eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
867 دنبال‌کننده
225 عکس
111 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵²♡ ساعت ۴ بود تا الان بیدارم بودم وقتی کارام تموم شد بلند شدم رفتم تو نمازخونه نامردا همه خواب بودن از اونجایی که سماور ۲۴ ساعته روشن بود پس حتما چایی داشتیم الان رفتم واسه خودم ریختم و روی میز غذارو نشستم تا خنک بشه سرمو گذاشتم روی میز چرا امروز تموم نمیشه؟خستم خدا چند دقیقه ‌گذشت که گوشیم زنگ خورد دیدم باباست آخه این وقت شب چرا زنگ زده؟ نکنه اتفاقی افتاده با نگرانی تماسُ وصل کردم محسن:سلام بابا رسول:سلام اتفاقی افتاده؟ محسن:نه چه اتفاقی رسول:آخه اونموقع زنگ زدید محسن:ناراحتی قطع کنم رسول:نه بابا،خوبین؟ محسن:اره،بیا با علیرضا حرف بزن تازه دوزاریم افتاده که علیرضا شبا بیدار میشه رسول:چشم علیرضا:بابا رسول:سلام عزیز دل بابا،چطوری خوشگل؟ علیرضا:بابایی اونا اومدن منو باز ببلن رسول:کیا اومدن ببرنت؟ علیرضا:همون آدم بدا رسول:الهی من قربونت بشم بابایی،اونا دیگه نیستن توام لابد دوباره خواب دیدی علیرضا:من میترسم خب رسول:تو الان پیش بابا محسنی دیگه،نباید بترسی وقتی کنار باباجونی علیرضا:تو کی میای پیشم؟ رسول:قرار ما چی‌بود علیرضا؟قرار بود من بعضی شبا خونه نیام توام قول دادی که پسر خوبی باشی علیرضا:من کی قول دادم؟ از این حرف زدنش و این حافظه خوبی که داشت خنده‌ام گرفت رسول:همین الان قول بده علیرضا:بیا پیشم دوباره نگاهی به ساعت کردم کارم تموم شده من که میخوام بخوابم پس همون برم خونه رسول:خیله خب الان میام علیرضا:لاست میگی؟ رسول:چون درست حرف نمیزنی نه علیرضا:اَه باشه رسول:آفرین اومدم چایی که سرد شده بود رو خوردم بعد بلند شدم رفتم تو پارکینگ سوار ماشین شدم روندم سمت خونه خیابونا خیلی خلوت بود پرنده پر نمیزد فقط من بودم انگار منم پامو گذاشتم روی گاز تا برسم بعد از طی ۱۵ دقیقه رسیدم ماشینو تو کوچه پارک کردم رفتم تو خونه درو که باز کردم دیدم علیرضا روی پای باباست تا صدای درو شنید بلند شد اومد سمتم زانو زدم و بغلش کردم رسول:سلام علیرضا خودم علیرضا:سلام بابا،خسته نباشی رسول:الهی من قربونت بشم آروم تو گوشم گفت علیرضا:بابا محسن گفت بهت بگم خسته نباشی لبخندی زدمو بعد بلند شدم همینجوری علیرضا بغل رفتم سمت بابا رسول:سلام بابا محسن:سلام باباجان،خسته نباشی رسول:ممنون محسن:بیا بشین نشستم کنارش، بابا هم انگار دیشب بیدار بود که کلی برگه روی میز بود و با لپتاپ کار می‌کرد رسول:اذیت کردی بابارو؟ علیرضا:نخیررررم رسول:هیس عمو‌ها خوابن محسن:کسی خونه نیست رسول:وا کجان پس محسن:بالا میخواستن فوتبال ببینن رسول:اوه پس همون سعید و داوود زود کارشونو کردن رفتن نمازخونه، دردشون فوتبال بود محسن:همون دیگه، مسابقات شروع شده اینام میشینن تکرارش رو میبینن رسول:خوشنا، یه برم بالا ببینم چه‌خبره محسن:کلید اونجاست برو رسول:باش،علیرضا میای؟ علیرضا:نه من میخوام به باباجونم کمک کنم رسول:چه کمکی محسن:این برگه هارو مرتب کنه رسول:پاره نکنی فقط محسن:نگران نباش حواسم هست خودم رسول:باش پس من رفتم محسن:زو‌بیا یکم بخواب رسول:چشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مسابقات شروع شده😂⚽️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵³♡ در خونه رو باز کردم همون اول صدای تلویزیون داشت میومد و فقط نور همون تلویزیون بود که یکم خونه رو روشن می‌کرد نزدیک تر که رفتم با انبوهی از خوراکی های نصفه و پوست تخمه های روی زمین و استکان های چایی و برادارن و عموخان عزیز که انگار بیهوش شدن نه بالشتی نه تشکی هیچی آخ اگه بابا محسن میومد اینجا میدید رویای فوتبال دیدنُ به دل همه‌تون میذاشت خنده‌ی که الان روی لبم بود رو خوردم تلویزیونُ خاموش کردم آروم لیوان های چایی که نصفه بود رو برداشتم بردم تو آشپزخونه تا یه وقت نریزه تو فرش بعد از اون از اتاق دوتا پتو آوردم کشیدم روشون از جایی که خواب عمو سبک بود پس نمیشد بالشت گذاشت زیر سرش ولی برای امیرحسین و احسان گذاشتم واسه احسان خیلی راحت و بی‌دردسر گذاشتم خدایی چطور میتونه انقدر خوابش سنگین باشه؟فکر کنم تا قیامت این سوال همیشه برام بی‌جواب میمونه اینو واسه عملیات‌های یهویی چطور بیدار میکنن؟ بیخیال احسان شدم بلند شدم میدونستم اگه برم بالا علیرضا نمیخواد بزاره بخوابم پس همون پیش بابامحسن باشه بهتره واسه خودمم یه بالشت وپتو آوردم و یکم اونورتر دراز کشیدم پتو رو تا گردنم کشیدم نرمی پتو قلقلکم میداد ولی حس خوبی داشتم برای بابا هم پیام دادم که نمیام و همینجا میخوابم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ وارد اتاقم شدم اول پرده رو کشیدم که یکم نور بزنه به اتاق بعدش به دوتا گلدونی که تو اتاقم بود آب دادم،از گل و گیاه زیاد خوشم نمیومد ولی این دوتا خیلی به دلم نشسته بود،اونم نمیدونم چرا؟شاید اینکه امیرحسین از لجش واسم خریده که چون دوست ندارم یا یه چی دیگه ولی این دوتا خیلی واسم عزیزن همیشه بهشون رسیدم و تا تر و تازه باشن یکم گرد و خاک نشسته بود روشون اونم بخاطر اینکه پنجره باز میمونه خاک میشینه روی برگ‌هاش چندتا دستمال کاغذی برداشتم مرطوب کردم کشیدم به برگ ها وقتی تمیز شد دستمال هارو انداخت تو سطل و خودم نشستم پشت میزم خواستم سیستمُ روشن کنم که چشمم خورد به پرونده تازه یادم افتاد دیشب به کمیل گفتم پرونده رو بزاره رو میزم سریع بازش کردم خوندم خط‌به‌خط،تصویربه‌تصویر،خوندم فلشی هم که توی پرونده بود برداشتم زدم به سیستم و صوت دادگاه رو گوش دادم،صوت بازجویی ها همه رو گوش دادم در اتاق زده شد ویدئو رو زدم استپ مهدی:بله؟ در باز شد و امیرحسین و کمیل اومدن بعد از احترام نظامی گفتم که بشینن مهدی:خب آقاکمیل چه‌خبر؟ کمیل:والا همون خبرایی که دیشب بهتون گفتن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:رویای فوتبال دیدنُ میذاره رو دلتون😂👍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵⁴♡ امیرحسین:پرونده‌رو خوندین؟ مهدی:آره خوندم،البته این پرونده رو من از حفظم کمیل:😄من دیشب خودم خوندم بنظرم این آقای خانی دلش میخواد دوباره مارو ببینه مهدی:منظورت چیه؟ کمیل:علامتی که شما دیدین توی این پرونده‌اس،این پرونده هم خانی بوده که با وثیقه آزاد شده و برادرش اعدام شد مهدی:خب؟ کمیل:آقا، همه این سرقت ها زیر سر آدم‌های خانی بوده، مدرک هم پیدا کردیم مهدی:کو؟ پوشه‌ای که کمیل به سمتم گرفته بود رو گرفتم باز کردم راست می‌گفت کمیل:با رد یکی از موتورسوار هایی که تو سرقت های اخیر بود تونستیم محل زندگی‌شو پیدا کنیم ساعت ۳ صبح مجوز گرفتیم رفتیم سراغش سجاد ازش بازجویی کرد اول نمی‌خواست که حرف بزنه ولی بعد از یکم سخت گیری های سجاد بلاخره حرف زد و گفت که سرقت ها رو اون با رفیقاش انجام می‌داده مهدی:خانی هم نام برده؟ کمیل:اون اصلا کریم خانی رو نمیشناسه،با برادر‌خونده خانی در ارتباط بوده، فقط اونو میشناسه و با اون کار میکنه از همونم دستور می‌گرفته مهدی:آدرسی از بقیه آدم هایی که باهاش کار میکنن نداد؟ امیرحسین:نه نداده گفته که هر دفعه تو لوکیشن های پرت یا شلوغ قرار میذاشتن مهدی:جاهای شلوغ برای رد کنیِ صد‌در‌صد کمیل:آقا مجوز شنود این یوسف خانی رو هم گرفتیم با دستور سرهنگ فعلا که تماسی نداشتن مهدی:یعنی کمیل گل کاشتی،دم سجاد گرم کمیل:وظیفه بود مهدی:امیر با سجاد سریع برید این یوسف خانی رو دستگیر کنید بیارید، حکمش هم خودت بگیر امیرحسین:چشم مهدی:کمیل توام بیا کمکم کن کمیل:چه کمکی آقا؟ مهدی:میگم بهت،پاشو دیگه امیر امیرحسین:البته امیرحسین نه امیر ولی چشم چشم غره‌ای براش رفتم که احترام گذاشت رفت.بیشعور واسه من آدم شده مهدی:چند دقیقه بشین بعد میریم کمیل:چشم آقا پوشه‌ای که کمیل بهم داده بود رو دوباره باز کردم تصاویر یوسف خانی با همین پسره بود توی یه کافه یه جای دیگه هم بود که این دفعه جلوی مکانیکی بود مهدی:همه مکالمه های این پسره،اسم چیه؟ کمیل:کاوهِ ساعد مهدی:اها، مجوز بگیرین بعد همه تماس های چند ماه اخیر‌شو بررسی کنید،حتما به کسایی می‌رسید کمیل:چشم آقا مهدی:پاشو بریم کمیل:چشم سریع پرونده های روی میز رو گذاشتم تو کشو و قفل کردم بعدم بلند شدم کت‌م رو برداشتم با کمیل رفتیم بیرون ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:امیر خب نگو چی میشه آقامهدی؟؟😐😅
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵⁵♡ وقتی که یوسف‌ خانی رو آوردیم بردیم بازداشتگاه بعد از اون امیرحسین گفت میره به سرگرد بگه بیاد منم رفتم تو آشپزخونه یه لیوان آب خوردم ساعت ۱۱صبح بود چقدر زود گذشت اومدم بیرون مهدی:کریم خانی کجا بود؟ امیرحسین:اون مسافرته مهدی:خب خوبه،فعلا بمونه همینجا عصری ازش بازجویی میکنم سجاد:چشم کمیل:آقا مهدی:چیه کمیل؟ کمیل:یه پدرو مادری اومدن میگن دخترشون گم شده گفتن به شما اطلاع بدم که پرونده‌ رو دست بگیرید مهدی:باش سرگرد رفت امیرحسین غر زدنش شروع شد امیرحسین:اَه مرده شور این حواس پرتی رو ببرم سجاد:چته؟ کمیل:باز اینو جنون گرفته امیرحسین:جنون عمت گرفته بی‌شخصیت کمیل:به عمه‌ی من چیکار داری تو اخه؟ سجاد:تو عمه داری کمیل؟ کمیل:چه ربطی داره حداقل برای عمه نداشتم یکم غیرتی بشم،حالا اینارو ولش،چته تو امیر امیرحسین:صدبار گفتم نگید بهم امیر،عه خوشتون میاد تو اعصابم رژه برید؟ سجاد:حالا انگار.. کمیل:ولش کن بابا سجاد، میگم چیشده جناب آقای سروان امیرحسیییین موحد سجاد:😂 امیرحسین:بابا گوشیم افتاد شکست تازه خریده بودمش،پول ندارم دیگه سجاد:میخواستی حواستو جمع کنی کمیل:چیشده مگه خب مثل آدم توضیح بدین دیگه سجاد:هیچی رفتنی موبایلش روی پاهاش بود بعد کلاهش هم روی گوشی،بعد حواسش پرت شد موقع پیاده شدنی افتاد شکست کمیل:خاک تو سرت نکنن امیر..حسین چرا مثل آدم حواستو جمع نمیکنی؟ امیرحسین:برو بابا، اَه روشنم نمیشه کمیل:خب شاید درست بشه امیرحسین:خورد و خمیر شده بابا،بعدم میگم روشن نمیشه کمیل:بده بهم میدم داداشم شاید بتونه درست کنه امیرحسین:جدی میگی؟ کمیل:شاید امیرحسین:خب اگه درست نشد یکی واسم بخر دیگه،رفیق شدی واسه چی کمیل:عجب پرویی هستیا امیرحسین:واسه سجاد خریدی خب واسه منم بخر دیگه سجاد:واسه من چی خریده؟؟؟ امیرحسین:دو دقیقه هیس،برام بگیر دیگه کمیل:رو که نیست ماشالله سنگ پای قزوینه امیرحسین:بخر دیگه سجاد:کمیل واسه این بخری گوشیمو میشکنم تا واسم بخریا کمیل:عجب گیری کردم از دست شما امیرحسین:کمیل جونم،داداشی کمیل:دهنتونو ببندید، من رفتم کار دارم امیرحسین:چه بیشعوری بود سجاد:ولش کن،فوتبال دیشبُ دیدی؟ امیرحسین:وای آره،لعنتی چه جذاب بود،نمیدونی عموم داشت چیکار میکرد ۳ دفعه همسایه بالایی اومد تذکر داد سجاد:خب مثل آدم ببینید دیگه امیرحسین:هوم چه مثل آدمی بابا،تو یه بار بیا با عموم و احسان فوتبال ببین سجاد:جدی؟داداش منم اینجوریه،داد و بیداد راه میندازه بیا و بپرس امیرحسین:بدبخت بابام و رسول،حالا رسول چیزی نمیگه خودش میره می‌خوابه حتی سرو صدا هم میکنیم هیچی نمیگه ولی بابام جیک‌مون دربیاد اومده تلویزیونُ خاموش کرده سجاد:دیشب چیزی نگفت؟ امیرحسین:دیشب تا ساعت ۳ خونه نبود خداروشکر، وقتی اومد یکم غر زد بعد فکر کن عموم داشت گزارش گری می‌کرد😂بابامم دید انگار نه انگار علیرضا رو بغل کرد برد پایین سجاد:بنده خدا سربازی صدامون زد مجبور شدیم دست از صحبت و خنده برداریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم خیلی به حال محسن میسوزه،ولی با مهدی هم خیلی حال میکنم😂🙄
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ پارت⁵⁶♡ توی اتاقم نشستم که در زده شد مرد و زنی وارد شدن از چهره هردوشون خوب میشد فهمید چه حالی دارن مهدی:بفرمایید بشینید وقتی که نشستن سلام آرومی کردن که جواب دادم پرونده رو باز کردم مهدی:چند روزه از دخترتون خبر ندارید آقای محبی؟ آ.محبی:راستش یه هفته میشه ابروهام از تعجب بالا رفت مهدی:یک هفته؟؟بعد الان اومدید؟ خ.محبی:راستش فکر می‌کردیم خونه رفیقاش شاید باشه ولی به هرکی زنگ زدیم نبود مهدی:تماس گرفتن با چند نفر یک هفته زمان می‌برد خانم؟اصلا دلیل‌تون قانع کننده نیست آ.محبی:راستش به ما گفته بود که با چندتا از دوستاش میره شمال مسافرت مهدی:خب آ.محبی:ولی بعد از چند روز که دیدیم موبایلش خاموشِ به دوستاش زنگ زدیم گفت که دقیقه آخر کنسل کرده و پیام داده نمیاد مهدی:با کدوم دوستاش؟اسم و شماره تماس و حتی آدرس‌شون رو بنویسید، اون خونه‌ای که توی شمال رفتن هم بنویسید خ‌.محبی:خونه اجاره کردن مهدی:بنویسید،دخترتون چندسالشه؟ آ.محبی: ۱۷ سالشه خ.محبی:اینا برای من بچه‌ میشه جناب؟من دخترمو میخوام زنه داشت گریه میکرد و مرده هم سعی در آروم کردنش داشت بلند شدم یه لیوان آب ریختم جلوش گذاشتم مرد سریع تشکر کرد و آب رو داد به خانمش روبه‌روشون نشستم مهدی:اخیرا باهم دعوا داشتین؟یا حتی یه بحث کوچیک؟ آ.محبی:نه مهدی:دوست پسر داشته؟ آ.محبی:نه مهدی:نه یا اینکه نمیدونید؟ مرده یه نگاه به خانمش کرد که گفت آ.محبی:ن.. خ.محبی:اخیرا..با یه..پسره آشنا شده بود مرده یه نگاه به زنه کرد از روی میز برگه و خودکاری برداشتم مهدی:اسم و آدرس و شماره تماس پسره و تمام رفیقای دخترتون، چیزه دیگه‌ای هم هست که باید بدونم؟ خ.محبی:بچم چی میشه؟پیدا میشه؟ بلند شدم و رفتم سمت پنجره کرکره هارو یکم پایین کشیدم و یه نگاه به بیرون کردم مهدی:امیدتون به خدا باشه خانم،ولی امید ما بعد از خدا به شماست،با اطلاعاتی که بهمون میدین با درست بودن اطلاعات خ.محبی:همش درسته مهدی:بیشتر کجا ها میرفت؟ آقای محبی که انگار از شوک خارج شده بود گفت آ.محبی:پارک ولایت،یه کافه هم بود تو مرکز شهر پاتوق‌ش بود،با دوستاش می‌گشت دیگه سینما و رستوران و جاهای دیگه ولی پارک ولایت و اون کافه بیشتر مهدی:سر زدید اونجا؟ خ.محبی:بله ولی ۱۰ روز بود که اونجا نرفته،توی پارک هم نمیدونم مهدی:دخترتون... آ.محبی:میشه انقدر سوال نکنید؟؟به جای سوال پرسیدن دنبال دختر من باشید ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هی خدا 🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵⁷♡ مهدی:باش من الان میرم دنبالش،کجا رو اول بگردم بنظرتون؟در خونه کیو بزنم؟میشه بگید؟اگه سوال نکنم ،میتونستید خودتون دنبالش بگردید نه‌اینکه بیاید پیش پلیس آقا محبی با صورت عصبی داشت بهم نگاه کرد نفس های عمیق و از سر خشم‌ش خوب میتونست نشون بده چقدر از شنیدن کلمه دوست‌پسر شوکه شده و عصبی رو کردم به زنه و گفتم مهدی:دخترتون بیماری خاصی نداره؟ خ.محبی:😭 مهدی:خانم محبی من باید سوال کنم و شماهم باید جواب بدین تا بتونم پیداش کنم، بیماری داشته؟ آ.محبی:مشکل قلبی داره از بچگی،توی خانواده ما ارثیه مهدی:میگم استعلام بیمارستان هارو در بیارن،شماهم میتونید برید قبل از رفتن چیزایی که گفتم رو بنویسید،فقط از تهران خارج نمیشید،هر خبری از دخترتون شد به ما اطلاع بدین حتما،کوچیک ترین خبری میتونه مارو چند قدم به دخترتون نزدیک کنه آ.محبی:چشم مهدی:آخرین بار چه لباسی پوشیده بود؟ خ.محبی:یه شلوار بگ مشکی یا یه لباس کوتاه سبز پر‌رنگ، شال مشکی هم داشت مهدی:روی صورتش،دستش،یا هر جای دیگه از بدنش علامتی،نشونه‌ای چیزی نیست؟یکم از چهره‌اش بگید خ.محبی:روی دست سمت چپش یه آثار سوختگی هست، کنار لب هاش هم یه خال کوچیک داره، چشم هاش مشکیِ، پوست صورتشم سفیده،بینی خوش فرمی داره، موهاش هم خرمایی تیره‌اس مهدی:یه عکس از دخترتون رو لازم داریم آ.محبی:توی پرونده‌اش هست خ.محبی:توروخدا پیداش کنید، دختر من هیچ کاری نکرده دختره من پاکه، دختر من مریضه میترسم بلایی سرش بیاد😭 مهدی:همه تلاشمو میکنم، حالا هم بفرمایید بیرون توی سالن میز هست میتونید پر کنید کاغذو بعد بدین به همکارام آ.محبی:چشم،پاشو بریم بسه گریه کردی چشمات کور میشن خانم پاشو خانم محبی که پاشد رفت بیرون مرده هم خواست بره که بازوشُ گرفتم نگاهی بهم کرد مهدی:می‌دونم خیلی عصبی هستید بخاطر پنهان کاری‌شون ولی خب مادر و دخترن بعضی از حرفا رو نمیشه به مردا گفت،بعضی از حرفا مادر و دختری‌ان،الانم حال همسرتون خوب نیست باهاش تند رفتار نکنید،یکم درکش کنید،ان‌شاءالله بعد از پیدا کردنش بیشتر حواستون بهش باشه آ.محبی:چشم دستی به شونه‌اش زدم و از اتاق خارج شد پشت میز نشستم، پرونده تو پرونده داشت کلافه‌ام میکرد از یه طرف سرقت ها از طرفی گم شدن آرزو محبی از یه طرفم باز شدن قضیه خانی که بدجور تو مخم بود درخواست استعلام از بیمارستان ها و حتی سرد خونه هارو نوشتم تلفن رو برداشتم به کمیل گفتم بیاد پیشم اونم بعد از چند دقیقه اومد مهدی:استعلام یه دختر ۱۷ ساله،لباسش سبز،شلوارش بگ مشکی، روی دست چپش اثر سوختگی هست اینم عکسش کمیل:چشم آقا مهدی:میتونی بری کمی که رفت خودمم برای کاری مجبور شدم برم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:پرونده تو پرونده📃✨
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ♡ ♡پارت⁵⁸♡ با صدای زنگ موبایلم هوشیار شدم انقدر خسته بودم که انگار ۱۰ شبه نخوابیدم با همون چشمای بسته تماس رو وصل کردم رسول:بله؟ محمد:به به استاد رسول،از خواب ناز بیدارتون کردم احیانا؟ رسول:سلام آقا محمد:علیک سلام رسول:ببخشید تازه خوابیده بودم متوجه نشدم محمد:تازه تازه هم که نبوده برادر ولی خب مهم نیست، الان که خوب استراحت کردی خوش و قبراق میای سایت رسول:وای میشه نیم ساعت مرخصی بگیرم بخوابم؟ محمد:احیانا مرخصی امروزت پر شده رسول:منکه مرخصی نگرفتم محمد:وقتی یکی تا ساعت ۱۱ میگیره می‌خوابه و پشت سیستمش نیست باید چیکار کنم بنظرت؟ با گفتن ساعت از زبون آقامحمد زود گوشی رو فاصله دادم و دیدم بعله ۱۰:۵۶ به اطراف نگاه کردن هیچ کس تو خونه نبود دوباره گوشی رو نزدیک بردم رسول:وای آقا شرمنده اصلا نمیدونم چطوری این همه خوابیدم محمد:حالا میخوای نیم ساعتم بخوابی؟ رسول:نه نه الان میام محمد:عجله نکن،یه چیزی بخور بعد بیا رسول:چشم بعد از خدافظی با آقامحمد سریع بلند شدن پس چرا من بیدار نشدم؟منکه زنگ گذاشته بودم بدون جمع کردن حتی پتو و بالشت رفتم پایین بدبختی کلید خونه رو نیاورده بودم مونده بود خونه،زنگ زدم ولی کسی باز نکرد معلوم بود کسی این موقع روز خونه نیست یادم افتاد سوئیچ هم تو خونه مونده خواستم برم که با دیدن دم‌پایی هام همه بدبختی‌هام دوبرابر شد، دم‌پایی های طبی عمو پاهام بود،الان منکه نه وسیله دارم نه یه کفش درست حسابی چه غلطی باید بکنم؟ مجبور بودم با همین وضع برم بدبختی یه گلدونی،کوفتی چیزی هم نبود اینجا حداقل زیرشو نگاه کنم ببینم کلید هست یا نه چند دقیقه‌ای روی پله نشستم دیدم نه فایده نداره سریع رفتم بالا درو باز کردم جا‌کفشی رو باز کردم دوتا کفش بود برداشتم دیدم نه این اندازه من نیست اون یکی رو برداشتم دیدم این یکی هست زود پام کردم بعد برای خودم اسنپ گرفتم نزدیک پارکینگ بعد از اونجا زنگ بزنم یکی بیاد دنبالم نیم ساعتم اونجا علاف شدم وقتی سعید اومد دنبالم قضیه رو براش تعریف کردم از خنده نزدیک بود تصادف کنیم رسول:هوی مثل آدم برون ماشین زیر پاته‌ها خر که نیست انقدر راحتی سعید:دهنت سلف سرویس رسول،آخه مرض داشتی رفتی بالا خب خوابیدی رسول:تو علیرضا رو نمیشناسی؟بنظرت میذاشت من بخوابم سعید:یعنی هیچ جاش اندازه تلفن محمد بهم نچسبید..وای فکرشو بکن آی خدا🤣 رسول:سعید مراقب باش موتور جلوته...مثل آدم رانندگی کن برای دهمین بار سعید:زیادی داری زر زر میکنیا،بزار بخندم بابا،میگن بخند تا دنیا به‌روت بخنده خنده‌ای کردم و دیگه چیزی نگفتم سعید ضبطُ روشن کرد یه آهنگ گذاشت زیر لب باهاش میخوند ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بازم توبیخ؟؟😐😂😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁵⁹♡ وقتی رسیدیم دوتایی رفتیم بالا پیش محمد آقا محمد هیچی نگفت ولی این سعید همون که رسیدیم با خنده تعریف کرد بدبختی داوودم اونجا بود قشنگ از خنده‌ قرمز شد البته قضیه اونقدر هم خنده‌دار نبودا ولی این سعید یه جوری تعریف می‌کرد که محمد سرشو گذاشت رو میز و شونه‌های مردونه‌اش لرزید، یه لحظه شک کردم که این اتفاقات واسه من افتاده؟ رسول:خدا بگم چیکارت کنه سعید،آبرو واسم نذاشتی پسر،یعنی نباید به تو هیچی گفت؟ نخود تو دهن تو خیس نمیخوره،؟ محمد:بده مگه مارو یکم خندوند؟ رسول:نه ولی آخه اونجوری هم که این میگه نیست سعید:هوی بچه پشت در مونده،این به درخت میگن با تعجب داشتم به سعید نگاه می‌کردم که صدای خنده داوود و محمد بلند شد رسول:عجب نامردی هستی تو، بچه پشت در مونده چیه دیگه؟لقب جدیده؟ سعید:باور کن خیلی بهت میاد،مگه نه آقامحمد؟ نگاهی به محمد کردم معلوم بود بزور داره جلوی خودشو میگیره که نخنده محمد:منو وارد بگو‌مگو های برادرانتون نکنید خواهشا داوود:بسه دیگه خجالت بکشید،حالا یه بار استاد رسول خواب مونده به جایی بر‌نمیخوره که محمد:یعنی چی داوود؟گفتم بحث‌هاتون بهم مربوط نمیشه ولی این مورد که مربوط میشه رسول:عه آقامحمد یه بار خواب موندما محمد:یک بار؟؟ اونجوری که محمد گفت حتما بار اولم نبود به مغزم فشار آوردم تا ببینم اون بار کی بود که خداروشکر محمد خودش گفت محمد:همون روزی که شما به جای ۳۰ دقیقه زنگ گذاشته بودید ۳۰ ساعت رسول:آهان اون، خب دو بار محمد:آقا رسول تو تا صبح بشینی و بگی همین چند بار منم میشنم می‌شمارم واست که فقط دو،سه بار نبوده رسول:باشه بابا من تسلیم،حالا توبیخی چی هست؟ محمد:اوووم رسول:سخت نباشه فقط خواهش میکنم جون ندارم محمد:باشه بابا اشکال نداره اینسری ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ محمد:خب این بحث رو ببندید باید راجع‌به یه چیزه دیگه باهم صحبت کنیم داوود:فرشید نیومده هنوز که آقا محمد:می‌دونم با اون کاری ندارم فعلا، رسول ،سعید بیاید بشینید دیگه رسول:چیزی شده آقا؟ محمد:اتفاق بدی نه، به علاوه پروند‌ه‌ی که الان تو دستمونِ یه پرونده دیگه هم توی غرب کشور بهمون دادن،و باید بریم اونجا رسول:چه پرونده‌ای؟ محمد:بی‌ربط به این بمب گذاری ها نیست، فعلا منم باید برم جلسه اومدم توضیح میدم، فقط خودمون باید بریم، یعنی همین چهار نفرمون، فرشید باید بمونه اینجا داوود:کی میریم آقا محمد:فردا شب بلیت گرفتم، امشب رفتید خونه خوب استراحت کنید،رسول به مرتضی زنگ بزن ببین چه وسایلی باید ببریم آماده کن رسول:چشم آقا با زنگ خوردن گوشی محمد سریع خدافظی کرد و رفت رسول:داوود منم چایی داوود:آشپزخونه رسول:نامرد ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:رفتن غرب کشور🌱
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁶⁰♡ سعید:ای بابا خب شاید یکی نتوست بیاد،آقامحمد یه سوال میکردی دیگه رسول:چرا نتونی بیای؟ سعید:واسه آبجیم قراره آخر هفته خواستگار بیاد رسول:اخ‌جون دعوتمون میکنی دیگه عروسی؟ سعید:چی چی دعوتمون میکنی، قرار نیست که بله بگه داوود:پس چی؟ سعید:بابام و مامانم پسره‌ رو خیلی دوست دارن و قبولش هم دارن ولی منو آبجیم نه،الان انقدر سیریش شدن اجازه دادیم بیان خواستگاری،قرار بود اون شب خودم به همه بگم که نرگس از اون پسره خوشش نمیاد رسول:ای بابا فکر کردم عروسی داریم سعید:دلت خیلی خوشه ها داوود:خیله خب بیاید بریم به کارامون برسیم دیر شده با بچه ها رفتیم پایین با مرتضی تماس گرفتم و بعد وسایل رو نوشتم تا فردا بردارم بعد از اون نشستم پشت سیستم و به کار هام رسیدم گوشیم زنگ خورد دیدم بابا حسنِ سریع هدفون رو از گوشم فاصله دادم و تماسُ وصل کردم رسول:سلام بابا خوبین حسن:سلام رسول جان،الحمدلله تو خوبی؟علیرضا خوبه رسول:خوبه چه خبرا؟ یادی از دامادتون کردین حسن:مزه نریز بچه‌پرو دیدم که دامادم یادی نمیکنه گفتم من یاد کنم رسول:حرف همیشگی من شرمنده حسن:دشمنات شرمنده باشن،زنگ زدم ببینم چی‌کار میکنی؟ رسول:سرکارم دیگه بابا،اصلا وقت کارای دیگه رو ندارم😂 حسن:خسته نباشی،روزه‌ای؟ رسول:روزه؟؟نه برای چی؟ حسن:آخه دو روز دیگه ماه رمضونِ فکر کردم رفتی پیشواز رسول:اصلا یادم نبود بابا،خوب شد یادآوری کردین حسن:خواهش میکنم، میخواستم بگم اگه بشه کامران بیاد علیرضا رو بیاره اینجا چند روز بمونه،رخساره دلش تنگ شده هی میگه علیرضا رسول:چرا که نه چشم حتما خودم میارمش امشب نیاز نیست کامران بیاد حسن:پس برای شام بیا رسول:اونم به چشم زحمت میدم بهتون حسن:خب دیگه برو مزاحم کارت نشم،مراقب خودت باش رسول:چشم حتما حسن:خدافظ رسول:خدانگهدار گوشی رو گذاشتم روی میز خب خداروشکر که علیرضا رو میبرم اونجا رفتنی ماموریت گیر نمیده بهم حوصلم سر رفته بود کارامو کرده بودم بلند شدم رفتم بالا تو نمازخونه ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ نگاه دوباره‌ای به پرونده‌ کردم حالا به اضافه این پرونده ها یه پرونده دیگه دادن بهم اونم پخش مواد مخدر توی مدرسه پسرونه و دخترونه،بیشتر هم دبیرستان بعد از نوشتن گزارشات برگشتم سمت مدیر مدرسه‌ پسرونه که اومده بود امیرحسین:به کسی که مشکوک نیستید؟ مدیر:نه، هنوز نفهمیدیم کی داره مواد پخش میکنه امیرحسین:خب بنظرم شما دیگه پیگیر این قضیه نباشید مدیر:چی دارید میگید جناب سروان، موضوع آبروی مدرسه‌اس امیرحسین:بله من میدونم، ولی اگه شما پیگیری کنی ممکنه دانش‌آموزی که پخش میکنه شک کنه و غیب بشه ،ازتون خواهش میکنم شما هیچ دخالتی نکنید تا ما کارمون رو انجام بدیم،نگران نباشید نمیزاریم زیاد طول بکشه مدیر:باشه چشم امیرحسین:غیر از شما دیگه کی میدونه؟ مدیر:دوتا از معلم ها و معاون مدرسه خبر دارن امیرحسین:بگید که اونام محتاط‌تر باشن تا بتونیم پیداش کنیم مدیر:چشم امیرحسین:پرونده‌های دانش‌آموزان شلوغ مدرسه اون هایی که تعهد دادن چه یک بار به هر دلیلی رو برامون بیارید،زیاد دعوا میکنن،مشکوک‌ن بهشون شک دارید،تو درسا ضعیفه‌ان مدیر:میفرستم چشم امیرحسین:پس بفرمایید تشریف ببرید خبری شد اطلاع میدیم حتما مدیر:مچکرم خدانگهدار امیرحسین:بسلامت ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: بازم پرونده؟؟ خسته شد خب😢
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²پ ♡پارت⁶¹♡ پرونده بدست نشستم پشت میز تا یوسف خانی رو بیارن بعد از فرستادن اون ایمیل به لپتاپ شخصیم عصبانیتم چند برابر شده بود بچه‌ها بزور آرومم کردن، و اون قرص آرامبخش هم بی‌تاثیر نبود توی حالم که الان آروم نشستم جوری بودم که همه می‌ترسیدن تنها بیام تو اتاق بازجویی ولی خب متقاعد‌شون که کاری باهاش نمیکنم پاهامو انداخته بودم روی پام لیوان آبم که الان تقریبا نصف بود رو سر کشیدم ولی بازم عطش داشتم دست بردم سمت بطری روی میز و یه لیوان آب برای خودم ریختم در باز شد و یوسف خانی رو آوردن دستم که دور لیوان بود رو جدا کردم اخمی روی صورتم نشوندم وقتی که نشست اون نیشخند تو مخش روی صورتش بود که داشت عصبانیم می‌کرد و گره ابروهام رو بیشتر می‌کرد یه قلوب آب خوردم و رو به سربازی که تو اتاق بود گفتم مهدی:میتونی بری چشمی گفت و بعد از احترام نظامی از اتاق خارج شد همینطوری زل زده بودم به چشماش چند دقیقه بین‌مون سکوت شد توی این لحظات سکوت دوباره اون فیلم و نوشته های زیرش که نشون میداد آرزو محبی رو همینا گرفته بودن ولی تنها بدبختی ما این بود که با خط ناشناس فرستاده بودن ولی از نوشته هایی که تایپ کرده بود معلوم بود از کجا زخم خورده فیلم کتک زدن اون دختر بیچاره که بیماری قلبی داشت از جلو چشمم کنار رفت و منو مجبور کرد چشم از چشم های خانی بردارم و چند لحظه‌ای تاریکی رو به چشمام ببخشم یوسف‌خانی:منو آوردید اینجا که فقط بشینی جلوم نگام کنی مهدی:نکه خیلی جذابی سیر نمیشم از دیدنت یوسف‌خانی:اونو که همه میگن مهدی:کم خزعبلات بباف بِهَم تصویر علامتی که چند روز ذهنم رو مشغول کرده بود رو جلوش گذاشتم نگاهی بهش کرد و بعد شونه‌ای بالا انداخت و دوباره اون زبون سه‌متری‌شو تکون داد یوسف‌خانی:خب؟این چیه؟ مهدی:من بگم چیه؟؟تو باید بهمون بگی، این علامت توی چند تا از لوکیشن هایی بود که مورد سرقت قرار گرفته یوسف‌خانی:اینارو چرا به من میگی؟؟ مهدی:چون این علامت مو نمیزنه با علامتی که لای انگشت شصت و اشاره‌ات داری با گفتن این حرفم سریع دستاشو مشت کرد تا مثلا من نبینم که دیر شده بود مهدی:چون رد کسی که گرفتیم اعتراف کرد از تو دستور گرفته یوسف‌خانی:چرت گفته مهدی:چرت گفته یا نه من مشخص میکنم نه تو حالا مثل بچه‌ آدم که نمیشه گفت ولی خب حرف بزن شاید یکم تخفیف رفت توی پرونده‌ات یکم خودشو کشید جلوتر و با صدای اروم‌تر از قبلش گفت یوسف‌خانی:داداشم رو بردی پای چوبه دار دلت خنک نشد؟؟باز کیو میخوای ببری؟منو؟ خان داداشمو؟ با این حرفش اخم روی صورتم کم‌رنگ شد و به جاش خنده اومد رو لب‌هام خودمو مثل خودش یکم کشیدم جلو و گفتم مهدی: اینکه دلم خنک شد یا نه بماند من مثل شما ها نیستم از مرگ کسی خوشحال باشم، ولی خوشحال شدم که حداقل تونستم یکی از ادم‌های خلافکار رو به سزای عملش برسونم، بعدم من فقط مدرک پیدا کردم و برای تو و اون داداش کریم جونتم پیدا میکنم، و به سزای اعمالتون می‌رسید یوسف‌خانی:مدرکی پیدا کردی که منو کشوندی اینجا؟ مهدی:هیچ‌کس اندازه داداش تو از من کینه به دل نداره،البته‌ها دل به دل راه داره ولی خب این فیلم رو ببین شاید تونست کمکت کنه تا راحت‌تر اعتراف کنی فیلم کتک زدن آرزو رو نشونش دادم تعجب چند لحظه روی صورتش شکل گرفت که بعدش بیخیالی جاشو گرفت ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دل به دل راه داره😂