بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁰⁴♡
#مهدی
مهدی:آخه چرا باید دروغ بگم، پس فکر کردی واسه چی خانی هی تهدیدم میکنه، آنقدر ضایع بودم که همه میدونن نقطه ضعفم اوناهستن
آرزو:یکی شون بچه داره بعد تو...
مهدی:خب اشکال داره مگه؟اونی که از همه کوچیکتره بچه داره
آرزو: اسمش چیه؟ چند سالشه؟
مهدی:علیرضا، ۴ سالشه گفتم که
آرزو:خوشگله
مهدی:اوهوم، خیلی نازه
آرزو:وای وقتی از اینجا رفتیم میشه ببینمش؟
مهدی:تو دعا کن زنده از اینجا بریم باشه
آرزو:بزرگا بچه ندارن؟
مهدی:اونا اصلا ازدواج نکردن
دوباره چشماش از تعجب شد اندازه سکه
مهدی:وای دختر اینجوری نگاه نکن از خنده میمیرم الان
آرزو:مگه میشه آخه
مهدی:آره، اینا رفتن به خودم ازدواج دوست ندارن، ولی این آخری چون پیش ما نبود زود ازدواج کرد و بچه دار شد
آرزو:یعنی چی که پیش شما نبود
مهدی:موقع بهدنیا اومدنش،مادرش فوت میکنه و بچه بدنیا میاد، ولی دکتر به ما گفت که هردوشون مردن، ولی اونا،اون بچه رو ازمون دزدین
آرزو:جالب شد، داستانشو میگی؟
مهدی:باش،فقط قبلش باید یه فکری به حال خونریزی پاهات کنیم
آرزو:کاری نمیشه کرد که سرگرد،چیزی نیست ببندیم، خودت هم پهلوت خونریزی داره
مهدی:من میتونم تحمل کنم..... میگم این باند های سرم هستن ولی میترسم پاهات عفونت کنه
آرزو:مهم اینکه جلوی خونریزی رو میگیره... میگم نکنه پاهامو قطع کنن؟؟؟
مهدی:فیلم زیاد میبینی؟
آرزو:اوهوم
مهدی:پس از همونه،بچه یه زخم کوچیکه
آرزو:پاهامو چاقو زدن میگی کوچیک؟
مهدی:اگه آدم از ناحیه پا زخمی بشه کمتر درد میکشه،خطر زیادی هم نداره،اوناهم واسه اینکه تورو بترسونن اینجوری کردن، برو خداروشکر کن که زیاد عمیق نیست
آرزو:میسوزه آخه
مهدی:خب یکم درد که باید بکشی...شاید اینجوری یکم از اخلاق گندت کم بشه
آرزو:من اخلاقم گندههههههه؟؟
مهدی:عه یواش، باز میان سراغمون...میگم تو چندتا لباس پوشیدی؟
آرزو:بهتوچه
مهدی:چرا انقدر مودی هستی؟ یه بار حتی نمیشه با یهمَن عسل تحملت کرد، یه بارم خوب میشی، یعنی آدم میشی
آرزو:چیلا مودی هستی.🦖...دوست دارم
مهدی:لا اله الا الله... میخوام اگه لباس اضافه داری بدی تا زخمتو ببندم، نمیتونم از اینا استفاده کنم، چون کثیفه خطر داره.. خودمم ندارم
آرزو: آره دارم
مهدی:خب در بیار بده بهم...فقط میگم یه چیزی
آرزو:چی؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا خیلی مودیِ
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁰⁵♡
#رسول
عصری آقامحمد مرخص شد رفتیم سمت خونه
هنوز نشده بود من یکم بخوابم
دیگه واقعا داشتم پس میفتادم
آقامحمدم بعد از تماس بابا یکم گرفته بود هرچی ازش پرسیدم چیشده جواب نداد، ولی کاملا مشخص بود داره خودشو کنارم خوب نشون میده، نمیدونست خودم استاد اینکارم
منم سعی کردم مثبتبین باشم و سوالی نپرسم
همش میترسیدم با این چشمام تصادف کنم
کناری نگه داشتم
محمد:چیشد؟
رسول:برم یه چیزی بخرم بخوریم
محمد:میخوای خودم بشینم پشت فرمون؟
رسول:نه الان میام
رفتم تو سوپری، دوتا آبمیوه و کیک برداشتم با چند تا شکلات تلخ گرفتم برگشتم
رسول:بفرمایید آقا
محمد:ممنون میل ندارم
رسول:وا چرا؟
محمد:من کِی آبمیوه خوردم رسول جان؟
رسول:اَه یادم رفت، شما و بابا چرا نمیخورید خب.. حداقل شکلات بخورید
محمد:رسول من هیچی نمیخورم،بیا کنار خودم بشینم میتونم
رسول:با این دستتون؟
محمد:من با این دست رانندگی کنم بهتره تا تو با این بیخوابی رانندگی کنی
رسول:نه الان یه شکلات میخورم اوکی میشم، شما نمیخورین؟
محمد:من و تو الان ۶،۷ سالِ همدیگرو میشناسیم، توی این سالها تا بهحال دیدی که من شکلات تلخ بخورم؟
رسول:یعنی اینم دوست ندارید،؟..آها راست میگید... خب حداقل کیک
محمد:رسول میزنمتا
رسول:خیله خب، اصلا هیچی نخوردید 😂
محمد:از همون اول میگفتی دیگه
رسول:چیزی شده؟
محمد:رسول جان از صبح ده بار پرسیدی گفتم نه،نگران عطیهام فقط
دیگه چیزی نگفتم و روندم سمت خونه
وقتی رسیدیم،خواستم به آقامحمد کمک کنم که نذاشت و خودش رفت
جز کاظم و داوود کسی خونه نبود
یکم نشستیم و چایی خوردیم بعد پاشدم رفتم تو اتاق تا بخوابم
هوای اتاق سرد بود، یه پتو هم کشیدم روی سرم تا گرم بشم
خواستم بخوابم ولی هرکاری کردم نشد
داشتم از خستگی جون میدادم ولی خوابم نمیبرد
دو روز پیش دوباره سینا باهام تماس گرفت و حرف زدیم
بهش گفتم که این چند روزِام چیشد و اونم گفت دوباره باید قرص بخورم
نمیدونم چرا اینجوری شده بودم، یکم که ذهنم مشغول میشد توی خوابم تاثیر میذاشت
هنوز وقت نکرده بودم برم قرص بخرم،
ولی سینا میگفت که دوزش رو آورده پایین
بلند شدم نشستم، دیگه داشتم دیوونه میشد از اینکه نمیتونم بخوابم
واقعا جانباز هایی که الان ۳۰،۴۰ سالِ نمیتونن بخوابن چی میکشن؟
حال اینکه برم بیرون و قرص بخرم هم نداشتم
گوشیمو برداشتم به داوود پیام دادم واسم یه مسکن قوی بیار
اونم بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق
داوود:واسه چی میخوای قرص؟
رسول:بخورم
داوود:کجات درد میکنه؟
رسول:بده داوود انقدر گیر نده خوابم میاد
داوود:بیا فقط کاظم میگفت ممکن خوابت بگیرهها، خواب آوره
رسول:باش
خب خداروشکر که میشه خوابید باهاش
یدونه ازش خوردم و دوباره دراز کشیدم
خیلی دلم واسه علیرضا تنگ شده بود
میدونم الان کلی داره اذیت میکنه، واقعا علیرضا رو نمیشه نگه داشت وقتی که ماموریت بودم
صدایهای بیرون از اتاق نشون میداد که سعید و یکی از بچهها اومدن
ولی خب حس و حال گوش دادن به حرفاشون رو نداشتمُ زود خوابم برد
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بدن آدم هر چند وقت نیاز به آرامش داره، ولی خب هیج جوره نمیشه بدست آورد، پس بهتره پناه ببری به صد جور قرص و دوا🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
#پارت¹⁰⁶♡
#مهدی
با شنیدن پیشنهادم چشماش شده بود اندازه گوجه فرنگی
اخم صورتش بیشتر شد
مهدی:ببین بیا منطقی فکر کن، من..
آرزو:خفهههه شووووو
مهدی:اروم، چرا دیوونه بازی درمیاری؟ انگار میخوایم عقد کنیم، فقط گفتم محرم بشیم
چون معلوم نیست چند روز اینجاییم، معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد، یکم درک کن
آرزو:عجب آدم های کثیفی هستید،تا یه ساعت پیش داشتی درباره خدا...
مهدی:الانم حرفم اونه، شاید یکیمون نیاز داشته باشیم به کمک، اینجوری کمتر عذاب میکشیم
آرزو:اها یعنی الان محرم بشیم مارو کمتر اذیت میکنن؟
مهدی:😐
آرزو:ها.. چرا اینجوری نگاه میکنی؟
مهدی:منظورم عذاب روحی بود، من نمیدونم تو چطوری فکر میکنی ولی من اگه حتی الان پاهاتو هم ببندم عذاب وجدان میگیرم،درسته که این اجازه رو دارم که پاهاتو ببندم،ولی بعدا قطع اذیت میشم،تا به حال نگاهم به یه جنس مونث نخورده، الان واقعا تو فشارم، یکم بیا منطقی فکر کن، فقط بخاطر اینکه بتونیم تو شرایط بد کمک حال همدیگه باشیم این درخواست رو ازت کردم، خواهش میکنم قبول کن
آرزو:اصلا نخواستم پاهامو ببندی... عه عه پسره پرو یه کاره اومده میگه محرم شیم، بیشعور
مهدی:آخه تو چرا فقط به خودت فکر میکنی؟؟ انگار من خیلی خوشم میاد با تو که دست سنگ پا هم دوبله بستی محرم بشم، فقط فقط واسه آروم گرفتن عذاب وجدان خودمه و بس
آرزو:اگه کسی...
مهدی:مثلا کی میخواد بفهمه؟ فقط یک ماه، چون معلوم نیست چه بلایی سرمون بیارن، خواهش میکنم ازت دختر، لجبازی نکن،تورو که بخاطر پدرت اینجا آوردن منم که دیگه هیچی
آرزو:اصلا تورو واسه چی اوردن؟ یعنی چی که داداششون رو کشتی؟توضیح بده بعدا راجبش فکر میکنم
مهدی:هی خدایا، یا منو زنده از این در نبر بیرون یا میبری لطفا منو مستقیم نبرن تيمارستان
آرزو:چیییییی؟؟؟؟
مهدی:هیچی باباجان....یه پرونده دستم اومد بعد به یکی خوردم که اصلیِ بود، هر چی جلوتر میرفتم جرم هاش بیشتر میشد
خیلی اذیت شدم سر اون پرونده
فکر کن یکی از بهترین نیروهام شهید شد
آرزو:خب چه جرم هایی انجام میداد؟
مهدی:پخش مواد مخدر،قمار و پخش الکل و مشروب... بعد هم که... هیچی ولش، توی دادگاه...
آرزو:عه یعنی چی که ولش، کنجکاو میکنی آدمو
مهدی:نیاز نمیبینم بهت بگم چون
آرزو:چرااا؟
مهدی:خیلی دوست داری با صدای بلند و کشیده حرف بزنی؟
آرزو:آره
مهدی:کوفت
آرزو:تو دلت
مهدی:میزنمتا
آرزو:اها پس واسه همین پیشنهاد محرم شدن میدی
مهدی:آخ که اگه شدنی بود که یکی از بزرگترین آرزو هام برآورده میشد
آرزو:یعنی...
مهدی:میزاری تعریف کنم یا نه
آرزو:خب بنال
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:هی نگید اینا آخر به هم میرسنا، دلیلش هم مهدی گفت فقط کمک😂
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁰⁷♡
#مهدی
آرزو:خب بنال
مهدی:چیییییی؟؟ببین بعضی وقت ها واقعا نیاز داری تا یدونه کشیده بخوری
آرزو:جرأت داری؟
مهدی:وقتی میبینی که تنهاییم، توام زخمی شدی و قدرت بدنی منم بیشتر از توعه پس جرأتش رو دارم، پس تا وقتیکه بهزور و اجبار کنار هم هستیم حواست به صحبت کردنت باشه، چون تا الانم به لطف خدا بوده تحمل کردم وگرنه آدم صبوری نیستم
آرزو:عه؟خیلی خوبه، هر ساعت داره یه چیز جدیدت رو میشه
مهدی:لا اله الا الله
آرزو:خب ادامهشو بگو
مهدی:عجب پرویی هستی خدایی، حداقل ۲۰ ثانیه سکوت میکردی تا اعصابم نفس بکشه
آرزو:آخه مگه داری که فرصت بدم؟
مهدی:تنت میخاره دست خودت نیست که، باید کتک بخوری تا آدم بشی
آرزو:لا اله الا الله
مهدی:ادای منو در میاری؟
آرزو:هرکس اسم خداشو بگه یعنی ادای شمارو درآورده؟
مهدی:لحنت جوری نبود که خدارو صدا کنی
آرزو: من اینجوری دوست دارم صداش کنم، مشکلی داری شما؟
مهدی:خدایا صبر لطفا
آرزو:خب تعریف کن دیگه، چیکار کرده که نمیگی بههِم؟میترسی،بترسم؟نترس من از اینجور چیزا نمیترسم... وای چه ترس تو ترسی شد😂
نگاهی بهش کردم که داشت میخندید، لب هام داشت کش میومد که با گاز گرفتن لپ هام جمع شد
یهو جدی شد و بهم نگاه کرد
آرزو:قاچاق اعضای بدن؟ یا قاچاق دختر؟
مهدی:نه
آرزو:بگو دیگه وگرنه از فضولی دق میکنم
مهدی: یه چی بوده دیگه، فکر کن قتل
آرزو:نه بگو
مهدی:عجب پیلهای هستی تو دختر
آرزو:ربطی به تجا.
مهدی:آره همون، کشتی منو تو
آرزو:آخ جون فهمیدم، خب بعدش چی؟
مهدی:هیچی، من تو دادگاه همه مدارک رو به قاضی دادم و چون به عنوان نفوذی رفته بودم اونجا بعضی از جرم هاشون رو دیدم واسه همین شهادت دادم، قاضی طبق قانون حکم قصاص رو بردید، واسه همین خانی ازم کینه داره، چند روز پیش هم اونیکی برادرش رو هم گرفتیم
آرزو:آخه بیمارید؟ مشکل دارید؟نمیدونید قدرت داره؟بعد باز کرم میریزید؟ خدایی الان فهمیدم شما ها تنتون میخاره
مهدی:اگه اجازه بدیم.
آرزو:بازم سخنرانی نکنا
مهدی:چرا باید اجازه بدم از طلا فروشی و خونه های مردم دزدی کنن؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن: واقعا چراا
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁰⁸♡
#مهدی
آرزو:آخه چرا تو؟ بخاطر تو منه بدبخت..
مهدی:تو بخاطر من اینجا نیستی،منت نزار لطفا.. بخاطر پدرت اینجایی، اگه بابات همون روز اول که اومد آگاهی و گفت که دنبال تو بگردیم، بهم میگفت الان شاید اینجوری نمیشد، البته سرنوشت من که معلومه، ولی تو اینجا نبودی
آرزو:منکه باورم نمیشه بابا همچین کاری کرده باشه
مهدی:پول.. خیلی چیزارو میشه با پول خرید
آرزو: ولی بعضی چیزارو نمیشه با پول خرید
مهدی:ولی تورو میشه
آرزو:منظورت چیه؟
مهدی:تحقیق که کردم دیدم تو باید یه عمل سنگین انجام بدی تا وضعیت قلبت بهتر بشه، بشی مثل بقیه.. این عمل پول زیادی میخواست، وضعیت خانوادگیتون هم خبر دارم
آرزو:یعنی میگی که بابام بخاطر پول.... نه من مطمئنم که اینکارو نکرده
دوباره بهش نگاه کردم که داشت آروم اشک میریخت
مهدی:گریه واسه چی میکنی دختر، حرفای اون خانی رو مگه نشنیدی؟ پدرت حتی بخاطر توام حاضر نشده باهاشون همکاری کنه
آرزو:یعنی میگی انقدر واسه بابام بیارزشم که..
مهدی:دارم میگم انقدر واسه بابات باارزش هستی که نخواسته با پول حروم خانی عمل بشی، دختر گریه نکن دیگه، این دم آخری باید روحیه خودمون رو حفظ کنیم
آرزو:عه.. هی میگه دم آخری
مهدی:خیله خب ببخشید
آرزو:پام خیلی درد میکنه چیکار کنم؟
مهدی:برات باید ببندمش
جوری نگاهش کردم که متوجه منظورم شد
آرزو: حرف در میارن واسمون
مهدی:دختر نترس، فقط واسه کمک به همدیگه تو زمان های اضطراری، همین.. کسی هم نمیفهمه، اگه من مردم و زنده موندی هم باطل میشه
آرزو:چند روزِ؟
مهدی:یک ماه خوبه؟
آرزو:آره... میگم باید بهشون بگیم واسمون حاج آقا بیارن؟😂
خنده بلندی کردم
آرزو:وا مگه دروغ میگم،پس چطوری میخوایم محرم بشیم، راستی باید بگم من مهریه میگیرما، همون جور که در جریان هستی برای محرم شدن هم مهریه میدن
مهدی:اها نکنه الان میخوای بگی به اندازه سال تولدم سکه؟
آرزو:نه، به اندازه سال تولدم شکلات داغ
مهدی:چی؟شکلات داغ؟
آرزو:اوهوم، خیلی دوست دارم ولی دکتر ممنوع کرده واسم، چون وضعیت قلبم بدتر میشه وقتی میخورم
مهدی:خب نمیتونی بخوری دیگه، کاری نمیشه کرد... ولی خب میگی حاجآقا بیارن باید بگم لازم نیست،خودم بلدم تو فقط بله میگی
آرزو:وای تورو خدا ول کن، من الان باید تا سه روز فکر کنم لباس چی بپوشم، سه روز فکر کنم کجا مجلس بگیرم، سه روز فکر کنم آرایش چطوری بکنم..😂
مهدی:سه روز فکر کنی شیرینی چی بدی، کوفت بدی، زهرمار بدی، دختر یه آیه میخونم میگی بله و تماااام، بعدم باورت نشه که تحفهای هستیا، فقط واسه عذاب روح خودمه
آرزو:نکه من الان دلم عروسیِ
مهدی:پس عمه آقا بزرگ خاله جد جومونگ بود که داشت میگفت لباس چی بپوشم
آرزو:تیکه آخرو قشنگ گفتی🤣
مهدی:کوفت
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♤
پ.ن:واقعا جدی گرفته ها🤣😳
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁰⁹♡
#امیرحسین
بلاخره گوشی شهریار زنگ خورد
سریع رفتم سمت بازداشتگاه
وسط راه قطع شد
در سلول رو باز کردم و وارد شدم
دیدم گوشهای سرشو گذاشته روی پاهاش
امیرحسین:خوابی؟
سرشو بلند کرد
شهریار:نه، چیشد؟ آزاد نمیشم؟
امیرحسین:زنگ زد، یه چند دقیقه صبر میکنیم اگه زنگ زد که هیچ،اگه زنگ نزد هم که باید بازم منتظر بمونیم
شهریار:بابام زندهام نمیزاره
امیرحسین:فعلا که تا اینجا هستی زندهای
شهریار:بعدش چی؟
امیرحسین:نگران نباش،هرچی باشه پدرِ آسیبی که بهت نمیزنه
شهریار:شوهر مادرمه
امیرحسین:جدی؟خیلی عصبی بود که اینجایی، پس یعنی دوست داره
شهریار:دوست نداره که ،از مامانم میترسه
امیرحسین:زندگی شما به من مربوط نمیشه
ولی خب قبل از اینکه زنگ بزنه باید یه سری نکات رو بهت یادآوری کنم.... وقتی زنگ زد باهاش مثل همیشه حرف میزدی، صدات نباید بلرزه، چیزی نمیگی که شک کنه، اکه یه چیز غیر معمول بگی به ضرر خودته، چون تماس های قبلیت رو هم ما شنیدم، بگو که موادت تموم شده و چند نفری میخوان، سعی کن پیشنهاد بدی واسه امروز، اگه گفت نه بدون هیچ اعتراضی قبول میکنی، فهمیدی؟
شهریار:قبول کردم چی میشه؟
امیرحسین:میری سر قرار و مواد رو میگیری، مثل همیشه
شهریار:بعدش؟
امیرحسین:به تو مربوط نیست... یوسفی
یوسفی:بله قربان
امیرحسین:این گوشی دستت باشه، اگه تماسی داشت از خط ناشناس بده بهش تا جواب بده(نگاهی به پسره میندازه) خودش میدونه چی باید بگه
یوسفی:چشم آقا
اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقم
لباسمو عوض کردم، درو از پشت قفل کردم بعد هم یه زیر انداز انداختم گوشه اتاق، شاید چند رکعت نماز آرومم کنه، شاید حرف زدن با خدا یکم بهم امید داد
در حین نماز همش چشمام پر میشد ولی دوست نداشتم بریزه چون خوب میدونستم اگه یه قطره بیاد بعد تبدیل میشه به چشمه و همینجوری میجوشه
سلام نمازو که دادم به سجده رفتم
اونجا به خدا گفتم هر چی که شما صلاح بدونید، برام درد آورد بود ولی گفتم اگه قسمت هر چی باشه، بگه نباید کنارت باشه قبول میکنم، بگه کنارت باشه با جون و دل زندگی رو ادامه میدم، خدایا هر چی که شما صلاح بدونید، ولی،اما،اگه هم نمیگم فقط شما، ولی نزار موی بابا محسنم سفید تر بشه، نزار گودی زیر چشم عمه زینبم بیشتر بشه، نزار رسول دوباره عزادار باشه، نزار احسان بریزه تو خودش، نزار علیرضا دلتنگ بشه، نزار علی و حامد بغض کنن و دلشون عزادار بشه، و در آخر نزار کمرم خم بشه التماست میکنم خدا
مگه مخلوق کجا جز اینجا میتونه التماس کنه؟ به کی میتونه جز شما التماس کنه؟
خدایا،خودت دوباره زندگی مارو درست کن،همونجوری که دوست داری، یه بار دقیقا همینکارُ کردم، چند روز بعدش شد بهترین روز های زندگیم (نپرسین چیه که ایده ندارم براش همینجوری نوشتم😅) الانم مطمئنم شما بهترین هارو برام رقم میزنید، اینو ایمان دارم
الانم فقط یه امید میخوام، نه امید اینکه عموم برمیگرده، امید به اینکه هنوزم داری نگاهم میکنی،هنوزم دوستم داری،هنوزم به حرفام گوش میدی و بهترین هارو واسم میاری، همین خدای خودم❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یه امید میخوام فقط خدای خودم💔🥺
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹¹⁰♡
#امیرحسین
با صدای کوبیده شدن در چشم باز کردم
یکم منگ به اطراف نگاه کردم هوا تاریک شده بود
و من بدجور خوابیده بودم،گردنم درد گرفت
دوباره صدای کوبیده شدن در اومد
از جام بلند شدم و قفل درو باز کردم
وقتی در باز شد با چهره قرمز و عصبی سرگرد حسینی روبه رو شدم، پشتش قیافه نگران سجاد و کمیل
امیرحسین:چیزی شده؟
سرگرد چشماشو محکم بست و مشت کرد
زیر لب لا اله الا اللهی گفت و رفت تو اتاقش بعدم درو چنان محکم بست که ترسیدم
کمیل اومد جلو
کمیل:یعنی خاک کدوم قبرستونی رو بریزم تو سرت تا آدم بشی؟؟
سجاد:یکم آروم باش کمیل
کمیل:نمیخوام آروم باشم
سجاد:شما ها چرا اینجایید؟برید به کارتون برسید
همه کسایی که وایساده بودن رفتن
کمیلم منو هل داد به طرفی و رفت نشست رو صندلی، سرشو با دستاش گرفت
سجاد درو بست
امیرحسین:میشه بگید اینجا چهخبره؟
کمیل:تازه میگه چه خبره،عه عه پسره یکم عقل نداره
سجاد:آروم باش کمیل، چیزیش نشده که، خداروشکر خوبه حالش
امیرحسین:کی حالش خوبه؟درباره کی دارید حرف میزنید؟
سجاد:کمیل بیا این آبو بخور... امیرحسین تو مرده بودی بسلامتی؟
امیرحسین:سر نماز خوابم برده بود،ببخشید
سجاد:سرگرد باهات کار داشت بعد هر چی در اتاقتو زد جواب ندادی، ترسیدیم همه
امیرحسین:کمیل الان از این عصبانی هستی؟
کمیل:نباشم؟؟ عه عه خرِ الاغ یه نمیگه درو حداقل باز کنم تا نگرانم نشن
امیرحسین:خواب بودم خب
کمیل:انقدر خواب تو سنگین بوده؟
امیرحسین:خب حالا ببخشید، من که معذرت خواستم
کمیل:نه تورو خدا معذرت خواهی هم نکن، از اونطرف پدر جنابعالیت زنگ میزنه بهت جواب نمیدی، از اونطرفم که درو باز نمیکنی، انگار مرده شکر خدا
امیرحسین:بخدا نفهمیدم، حالم خوب نبود گفتم نماز بخونم، اصلا نفهمیدم کی خوابم برد
سجاد:حالا چیزیه که شده اشکال نداره، تو الان حالت خوبه؟
امیرحسین:هوم
سجاد:یه زنگ بزن به بابات نگرانت شده بود
امیرحسین:حالا زنگ میزنم بعدا
سجاد:الان زنگ بزن خب دیگه،بنده خدا نگرانه
امیرحسین:هوف، باش
کمیل:بعدش هم میری اتاق سرگرد ازش مفصل عذر خواهی میکنی، بعدم آماده میشی ساعت ۱۲ شب باید با پسره اسمش چی بود؟اها شهریار برین سر موقعیت
امیرحسین:خیله خب باشه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:😢😢
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹¹¹♡
#مهدی
مهدی:محکم که نبستم؟
آرزو:نه
مهدی:میگم باید یه کاری کنم تو از اینجا فرار کنی
آرزو:چی؟ چرا فقط من
مهدی:چون تو واجب تری، بعدم تو باید بری تا بهشون خبر بدی بیان اینجا
آرزو:به کی؟
مهدی:مأمورا
آرزو:توروخدا از این نقشه ها نکش من میترسم،بعدم هیجان واسم خوب نیست
مهدی:نمیخوام بفرستم تورو از زیر هزار تا گلوله رد بشی که، فعلا که راهی نیست باید فکر کنم، ولی یه جور میفرستم، زیادم خوب نیست اینجا بمونی
آرزو:چرا اونوقت؟
مهدی:چون تو دختری، و ممکنه بخاطر تحت فشار قرار دادن من بلایی سرت بیارن
آرزو:خب اگه تفنگ گذاشتن رو سر من و خواستن که باهاشون همکاری کنی، چیکار میکنی؟
نگاهی به چشمای شیطون و پر ذوقش انداختم، انگار منتظر بود بگم که باهاشون همکاری میکنم
مهدی: کاریُ میکنم که به ضرر هیچکدوم نشه
آرزو:مثلا چیکار؟
مهدی:میگم هر دوتامون رو بکشن راحت
آرزو:چییی؟چرا؟
مهدی:خب شهید میشیم دیگه، مگه نشنیدی میگن شهدا زنده هستن؟انقدر اون دنیا خوش میگذره بهت اگه شهید بشی
آرزو:بعد چرا منم قاطی میکنی؟من به این عقیده چرت و پرت شما باور ندارم، فعلا هم زوده که بخوام بمیرم
مهدی:مرگ که قشنگه
آرزو:ببین به قول خودت الان دیگه محرم شدیم،واقعا بزرگتری رو میزارم کنار محکم میخوابونم تو دهنت، آنقدر نگو مرگ، چون من ازش میترسم
مهدی:خیله خب بابا شوخی کردم،بعدم دفعه آخرت باشه یه پلیسُ تهدید میکنی
آرزو:مثلا میخوای چیکار کنی؟
مهدی:من اصلا از اون آدم های صبور نیستم، الانم واقعا جای تعجب داره که تحملت کردم، وگرنه یه کاری میکردم که از حرف زدنت پشیمون بشی
آرزو:با اعضای خانوادهات هم همینجوری هستی؟چیزی بهت نمیگن؟نمیگن اخلاقت بده ؟
مهدی:اگه بگن که دندوناشون تو دهنشون خورد شده، بعدم جرأت ندارن
آرزو:یعنی انقدر ازت میترسن؟
مهدی:بر عکس تو احترام نگه میدارند، البته بعضی وقتا
آرزو:چیکارشون میکنی اگه بهت بی احترامی کنن؟
مهدی:اول ی نگاه نافذ بهشون میکنم، بعد میفتم دنبالشون، یکم مورد عنایت عصبانیتم قرارشون میدم بعدم میبخشم
آرزو:چه جالب، یه اخلاق مثبت از خودتون گفتید
مهدی:چقدر حرف میزنی تو
آرزو:من حرف میزنم یا تو؟
مهدی:واااااایییی
آرزو:چیشد؟ترسیدم
مهدی:دیشب فوتبال داشت، ای خدا من یک سالِ منتظر این بازی بودم، سری قبلم نبودم ببینم
آرزو:درد بگیری الهی، سکته زدم، یه فوتبالِ دیگه
مهدی:لا اله الا الله....راستی یه سوال بکنم
آرزو:اوهوم
مهدی:تو اون پسره رو دوست داشتی؟
آرزو:قبلا آره، عوضی سرکارم گذاشت بیشعور
مهدی:بهش فکر نکن دیگه، خودتم کم مقصر نبودی
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم سوخت براش دو سال منتظر فوتبال بوده😂🥺
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17091414543192
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍