eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
863 دنبال‌کننده
204 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
به این دقت کردین؟؟ پیامبر تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند آقا امیرالمؤمنین علی (ع) تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند حاج قاسم سلیمانی تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند سید ابراهیم رئیسی تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند و الان سید حسن نصرالله تو ۶۳ سالگی به شهادت رسیدند و و و و و و کسانی که توی این به درجه رفیع شهادت رسیدن واقعا چه سریِ توی این عدد؟؟؟💔
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
نعمت‌الهی/زنگارღ
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگ
لطف عضو بشید تا هم اگه اتفاقی افتاد برای کانال اینجا بتونید ادامه رو بخونید و هم اینکه دو،سه نفر از عزیزان تو مسابقه شرکت کردن و پارت دادن و بقیه خب انصراف دادن شب پارت های اونا تو کانال گذاشته میشه
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت⁹⁹♡ نگاهی بهش کردم خیلی بی‌حال بود پهلوی خودمم که دیگه هیچ،انگار خودش خسته شده بود که خونریزی‌ش کمتر شده کشون کشون رفتم سمتش کمرم درد میکرد،آنقدر کتکم زدن که نگو صدای های بیرونم کم کم داشت قطع میشد، خداروشکر خیلی تو مخم بودن این صداها(منظورش چهارشنبه سوریِ) مهدی:خانم محبی با صدام چشم هاشو باز کرد، بی‌حالی‌ش چند برابر دیده می‌شد مهدی:خوبی؟ سری تکون داد، سعی کرد تکیه بده ولی نمیتونست نگاهی بهم کرد و اخم کرد مهدی:چیه؟ آرزو:چیه؟؟؟واقعا میپرسی چیه؟خب کمکم کن بلند بشم دیگه مهدی:دستو بزار رو زمین با کمکش بلند شو نفسی از سر عصبانیت کشید و بزور بلند شد و زیر لب غر میزد آرزو:کمک کنه فلج میشه انگار، جای پهلوش،زبونشو زخمی می‌کردید حرف نمیزد دلم خنک میشد، انگار جذام دارم،دستتو بیزار رو زمین بلند شو🦖 خوب شد گفتی وگرنه با کمک کله‌ی خراب تو بلند میشدم مهدی:تموم شد؟ آرزو:چیه؟چرا اینجا...آییی مهدی:چیشد؟خوبی؟ نگاهی به پاهاش کردم که بدجور خونریزی داشت آرزو: کوری؟نه واقعا مشکل چشم داری؟نمیبینی دارم از درد میمیرم؟ مهدی:چیزی نداری که پاهاتو ببندی؟ آرزو:آره دارم مهدی:جدی؟خب کو؟ آرزو:از داروخانه بابات سفارش دادم،تا دوساعت دیگه میرسه.. چیزی نداری که پاهاتو ببندی🦖... خیلی کند ذهن و مشکل عقلی داری سرگرد..بدبخت مردم‌تون که به شما اعتماد دارن نیشخندی از عصبانیت زدم،باز دوباره افسوس خوردم که پسر نبود تا کتک های منم شریک بشه تو درداش ولی خب سعی کردم اینبار با آرامش حرف بزنم شاید مشکلش با ما حل شد مهدی:یه سوال بپرسم؟ آرزو:چی؟ مهدی:قول میدی اول بهش فکر کنی بعد جواب بدی؟از روی لجبازی جواب نده، خواهش میکنم آرزو:چی؟ مهدی:قول میدی؟ آرزو:باش مهدی:چرا از ما پلیس ها متنفری آرزو:هی به آدم گیر میدین، موهاتو بکش تو، لباست مناسب نیست، ال نیست،بل نیست مهدی:خب شاید دلیلی داشته... ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:تنها شخصیتی که دلم واقعا براش میسوزه مهدیِ😐😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰⁰♡ مهدی:خب شاید دلیلی داشته... آرزو:نخیر هیچ دلیلی نداره، فقط خودتونُ خیلی بالا گرفتید، چرا نمی‌میرید تا راحت بشیم از دست شماها مهدی:پدرت شغلش چیه؟ آرزو:تو بانک کار میکنه مهدی:منم از کسایی که کارمند هستن متنفرم،خیلی دوست دارم زودتر بمیرن تا راحت بشم آرزو:چرااا؟خب کارمندی هم شغله دیگه،مثل تمام آدم های دیگه، چند میلیون نفر کارمند هستن مهدی:جواب خودتو دادی آرزو:چی؟ مهدی:پلیس بودن هم یه شغله مثل تمام شغل های دیگه،مثل کارمندی،کارگری، بنایی،قنادی و.... همه مشغول یه کاری هستن پلیس بودن هم شغلِ،مثل تکنسین آمبولانس و آتش نشان آرزو:اونا به درد میخوره، شماها چی مهدی: اگه توی خیابون یکی کیف‌تو بزنه،کجا میری؟؟ تو نمیتونی کتمان کنی که کلانتری نمیری،میری، پلیس بودن هم لازمه، هر شغلی توی کشور لازم و مهمِ، پلیسی هم کنار همه اون شغل ها آرزو:شما ها همش شعارید مهدی:چه شعاری دادیم آخه، جز اینکه به فکر امنیت شما هستیم؟ آرزو:پس اگر وظیفه‌ات امنیت منه، من الان اینجا چیکار میکنم؟چرا الان درد دارم؟چرا پاهام زخمی شده، مگه وظیفه شما این نیست پس چرا تضاد پیدا کرده مهدی:یعنی میگی برای ۸۰،۹۰ میلیون آدم باید پلیس بزاریم مثل بادیگارد تا آسیبی نبینه؟؟اصلا انقدر آدم داریم تو کشور که برای همه‌شون آدم بزارم؟ بعدم من اینجا با این حال چیکار میکنم پس؟ آخه بچه یکم اون فکرتو به کار بنداز،میدونی مشکل شما جوونا چیه؟ اینکه به حرف‌هایی که دیگران می‌زنند توجه نمیکنید، نمیفهمید چی میگه، فقط دوست دارید حرف های خودتون به کرسی نشونده بشه، شماها فقط مشکل حجاب دارید تا نزارید، نه چیز دیگه آرزو:آره مشکل من همینِ، دوست دارم راحت بیام بیرون، آرایش کنم،خوشگل کنم بعد... مهدی:واسه کی؟واسه کی خوشگل کنی خودتو؟ آرزو:خودم مهدی:توی خونه هم همینجوری هستی؟؟ آرزو:وا تو خونه که باید آزاد... مهدی:پس توی بیرون هم بخاطر خودت خوشگل نمیکنی، بخاطر توجه اینکارو میکنی، آدم هایی که مثل تو فکر میکنن،همش با کشور های دیگه ایران رو مقایسه میکنن، اشتباه شما همینِ آرزو:اینطوری نیست مهدی:ببین هر کشوری یه قانون هایی داره، و برای بی‌قانونی مجازاتی داره، مثلا عربستان، اگه بی‌قانونی کنی اعدام میشه، مثل اینکه تو نماز بخونی سر بزاری رو مهر، جرمش خیلی سنگینِ یا اصلا همین کشور های اروپایی، کشور آمریکا بچه ها باید تا ۱۸ سالگی کنار خانواده‌شون بمونن، بعدش باید جدا بشن و مستقل اگه تو بی‌قانونی کنی قطعا مجازات میشی، تو کشور ژاپن اگه تو روی زمین یه آدامس بندازی جریمه میشی چرا؟ چون قانون اون کشور اینکه نباید زباله بندازی روی زمین.. خب کشور ایران هم قانون داره، قانونش پوشش مناسب در شأن یک دختر و خانمِ نه چادر.. چادر یه هدیه‌اس از طرف مادر سادات که اگه سعادت داشته باشی.. آرزو:بحث من.. مهدی:حرف تو دقیقا اینه، چرا یکم فکر نمیکنی؟ اصلا واسه خودت دلیل بیار، بگو چطور آتش‌نشان تو کشور لازمِ پلیس هم لازمِ اگه پلیس نباشه که تو شهر نمیشه دو دیقه تردد کرد، همش ناامنی آرزو:نکه الان داریم مهدی:تو امنیت نداری؟؟شب بی سرو صدا،بدون هیچ دغدغه، بدون هیچ استرسی میخوابی پس امنیت داری ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:امنیت داریم🥲
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰¹♡ آرزو:چرا دارم مهدی:خب دیگه داری،اصلا بیا یه چیستان باهم حل کنیم آرزو:خیله خب باشه مهدی:ببین فکر کن توی یه روستا زندگی میکنی،بعد توی اون روستا یه سری باشن که اهل چیز های یه جورایی نامربوط... آرزو:بگو خلاف دیگه مهدی:حالا..بعد تو که داری میری بیرون اونا واست مزاحمت ایجاد کنن،هی بهت تیکه بندازن،و حرفای نا شایست یه دختر بهت بزنن، چیکار میکنی؟ آرزو:از وسط دو نصف‌شون میکنم مهدی:چطوری؟ آرزو:مگه فقط خدا به اونا زبون داده؟ به منم دو متر داده مهدی:مگه خدا رو قبول داری؟ آرزو:کافر نیستما مهدی:پس اگه خدا رو قبول داری،چرا حرف‌شو نداری؟ آرزو:حرف هاشم قبول دارم مهدی:نداری، همین که الان داری میگی واست مهم نیست و از وسط نصف‌شون میکنی آرزو:میخوای چی بگی؟ مهدی:ببین من با پوشش کاری ندارم، ولی دوست دارم توی یه ،موضوع کمکت کنم آرزو:شما اولا خیلی سه نقطه میکنی که به پوشش من کاری داشته باشی مهدی:تو دختری،پاکی، لطیفی، رحمتی، حیف نیست خدایی این لحن حرف زدنت مناسب یه دختر هست؟ چرا باید لحن لاتی داشته باشی مثل پسرا، چرا طرز فکرت فرق میکنه آرزو:خب همه الان اینن مهدی:مگه حتما باید هم‌رنگ جماعت باشی؟ یکم فکر کن بهش، بگو من که خدا قبول دارم چرا حرفاشو گوش نمیدم، بگو خدا گفته نماز بخون چرا نمیخونم، بگو خدا گفته که غیبت نکنم چرا میکنم؟ بگو خدا گفته باید پوشش داشته باشم چرا رعایت نمیکنم؟ اصلا میدونی چرا شماها پوشش دارین؟ آرزو:چرا؟ مهدی:تو اگه یه روزی ازدواج کنی، و به همسرت خیلی علاقه‌مند باشی بعد توی خیابون شوهرت به جای اینکه چشمش روی تو باشه بره سمت یه دختر دیگه چیکارش میکنی آرزو: چشماشو از حدقه در میارم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:فکر کردی بهش؟؟؟
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰²♡ مهدی:تو اگه یه روزی ازدواج کنی، و به همسرت خیلی علاقه‌مند باشی بعد توی خیابون شوهرت به جای اینکه چشمش روی تو باشه بره سمت یه دختر دیگه چیکارش میکنی آرزو: چشماشو از حدقه در میارم مهدی:خب دختر خوب خصلت مرد اینطوره، مرد نمیتونه خودشو کنترل کنه تو بعضی چیزا، این طبیعیِ، تو چرا باید با وضع نامناسب بیای بیرون تا نگاه یه مرد بهت بخوره بعد خانمش ناراحت بشه، و راه‌شون بیفته به طلاق و طلاق‌کشی، به اینا فکر کردی؟؟ تو اگه واسه خودت اینجوری پوشش داری پس حتما تو خونه هم واسه خودت اینجوری هستی دیگه؟نه؟... ولی نیستی، اینو نمیشه کتمان کرد آرزو:یعنی اگه من الان چادر بزارم نگاه هیچکس به‌هم نمیخوره؟ مهدی:یه‌روز رفتم تو ایستگاه اتوبوس بعد چندتا پسر که خیلی شیطون بودن و هی به دخترا تیکه مینداختن هم بودن روی صندلی ها چندتا مرد نشسته بود یه دوتا دختر یکی چادری یکی بی چادر، کنار هر دوتا دختر هم جای خالی بود، ولی هیچ کس نرفت طرف دختری که چادر داشت و با خیال راحت نشسته بود، ولی اون یکی دختر، پسرا هی بهش نگاه می‌کردن و تیکه مینداختن، دعوا داشتن کی کنارش بشینه، استرس تو نگاهش بود، ولی سعی می‌کرد خونسرد باشه... شماها هیچ ایرادی ندارین، شماها خیلی هم پاک‌هستید ولی نمیدونید، این ندونستن شماهارو به خطر میندازه.. الان وظیفه‌ام بود که حرف زدم و اولین نفری هستی که اینجوری گفتم بهت، وگرنه تابه حال با یه دختر حرف نزده بود آرزو:کسر شأن‌ت بود؟ مهدی:خیلی ممنون که یک ساعت حرف زدم، با این تشنگی گلومو پاره کردم بعد اینجوری تشکر میکنی... خانم محبی بهش فکر کن، اون نگاهت بهم میگه حرفام بی‌تاثیر نبوده آرزو:نگاهیت بهم میگه حرفام بی‌تاثیر نبوده🦖...ایش زیر لب لا اله الا الله‌ای گفتم، یعنی خدا خیلی دوستم داشته که صبر بهم داده آرزو:خب یکی من الان نماز بخونم و چادر سر کنم امنیت دارم؟ مهدی: امنیتی که هدیه مادر برات به وجود میاره کجا امنیتی که منه گناهکار برات میارم کجا آرزو:مادر و پدرم راضی نمیشن من چادر سر کنم مهدی:من حرف چادر زدم؟گفتم پوشش آرزو: خب اونم دوست ندارن مهدی: اون دنیا رو قبول داری؟ آرزو:اره، هر چی رو که قبول نداشته باشم اینو قبول دارم مهدی:خب خداروشکر، اون دنیا اینا پدر و مادرت نیستن دیگه، نشنیدی میگن هرکی رو تو گور خودش میزارن؟ اونا روز قیامت میخوان بیان جواب خدارو بدن که چرا پوشش نداشتی؟نه خودتی و خودت، ماها توی تابستون و پاییز برای زمستان خیلی از مواد غذایی ذخیره میکنیم، این دنیا هم تابستان و پاییزِ که واسه قیامت باید ذخیره کنیم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰³♡ چشمام داشت سیاهی میرفت درد داشتم،بوی خون داشت حالمو بد می‌کرد گلوم از تشنگی بدجور میسوخت ذهنم رفت سمت بچه‌ها، نمی‌دونستم الان چیکار میکنن، امیرحسین حالش خوبه یا نه، محسن و زینب چی؟ احسان و رسول و بقیه دلم براشون تنگ شده بود، نمیدونم دوباره میتونم ببینم‌شون یا نه دلم واسه علیرضا تنگ شده بود که بهم گیر بده ببرمش بیرون قطره اشکی از چشمم ریخت آرزو:انقدر درد داری که گریه میکنی؟ سریع اشک‌مو پاک کردم مهدی:نه آرزو:پس چرا داشتی گریه میکردی مهدی:دلم تنگ شده بود.. قلبت درد نمیکنه؟ آرزو:این یعنی دوست نداری سوال بپرسم؟ مهدی:دلم برای خانواده‌ام تنگ شده آرزو:زن و بچه داری؟ مهدی:نه مجردم آرزو:جدی؟فکر میکردم متاهلی،انتظار داشتم بگی چندتا بچه هم داری مهدی:نه ازدواج نکردم آرزو:چرا؟؟ قبلا یکی رو دوست داشتی؟ مهدی:نه آرزو:اَه چرا انقدر جواب کوتاه میدی، درست حرف بزن حوصله‌ام سر رفته، دردم دارم،باید با یکی حرف بزنم تا یادم بره دردمو مهدی:من کلا از بچگی ازدواج و اینجور چیزا خوشم نمیومد، بعد ۲۰ سالم که بود بابام هی گیر میداد که ازدواج کن، منم پشت گوش مینداختم، ولی خودش قرار خواستگاری میذاشت، هر جایی هم که میرفتم واسه صحبت کردن اونجا به دختره میگفتم خوشم نمیاد از ازدواج و زوری اومدم آرزو:عجب نامردی هستی مهدی:واسه چی آرزو:دل دخترا رو شکوندی خب دیگه مهدی:دل نشکوندم،جوری گفتم که همه‌شون درکم کردن آرزو:چی گفتی مثلا؟ مهدی:فضولیا آرزو:بگو دیگه لوس مهدی:میگفتم من کس دیگه‌ای رو دوست دارم به زور اومدم، مناسب شما نیستم آرزو:جدی کسی رو دوست داشتی؟ مهدی:اوهوم آرزو:واقعا؟اسمش چی بود مهدی:امیرحسین و احسان، علی و حامد، البته الان دو نفرم بهش اضافه شدن آرزو:دست انداختی منو مهدی:مگه باید فقط دوست داشتن به دختر باشه؟ نه من خیلی برادر زاده ها و خواهر زاده‌هامو دوست دارم، کلا خانواده‌ برام از همه چی مهمتره، با خودم میگفتم اگه ازدواج کنم از اونا دور میشم پس ولش کن آرزو:آخه همه خانواده‌هاشونو دوست دارن مهدی:من یکم وابستگی‌م بیشتره، الان چند روزه ازشون دورم دارم از دلتنگی دق میکنم آرزو:حتما خیلی کوچولو موچولو‌ان‌... وای منم بچه هارو خیلی دوست دارم،بچه دختر عموم تازه به دنیا اومده انقدر قند و عسل که نگو، خیلی نازه نگاهی بهش کردم پتانسیل اینو داشتم که از خنده زمینو گاز بزنم ولی لب‌مو به دندون گرفتم تا خندم نگیره، ولی زیاد نتونستم تحمل کنم و بلند زدم زیر خنده اونم با تعجب داشت نگاهم میکرد آرزو:چیز خنده داری گفتم؟ مهدی:الان فکر کردی برادر زاده و خواهر زاده هام بچه‌ان؟ آرزو:آره دیگه مهدی:سن‌ یکیش ۳۴، یکی ۳۳، دوتاشون ۳۰، یکی هم ۲۷ و بچه‌اش ۴ سالشه چشماش شده بود اندازه سکه ۵۰ تومنی، نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم، همش میخندیدم، پهلوم هم تیر می‌کشید ولی اهمیت ندادم آرزو:ش‌شوخی میکنی؟ مهدی:جدی میگم، اونیکه ۳۴ سالشه همکار خودمه آرزو:دروغ نگو ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وابستگی بیش از حد که میگن❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰⁴♡ مهدی:آخه چرا باید دروغ بگم، پس فکر کردی واسه چی خانی هی تهدیدم میکنه، آنقدر ضایع بودم که همه میدونن نقطه ضعف‌م اوناهستن آرزو:یکی شون بچه داره بعد تو... مهدی:خب اشکال داره مگه؟اونی که از همه کوچیک‌تره بچه داره آرزو: اسمش چیه؟ چند سالشه؟ مهدی:علیرضا، ۴ سالشه گفتم که آرزو:خوشگله مهدی:اوهوم، خیلی نازه آرزو:وای وقتی از اینجا رفتیم میشه ببینمش؟ مهدی:تو دعا کن زنده از اینجا بریم باشه آرزو:بزرگا بچه ندارن؟ مهدی:اونا اصلا ازدواج نکردن دوباره چشماش از تعجب شد اندازه سکه مهدی:وای دختر اینجوری نگاه نکن از خنده میمیرم الان آرزو:مگه میشه آخه مهدی:آره، اینا رفتن به خودم ازدواج دوست ندارن، ولی این آخری چون پیش ما نبود زود ازدواج کرد و بچه دار شد آرزو:یعنی چی که پیش شما نبود مهدی:موقع به‌دنیا اومدنش،مادرش فوت میکنه و بچه بدنیا میاد، ولی دکتر به ما گفت که هردوشون مردن، ولی اونا،اون بچه رو ازمون دزدین آرزو:جالب شد، داستانشو میگی؟ مهدی:باش،فقط قبلش باید یه فکری به حال خونریزی پاهات کنیم آرزو:کاری نمیشه کرد که سرگرد،چیزی نیست ببندیم، خودت هم پهلوت خونریزی داره مهدی:من میتونم تحمل کنم..... میگم این باند های سرم هستن ولی میترسم پاهات عفونت کنه آرزو:مهم اینکه جلوی خونریزی رو میگیره... میگم نکنه پاهامو قطع کنن؟؟؟ مهدی:فیلم زیاد میبینی؟ آرزو:اوهوم مهدی:پس از همونه،بچه یه زخم کوچیکه آرزو:پاهامو چاقو زدن میگی کوچیک؟ مهدی:اگه آدم از ناحیه پا زخمی بشه کمتر درد میکشه،خطر زیادی هم نداره،اوناهم واسه اینکه تورو بترسونن اینجوری کردن، برو خداروشکر کن که زیاد عمیق نیست آرزو:میسوزه آخه مهدی:خب یکم درد که باید بکشی...شاید اینجوری یکم از اخلاق گند‌ت کم بشه آرزو:من اخلاقم گندههههههه؟؟ مهدی:عه یواش، باز میان سراغمون...میگم تو چندتا لباس پوشیدی؟ آرزو:به‌توچه مهدی:چرا انقدر مودی هستی؟ یه بار حتی نمیشه با یه‌مَن عسل تحملت کرد، یه بارم خوب میشی، یعنی آدم میشی آرزو:چیلا مودی هستی.🦖...دوست دارم مهدی:لا اله الا الله... میخوام اگه لباس اضافه داری بدی تا زخم‌تو ببندم، نمیتونم از اینا استفاده کنم، چون کثیفه خطر داره.. خودمم ندارم آرزو: آره دارم مهدی:خب در بیار بده بهم...فقط میگم یه چیزی آرزو:چی؟؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واقعا خیلی مودیِ
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁰⁵♡ عصری آقامحمد مرخص شد رفتیم سمت خونه هنوز نشده بود من یکم بخوابم دیگه واقعا داشتم پس میفتادم آقامحمدم بعد از تماس بابا یکم گرفته بود هرچی ازش پرسیدم چیشده جواب نداد، ولی کاملا مشخص بود داره خودشو کنارم خوب نشون میده، نمی‌دونست خودم استاد اینکارم منم سعی کردم مثبت‌بین باشم و سوالی نپرسم همش میترسیدم با این چشمام تصادف کنم کناری نگه داشتم محمد:چیشد؟ رسول:برم یه چیزی بخرم بخوریم محمد:میخوای خودم بشینم پشت فرمون؟ رسول:نه الان میام رفتم تو سوپری، دوتا آبمیوه و کیک برداشتم با چند تا شکلات تلخ گرفتم برگشتم رسول:بفرمایید آقا محمد:ممنون میل ندارم رسول:وا چرا؟ محمد:من کِی آبمیوه خوردم رسول جان؟ رسول:اَه یادم رفت، شما و بابا چرا نمی‌خورید خب.. حداقل شکلات بخورید محمد:رسول من هیچی نمیخورم،بیا کنار خودم بشینم میتونم رسول:با این دست‌تون؟ محمد:من با این دست رانندگی کنم بهتره تا تو با این بی‌خوابی رانندگی کنی رسول:نه الان یه شکلات میخورم اوکی میشم، شما نمیخورین؟ محمد:من و تو الان ۶،۷ سالِ همدیگرو می‌شناسیم، توی این سال‌ها تا به‌حال دیدی که من شکلات تلخ بخورم؟ رسول:یعنی اینم دوست ندارید،؟..آها راست میگید... خب حداقل کیک محمد:رسول میزنمتا رسول:خیله خب، اصلا هیچی نخوردید 😂 محمد:از همون اول میگفتی دیگه رسول:چیزی شده؟ محمد:رسول جان از صبح ده بار پرسیدی گفتم نه،نگران عطیه‌ام فقط دیگه چیزی نگفتم و روندم سمت خونه وقتی رسیدیم،خواستم به آقامحمد کمک کنم که نذاشت و خودش رفت جز کاظم و داوود کسی خونه نبود یکم نشستیم و چایی خوردیم بعد پاشدم رفتم تو اتاق تا بخوابم هوای اتاق سرد بود، یه پتو هم کشیدم روی سرم تا گرم بشم خواستم بخوابم ولی هرکاری کردم نشد داشتم از خستگی جون میدادم ولی خوابم نمی‌برد دو روز پیش دوباره سینا باهام تماس گرفت و حرف زدیم بهش گفتم که این چند روز‌ِام چیشد و اونم گفت دوباره باید قرص بخورم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم، یکم که ذهنم مشغول میشد توی خوابم تاثیر میذاشت هنوز وقت نکرده بودم برم قرص بخرم، ولی سینا میگفت که دوز‌ش رو آورده پایین بلند شدم نشستم، دیگه داشتم دیوونه میشد از اینکه نمیتونم بخوابم واقعا جانباز هایی که الان ۳۰،۴۰ سالِ نمیتونن بخوابن چی میکشن؟ حال اینکه برم بیرون و قرص بخرم هم نداشتم گوشیمو برداشتم به داوود پیام دادم واسم یه مسکن قوی بیار اونم بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق داوود:واسه چی میخوای قرص؟ رسول:بخورم داوود:کجات درد میکنه؟ رسول:بده داوود انقدر گیر نده خوابم میاد داوود:بیا فقط کاظم میگفت ممکن خوابت بگیره‌ها، خواب آوره رسول:باش خب خداروشکر که میشه خوابید باهاش یدونه ازش خوردم و دوباره دراز کشیدم خیلی دلم واسه علیرضا تنگ شده بود میدونم الان کلی داره اذیت میکنه، واقعا علیرضا رو نمیشه نگه داشت وقتی که ماموریت بودم صدای‌های بیرون از اتاق نشون میداد که سعید و یکی از بچه‌ها اومدن ولی خب حس و حال گوش دادن به حرفاشون رو نداشتمُ زود خوابم برد ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بدن آدم هر چند وقت نیاز به آرامش داره، ولی خب هیج جوره نمیشه بدست آورد، پس بهتره پناه ببری به صد جور قرص و دوا🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ¹⁰⁶♡ با شنیدن پیشنهادم چشماش شده بود اندازه گوجه فرنگی اخم صورتش بیشتر شد مهدی:ببین بیا منطقی فکر کن، من.. آرزو:خفهههه شووووو مهدی:اروم، چرا دیوونه بازی درمیاری؟ انگار میخوایم عقد کنیم، فقط گفتم محرم بشیم چون معلوم نیست چند روز اینجاییم، معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد، یکم درک کن آرزو:عجب آدم های کثیفی هستید،تا یه ساعت پیش داشتی درباره خدا... مهدی:الانم حرفم اونه، شاید یکی‌مون نیاز داشته باشیم به کمک، اینجوری کمتر عذاب میکشیم آرزو:اها یعنی الان محرم بشیم مارو کمتر اذیت میکنن؟ مهدی:😐 آرزو:ها.. چرا اینجوری نگاه میکنی؟ مهدی:منظورم عذاب روحی بود، من نمیدونم تو چطوری فکر میکنی ولی من اگه حتی الان پاهاتو هم ببندم عذاب وجدان میگیرم،درسته که این اجازه رو دارم که پاهاتو ببندم،ولی بعدا قطع اذیت میشم،تا به حال نگاهم به یه جنس مونث نخورده، الان واقعا تو فشارم، یکم بیا منطقی فکر کن، فقط بخاطر اینکه بتونیم تو شرایط بد کمک حال همدیگه باشیم این درخواست رو ازت کردم، خواهش میکنم قبول کن آرزو:اصلا نخواستم پاهامو ببندی... عه عه پسره پرو یه کاره اومده میگه محرم شیم، بی‌شعور مهدی:آخه تو چرا فقط به خودت فکر میکنی؟؟ انگار من خیلی خوشم میاد با تو که دست سنگ پا هم دوبله بستی محرم بشم، فقط فقط واسه آروم گرفتن عذاب وجدان خودمه و بس آرزو:اگه کسی... مهدی:مثلا کی میخواد بفهمه؟ فقط یک ماه، چون معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارن، خواهش میکنم ازت دختر، لجبازی نکن،تورو که بخاطر پدرت اینجا آوردن منم که دیگه هیچی آرزو:اصلا تورو واسه چی اوردن؟ یعنی چی که داداش‌شون رو کشتی؟توضیح بده بعدا راجبش فکر میکنم مهدی:هی خدایا، یا منو زنده از این در نبر بیرون یا میبری لطفا منو مستقیم نبرن تيمارستان آرزو:چیییییی؟؟؟؟ مهدی:هیچی باباجان....یه پرونده دستم اومد بعد به یکی خوردم که اصلیِ بود، هر چی جلوتر میرفتم جرم هاش بیشتر می‌شد خیلی اذیت شدم سر اون پرونده فکر کن یکی از بهترین نیروهام شهید شد آرزو:خب چه جرم هایی انجام میداد؟ مهدی:پخش مواد مخدر،قمار و پخش الکل و مشروب... بعد هم که... هیچی ولش، توی دادگاه‌... آرزو:عه یعنی چی که ولش، کنجکاو میکنی آدمو مهدی:نیاز نمیبینم بهت بگم چون آرزو:چرااا؟ مهدی:خیلی دوست داری با صدای بلند و کشیده حرف بزنی؟ آرزو:آره مهدی:کوفت آرزو:تو دلت مهدی:میزنمتا آرزو:اها پس واسه همین پیشنهاد محرم شدن میدی مهدی:آخ که اگه شدنی بود که یکی از بزرگترین آرزو هام برآورده میشد آرزو:یعنی... مهدی:میزاری تعریف کنم یا نه آرزو:خب بنال ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هی نگید اینا آخر به هم میرسنا، دلیلش هم مهدی گفت فقط کمک😂