eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
203 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پادت⁹⁴♡ سعید:پاشو برو سرت بخیه میخواد داوود:چرت نگو نمیخواد سعید:تو دکتری؟ داوود:شما هستی؟ سعید:از طرف دکتر اومدم،داوود پاشو دیگه محمد بیدار بشه ببینه تو اینجوریِ هنوز، سر ما غر میزنه داوود:بابا چسب زدم دیگه، بعدم فعلا خونریزی نداره،اگه بخیه بزنم جاش میمونه، پس گیر نده لطفا داشتم به کل کل این دوتا گوش میدادم خستم کردن از صبح رفتم از لای در نگاهی کردم که دیدم دکتر بالا سرشِ، نشسنم رو صندلی های فلزی بیمارستان،ساعت ۹ شب شده بود و ما هنوز افطار نکردیم، داشتم ضعف میکردم رسول:سعید شکلات داری؟ سعید:نه، صبر کن برم ببینم این مغازه باز کرد یا نه، بوفه بیمارستان که جمع کردن انگار دارن رنگ میزنن، الان میرم یه چی میخرم واستون رسول:دستت درد نکنه سعید که رفت سرمو تکیه دادم به دیوار و سعی کردم یکم فکر و خیال نکنم، ولی صدای ترقه ها نمیذاشت شب چهارشنبه سوری بود و بیمارستان هم طبق معمول شلوغ، سر و صدا از غروب اوج گرفته بود و انگار قصد نداشت بخوابه، که البته تازه ساعت ۹، تا فردا باید این صداهارو تحمل میکردم، با اینکه خودمم بدجور اونشب آتیش میسوزوندم ولی بازم از اینکه بعضی ها زیاده روی میکنن و میفتن رو تخت بیمارستان ناراحت میشم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای سعید چشم باز کردم، داوودم نبود سعید:خوبی؟ رسول:آره، داوود کو؟ سعید:کاظم اومد منم داوودُ فرستادم باهاش بره یکم استراحت کنه، توام بیا این ساندویچُ بخور و برو خونه رسول:نه هستم پیش محمد، خودت برو سعید:نمیتونم که اینجوری ولت کنم، دو شبه خوب نخوابیدی رسول:برم خونه هم نمیتونم بخوابم، برو دیگه من راحتم ____ بلاخره بعد از تلاش های بسیار زیادم سعید رفت و منم موندم پیش محمد از دکتر اجازه گرفتم رفتم کنارش هنوز خواب بود سرمو گذاشتم رو تخت و چشم بستم دوباره فکرم رفت سمت دیشب وقتی که سوژه شناسایی شد و ردش رو زدیم دیگه مطمئن شدیم با سوژه های پرونده بمب گذاری ارتباط داره دیشب هم میخواست به بهانه‌ی نزدیک شدن به چهارشنبه سوری بمب رو فعال کنه که خداروشکر زود متوجه شدیم و با دستور مقامات عملیات رو شروع کردیم اونجا یه بمب رو تونستیم با کمک بچه‌ها خنثی، غیر فعال کنیم، ولی اونجا یه بمب فعال هم بود که ترکید ولی محمد زود متوجه شده بود که خودشو داوود که نزدیک بودن رو انداخت زمین،موج انفجار شدت پرتاب‌ رو زیاد کرده بود، داوود سرش خراش برداشته بود و محمد هم چون جایی که فرود اومد پر از شیشه خورده بود و شیشه رفت تو بازو هاش انقدر با یه دستگاه تو زخمش حرکتش دادن تا بفهمن خورده شیشه تو بدنش نمونه که از درد از حال رفت ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ صدا های بیرون زیاد شده بود و معلوم بود چهارشنبه سوریِ خاطره های سال های پیش میومد تو ذهنم که نمیذاشتم بچه ها ترقه بازی کنن لبخندی از خاطرات زدم آرزو:جنی شدی؟ با صدای مزخرفش از خاطرات شیرینم بیرون اومدم و خیره شدم به چشم هایی که شیطنت می‌بارید مهدی:تور سننه، مفتشی؟ آرزو:تورو‌سننه،میفتشی؟🦖 مهدی:لا اله الا الله، صد بار گفتم دهن کجی نکن عصبیم میکنه اینکار، یهو دیدی کنترلمُ از دست دادم آرزو:چه غلطی میخواستی بکنی؟ اصلا تو به چه حقی اینجوری باهام حرف میزنی؟میدونی من کی‌ام؟ مهدی:ای وای ببخشید ملکه الیزابت، نشناختم شمارو،منو مورد عفو خودتون قرار بدین... ببین دخترجون من خر متاسفانه پرونده تو زبون نفهم رو قبول کردم، الانم تنها وظیفه و کار من اینکه تورو سالم بفرستم بیرون، پس بهتره با من یکی به دو نکنی و تو اعصابم رژه نری، چون واقعا عصبی بشم خودمو نمیتونم کنترل کنم آرزو:آره میدونم، تو این مدت فهمیدم سادیسم داری مهدی:میام میزنم تو... با باز شدن در و اومدن خانی به داخل اتاق حرفم قطع شد،نیشخندی که زده بود با یه قهقه جواب دادم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چه بگم؟؟؟؟🧐🤔
سلام بچه ها من راضی نیستم که رمان رو اولا بدون عضویت بخونید بعد اینکه یا میاید عضو میشید میخونید بعد لف میدین چندبار تو کانال گفتم
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁵♡ با باز شدن در و اومدن خانی به داخل اتاق حرفم قطع شد،نیشخندی که زده بود با یه قهقه جواب دادم نشست روی صندلی‌ش و پا روی پا انداخت هنوز داشتم میخندیدم، دوتا از نوکراش هم کنارش بودن خانی:تموم شد؟ مهدی:نه، ولی تو بنال راحت باش صورت جمع شدش از عصبانیت رو دیدم که تو دلم عروسی برپا شد، کلا از اینکه این آدم رو حرص بدم خوشم میومد خانی:خیلی زبون دراز شدی سرگرد مهدی:دیگه چیکار کنم؟یه بار با داداش تو برخورد کردم کلا عوضم کرد، خاک تو سر خودت و داداشت که اخلاق منو سگ‌تر کردید خانی:کدوم داداش؟؟همون که کردیش زیر خاک؟ مهدی:اون که بعدا حرف میزنی راجبش، فعلا با اون‌یکی داداشت که اونم میبرم بالا چوبه دار، میدونی من تا ریشه شماها رو خشک نکنم ول کن نیستم صورتش قرمز شده بود خانی:زنده از اینجا بیرون میری؟ مهدی:زنده نرم بیرون ولی عین خودم توی کلانتری هستن، اصلا نگران نباش خانی:باز شعار؟ مهدی:آخه دیوانه، احمق، سه نقطه، یکی که از خونِ منه هنوز هست، اگه من امروز برم فردا اون میشه شبیه من خانی:اهااا، پس بگو کیو میگی،همون برادر زاده عزیز تر ازجانتون؟ مهدی:به هوش نداشته‌ات شک کرده‌ام خانی، یکم باهوش باش بابا خانی:خیلی داری بلبل زبونی میکنی مهدی:چرا منو آوردین اینجا؟ با این دختر چیکار دارین خانی:این دختره؟هع.. ولش کن بابا، واسم مهم نیست،مهم اینکه تورو آوردم اینجا و انتقامم رو میگیرم مهدی:اونو بفرست بره، میخواستی به من برسی دیگه، اینجام، میبینی که، شکر خدا کورم نیستی خانی:من این دختره رو به خاطر پدرش آوردم اینجا، کاری میخواستم ازش انجام نداد واسه همین آوردمش اینجا، حالا هم کاری باهاش ندارم زیاد ولی خب میتونم پدرش رو بسازش برسونم مهدی:کی تورو به سزای خودت میرسونه من یه دعای خیر از ته دل براش بکنم خانی:اون دنیا که به هم رسیدیم حتما بهت میگم مهدی:جان جد خرت واسه اون دنیام حداقل پِلَن نچین،اون دنیا بزار قیافه نحس‌تو نبینم، این دنیا بزور دارم تحملت میکنم خانی:آخه میدونی من خوش خوشانمه مهدی:نه نمیدونستم،آخه خودمو برای خودت یه عزرائیل میدونستم، البته تو و کل باندت خانی:عددی هستی اصلا.. میدونی تو این دنیا هر چی که خواستم بدست آوردم، همه چی برای یوسف و عماد فراهم کردم، هرکاری که گفتم انجام دادن، اونا یه تیکه از وجودم بودن تو برادرم رو ازم نگرفتی، تو یه تیکه از وجودمو گرفتی؟ مهدی:من کردم؟البته خوب کردم ولی بدون خوده شماها هستید که این رو میخواید، نه من،کارهایی که عماد کرد شد طناب دار خانی:توی این دنیا نباید به کسی اعتماد کرد، فقط خودمو خودم، ولی من به این دو نفر اعتماد کردم،و از کسایی که بهم خیانت کنن متنفرم(نگاهی به آرزو میکنه) پدر تو به من خیانت کرد، کاری که گفتم انجام نداد و باید تاوان بده نگاهی به آدم هاش کرد بعد اونا اومدن و آرزو رو بلند کردن و خواستن ببرن بیرون سریع بلند شدم و خواستم حرکتی کنم که تیزی پشتم حس کردم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شاید این حرفارو یه خلافکار میزنه ولی باید تو دنیا به هیچکس اعتماد نکرد، حتی به عقل و قلب خودت❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁶♡ منوچهر:تکون بخوری هم خودت ناقص میشه هم دختره عصبی، مشت کردم و هر لحظه فشار ناخن‌هام بیشتر می‌شد حس اینکه الان میخوان چیکارش کنن دیوونه‌ام می‌کرد، کیو صدا بزنم خدا جز خودت، چیزیش نشه، هرچقدر هم که تو مخ و پرو باشه ولی دلم نمیخواست یه خط روش بیفته چهره پر شیطنت و اخمو دختره الان جاشو داده بود به ترس و نگرانی، و البته التماسی که ته نگاهش بود دندونامو انقدر به‌هم فشار دادم که از دردشون خودم خسته شدم،به فکر اینکه الان چی میشه داشتم جون میدادم،دلم میخواست التماس خانی رو بکنم باهاش کاری نداشته باشه ولی نمیتونستم، غرورم نمیذاشت، تنها دشمن من توی این دنیا خانی بود، برام خیلی سنگینه که ازش خواهش کنم، چشم هامو بستم تا شاید یکم بتونم فکر کنم تا چه‌کاری توی این وضعیت میتونه کمک کنه حس اینکه دستامو دارن میبندن چشم باز کردم همون نیشخند خانی، دستای یه مرد هیکلی که داشت دختره رو بزور می‌برد و صدای سگ که خیلی نزدیک بود برای پی بردن به نقشه‌شون کافی بود دیگه نتونستم تحمل کنم، سریع یه لگد به مرده زدم که طناب از دستش افتاد و چند قدم عقب رفت، به سمت خانی رفتم و یه مشت محکم تو صورتش نشوندم، اگه بگم حس کردم جیگرم خنک نشد دروغ گفتم ولی حس درد تو ناحیه پهلوی چپ‌م مانع دوباره حمله‌ام شد دستم رفت سمت پهلوم، ضربه‌ای که به پشت پام خورد مجبورم کرد جلوش زانو بزنم، دردم هر لحظه زیادتر میشد، اونقدر عمیق نبود ولی خب بازم خونریزی شدیدی داشتم، نصفه چاقو تو بدنم رفته بود،ضعف کردم یه لحظه، زخمم تیر می‌کشید خانی جلوم روی یه پا نشست، نگاهی با عصبانیت بهش کردم، از دماغش داشت خون میومد، با پشت دست خون رو پاک کرد و مالید به درجه لباسم خانی:یادت نره جونت تو دستای منه سرگرد مهدی:دهنتو ببند، طرف حساب تو منم نه اون دختر خانی:یه بار بهت گفتم، اون دختره به خاطر‌.. مهدی:اگه مشکلی با پدرش داشتی، اگه اون تونست تورو دور بزنه پس باید اون اینجا باشه نه دخترش، بعدم انقدر بدبخت و ضعیفی که دورت میزنن؟؟ خیلی خودتو قدرتمند تصور میکردی، یادم باشه یه تشکر ویژه و اساسی از پدرش بکنم و..... با سیلی محکمی که به صورتم خورد حرفم ناقص موند، خواستم چیزی بارش کنم که صدای جیغ و داد آرزو بلند شد ناباور به خانی نگاه کردم،آنقدر بی‌غیرت بی وجود بود؟ مهدی:چرا انقدر بی‌رحمی؟حتی به یه دختر ۱۷ ساله رَحم نمیکنی؟؟ خانی: من به نوه‌ی داداشت هم رحم نمیکنم آقا مهدی آتیشی شدم خواستم به سمتش حمله‌ور بشم که گرفتنم، خانی با نیشخند مزخرفش بلند شد و رفت بیرون اون دونفرم شروع به زدنم کردن ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم انقدر بی‌وجود واقعا؟؟؟
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁷♡ انقدر خوابم میومد که دلم میخواست بگیرم بخوابم چند روز آقامحمد نمازشو خوند بعد هم تکیه داد به پشت تخت محمد:برو خونه خسته‌ای رسول:نه پیشتون میمونم محمد:چقدر لجبازی رسول، میگم برو دیگه، بعد به همراه نیاز ندارم رسول:دکتر عصر میاد، به احتمال مرخص میشید محمد:یه سر برو خونه، استراحت کن،فردا شاید برگردیم، خسته نباشی حداقل رسول:با شما میرم، آنقدر بهم نگید چون فقط خودتون خسته میشید محمد:حداقل یکم بخواب رسول:اینو موافقت میکنم محمد:از دست تو رفتم روی صندلی نشستم، سرمو تکیه دادم چشم بستم چند لحظه بعد در زده شد زود سر جام درست نشستم سعید بود که اومد سعید:سلام سلام محمد:سلام سعید جان، کبکت بدجور خروس میخونه،اتفاقی افتاده؟ رسول:سلام، چرا اومدی؟ سعید:ناراحتی برم؟ رسول:اوهوم سعید:زیپو بکش‌.. راستش آقامحمد تونستیم سوژه رو دستگیر کنیم، بعدم فرشید زنگ زد گفت که توی تهران هم عملیات داشتن دیشب، ولی خداروشکر تونستن سریع وارد عمل بشن و بمب رو خنثی کنن، گویا توی شهربازی این بمب رو پیدا کردن محمد:خب خداروشکر، به کسی که آسیبی نرسید؟ سعید:نه هیچ کس محمد:خوبه سعید:کی مرخص میشید؟ رسول:عصر سعید:میخوای.. رسول:نه محمد:سعید اینو ول کن، یه گوشش دره یه گوشش دروازه، فقط خودتو خسته میکنی رسول:آقامحمد، داشتیم؟ محمد:دروغ میگم مگه؟راستی به محسن زنگ زدی؟ رسول:نه محمد:رسول😐 رسول:چیه خب؟من تو ماموریت ها کی شده به..‌ محمد:الان وضعیتت فرق میکنه، اونم برای بار اول رسول:بهش فکر نکرده بود، حالا بخوابم بعد‌‌... محمد:همین الان رسول رسول:گوشیم تو خونه‌س محمد:سعید گوشیتو بده سعید:بفرمایید آقا محمد:بگیر زنگ بزن، زود باش گوشی رو گرفتم و شماره بابا رو گرفتم منتظر شدم جواب بده که آقامحمد گفت برم بیرون حرف بزنم اومدم بیرون،نشستم رو صندلی ها ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکم از رسول بخونیم🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁸♡ با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم فکر کردم زنگ هشدارِ ولی با دیدن شماره سعید از جام بلند شدم،پتو رو کنار کشیدم بدون اینکه فکر کنم چرا بهم زنگ زده تماس رو وصل کردم محسن:سلام سعید جان انتظار شنیدن صدای سعیدُ داشتم ولی به‌جاش صدای خسته رسول به گوشم خورد با شنیدن صداش تمام نگرانی هام ریخت و آروم شدم رسول:سلام بابا.. رسولم محسن:علیک سلام آقا رسول رسول:خوبی بابا؟ شرمنده بخدا،اصلا یادم نبود زنگ بزنم محسن:چقدر خوبه زود معذرت خواهی میکنی رسول:😂الهی، خیلی نگران‌ کردمتون؟ محسن:چی انتظار داشتی؟ رسول:می‌دونم بدجور ناراحت‌تون کردم، حلالم کنید محسن:حالت خوبه؟ رسول:آره خوبم بابا محسن:چرا صدات خسته‌اس؟ رسول:چون چند شبه خوب نخوابیدم،اصلا نخوابیدم محسن:مریض میشی رسول رسول:نگرانم نباشید صدای پیج بیمارستان بلند شد، ای بر خر مگس معرکه لعنت محسن:رسول بیمارستانی؟حالت خوبه، رسول:به جان خودم حالم خوبه محسن:پس بیمارستان چیکار میکنی؟زخمی شدی؟ رسول:نه عزیز من نگران نباش محسن:دروغ نگو رسول، پس بیمارستان چیکار میکنی؟ رسول:محمد زخمی شد تو عملیات کنارش موندم خیالم راحت نشده بود، میترسیدم زخمی شده باشه محسن:گوشی رو ببر بده به محمد رسول:اعتماد نداری بهم؟ محسن:رسول اصلا حوصله ندارم، ببر گوشی رو بده خیالم از بابت تو راحت باشه رسول:چیزی شده؟ محسن:نه فقط خستم رسول:چشم، چند لحظه صبر کنید یکم که گذشت صدای محمد اومد محمد:سلام محسن جان، خوبی؟ محسن:سلام محمد، من خوبم رسول حالش خوبه؟ خودت خوبی؟بیمارستان چیکار میکنید؟ محمد:یکم نفس بکش، تا منم جواب بدم محسن،تخم کفتر خوردی؟ محسن:لحن من شوخی بود که داری شوخی میکنی؟ محمد:خیله خب بابابزرگ، من معذرت میخوام، خوبم،نگران نباش حال رسول خوبه محسن:چت شده؟ محمد:شیشه رفته تو دستم، یه جراحی ریزی داشتم، زود مرخص میشم محسن:کی برمی‌گردید؟ محمد:اگه زنده بمونیم ان‌شاءالله فردا محسن:خوبه صدام بغض داشت، این مدت انقدر بغض‌مو قورت داده بودم که گلو درد گرفتم محمد:چیزی شده محسن؟ عصبی بودم، ناآروم بودم، نیاز به یه همدرد داشتم، نگران و دل‌آشوب بودم، نیاز داشتم با یکی حرف بزنم محمد بهتر از همه بود محسن:میشه تنها حرف بزنیم؟ بچه ها نباشن کنارت، نیاز دارم باهات حرف بزنم محمد:چند لحظه....بچه ها برین استراحت کنید نیاز ندارم کسی پیشم باشه...گفتم برید بیرون چرا امروز انقدر سرپیچی میکنید...بسلامت... خب محسن جان گوشم با توعه تکیه دادم به تخت و خیره شدم به دیوار لب باز کردم و گفتم از هرچی که تو دلم بود ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:حتی اگه کسی رو نداشتید حتی اگه فکر می‌کردید خدا باهاتون قهره با دیوار حرف بزنید، با بالشت حرف بزنید، بالشت رو بغل کنید و جوری فشارش بدین تا آروم شید، امتحان کردم که میگم💔
إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ سیدحسن نصرالله به یاران شهیدش پیوست🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
به این دقت کردین؟؟ پیامبر تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند آقا امیرالمؤمنین علی (ع) تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند حاج قاسم سلیمانی تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند سید ابراهیم رئیسی تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند و الان سید حسن نصرالله تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند و و و و و و کسانی که توی این به درجه رفیع شهادت رسیدن واقعا چه سریِ توی این عدد؟؟؟💔
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
نعمت‌الهی/زنگارღ
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگ
لطف عضو بشید تا هم اگه اتفاقی افتاد برای کانال اینجا بتونید ادامه رو بخونید و هم اینکه دو،سه نفر از عزیزان تو مسابقه شرکت کردن و پارت دادن و بقیه خب انصراف دادن شب پارت های اونا تو کانال گذاشته میشه
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁹♡ نگاهی بهش کردم خیلی بی‌حال بود پهلوی خودمم که دیگه هیچ،انگار خودش خسته شده بود که خونریزی‌ش کمتر شده کشون کشون رفتم سمتش کمرم درد میکرد،آنقدر کتکم زدن که نگو صدای های بیرونم کم کم داشت قطع میشد، خداروشکر خیلی تو مخم بودن این صداها(منظورش چهارشنبه سوریِ) مهدی:خانم محبی با صدام چشم هاشو باز کرد، بی‌حالی‌ش چند برابر دیده می‌شد مهدی:خوبی؟ سری تکون داد، سعی کرد تکیه بده ولی نمیتونست نگاهی بهم کرد و اخم کرد مهدی:چیه؟ آرزو:چیه؟؟؟واقعا میپرسی چیه؟خب کمکم کن بلند بشم دیگه مهدی:دستو بزار رو زمین با کمکش بلند شو نفسی از سر عصبانیت کشید و بزور بلند شد و زیر لب غر میزد آرزو:کمک کنه فلج میشه انگار، جای پهلوش،زبونشو زخمی می‌کردید حرف نمیزد دلم خنک میشد، انگار جذام دارم،دستتو بیزار رو زمین بلند شو🦖 خوب شد گفتی وگرنه با کمک کله‌ی خراب تو بلند میشدم مهدی:تموم شد؟ آرزو:چیه؟چرا اینجا...آییی مهدی:چیشد؟خوبی؟ نگاهی به پاهاش کردم که بدجور خونریزی داشت آرزو: کوری؟نه واقعا مشکل چشم داری؟نمیبینی دارم از درد میمیرم؟ مهدی:چیزی نداری که پاهاتو ببندی؟ آرزو:آره دارم مهدی:جدی؟خب کو؟ آرزو:از داروخانه بابات سفارش دادم،تا دوساعت دیگه میرسه.. چیزی نداری که پاهاتو ببندی🦖... خیلی کند ذهن و مشکل عقلی داری سرگرد..بدبخت مردم‌تون که به شما اعتماد دارن نیشخندی از عصبانیت زدم،باز دوباره افسوس خوردم که پسر نبود تا کتک های منم شریک بشه تو درداش ولی خب سعی کردم اینبار با آرامش حرف بزنم شاید مشکلش با ما حل شد مهدی:یه سوال بپرسم؟ آرزو:چی؟ مهدی:قول میدی اول بهش فکر کنی بعد جواب بدی؟از روی لجبازی جواب نده، خواهش میکنم آرزو:چی؟ مهدی:قول میدی؟ آرزو:باش مهدی:چرا از ما پلیس ها متنفری آرزو:هی به آدم گیر میدین، موهاتو بکش تو، لباست مناسب نیست، ال نیست،بل نیست مهدی:خب شاید دلیلی داشته... ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تنها شخصیتی که دلم واقعا براش میسوزه مهدیِ😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰⁰♡ مهدی:خب شاید دلیلی داشته... آرزو:نخیر هیچ دلیلی نداره، فقط خودتونُ خیلی بالا گرفتید، چرا نمی‌میرید تا راحت بشیم از دست شماها مهدی:پدرت شغلش چیه؟ آرزو:تو بانک کار میکنه مهدی:منم از کسایی که کارمند هستن متنفرم،خیلی دوست دارم زودتر بمیرن تا راحت بشم آرزو:چرااا؟خب کارمندی هم شغله دیگه،مثل تمام آدم های دیگه، چند میلیون نفر کارمند هستن مهدی:جواب خودتو دادی آرزو:چی؟ مهدی:پلیس بودن هم یه شغله مثل تمام شغل های دیگه،مثل کارمندی،کارگری، بنایی،قنادی و.... همه مشغول یه کاری هستن پلیس بودن هم شغلِ،مثل تکنسین آمبولانس و آتش نشان آرزو:اونا به درد میخوره، شماها چی مهدی: اگه توی خیابون یکی کیف‌تو بزنه،کجا میری؟؟ تو نمیتونی کتمان کنی که کلانتری نمیری،میری، پلیس بودن هم لازمه، هر شغلی توی کشور لازم و مهمِ، پلیسی هم کنار همه اون شغل ها آرزو:شما ها همش شعارید مهدی:چه شعاری دادیم آخه، جز اینکه به فکر امنیت شما هستیم؟ آرزو:پس اگر وظیفه‌ات امنیت منه، من الان اینجا چیکار میکنم؟چرا الان درد دارم؟چرا پاهام زخمی شده، مگه وظیفه شما این نیست پس چرا تضاد پیدا کرده مهدی:یعنی میگی برای ۸۰،۹۰ میلیون آدم باید پلیس بزاریم مثل بادیگارد تا آسیبی نبینه؟؟اصلا انقدر آدم داریم تو کشور که برای همه‌شون آدم بزارم؟ بعدم من اینجا با این حال چیکار میکنم پس؟ آخه بچه یکم اون فکرتو به کار بنداز،میدونی مشکل شما جوونا چیه؟ اینکه به حرف‌هایی که دیگران می‌زنند توجه نمیکنید، نمیفهمید چی میگه، فقط دوست دارید حرف های خودتون به کرسی نشونده بشه، شماها فقط مشکل حجاب دارید تا نزارید، نه چیز دیگه آرزو:آره مشکل من همینِ، دوست دارم راحت بیام بیرون، آرایش کنم،خوشگل کنم بعد... مهدی:واسه کی؟واسه کی خوشگل کنی خودتو؟ آرزو:خودم مهدی:توی خونه هم همینجوری هستی؟؟ آرزو:وا تو خونه که باید آزاد... مهدی:پس توی بیرون هم بخاطر خودت خوشگل نمیکنی، بخاطر توجه اینکارو میکنی، آدم هایی که مثل تو فکر میکنن،همش با کشور های دیگه ایران رو مقایسه میکنن، اشتباه شما همینِ آرزو:اینطوری نیست مهدی:ببین هر کشوری یه قانون هایی داره، و برای بی‌قانونی مجازاتی داره، مثلا عربستان، اگه بی‌قانونی کنی اعدام میشه، مثل اینکه تو نماز بخونی سر بزاری رو مهر، جرمش خیلی سنگینِ یا اصلا همین کشور های اروپایی، کشور آمریکا بچه ها باید تا ۱۸ سالگی کنار خانواده‌شون بمونن، بعدش باید جدا بشن و مستقل اگه تو بی‌قانونی کنی قطعا مجازات میشی، تو کشور ژاپن اگه تو روی زمین یه آدامس بندازی جریمه میشی چرا؟ چون قانون اون کشور اینکه نباید زباله بندازی روی زمین.. خب کشور ایران هم قانون داره، قانونش پوشش مناسب در شأن یک دختر و خانمِ نه چادر.. چادر یه هدیه‌اس از طرف مادر سادات که اگه سعادت داشته باشی.. آرزو:بحث من.. مهدی:حرف تو دقیقا اینه، چرا یکم فکر نمیکنی؟ اصلا واسه خودت دلیل بیار، بگو چطور آتش‌نشان تو کشور لازمِ پلیس هم لازمِ اگه پلیس نباشه که تو شهر نمیشه دو دیقه تردد کرد، همش ناامنی آرزو:نکه الان داریم مهدی:تو امنیت نداری؟؟شب بی سرو صدا،بدون هیچ دغدغه، بدون هیچ استرسی میخوابی پس امنیت داری ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:امنیت داریم🥲