات روی میزُ تموم کردی نوبت به بیسکویت رسید؟
کمیل:ناهار نخوردما
از کشوی میز ظرف بیسکویت رو برداشتم گذاشتم رو میز اونم زود برداشت
بعدم کفش هاشو درآورد و پاهاشو گذاشت رو میز میشه گفت قشنگ لَم داده بود
امیرحسین:میخواستی ناهار بخوری..کمیل خوشم نمیاد پا میزاری رو میز،بیفرهنگ
کمیل:داشتم دستورات عموی جنابعالی رو انجام میدادم و...
صدای زنگ گوشیش مانع ادامه دادن حرفمون شد
کمیل:جانم خانم....الحمدلله ایلیا چطوره؟.....باشه میام...فعلا الان که نمیتونم...خب شب میام دیگه....😂نه هنوز شبنشده ساعت ۷ غروبه....عجبا گفتم میام دیگه...حالا دیر نمیشه قرار بود بریم شام دیگه از الان بریم چیکار؟....خب حموم من یه ربع طول میکشه فقط....باشه عزیزم نیم ساعت دیگه راهافتادم....تو و ایلیا آماده شو منم اومدم زود آماده میشم....چشم...گفتم چشم....خدافظ
بعد از قطع تماس گوشی رو پرت کرد رو میز
امیرحسین:هوی چهخبرته
کمیل:اَه اَه من نمیدونم بیکارن هی مهمون دعوت میکنن،هر شب واسه من یه جا دعوت میکن
امیرحسین:مهمونی رفتن که خوبه
کمیل:دهنتو ببندا،خیلی از جمعشون خوشم میاد هی دعوت میکنن، یه بار نشد بریم بیایم باهم بحث نکنیم
امیرحسین:تقصیر خودته،میخواستی قبل ازدواج چشمای کورتو باز کنی،نه زندگی خودتو خراب کنی نه خانمتو،یه بچههم این وسط..
کمیل:بسه توروخدا،ازدواج ما سنتی بود،مامانم دید خوشش اومد بعد بخاطر بیماریش مجبوری قبول کردم
امیرحسین:پس مریض بودی پای یه بچهرو هم باز کردی به زندگیت؟
کمیل:چون بعدش عاشقش شدم، گفتم قراره یه عمر باهاش زندگی کنم،ولی الان چی؟هرشب پیش خانواده ایشونیم، خوبه میدونن از محیطی که درست میکنن خوشم نمیاد،میدونن از بزن و برقص خوشم نمیاد هر دفعه تا میرسیم اون باند بیصاحابُ روشن میکنن،قلیون و سیگار و...لا اله الا الله
امیرحسین:برادر من هر چقدر روضه بخونی بازم میگم تقصیر خودته
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ای بابا🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁵⁰♡
#امیرحسین
امیرحسین:برادر من هر چقدر روضه بخونی بازم میگم تقصیر خودته، تو یه نمیشینی با زنت قشنگ مفصل راجعبه این موضوع حرف بزنی،نه خدایی نشستی حرف بزنی؟نزدی دیگه برادر من
کمیل:چی بگم؟بگم از خانوادهات خوشم نمیاد؟بگم اون محیطی که داداشات..
امیرحسین:بعضی از حرفا رو فقط زبون نمیزنه
بلند شدم و رفتم کنارش نشستم یه آروم زدم به پاهاش که خودشو جمع کرد و یه نگاهم بهم کرد
امیرحسین:حرفا حتی میشه حرکات یا حتی چشم ها بزنن،منظور منم از حرف زدن با حرکاتِ،تو یه شب واسه خانمت خالی کن دستشو بگیر ببر بیرون،برو سینما،برو رستوران،برو پارک،اصلا آخر شب یه برین بستنی بخور اگه خانمت دیگه به خانوادهاش فکر کرد،بابا تو یکم محبت کن تا اونم شیفته شوهر و بچه و خونهش بشه،الانم بگی خیلی تاثیر گذار بود مشت زدم تو دهنت کمیل
کمیل:میگی نکردم؟تو یه شب بیا مهمونی خونمون،ببین چطوری باهاش حرف میزنم،ببین چطوری بهش محبت میکنم،اصلا انگار نمیبینه،یعنی اگه ایلیا نبود تا الان طلاق گرفته بودیم راحت
امیرحسین:آدمای متأهلم یه چی یاد گرفتن،طلاق،انگار اولین و آخرین راهکار جداییِ،خاک عالم تو سرت نکنن کمیل
کمیل:میگی چیکار کنم؟ببرمش بیرون؟چشم میبرمش ولی این خط این نشون.. این زن آدم بشو نیست
امیرحسین:😐تو آدم بشو نیستی انگار تو گوش خر داری یاسین میخونی
با زنگ خوردن گوشیم حرفمون دوباره ناقص موند
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
فنجونی که از قهوه خالی شده بود رو گذاشتم رو میز
امروز فقط سه تا فنجون قهوه خوردم
حتی ناهارم فقط یه قاشق اونم بزور و اخم بچهها که خداروشکر تماس آقاجون شد فرشته نجاتم و از ناهار سرد شده نجاتم داد
حواسم دوباره رفت روی کاغذهای روی میزم
هیچی جور درنمیومد
توی این هاگیر واگیر پرونده سخت بمبگذاری بازار یه پرونده دیگه بهمون داده بودنُ الان سعید و داوود راهی غرب کشور شده بودن برای حل اون پرونده
و با وجود اینکه این دوتا رفتن کار من سنگینتر شده
داوود به سیستم تماس گرفت
رسول:جونم داوود
داوود:رسول رسیدیمما خونه امن
رسول:خب همونجا بمونید الان بچهها میرسن وسایلی هم که نیاز دارین میارن،مجوزها هم باخودم نگران اون نباشید
داوود:خیله خب
رسول:آنتن دهی خوبه؟
داوود:آره خوبه
رسول:اینترنت؟
داوود:یهلحظه..سعید اینترنت رو چک کن
سعید:چند دقیقه صبر کن
رسول:همه چی دارین؟
داوود:بله داریم،البته یه مهمون ناخونده هم داشتیم
رسول:کی؟؟
داوود:بابا این چه خونهای خدایی،موش داشت
رسول:😂دیگه شرمنده اطلاعی از جانواران داخل خونه بهمون ندادن،راستی سعید چیکار کرد
داوود:هیچی رفت بیرون تا مثلا من پیداش کنم،من نمیدونم چه توقعی ازم داشت
رسول:خاک تو سرتون نکنن،موش مگه ترس داره
سعید:به رسول بگو دهنشو ببنده،میدونه از موش میترسما
رسول:حالا ولش کنید،چیکارش کردین؟
داوود:بنظرت میشه پیداش کرد؟
رسول:خوب شد کامران نبود اونجا
داوود:مگه از موشم میترسه؟
رسول:سوسک و موش
سعید:رسول اینترنت خوبه
رسول:خب پس،بچهها مراقب خودتون باشید،هر خبری هم شد بگید
داوود:چشم فرمانده رسول
رسول:😂خدافظ...راستی راستی
داوود:جان؟
رسول:مراقب رفیق آقا سعیدم باشید،یکم پنیر براش بخرید گشنه نمونه
سعید:داوود قطع کن ببینم،وایساده داره چرت و پرت اینو گوش میده
رسول:خدافظ
هدفونُ گذاشتم رو میز
بلند شدم خواستم برم سمت اتاق آقا محمد دیدم پشتم دستاشو گره زده به هم و با اخم همیشگی روی صورتش داره به سیستم نگاه میکنه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنده خدارو چرا اینجوری غافلگیر میکنی😐🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ♡
♡پارت⁵¹♡
#مهدی
محسن داشت شام درست میکرد علیرضا هم که رفته بود پیش محسن
لپتاپ رو آوردم باید تمام پرونده های این چند سال اخیر رو نگاه میکردم
با اینکه مطمئنم کمیل ده بار اینارو دیده ولی تا خودم نبینم آروم نمیشم
سریع وصل شدم و فایل هارو آوردم
دونه به دونه خوندم و هرچی تصاویر بود رو دیدم
علیرضا:عمو عمو
مهدی:جانم
علیرضا:بیا اینجا قراره باهم سالاد دلست کنیم
مهدی:باز چشم بابا رسولو دور دیدی؟بگو درست کنیم
علیرضا:خب من اینجوری حلف بزنم همه منو دوست دالن
محسن:شما درست حرف بزنی بابا رسول ذوق میکنه،بعدم چرا اخه بابا،تو همیشه عزیز دلی
مهدی:راست میگه باباجون،باید درست حرف بزنی،سه سال دیگه که رفتی مدرسه اگه قشنگ حرف نزنی همه مسخرهات میکنن
علیرضا:عادت کلدم
مهدی:😂آخ من فدای تو بشم نفسم،جلوی من اینجوری حرف بزن
محسن:مهدی
مهدی:چیه خب جلو من
محسن:بچه عادت میکنه، بعدم رسول دوست داره اینجوری بچهشو تربیت کنه
مهدی:رسول بیخود کرده
گوشیم زنگ خورد
کمیل بود، علیرضا رو از پام بلند کردم نشوندم رو مبل
بعدم رفتم تو بالکن
مهدی:جانم کمیل
کمیل:آقا پیداش کردم
مهدی:جدی؟؟
کمیل:بله آقا یادتونه پرونده کریمِ خانی رو
با اسم دوباره این فرد و تصویر سازی اون علامت تازه یادم افتاد
مهدی:آره
کمیل:توی یکی از عملیات های دستگیری بار قاچاق اون فرد این علامت ثبت شده
مهدی:فهمیدم کمیل الان یادم اومد دستت درد نکنه
کمیل:خواهش میکنم آقا،امری نیست؟
مهدی:ببین امشب نه فردا لطف کن پرونده همین خانی رو دربیار با تمام جزئیاتش،حتی آدرس های محل قاچاق،تمام صحبت های گزارش شده قاضی پرونده کمیل همه چی
کمیل:چشم آقا
مهدی:ممنون بزار رو میزم فردا میام
کمیل:حتما آقا،خدانگهدار
محسن:مهدی بیا یه لحظه
رفتم تو خونه همینجوری که میرفتم تو آشپزخونه گفتم
مهدی:جان؟میبینی همیشه به من نیاز داری؟
محسن:پرو شدیا
مهدی:حالا امر
محسن:گفتم بیای این سالادُ تو خورد کنی، از کت و کول افتادم
مهدی:انگار شاخ غول شکسته، محسن یه غذا درست کردیا
محسن:مهدی ببخشیدا از صبح طبق فرمایش جنابعالی که هوس کوفته تبریزی کردین تو آشپزخونهم بابا خسته شدم سالادم که خودت گفتی باید خودتم درست کنی
مهدی:کاهو بشور،خشک کن بعد بیار،آها خیار هارو هم پوست بگیر بعد
محسن:خیلی پرویی مهدی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خیلی پرویی....🙄😐
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁵²♡
#رسول
ساعت ۴ بود تا الان بیدارم بودم
وقتی کارام تموم شد بلند شدم رفتم تو نمازخونه
نامردا همه خواب بودن
از اونجایی که سماور ۲۴ ساعته روشن بود پس حتما چایی داشتیم الان
رفتم واسه خودم ریختم و روی میز غذارو نشستم
تا خنک بشه سرمو گذاشتم روی میز
چرا امروز تموم نمیشه؟خستم خدا
چند دقیقه گذشت که گوشیم زنگ خورد دیدم باباست
آخه این وقت شب چرا زنگ زده؟
نکنه اتفاقی افتاده
با نگرانی تماسُ وصل کردم
محسن:سلام بابا
رسول:سلام اتفاقی افتاده؟
محسن:نه چه اتفاقی
رسول:آخه اونموقع زنگ زدید
محسن:ناراحتی قطع کنم
رسول:نه بابا،خوبین؟
محسن:اره،بیا با علیرضا حرف بزن
تازه دوزاریم افتاده که علیرضا شبا بیدار میشه
رسول:چشم
علیرضا:بابا
رسول:سلام عزیز دل بابا،چطوری خوشگل؟
علیرضا:بابایی اونا اومدن منو باز ببلن
رسول:کیا اومدن ببرنت؟
علیرضا:همون آدم بدا
رسول:الهی من قربونت بشم بابایی،اونا دیگه نیستن توام لابد دوباره خواب دیدی
علیرضا:من میترسم خب
رسول:تو الان پیش بابا محسنی دیگه،نباید بترسی وقتی کنار باباجونی
علیرضا:تو کی میای پیشم؟
رسول:قرار ما چیبود علیرضا؟قرار بود من بعضی شبا خونه نیام توام قول دادی که پسر خوبی باشی
علیرضا:من کی قول دادم؟
از این حرف زدنش و این حافظه خوبی که داشت خندهام گرفت
رسول:همین الان قول بده
علیرضا:بیا پیشم
دوباره نگاهی به ساعت کردم کارم تموم شده من که میخوام بخوابم پس همون برم خونه
رسول:خیله خب الان میام
علیرضا:لاست میگی؟
رسول:چون درست حرف نمیزنی نه
علیرضا:اَه باشه
رسول:آفرین اومدم
چایی که سرد شده بود رو خوردم
بعد بلند شدم رفتم تو پارکینگ
سوار ماشین شدم روندم سمت خونه خیابونا خیلی خلوت بود پرنده پر نمیزد فقط من بودم انگار منم پامو گذاشتم روی گاز تا برسم
بعد از طی ۱۵ دقیقه رسیدم
ماشینو تو کوچه پارک کردم رفتم تو خونه
درو که باز کردم دیدم علیرضا روی پای باباست
تا صدای درو شنید بلند شد اومد سمتم
زانو زدم و بغلش کردم
رسول:سلام علیرضا خودم
علیرضا:سلام بابا،خسته نباشی
رسول:الهی من قربونت بشم
آروم تو گوشم گفت
علیرضا:بابا محسن گفت بهت بگم خسته نباشی
لبخندی زدمو بعد بلند شدم
همینجوری علیرضا بغل رفتم سمت بابا
رسول:سلام بابا
محسن:سلام باباجان،خسته نباشی
رسول:ممنون
محسن:بیا بشین
نشستم کنارش، بابا هم انگار دیشب بیدار بود که کلی برگه روی میز بود و با لپتاپ کار میکرد
رسول:اذیت کردی بابارو؟
علیرضا:نخیررررم
رسول:هیس عموها خوابن
محسن:کسی خونه نیست
رسول:وا کجان پس
محسن:بالا میخواستن فوتبال ببینن
رسول:اوه پس همون سعید و داوود زود کارشونو کردن رفتن نمازخونه، دردشون فوتبال بود
محسن:همون دیگه، مسابقات شروع شده اینام میشینن تکرارش رو میبینن
رسول:خوشنا، یه برم بالا ببینم چهخبره
محسن:کلید اونجاست برو
رسول:باش،علیرضا میای؟
علیرضا:نه من میخوام به باباجونم کمک کنم
رسول:چه کمکی
محسن:این برگه هارو مرتب کنه
رسول:پاره نکنی فقط
محسن:نگران نباش حواسم هست خودم
رسول:باش پس من رفتم
محسن:زوبیا یکم بخواب
رسول:چشم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:مسابقات شروع شده😂⚽️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁵³♡
#رسول
در خونه رو باز کردم
همون اول صدای تلویزیون داشت میومد و فقط نور همون تلویزیون بود که یکم خونه رو روشن میکرد
نزدیک تر که رفتم با انبوهی از خوراکی های نصفه و پوست تخمه های روی زمین و استکان های چایی و برادارن و عموخان عزیز که انگار بیهوش شدن
نه بالشتی نه تشکی هیچی
آخ اگه بابا محسن میومد اینجا میدید رویای فوتبال دیدنُ به دل همهتون میذاشت
خندهی که الان روی لبم بود رو خوردم
تلویزیونُ خاموش کردم
آروم لیوان های چایی که نصفه بود رو برداشتم بردم تو آشپزخونه تا یه وقت نریزه تو فرش
بعد از اون از اتاق دوتا پتو آوردم کشیدم روشون از جایی که خواب عمو سبک بود پس نمیشد بالشت گذاشت زیر سرش ولی برای امیرحسین و احسان گذاشتم
واسه احسان خیلی راحت و بیدردسر گذاشتم
خدایی چطور میتونه انقدر خوابش سنگین باشه؟فکر کنم تا قیامت این سوال همیشه برام بیجواب میمونه اینو واسه عملیاتهای یهویی چطور بیدار میکنن؟
بیخیال احسان شدم بلند شدم
میدونستم اگه برم بالا علیرضا نمیخواد بزاره بخوابم پس همون پیش بابامحسن باشه بهتره
واسه خودمم یه بالشت وپتو آوردم و یکم اونورتر دراز کشیدم پتو رو تا گردنم کشیدم نرمی پتو قلقلکم میداد ولی حس خوبی داشتم
برای بابا هم پیام دادم که نمیام و همینجا میخوابم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#مهدی
وارد اتاقم شدم
اول پرده رو کشیدم که یکم نور بزنه به اتاق بعدش به دوتا گلدونی که تو اتاقم بود آب دادم،از گل و گیاه زیاد خوشم نمیومد ولی این دوتا خیلی به دلم نشسته بود،اونم نمیدونم چرا؟شاید اینکه امیرحسین از لجش واسم خریده که چون دوست ندارم یا یه چی دیگه
ولی این دوتا خیلی واسم عزیزن
همیشه بهشون رسیدم و تا تر و تازه باشن
یکم گرد و خاک نشسته بود روشون اونم بخاطر اینکه پنجره باز میمونه خاک میشینه روی برگهاش
چندتا دستمال کاغذی برداشتم مرطوب کردم کشیدم به برگ ها
وقتی تمیز شد دستمال هارو انداخت تو سطل و خودم نشستم پشت میزم
خواستم سیستمُ روشن کنم که چشمم خورد به پرونده
تازه یادم افتاد دیشب به کمیل گفتم پرونده رو بزاره رو میزم
سریع بازش کردم خوندم
خطبهخط،تصویربهتصویر،خوندم
فلشی هم که توی پرونده بود برداشتم
زدم به سیستم و صوت دادگاه رو گوش دادم،صوت بازجویی ها
همه رو گوش دادم
در اتاق زده شد ویدئو رو زدم استپ
مهدی:بله؟
در باز شد و امیرحسین و کمیل اومدن بعد از احترام نظامی گفتم که بشینن
مهدی:خب آقاکمیل چهخبر؟
کمیل:والا همون خبرایی که دیشب بهتون گفتن
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:رویای فوتبال دیدنُ میذاره رو دلتون😂👍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁵⁴♡
#مهدی
امیرحسین:پروندهرو خوندین؟
مهدی:آره خوندم،البته این پرونده رو من از حفظم
کمیل:😄من دیشب خودم خوندم بنظرم این آقای خانی دلش میخواد دوباره مارو ببینه
مهدی:منظورت چیه؟
کمیل:علامتی که شما دیدین توی این پروندهاس،این پرونده هم خانی بوده که با وثیقه آزاد شده و برادرش اعدام شد
مهدی:خب؟
کمیل:آقا، همه این سرقت ها زیر سر آدمهای خانی بوده، مدرک هم پیدا کردیم
مهدی:کو؟
پوشهای که کمیل به سمتم گرفته بود رو گرفتم باز کردم راست میگفت
کمیل:با رد یکی از موتورسوار هایی که تو سرقت های اخیر بود تونستیم محل زندگیشو پیدا کنیم ساعت ۳ صبح مجوز گرفتیم رفتیم سراغش
سجاد ازش بازجویی کرد اول نمیخواست که حرف بزنه ولی بعد از یکم سخت گیری های سجاد بلاخره حرف زد و گفت که سرقت ها رو اون با رفیقاش انجام میداده
مهدی:خانی هم نام برده؟
کمیل:اون اصلا کریم خانی رو نمیشناسه،با برادرخونده خانی در ارتباط بوده، فقط اونو میشناسه و با اون کار میکنه از همونم دستور میگرفته
مهدی:آدرسی از بقیه آدم هایی که باهاش کار میکنن نداد؟
امیرحسین:نه نداده گفته که هر دفعه تو لوکیشن های پرت یا شلوغ قرار میذاشتن
مهدی:جاهای شلوغ برای رد کنیِ صددرصد
کمیل:آقا مجوز شنود این یوسف خانی رو هم گرفتیم با دستور سرهنگ فعلا که تماسی نداشتن
مهدی:یعنی کمیل گل کاشتی،دم سجاد گرم
کمیل:وظیفه بود
مهدی:امیر با سجاد سریع برید این یوسف خانی رو دستگیر کنید بیارید، حکمش هم خودت بگیر
امیرحسین:چشم
مهدی:کمیل توام بیا کمکم کن
کمیل:چه کمکی آقا؟
مهدی:میگم بهت،پاشو دیگه امیر
امیرحسین:البته امیرحسین نه امیر ولی چشم
چشم غرهای براش رفتم که احترام گذاشت
رفت.بیشعور واسه من آدم شده
مهدی:چند دقیقه بشین بعد میریم
کمیل:چشم آقا
پوشهای که کمیل بهم داده بود رو دوباره باز کردم
تصاویر یوسف خانی با همین پسره بود توی یه کافه
یه جای دیگه هم بود که این دفعه جلوی مکانیکی بود
مهدی:همه مکالمه های این پسره،اسم چیه؟
کمیل:کاوهِ ساعد
مهدی:اها، مجوز بگیرین بعد همه تماس های چند ماه اخیرشو بررسی کنید،حتما به کسایی میرسید
کمیل:چشم آقا
مهدی:پاشو بریم
کمیل:چشم
سریع پرونده های روی میز رو گذاشتم تو کشو و قفل کردم بعدم بلند شدم کتم رو برداشتم
با کمیل رفتیم بیرون
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:امیر خب نگو چی میشه آقامهدی؟؟😐😅
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁵⁵♡
#سجاد
وقتی که یوسف خانی رو آوردیم بردیم بازداشتگاه
بعد از اون امیرحسین گفت میره به سرگرد بگه بیاد
منم رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم ساعت ۱۱صبح بود چقدر زود گذشت
اومدم بیرون
مهدی:کریم خانی کجا بود؟
امیرحسین:اون مسافرته
مهدی:خب خوبه،فعلا بمونه همینجا عصری ازش بازجویی میکنم
سجاد:چشم
کمیل:آقا
مهدی:چیه کمیل؟
کمیل:یه پدرو مادری اومدن میگن دخترشون گم شده گفتن به شما اطلاع بدم که پرونده رو دست بگیرید
مهدی:باش
سرگرد رفت امیرحسین غر زدنش شروع شد
امیرحسین:اَه مرده شور این حواس پرتی رو ببرم
سجاد:چته؟
کمیل:باز اینو جنون گرفته
امیرحسین:جنون عمت گرفته بیشخصیت
کمیل:به عمهی من چیکار داری تو اخه؟
سجاد:تو عمه داری کمیل؟
کمیل:چه ربطی داره حداقل برای عمه نداشتم یکم غیرتی بشم،حالا اینارو ولش،چته تو امیر
امیرحسین:صدبار گفتم نگید بهم امیر،عه خوشتون میاد تو اعصابم رژه برید؟
سجاد:حالا انگار..
کمیل:ولش کن بابا سجاد، میگم چیشده جناب آقای سروان امیرحسیییین موحد
سجاد:😂
امیرحسین:بابا گوشیم افتاد شکست تازه خریده بودمش،پول ندارم دیگه
سجاد:میخواستی حواستو جمع کنی
کمیل:چیشده مگه خب مثل آدم توضیح بدین دیگه
سجاد:هیچی رفتنی موبایلش روی پاهاش بود بعد کلاهش هم روی گوشی،بعد حواسش پرت شد موقع پیاده شدنی افتاد شکست
کمیل:خاک تو سرت نکنن امیر..حسین چرا مثل آدم حواستو جمع نمیکنی؟
امیرحسین:برو بابا، اَه روشنم نمیشه
کمیل:خب شاید درست بشه
امیرحسین:خورد و خمیر شده بابا،بعدم میگم روشن نمیشه
کمیل:بده بهم میدم داداشم شاید بتونه درست کنه
امیرحسین:جدی میگی؟
کمیل:شاید
امیرحسین:خب اگه درست نشد یکی واسم بخر دیگه،رفیق شدی واسه چی
کمیل:عجب پرویی هستیا
امیرحسین:واسه سجاد خریدی خب واسه منم بخر دیگه
سجاد:واسه من چی خریده؟؟؟
امیرحسین:دو دقیقه هیس،برام بگیر دیگه
کمیل:رو که نیست ماشالله سنگ پای قزوینه
امیرحسین:بخر دیگه
سجاد:کمیل واسه این بخری گوشیمو میشکنم تا واسم بخریا
کمیل:عجب گیری کردم از دست شما
امیرحسین:کمیل جونم،داداشی
کمیل:دهنتونو ببندید، من رفتم کار دارم
امیرحسین:چه بیشعوری بود
سجاد:ولش کن،فوتبال دیشبُ دیدی؟
امیرحسین:وای آره،لعنتی چه جذاب بود،نمیدونی عموم داشت چیکار میکرد ۳ دفعه همسایه بالایی اومد تذکر داد
سجاد:خب مثل آدم ببینید دیگه
امیرحسین:هوم چه مثل آدمی بابا،تو یه بار بیا با عموم و احسان فوتبال ببین
سجاد:جدی؟داداش منم اینجوریه،داد و بیداد راه میندازه بیا و بپرس
امیرحسین:بدبخت بابام و رسول،حالا رسول چیزی نمیگه خودش میره میخوابه حتی سرو صدا هم میکنیم هیچی نمیگه ولی بابام جیکمون دربیاد اومده تلویزیونُ خاموش کرده
سجاد:دیشب چیزی نگفت؟
امیرحسین:دیشب تا ساعت ۳ خونه نبود خداروشکر، وقتی اومد یکم غر زد بعد فکر کن عموم داشت گزارش گری میکرد😂بابامم دید انگار نه انگار علیرضا رو بغل کرد برد پایین
سجاد:بنده خدا
سربازی صدامون زد مجبور شدیم دست از صحبت و خنده برداریم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم خیلی به حال محسن میسوزه،ولی با مهدی هم خیلی حال میکنم😂🙄