بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷²♡
#رسول
مهدی:خاک تو سرت کنن
محسن:مهدی توروخدا بس کن، مهمون داریم خجالت بکش
مهدی:لا اله الا الله
عمو پاشد رفت تو آشپزخونه،کامران ریز خندید و چیزی نگفت
بلند شدم رفتم پیش بابا نشستم
رسول:بابا
محسن:جانم
رسول:من فردا میخوام برم ماموریت چند روزی نیستم، برای همین علیرضا رو دارم میفرستم پیش اونا
محسن:خب چرا، حالا میخواد بره، بره ولی..
رسول:چون اولین باره دارم علیرضا رو پیش شما میزارم میترسم اذیت کنه، واسه همین دو روزی بره اونجا سر گرم دخترداییش بشه بعد برین بیاریدش
محسن:باشه بابا..خب آقا کامران به چی مشغولی
کامران:کلا بیمارستانم آقامحسن، از یه طرف بیمارستان از طرفی دانشگاه دیگه واویلا، بدبختی چند روز دیگه چهارشنبه سوریِ اوج کار ما
محسن:اونروز بیمارستان ها خیلی شلوغ میشه بدبختی
رسول:آخه من نمیفهمم، چرا باید چند روز قبل از عید آدم این همه بلا سر خودش بیاره؟؟یکم صدای بمب و ترقه و اینجور چیزا چه ارزشی داره آخه که یه عده رو عزادار میکنن
کامران:دقیقا سوال منم همینه
رسول:تو که خودت بدتری
کامران:عجب نامردی هستی رسول، من آخر شب ساعت ۳ اینا با مهرداد میریم تو کوچه آتیش روشن میکنیم همین
رسول:😂شوخی کردم
محسن:دیگه خب بابا جان وقتی ساخته میشه مردمم میخرن و استفاده میکنن دیگه
رسول:آخه رسم مزخرفیه
احسان:رسم مزخرف نیست که خیلی هم خوبه، ماها بد داریم اجراش میکنیم
کامران:شماها چیکار میکنید؟
احسان:ما؟؟🤣
کامران:چرا میخندی
احسان:عمو مهدی از چهارشنبه سوری خوشش نمیاد، شب زود میاد خونه درو قفل میکنه که نریم تو کوچه،فکر کن به عمم اینا هم میگه که بیان بعد همه رو باهم حبس میکنه
کامران:از ما بدترین که
احسان:چه کنیم، وای بچه بودیم بعد ما رفتیم تو کوچه با رفیقامون ترقه انداختیم، عموم هم دید ببین چنان کتکی ازش خوردیم که نگو
حالا من ۷ ساله بودم با من کاری نداشت ولی بدبخت امیرحسینُ خیلی بد زد، بابا از سرکار اومدم هیچی بهمون نگفتا ولی عموم بدجور کتک زد
محسن:کتک زد چون دلیل داشت
احسان:خب یه کوچولو دست من سوخت
رسول:پس فکر کنم خلافکارتون منم
احسان:جان من؟
رسول: من و رفیقام شیطونی میکنیم البته تو خونه من، آقاجونم هیچی نمیگه
احسان:یعنی آقاجون تو ماهِ ماه،امسال میام خونه شما پس
همه:😂😂
کامران:رسول بیا بریم این تقویتی رو بزنم بعد برم خونه، مهرداد عصبی بشه بدبختما
رسول:باش بریم
احسان:چایی نخوردی که
کامران:قربون دستت آمپول رسولُ بزنم میام
احسان:باش
با کامران رفتم تو اتاق
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم میخواد بدونم با وجود مهدی امسال چیکار میکنه رسول🤣😜
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷³♡
#مهدی
مهدی:مگه نگفتم بسوزه پدرتو در میارم؟
امیرحسین:عمو خب سوخته دیگه چیکار کنم؟طلا که نیست یکم سیبزمینی و پیاز و گوشتِ دیگه،تو چرا این چند وقته بدجور عصبانی هستی؟
مهدی:مگه تو میزاری من آروم باشم؟؟
امیرحسین:من یا خانی؟
مهدی:هردوتون
امیرحسین:میخوای چیکار کنی حالا
مهدی:من مطمئنم که افراد خانی اون دخترُ دزدیدن، شک ندارم چون هیچ کس توی این ناحیه با من دشمن نیست جز اون، اصلا اونایی که دزدیدنش واسه چی برای من فرستادن؟؟ اگه میخواستن پول به جیب بزنن باید به پدر یا مادرش فیلم میفرستادن، نه به منی که مامورم
امیرحسین:منو تو میدونیم اونه،بنظرت سرهنگ چی؟باور میکنه؟باید با مدرک حرف بزنیم عمو
مهدی:میدونم خودم،ولی میگی چیکار کنم؟چطوری مدرک پیدا کنم؟این یوسف هم بیشتر از چند روز نمیشه نگه داشت
امیرحسین:باید یه جوری از لونه بکشیم بیرون کریمخانی رو
مهدی:مثلا چطوری؟
امیرحسین:اون پسره که گرفته بودیمش رو میتونیم آزاد کنیم و درقبال ازش بخوایم برامون خبر بیاره
مهدی:بعد میگی چرا بهت توهین میکنن،خب حق دارن دیگه
امیرحسین:چرا
مهدی:منگل خان، الان همه فهمیدن که اون...
امیرحسین:نفهمیدن، فقط یوسف رو فهمیدن بعدم...
محسن:حالا میموندی چه عجلهایِ آخه
کامران:خیلی ممنون زحمت دادم بهتون، بابااینا منتظرن بریم دیگه
مهدی:بریم بیرون بعدا صحبت میکنیم
امیرحسین:باش
از آشپزخونه بیرون اومدیم
علیرضا تو بغل رسول بود و کامرانم بلند شده بود
مهدی:داری میری چقدر زود؟
کامران:زیاد موندم آقامهدی،میخواستم فقط بیام علیرضا رو ببرم... پدرو پسر زود باشید دیگه
رسول:خب باشه دیگه
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
محکم علیرضا رو چسبونده بودم به خودم
هروقت میرفتم ماموریت محکم بغلش میکردم حس میکردم آخرین باریه که بغلش میکنم
آروم دم گوشش گفتم
رسول:رفتی باید پسر خوبی باشی،درست حرف میزنی،حرفای بد نمیزنی،شیطونی نمیکنی، یه پسر خوشگل و خوش اخلاق و باادب و..
علیرضا:متین
رسول:الهی من بمیرم برات که انقدر حافظه خوبی داری
علیرضا:تو نمیای پیشم؟
رسول:چرا بابا میام، مراقب خودت باشیا؟حتی اگه من نیومدم یا دیر اومدم باید پسر خوبی باشی،اذیت نکنی باشه؟
علیرضا:چشم
آروم لپشو بوسیدم و از خودم جداش کردم
موهاشو مرتب کردم و خیره شدم به چشم هاش
کامران:بسه دیگه،بریم؟دیر شدا
رسول:آره برین، خدافظ بابایی
علیرضا:خدافظ
مهدی:کامران جان بیا یکم کتلتِ ببر خونه دیگه ببخشید اگه مزه خوبی نداشت، یا کم بود
کامران:مگه داریم خاله بازی میکنیم که من غذا بیارم شما غذا بدین؟؟
مهدی:بگیر چرت و پرت تحویل من نده
کامران:😂دست شما درد نکنه، بااجازهتون
کامران و علیرضا که رفتن منم رفتم رو مبل نشستم، اگه آخرین بار باشه که میبینمش چی؟
اصلا مگه من اولین باره که دارم میرم ماموریت؟نه. خب چرا انقدر نگرانم و دلشوره دارم؟ یا اصلا این حال بَدم نکنه برای امشب باشه؟
سرمو با دستام گرفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نکنه آخرین بارم باشه که میبینمش؟؟🙂❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمتالهی/زنگارღ
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvx
ناشناس رو دیدم
واقعا داشتم از خنده منفجر میشدم😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت⁷⁴♡
#رسول
سرمو با دستام گرفتم
امشب چرا اینجوری شدم اخه؟خسته شدم، اَه
حس کردم یکی کنارم نشست
دستاش که دورم حلقه شد سرمو بالا اوردم
بابا بود، با یه لبخند مهربون که ازش سیر نمیشدم ولی چشماش نگران بود
عمو و احسان و امیرحسین رفته بودن آشپزخونه
محسن:خوبی بابا؟
بدون اینکه جواب بدم سرمو گذاشتم رو پاهاش بعد خیره شدم به چشم های نگرانش
واسم غریبه نبود این چشم ها
خیلی این چشم هارو نگران کرده بودم
خاک تو سرم که از پسری کردن فقط نگران کردن بابام رو یاد گرفته بودم
رسول:بابا
محسن:جون دلم
رسول:اگه یه چیزی بگم دعوام نمیکنید؟
بابا خیره شد به چشمهام، یکم که خیره شد بعد اخم کرد و گفت
محسن:اون حرف از دهنت خارج بشه،چهار تا استخون که خودم دارم چهارتای مهدی که مصادف با ۸ تا هست رو هم میگیرم محکم میخوابونم تو دهنت
رسول:چی میخوام بگم مگه؟؟نکنه شما هم مثل آقاجونم و آقامحمد معتقدید که حرفارو میشه از چشم ها خوند؟
محسن:حرفای ته دلی رو چشم ها میزنه نه زبون، اون حرفی هم که ته دلت هست رو به زبون بیاری دیگه نه من نه تو
سرمو بلند کردم و این بار نشستم
رسول:من کیو دارم که علیرضا رو بسپارم بهش جز شما؟؟ خب معلوم نیست فردا چی در انتظارمه، خودتون اینجوری نبودید؟ خودتون میخواستید برید ماموریت به کسی سفارش بچههاتون رو نمیکردید؟نگران نبودید؟نگران آیندهاشون که بعد از شما میخوان چیکار کنن؟بدون هیچ پشت و پناهی؟
بابا سکوت کرده بود ولی هنوز چشم هاش نگران بود و صورتش اخم کرده
رسول:ازم توقع نداشت باشید نگم حرفمو بابا، چون خودتون میدونید چقدر کارم ریسک داره، میدونید تو کارم از یه ثانیه بعد خبر ندارم، میدونید پس درکم کنید و بهم قول بدین..
مهدی:ادامه حرفتو بزنی تضمین نمیکنم امشب تو بیمارستان دکتر بهمون نگه فلج نشده باشی
عمو اومد روبهروی ما نشست و پاهاش انداخت رو پاش و دست به سینه یه اخم وحشتناکی هم کرد
عجب بدبختی گیر کردما، آدم نمیشه به اینا وصیت کرد، خدایی این چه وضعشِ این از بابا که اخم کرده و میخواد دهنمو خورد کنه، اون از عمو که بدتر از بابا اخم کرده انگار ارث باباشو دزدیدم، میخواد فلجم کنه، هی خدایا
رسول:عمو..
مهدی:زیادی داری سهنقطه میخوری رسول،خودتم میدونی ولی ادامه میدی، تو تازه اومدی اینجا پس از این فکرا نکن که سگ میشم کنترل کردنم سخت میشه، امروز به اندازه کافی عصبانی شدم
امیرحسین:چیشده باز؟؟عمو باز که قات زدی؟ یه امشب توروخدا عصبی نشو آرام باش، بیا برو یوگا اصلا یکم ورزش کن شاید آروم شدی بابا
مهدی:دهنتو میبندی؟
احسان:یاخدا باز عمو سگ شد
محسن:احسااان
مهدی:بفرما، بچه تربیت کرده واسه من ارواح خالهش
محسن:بسه دیگه مهدی، احسان الان باید چیکار کنی بنظرت؟،
احسان نشست کنار عمو و دست انداخت پشت گردنش، زود صورت عمو رو بوسید و گفت
احسان:به قول خودتون سهنقطه زیاد میخورم، ببخشید عمو، از دهنم پرید
مهدی:نه بابا، بچه های محسن معذرتخواهی هم بلدن؟
حس و حال موندن و گوش دادم به حرفا رو نداشتم
با ببخشیدی که به زور خودمم شنیدم بلند شدم تا برم تو اتاقم
امیرحسین:کجا داداش؟
رسول:باید به یکی زنگ بزنم میام زود
چند قدم رفتم که دوباره احسان صدام کرد
رسول:جان؟
احسان:گوشیت رو اپنِ
سری تکون دادم و بعد از برداشتن گوشی رفتم تو اتاق و درو بستم
کنار تخت نشستم و زانو هامو بغل گرفتم
پرده کنار بود و پنجره هم باز
سوزی که میومد خوب بود، شاید یکم آرومم میکردم
خیره شدم به ماه توی آسون که کامل بود
امشب بر خلاف شب های دیگه ابر های تیره دورش نبودن، هیچ ابری کنارش نبود، تنها بود
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ماه...(:🌜💔
بعضی وقتا آدم انقدر حالش بد میشه که نیاز به هم صحبت داره، آره، خدا هست، خیلی خوب هم درک میکنه
ولی آدم نیاز داره به چشم ببینه که یکی تنهاست تا یکم حالش خوب باشه، مثلا مثل ماه، ماه هم تنهاست، چون هم جنسی نداره🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمتالهی/زنگارღ
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://harfeto.timefriend.net/17091414543192 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvx
فقط بچهها درباره پ.ن
نظر شخصی خودمه
پس تو ناشناس حرفی راجبش نزنید که ماه تنها نیست و کلی سیاره و ستاره و همچین چیزایی هست
از نظر من ماه تنهاست، و خب توی پ.ن گفتم
میتونید شماها این عقیده رو قبول نکنید😊
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 «بیتسیاح» با شکستن رکورد پارالمپیک طلایی شد
🔹صادق بیتسیاح در مسابقات پرتاب نیزه کلاس F۴۱ پارالمپیک ۲۰۲۴ پاریس، با ثبت رکورد ۴۷.۶۴ متر ضمن شکستن رکورد پارالمپیک، در جایگاه نخست قرار گرفت و به مدال طلا رسید.
🎴به کانال #اخبار2020 بپیوندید 👇
@bisto20_irib @bisto20_irib
@bisto20_irib @bisto20_irib