eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
859 دنبال‌کننده
207 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²⁵♡ ساعت ۶ صبح شده بود ولی هنوز خبری نشده بود کمیل از یه طرف راه می‌رفت من یه طرف دیگه هنوز نماز نخونده بودم حسینی:کمیل من میرم نماز بخونم خبری شد بهم زنگ بزن کمیل:چشم آقا قبل از رفتن نگاهی به امیرحسین انداختم که سرش پایین بود و هنوز یه کلمه هم حرف نزده بود نگرانش بودم، میترسیدم اتفاقی واسش بیفته به کمیل اشاره زدم مراقبش باشه و خودم زود رفتم سمت نمازخونه نماز خوندم بعد از نماز همونجا نشستم تا یکم خلوت کنم خواستم با خدا حرف بزنم ولی نمیدونستم چی بگم، از چی بگم و از کجا شروع کنم،نمی‌دونستم بگم به دل و آرزوی مهدی نگاه کن یا حال و روز امیرحسین و آقامحسن،واقعا نمیدوستم همه چیو به خدا سپردم یه دعای فرج خوندم پاشدم رفتم پشت اتاق عمل دیدم که نه امیرحسین هست نه کمیل گوشیمو برداشتم خواستم شماره کمیلُ بگیرم که دکتر بیرون اومد حسینی:چیشد دکتر؟خوبه حالش دکتر:حال مساعدی نداره فعلا، گلوله به جای حساسی خورده، خون زیادی از دست داده،زخم پهلو‌شون هم عفونت کرده، فعلا نمیتونم نتیجه قطعی از حال‌شون بدم،آی‌سی‌یو بستری میشن تا ببینیم وضعیت‌شون چی میشه حسینی:خوب میشه؟ دکتر:اگه به معجزه ایمان داشته باشید دکتر با گفتن این حرف رفت و من موندم و جمله آخرش، این یعنی حالش خوب نیست، این یعنی دکتر کامل بهم نگفت چشه، خدایا تو هر شرایطی شمارو شکر کردیم، اینجا هم شکرت ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ پشت اتاق نشسته بودم چند دقیقه گذشته بود که دکتر بالا سر امیرحسین بود حسینی:چیشده کمیل از جام بلند شدم، چهره سرگرد تو هم بود سعی کردم مثبت بین باشم و گفتم کمیل:شما که رفتی، امیرحسین حالش بد شد آوردمش اینجا دکتر بالا سرشه، از آقامهدی خبری شد؟ حسینی:آره عملش تموم شده، آوردنش بیرون کمیل:خوبه حالش یعنی؟ حسینی:معلوم نیست،باید منتظر باشیم دکتر اومد بیرون با سرگرد سمتش رفتیم حسینی:چیشد دکتر؟ دکتر:بیماری خاصی داره؟ کمیل:معده‌اش مشکل داره،نباید هیجانی بشه دکتر:که رعایت‌م نکرده، خوبه حالش بهش آرامبخش تزریق شده، سعی کنید زیاد هیجانی نشه، وضعیتش خطرناک نیست اگه مراعات کنه،با دارو حل میشه حسینی:ممنون،میشه کنارش باشیم؟ دکتر:بله حسینی:مچکرم دکتر رفت و ماهم رفتیم داخل، سرم بهش وصل بود حسینی:زنگ میزنم آقا محسن بیاد،توام برو یکم استراحت کن کمیل:هستم پیشش حسینی:پس مراقبش باش باید برم جایی،زود برمیگردم کمیل:چشم حسینی:خدافظ کمیل:خدانگهدار ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:توی زندگی قسمت هایی بوده که بدجور از زندگی بریدی، خسته شدی،کلافه شدی،خواستی تموم بشه این زندگی،خواستی دیگه رسیده باشی به ته خط.... بیا به عنوان دوست یه نصحیت کنمت(: رفیق این دنیا قراره تموم بشه یه روزی، سعی کن به کسی که تورو خلق کرده ایمان داشته باشی،به معجزه های کسی که روح‌شو تو قلبت قرار دادن ایمان داشته باشی،قطعا نتیجه میبینی،این دنیا ارزش اینو نداره که یه قطره اشک بریزه،اشک های قشنگ‌ت رو نصیب عاقبت بخیری خودت و غم اهل بیت کن،حداقل توشه جمع کن واسه زندگی ابدی🥲💔
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²⁶♡ فایل هارو تو پوشه گذاشتم و سیستمُ خاموش کردم از صبح اومدم تو سازمان معاونت و کارهای سایت رو سپردم به کس دیگه با اینکه فکرم درگیر عمو بود ولی سعی کردم تمرکز کنم تا کارهارو درست انجام بدم گوشیم زنگ خورد،دیدم حامدِ زود جواب دادم رسول:سلام حامد جان حامد:سلام کجایی؟ رسول:سرکارم دیگه چیشده؟ حامد:دایی دیشب پیدا شده الان بیمارستانِ آدرس میفرستم بیا،فقط حواست باشه مامان نمیدونه هنوز رسول:باشه باشه،حال عمو خوبه الان؟ حامد:الحمدلله رسول:خیله خب آدرسو بفرست میام الان حامد:الان میفرستم رسول:علیرضا کجاست راستی؟ حامد:پیش مامانمه،نگران اون نباش،زود بیا خدافظ رسول:خدانگهدار زود وسایلمو برداشتم از بچه ها هم هول‌هولکی خدافظی کردم رفتم بیرون بدون اینکه برم سایت به بچه ها بگم میرم مستقیم رفتم پارکینگ سوار موتورم شدم حامد برام آدرس فرستاد،میدونستم کجاست بیمارستان که عماد کار می‌کرد زود روندم سمت اونجا با اینکه آقامحمد گفته بود با موتور که میرم آروم برونم ولی اینبار اصلا نمیشد آروم برم، گاز میدادم از دوتا چراغ قرمز رد شدم، که بلاخره رسیدم زود رفتم از پذیرش پرسیدم گفت طبقه دومِ با پله ها زود رفتم بالا دیدم که حامد و بابا نشستن اونجا با یه نفر دیگه که از درجه‌اش فهمیدم سرگردِ پا تند کردم سمتشون حال هر‌سه‌تاشون گرفته بود، اشک جمع شده تو چشم حامد منو میترسوند سعی کردم حالمو خوب نشون بدم رسول:سلام برگشتن سمتم، حامد زود بلند شد اومد بغلم کرد دیگه مطمئن شدم اتفاقی افتاده دستمو بردم پشتش محکم فشارش دادم رسول:چیشده حامد؟ حامد:دایی مهدی😭 از بغلم کشیدم بیرون، حالا صورتش خیس بود رسول:چیشده؟چرا کامل نمیگی چیشده؟ حامد:دکتر گفت حالش بده، گفت سطح هوشیاری‌ش پایینِ، گفت زنده موندنش فقط معجزه‌اس بعد از گفتن این حرف دوباره بغلم کرد ولی با یه تفاوت که بدنم خشک شده بود، مغزم تحلیل نمی‌کرد خوب، یعنی چی؟ خدایا من تازه حالم خوب شده،دوباره؟ حامد و بزور از خودم جدا کردم رفتم سمت بابا سرشو با دستاش گرفته بود نشستم کنارش دست گذاشتم رو شونه‌اش رسول:خوبی بابا؟ فقط سر تکون داد رسول:حالش خوب میشه بابا،توروخدا آروم باشید محسن:خوبم بابا رسول:خوب نیستی محسن:خوبم رسول.. حامد حامد:جانم محسن:به علی زنگ بزن بگو حامد:علی کنار مامانه، بگم میفهمه خب محسن:دیگه نمیشه ازش پنهون کرد رسول:میتونم ببینمش؟ اینبار اون سرگرد که از روی لباسش فهمیدم حسینیِ گفت حسینی:نه رسول جان نمیشه،پاشو تو از اینا سرپا تری،پدرتو ببر خونه منم برم دنبال این دوتا رسول:دنبال کی؟ حسینی:امیرحسین و کمیل رسول:چی؟کجا رفتن مگه؟ حامد:امیرحسین حالش خوب نبود صبح بهش سرم وصل کردن،بیدار که شد یهو یکی از پرستارا بهش گفت دایی رفته تو کما،اونم رفته بیرون،کمیل دنبالش رفته ولی پیداش نکرده هنوز رسول:خب من میرم دنبالش حسینی:گفتم شما مراقب پدرت باش خودم میرم کنارشون میدونم کجا رفتن رسول:چشم،پس بهم خبر بدین حسینی:باش به کمیل میگم بهت زنگ بزنه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خدایا من تازه حالم خوب شده🥲💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²⁷♡ رسول:ممنونم اون سرگردِ که رفت دوباره برگشتم سمت بابا رسول:خوب نیستیا حامد اومد جلو پای بابا رو زانوش نشست و گفت حامد:دوباره دستت درد گرفته؟ محسن:چیزی نیست بچه ها خوبم، برید خونه حامد:شما چی؟ محسن:میمونم اینجا شاید.. حامد:بخدا لازم نیست کسی اینجا بمونه دایی، وقتی بهوش بیاد ان‌شاءالله خودشون خبرمون میکنن، پاشو بریم از صبح اینجایی یکم استراحت کن،جون حامد محسن:خیله خب باشه بریم بابا بلند شد و آروم آروم خودش رفت پایین رسول:دکترش عمادِ حامد:عماد دیگه کیه؟اسمشو نمیدونم فقط میدونم فامیلی‌ش رضاییِ رسول:همونه دیگه، تو برو من خودم میام حامد:وسیله داری؟ رسول:آره با موتور اومدم،خیالت راحت حامد:باش،پس خدافظ رسول:خدافظ حامد که رفت همونجا نشستم و شماره عمادُ گرفتم بوق...بوق...بوق عماد:جانم رسول رسول:سلام کجایی؟ عماد:سلام، بیمارستانم،کاری داری؟ رسول:میای پیشم؟کنار عمومم عماد:باش، یه چند دقیقه صبر کن یه بیمار رو باید رسیدگی کنم بهش میام رسول:باش گوشی رو قطع کردم و منتظر اومدنش شدم نیم ساعت بیشتر شد که بلاخره اومد عماد:چطوری رسول:بد نیستم، حال عموم خوبه؟شنیدم تو دکترشی عماد:تعریفی نداره، بشین حرف بزنیم... والا تیر به جای حساسی خورده نزدیک قلب،زخم پهلوش عفونت کرده رسول:یعنی ممکنه دیر بهوش بیاد؟ عماد:بهوش اومدنش دست من نیست، شاید یه هفته،یه ماه، یه سال،ده سال یا... رسول:یا اصلا هیچ وقت،چرا قطار می‌چینی واسم همینو یه دفعه بگو دیگه عماد:دست ما نیست رسول،به خدا ایمان داشته باش ان‌شاءالله که بهوش میاد رسول:عماد عماد:بله رسول:اگه دوباره عزادار بشم چی؟ عماد:ناامید نباش... رسول قول میدم بهت تمام تلاشمُ میکنم واسه خوب شدنش ولی فقط یکم به من مربوط میشه بقیه‌اش دست خداست،از خدا بخواه،چرا به هر مشکلی میخوری زودی زانوی غم بغل میگیری رسول:خودت میگی امکان داره بهوش نیاد عماد:من گفتم بهوش نمیاد؟؟خوبه زبونم مو درآورد گفتم امید داشته باش رسول:میشه ببینمش؟ عماد:نه رسول:خواهش میکنم دلم براش تنگ شده عماد:از پشت شیشه فقط رسول:نمیشه برم کنارش؟ عماد:همینکه دارم اجازه میدم بری پشت شیشه قانون شکنی دارم میکنما، پرو نشو فقط هم ۲ دقیقه رسول:باش عماد:پاشو بریم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم هایی که غم از دست دادن عزیز تو دلشونِ ترس اینو دارن که دوباره یه غم بشینه رو دلش خیلی حس بدیِ ها🥺💔
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²⁸♡ پیکر سجاد رو برده بودن آگاهی چون قرار بود فردا بره شهر خودشون دفن بشه یعنی قزوین،خانواده‌اش گفتن که مادرش اونجاست ببریم اونجا، ماهم اطاعت کردیم و قرار شده امشب تا صبح بمونه همینجا، اول وقت بچه ها بیان تا با هواپیما ببریمش قزوین ، با حال و روزی که از کمیل و امیرحسین دیدم بعید بدونم که برن ولی به هرحال باهاشون صحبت میکنم که برن،چون مطمئنم بعدا پشیمون میشن،حال و روز بچه ها زیاد میزون نبود همه ناراحت بودن، گوشه اداره میز گذاشتن، روی میز عکس سجاد و شمع و قرآن و سینی خرما بود پیکرش توی سالن بود و امیرحسین وکمیل کنارش نشسته بودن، چند نفر از بچه‌هام کنارشون بودن حسینی:رضا بچه هارو جمع میکنی اینجا رضا:چشم آقا رضا که رفت منم رفتم کنار امیرحسین نشستم دست گذاشتم رو شونه‌اش تا سر بلند کنه حسینی:حال عموت که خوب میشه،ولی نزار حال خودت خراب بشه،الان داغ رفیق رو دلته میدونم چقدر سخته برات، یه عزیز رو تخت بیمارستان داری میدونم چه عذابی رو داری تحمل میکنی،ولی خب خودت که بهتر مهدی رو میشناسی،میدونی که عقیده داشت مَرد نباید گریه کنه،مرد غرور داره که نباید جلو هرکسی بشکنه، ولی این عقیده هم داشت که برای خدا و اهل بیت باید جون داد،پس الان که همه اومدن واسه داداش سجاد‌ت یه روضه میزاریم تا خودتو سبک کنی،باشه؟ امیرحسین:عمو یعنی خوب میشه؟ حسینی:معلومه که خوب میشه امیرحسین:خودتون باور ندارین خوب میشه حسینی:دارم میگم خوب میشه امیرحسین:پس چرا از فعل گذشته استفاده کردین، داشت؟ موندم چه جوابی بدم، خودمو لعنت کردم که یکم حواس ندارم حسینی:وقتی کسی که الان کنارمون نیست،چی باید بگم بنظرت؟خب از داشت استفاده کردم دیگه، رضا:دارن میان آقا حسینی:دستت درد نکنه،رضا جان یه زحمت دیگه رضا:جانم؟ حسینی:از اتاقم اسپیکر رو میاری؟برقارو هم یکم کمتر کن هوای تاریک تر بشه رضا:چشم آقا بعد از چند دقیقه بچه ها اومدن و نشستن کنارمون برقا هم کمتر شد و اسپیکر رو وصل کردم، روضه حضرت عباس و حضرت رقیه گذاشتم هنوز به یک دقیقه روضه نرسیده بود که گریه بچه ها شروع شد آروم دست کشیدم روی پیکرش، اصلا فکرشو نمیکردم ۲۴ ساعت بعدَم این باشه،واقعا تو لحظه اتفاقات میفته یه لحظه عزرائیل جون آدمو میگیره و تمام و این لحظات اتفاقی، پایان میده به زندگی پر از اتفاقای خوب و بد.....و چه قشنگ🥲❤️‍🩹 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:و بعضی ها چقدر این لحظات رو دوست دارن که زودتر بیاد سراغ‌شون🙂💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹²⁹♡ سفیدی صورتش بدجور تو چشم میزد اشکام یه لحظه هم قطع نمیشد دلم باور نداشت که اینجوری شده باور نداشت چند روز امیدواری به اینجا ختم بشه دلم نمیخواست باور کنه رفیق صمیمیم الان جلوم توی تابوت خوابیده،نه نفس میکشه نه دیگه میخنده،اکیپ سه نفره‌مون یکی‌ش رفت،رفیقی که از دبیرستان باهم بودیم رفت دیگه نمیدوستم چطوری خدارو التماس کنم که همش خواب باشه،هرچقدر خودمو نیشگون گرفتم دیدم نه، راسته راسته، سجاد رفته، عمو مهدی رو تخت بیمارستان خوابیده، خوابی که معلوم نبود بیدار بشه یانه با این حال بازم خداروشکر میکنم، داداشم عاقبت بخیر شد و عموم داره نفس میکشه،یعنی بازم جای امید هست که بهوش بیاد روضه که پخش بود حس میکردم کیلو کیلو دارم خالی میشم تو تمام لحظاتی که روضه گوش میکردیم چهره عمو میومد تو ذهنم دیگه ملاحظه هیچ کسو و هیچ چیزو نکردم بلند گریه کردم سرمو گذاشتم رو سینه سجاد و صدام بالا رفت معده‌ام از ظهر درد میکرد ولی به کسی نگفتم نیاز داشتم به تنهایی اصلا دوست نداشتم یکی کنارم باشه، الانم بزور داشتم تحمل میکردم _ فکر کنم ۲۰دقیقه‌ای شد که تو همین حالت بودم درد معده‌ام بیشتر شده بود، روضه خیلی سنگین بود و بچه ها همه تو حال و هوای خودشون بودن یه لحظه سرمو بلند کردم به جای چهره سجاد چهره عمو رو دیدم که ترسیدم، مزه گس خون تو دهنم پیچید سریع دستمو گرفتم و خودمو کشیدم کنار تا کفن سجاد خونی نشه کمیل زودتر از همه متوجه حالم شد اومد سمتم تند تند ولی آروم میزد پشتم کمیل:رضا اسپیکرُ قطع کن زود باش صدا قطع شد و برق هم روشن کردن همش داشتم سرفه میکردم و خون بالا می‌آوردم و از ترس تن و بدنم میلرزید ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ کمیل:حامد آب قند درست کن براش حسینی:آب قند چیه کمیل، زنگ بزن اورژانس بیاد نمی‌بینی داره خون بالا میاره کمیل:چشم زود به اورژانس زنگ زدم بچه ها کمک کردن امیرحسینُ بردن بیرون تا یکم هوا بخوره شاید بهتر بشه ولی بدتر از قبل شد چند دقیقه گذشت که آمبولانس رسید امیرحسینُ خوابوندن رو تخت و بردنش سرگرد بهم گفت که باهاش برم سوار آمبولانس شدم و راه افتاد بهش اکسیژن وصل کردن و سرم، چندتا آمپول بهش تزریق شد زود شماره رسولُ گرفتم،به هیچکس جز اون نمیتونستم زنگ بزنم رسول:بفرمایید؟ کمیل:سلام رسول،کمیلم رسول:سلام کمیل جان خوبی؟ کمیل:کجایی رسول؟ رسول:بیمارستان کنار عموم کمیل:جدی؟ببین همونجا بمون رسول:چیشده؟ کمیل:امیرحسین حالش بد شده،دارن میارنش اون بیمارستان، به کسی چیزی نگو رسول:باشه باشه،خوبه الان حالش؟ کمیل:آره نگران نباش رسول:باش خدافظ کمیل:خدا حافظ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم اعتقاد دارید یا نه ولی من امتحانش کردم جواب داده وقتی حالت بده، داری منفجر میشی از گریه،یه روضه بزارُ گریه کن،چنان خالی میشی که خالی شدن رو حس میکنی قشنگ🥲امتحان کن رفیق(:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹³⁰♡ با کمیل از اتاق دکتر خارج شدیم رسول:این معده‌اش شده دردسر کمیل:از عصبِ، دیدی‌که دکترم گفت از هیجانات دور باشه رسول:به بابام نگم؟ کمیل:نه نگرانش نکن، حالش خوبه صبح مرخص میشه...ببخشید گوشیم داره زنگ میخوره،الان میام رسول:راحت باش کمیل رفت بیرون تا حرف بزنه منم برگشتم پیش امیرحسین کنار تختش نشستم رسول:بهتری؟ امیرحسین:آره خوبم،(ماسک‌اکسیژن درآورد) عمو تغییری نکرده؟ رسول:ماسکو بزار برادر من امیرحسین:خوبم رسول،جوابمو بده رسول:فعلا نه امیرحسین:کی مرخص میشم؟ رسول:فردا نزدیک ظهر مرخص میشی، دکترت ساعت ۱۰ صبح اینا میاد، معاینه‌ات میکنه مرخص میشی امیرحسین:سرگرد حسینی نیومده؟ رسول:خبر ندارم ازش،ولی باید از شماها گِله کنما امیرحسین:واسه چی؟ رسول:چرا بهم نگفتید؟من باید آخر از همه متوجه بشم؟اونم اول بی‌قراری علیرضا شروع بشه و بحث کشیده بشه؟خیلی نامردین امیرحسین:واسه چی می‌گفتیم اخه؟ رسول:چرا نگید؟ امیرحسین:تو ماموریت بودی تمرکز‌ت به‌هم میخورد خب رسول:خیلی خیلی قانع کننده بود واقعا امیرحسین:خب حالا فهمیدی،که چی ؟چیکار میتونی بکنی آخه رسول:حالا یه کاری امیرحسین:رسول اعصاب ندارما رسول:برم بگم بیان یه آمپول هاری چیزی بهت بزنن بخوابی امیرحسین:هاری؟کی به تو مدرک داده😄 رسول:شوخی کردم بخواب یکم امیرحسین:خودت چی؟ رسول:خوابم نمیاد امیرحسین:نمیشه که بیدار بمونی، به من داروهای خواب آور زدن نمیتونم بیدار بمونم رسول:منو ول کن بگیر بخواب راحت، راستی مراسم تشییع رفیقت کیه؟ امیرحسین:صبح ساعت ۱۱ قراره تو قزوین تشییع بشه رسول:میخوای بری؟ امیرحسین:آره بابا باید برم... ای وای دکتر که ساعت ۱۰ میاد رسول:دقیقا میخواستم همینو بگم امیرحسین:توروخدا یه کاری کن زودتر مرخص بشم،میخوام برم قزوین رسول:فعلا بخواب یه کاریش میکنم امیرحسین:مطمئن باشم؟ رسول:تلاشمو میکنم.. شب بخیر امیرحسین:شبت بخیر ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شبت بخیر🌱
‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ ‌https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244 آیدی نویسنده و مدیر @ajsksvxo این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
کربلایی حسین ستوده 4_5967422673389622362.mp3
زمان: حجم: 6.1M
🎙فـایل صـوتــی تنظیم دیجیتالی|میم مثل مادر... حضرت ام البنین(س) فاطمیه۱۴۴۶ ________________________ وب سایت رسمی کربلایی حسین ستوده https://hoseinsotoodeh.com/ @hoseinsutoodeh