eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
861 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
131 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
12.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای شنیدنی نبش قبر در صحن مطهر حرم امام رضا علیه السلام... ─┅─═इई 🌸🌺🌸ईइ═─┅─
✍امام رضا علیه السلام: کسی که دنیا را برای دین یا دین خود را برای دنیا ترک کند از ما نیست. یا علی بن موسی الرضا🖤
نعمت‌الهی/زنگارღ
اگه مشهد بودید منم دعا میکنید؟؟؟🥺💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷⁰♡ فکر وخیال اجازه استراحت بهم نمی‌داد دوباره اون اتفاقات برام تداعی داشت ولی بیشتر همون روز فوت عاطفه وقتی که داشتم به مهرداد التماس میکردم بزاره ببینمش ولی نذاشت و حسرت شد واسم گوشیم زنگ خورد دیدم بابا حسنِ محکم کوبیدم تو سرم که درد گرفت بلند شدم و جواب دادم رسول:سلام بابا حسن:سلام پسرم خوبی؟ رسول:الحمدلله حسن:کجایی؟دیر کردی رسول:یه چی بگم ناراحت نمیشید از دستم؟ حسن:چی؟ رسول:میشه نیام؟حالم اصلا خوب نیست بابا، علیرضا رو الان میفرستم ولی خودم نمیتونم بیام حسن:چرا حالت خوب نیست؟اتفاقی افتاده رسول:نه بابا،نگران نباشید یکم بی‌جونم فقط حسن:خب برو درمانگاه بهت یه سرمی،تقویتی چیزی بزنن رسول:چشم میرم،از دستم ناراحت نیستید؟ حسن:نه بابا،تو خوب باشی برامون کافیه رسول:من قربونت‌تون برم الهی حسن:خدا نکنه، علیرضا رو میاری دیگه؟ رسول:الان اسنپ میگیرم... حسن:بچه رو میخوای تنها بفرستی؟؟خجالت نمیکشی؟الان میگم کامران بیاد دنبالش رسول:دستت درد نکنه، مامان از دستم دلخور نمیشه؟ حسن:نه بابا، الان میگم راه بیفته رسول:ممنون حسن:حال پدر و برادرات خوبه؟عموت خوبه رسول:الحمدلله خوبن،سلام دارن خدمت‌تون حسن:سلامت باشن،رسول جان حتما بری درمانگاه، دلم نمونه پیشت رسول:چشم میرم شمام نگرانم نباش،راستی بابا حسن:جانم رسول:من چند روزی دارم میرم ماموریت،علیرضا بیاد دو،سه روزی بمونه بی‌تابی منو نکنه، چون اولین باره میخوام علیرضا رو بزارم پیش خانواده‌ام میترسم اذیت کنه برای همین پیش شما بمونه؟ حسن:چرا که نه بابا،حتما،فقط مراقب خودت باش رسول:چشم حسن:الان کامرانُ راهی میکنم،کاری نداری؟ رسول:نه سلام برسونید حسن:سلامت باشی،توام سلام برسون،خدافظ رسول:خدانگهدار گوشی رو پرت کردم رو تخت بلند شدم رفتم بیرون نگاهی به زخم انگشتم کردم که دوباره خونریزی کرد رسول:حالا خوبه زخم شمشیر نخوردی که انقدر زود به زود خونریزی میکنی مهدی:کم غر بزن،بیا اینجا یکم بتادین بزن با چسب ببند رسول:چشم زود رفتم دستامو یکم بتادین روش ریختم با چسب زخم بستم مهدی:اَه این فلفل کوفتی کجاست امیرحسین:باز عمو داری غر میزنی چرا؟بعدم تورو زود فرستادن استراحت کنی،بیا برو خودم درست میکنم مهدی:می‌مردی زودتر بگی،بیا سرخ کن،علیرضا کو امیرحسین:داره بازی میکنه مهدی:قشنگ سرخ کنا،بسوزه من میدونم تو،گوجه و خیارشورم خودت خورد کن امیرحسین:امر دیگه؟ مهدی:امری نیست، بیا بریم رسول عمو دست گذاشت پشت کمرم و از آشپزخونه بیرونم برد با یادآوری اینکه باید وسایل علیرضا رو جمع کنم از حرکت وایسادم مهدی:چرا نمیای؟میخوام باهات حرف بزنم رسول:بریم تو اتاق من کار دارم اونجا؟ مهدی:باش بریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:حسرت همیشه با آدم میمونه سعی کنید حسرت نندازید تو دل بقیه💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
سلام خوبین
دیشب پارت داده بودم بهتون بچه‌ها 😊
بعضی ها نمیدونستن
البته تقصیر من بود باید زودتر میذاشتم وای خب بعضی از قسمت‌هاش نیاز به ویرایش داشت
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁷¹♡ با عمو رفتیم تو اتاق نشست رو تخت و منم ساک کوچیک علیرضا رو آوردم از کشو چند دست لباس براش درآوردم میدونستم اون کنار آفرین باشه میخواد بره تو حیاط انقدر شیطونی کنه که نیاز به لباس داره جوراب و شونه‌اش هم گذاشتم مهدی:چیکار میکنی؟ رسول:کامران داره میاد علیرضا رو چند روزی ببره خونه‌شون، قرار بود خودمم برم شام ولی یادم رفت گفتم نمیام مهدی:چند روز میمونه؟ همینطوری که لباس و شلوار و شلوارک‌شو تا میزدم گفتم رسول:راستش فردا دارم میرم ماموریت معلوم نیست کی بیام،نگه داشتن علیرضا هم خیلی سخته وقتی نباشم،اگه بره اونجا آفرین هست دیگه منو یادش میره مهدی:اها،بزار کمکت کنم عمو هم کنارم نشست و لباس های تا شده‌ رو میذاشت تو ساک بلند شدم چندتا از اسباب‌بازی هایی که دوست داره رو هم گذاشتم مهدی:این ماشینِ بنظرت جا میشه؟ رسول:خب اونو نذار مهدی:خطرناک که نیست؟ رسول:تو کار ما خطر حرف اولُ میزنه دیگه مهدی:خیلی مراقب خودت باش،باشه؟ رسول:چشم،عزرائیل اومد به پیشم میگم فعلا نه،زوده مهدی:من با تو شوخی دارم😠؟؟ رسول:خب عمو،ببخشید،چه اخمی‌هم میکنه مهدی:پرو، فردا بریم پیش دکترت؟ رسول:میخوام برم ماموریت عمو مهدی:الان پاشو بریم پس صدای در اومد، بعد صدای احسان و بابا رسول:ساعتو نگاه کردی عمو؟بزار از ماموریت که برگشتم بعد میریم قول میدم،الانم پاشو بریم پیش بابا و احسان مهدی:قرمزی چشمات بهتر نشده هنوز محسن بفهمه سه ساعت میخواد مخ بخوره رسول:میگم سردرد دارم ولش کن بریم بلند شدم و با عمو رفتم بیرون، ساک علیرضا هم گذاشتم تو اتاق چون سه ساعت راضی کردن علیرضا که من نمیام، سخته بعد از سلام و یکم صحبت با بابا و احسان زنگ زد زده شد احسان رفت آیفون رو برداشت احسان:سلام کامران جان بیا بالا....تعارف نکن بابا بیا درو زد و در خونه هم باز کرد محسن:کامران برای چی اومده؟خبر میدادی یه چیزی واسه خونه میخریدم دیگه رسول:نگران نباش بابا، علیرضا رو میخواد ببره محسن:واسه چی؟ رسول:توضیح میدم بهتون احسان:سلام کامران جان چطوری؟ کامران:سلام آقا احسان گل، الحمدلله تو چطوری؟ احسان:خوبم،بیا تو کامران:قربونت علیرضا بیار برم محسن:سلام کامران جان، بیا داخل کامران:سلام خوبین آقامحسن؟ نه مزاحم نمیشم ممنون بابا بلاخره کامران رو راضی کرد اومد داخل دستش یه سبد بود داد به احسان و اومد کنارم بعد از روبوسی و یکم حال و احوال با عمو و امیرحسین گفت کامران:تو حالت خوبه رسول؟بابا بهم گفت مریضی رفتم از داروخونه این تقویتی رو واست گرفتم، بزنم واست یکم بهتر بشی محسن:چیشدی مگه رسول؟حالت خوب نیست؟چرا؟ مهدی:چیزی نشده داداش،توضیح میدم بهت، یکم خسته‌اس حال نداره فقط رسول:شرمنده‌ام بخدا کامران، از بابا و مامان رخساره کلی معذرت خواهی کن از طرفم کامران:تو حالت خوب باشه‌ها برامون بسه علیرضا:دایی دایی کامران:جون دل دایی،چیشده خوشگله علیرضا:آفلین تو؟ رسول:آفرین کو🤨 علیرضا:اَه، همش بهم گیر میده،من دوست دارم اینجوری حرف بزنم رسول:اعصاب ندارم علیرضا امشب، یه چیزی میگم که نباید بگم مهدی:عهه،مهمون اومده دارن باهم بحث میکنن احسان:کامران اینا چیه اوردی؟چرا زحمت کشیدی کامران:ناقابله،مامان یکم شیرینی پخته بود براتون گذاشت بیارم،اونم یکم فسنجونِ گفت بیارم براتون محسن:چرا... کامران:زحمتی نیست آقامحسن، دست پخت مامانم خیلی خوشمزه‌اس رسولم چون فسنجون دوست داشت مامانم درست کرد که نشد بیاد ریخت هم برای شما بیارم هم رسول،راستی احسان توی اون بطری شربت سکنجبینِ تازه درست کرده مامان یکم گرمه،بزار یخچال خنک شد، بخورید احسان:قربون دستت،کاش از خدا یه چی دیگه میخواستم امیرحسین:چطور؟ محسن:اومدنی داشت میگفت چی‌میشد شام یه چیز خورشتی داشته باشیم مهدی:هوس کرده بودی؟بالاما(به زبان ترکی یعنی بچم) احسان:وای اینا چیه دیگه کامران، مگه ما تو خوابگاه زندگی می‌کنیم امیرحسین:بزار ببینم چیه مگه... کامران این همه میوه پوست کنده برای چی آخه کامران:غر نزنید دیگه، رسول:اخلاق همیشگی مامان رخساره‌اس، تازگی نداره که احسان:این همه شیرینی،غذا و شربت و میوه چه خبره کامران:نوش جان محسن:چایی آماده نیست احسان؟ احسان:چرا الان میریزم مهدی:خاک تو سرت امیرحسین بوی سوختنی میاد امیرحسین:ای وای ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خیلی خوبه آدم یکی مثل مهدی تو زندگی‌ش باشه که با وجود همه بد اخلاقی‌هاش،دوست داشته باشه و چنان وابسته‌ات باشه که همیشه هواتُ داره،مراقبته مراقب مهدی های زندگی‌تون باشید🙃❤️