eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁷⁶♡ با امیر انقدر حرف زده بودیم و خندیدیم که چندبار پرستار اومد اخطار داد آخرش هم امیر گفت آروم حرف بزنیم تا نیام بهت خواب‌آور بزنن،شام خوردیم اونم ساعت ۱۲ شب بود،کرم درونمون فعال شد و تک تک به بچه‌ها زنگ می زدیم بیدارشون میکردیم یکمم حرف زدیمُ قطع کردیم امیر:بیا به محمد زنگ بزنیم رسول:خفه شو امیر،بدبخت خوابیده ها الان امیر:محمد کی اینموقع خوابیده آخه رسول:نه امیر زنگ نمیزنی امیر:ای درد،ضد حال رسول:شاید الان کاری بهمون نداشته باشه چون من مریضم و توام تازه اومدی ولی بعدش پدرمونُ در میاره امیر:مهم الان بود که حال میداد،رسول بیا بگیم حال تو بد شده یکم بخندیم رسول:یه جور دیگه بخند امیر:اَه بمیر رسول خندیدم و دراز کشیدم،یادم افتاد قرص‌مو ساعت ۱۰ نخوردم رسول:امیر قرص‌مو نخوردم امیر:جهنم....بیا بخور رسول:ممنون،وای امیر بگیر بخواب دیگه منم خسته شدم امیر:تو چرا انقدر ضدحال شدی،رسول بزار زنگ بزنم به محمد،بخدا اگه زنگ نزنم نمیتونم بخوابم رو دلم میمونه رسول:دعوا میکنه امیر:نه نمیکنه،اصلا میگیم دستمون خورد بهت زنگ زدیم رسول:چه منطقی واقعا امیر:اذیت نکن دیگه،بزنم؟ رسول:اول یه دلیل پیدا کن امیر:صداشو بشنویم دلیل پیدا میشه..من گرفتم دیگه ساکت شو از استرس خنده‌ام گرفته بود امیر گذاشت رو بلندگو و نشست کنارم دستمو گرفت،یعنی خاک تو سرت امیر خودش می‌ترسه‌ها بعد هی میگه زنگ بزنیم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ به عطیه که خواب بود نگاه کردم،پتوشو مرتب کردم رفتم بیرون،چشمم خورد به عروسکی که امروز براش خریده بود برداشتم و رفتم رو پله ها نشستم دست به موهای عروسک کشیدم،به فکر اینکه تا چند هفته دیگه میتونم دختر‌مو ببینم لبخند زدم،اینکه قراره یه کوچولو به خانواده‌مون بیاد و بشه نور‌چشمی این خونه حالمو خوب می‌کرد اینکه قراره بابا صدام کنه و با جانم جوابشو بدم قند تو دلم آب می‌کرد محمد:خدایا شکرت صدای زنگ گوشیم از خونه اومد،زود رفتم داخل تا عطیه بلند نشه،دیدم امیره یکم نگران شدم نکنه برای رسول اتفاقی افتاده اومدیم تو حیاط باهاش حرف زدم محمد:جانم امیر؟ امیر:سلام آقا،ببخشید دیر وقت زنگ زدم صدای پچ‌پچ آروم و خنده‌‌ای که معلوم بود زورکی نگه‌داشتن بهم فهموند چرا زنگ زده محمد:سلام،چیزی شده؟ امیر:خواب بودید آقا محمد:اگه اجازه بدی امیر:جدی یعنی خواب بودین؟ محمد:تو الان زنگ زدی بپرسی خوابم یا بیدار؟ امیر:نه چیزه....اَه رسول توام یه چی بگو دیگه لبخندی اومد روی لبم محمد:تورو مثلا گذاشتیم پیش رسول که مراقبش باشی و بتونی استراحت کنی حداقل،چرا بیدارید؟ رسول:سلام آقا محمد:سلام رسول جان،بهتری رسول:خداروشکر خوبم آقا،شرمنده بخدا مزاحم‌تون شدیم محمد:دیگه عادت کردم به این بچه بازی شما ها رسول:دیگه ببخشید محمد:بخواب رسول اذیت میشی اینجوری،به امیرم بگو رسول:چشم،خدافظ آقا محمد:بسلامت گوشی رو آوردم پایین ولی دیدم هنوز صداشون میاد،فکر کردم کارم دارن که گوشی رو بالا آوردم و صداشون رو شنیدم رسول:یعنی خاک دو عالم تو سرت امیر،خب چیشد زنگ زدی؟ امیر:بابا گفتم می‌خندیم دیگه رسول:آره از استرس رنگت پرید امیر:خب حالا خفه شو فرمانده دستور دادن بخوابیم،اصلا فکر کن بخاطر این زنگ زدیم بهش،والا خودشم بیدار بود قطعا حوصله‌اش سر میرفت،بعدم ما کنارش نبودیم ناراحت بود رسول:😂چقدرم حضور ما تو زندگی محمد ضروریه امیر:خخخخخ همونو بگو خودم تماسُ قطع کردم محمد:حضورتون ضروریه بچه‌ها،خیلی زیاد❤️ ♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:محمد:حضورتون ضروریه بچه‌ها،خیلی زیاد❤️
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁷⁷♡ ساعت ۲ شده بود ولی خوابم نمی‌برد،لعنتی چی‌میشد قرصم بود،امیرم که زود خوابش برد امروز خیلی منتظر عمو شدم که بیاد ولی نیومد،میترسیدم حالش بد شده باشه اونقدر که صداش بی‌حال بود اما خب امیرحسین کنارشه این خیالمو راحت میکنه یکم بدجور دیگه نخوابیدنم تو مخم بود دست دراز کردم زنگ رو فشار دادم،چند لحظه بعد همون پرستار صبحی اومد داخل،وقتی دید امیر خوابیده آروم گفت پرستار:چیشده؟درد داری رسول:نه میشه یه قرص بهم بدین پرستار:چه قرصی؟اگه دکترت اجازه نده نمیشه رسول:نه ربطی به شرایط الانم نداره باید بخورم پرستار:چی؟ رسول:زولپیدم پرستار:مشکل داری تو خوابیدن؟ رسول:آره،اون نباشه نمیتونم بخوابم پرستار:چند هفته‌اس داری استفاده میکنی رسول:۳هفته‌ای میشه،قبلش یه داروی دیگه بود اسمش یادم نمیاد الان پرستار:خیله خب،بزار به دکتر شیفت امشب بگم،اگه گذاشت میدم بهت رسول:ممنون پرستار رفت بیرون و بعد از نیم ساعت برگشت گفت نمیتونه بهم بده چون با داروهایی که مصرف میکنم الان بخاطر تصادفی که کردم هم خونی نداره،ممکنه حالمو بدتر کنه،یه آمپول تو سرمم زد پرستار:این بهت کمک میکنه بخوابی،شب بخیر لبخند الکی زدم که رفت بیرون،منم چشمامو بستم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡ معده‌ام درد گرفته بود ولی صداشو درنیاوردم،اینجا تو این اتاق بدجور حوصله‌م سر می‌رفت ولی باید تحمل میکردم،آخه عمو نمیشد حداقل گوشی رو اجازه بدی بیارم باخودم کمیل و صدرا اومدن پیشم و واسم غذا آوردن امیرحسین:مگه قرار نبود کسی نیاد؟ کمیل:خفه شو بابا،واست غذا آوردم امیرحسین:نمیخورم ببرش صدرا:یِ دا امیرحسین:چی؟ صدرا:یعنی بخور دیگه امیرحسین:میل ندارم،راستی عملیات چیشد کمیل:خانی دستگیر شد خداروشکر،بیا بخور بعدش قرصتو هم بدم چون کمیل کنارم نشسته بود بدون هیچ حرفی سرمو گذاشتم رو پاش،چی‌میشد خود عمو میومد تا مطمئن بشم خوبه،اصلا دلم نمیخواست از کمیل حالشو بپرسم پس چشمامو بستم سعی کردم به غر‌غرای کمیل توجه نکنم فکر کنم بیشتر از نیم ساعت شده بود خوابم نمی‌برد و کمیل و صدرا‌م کنارم بودن البته که فکر می‌کردن خوابم،کم کم صدای پچ پچ کردنشون اومد کمیل:برو بخواب صدرا خسته‌ای صدرا:حالا میرم،نمیخوای بگی بهش کمیل:مگه ندیدی سرگرد حسینی گفت نگیم،خداروشکر که حالش خوبه و فردا مرخص میشه با تصور اینکه عمو باشه زود نشستم که ترسیدن کمیل:بمیری امیر ترسیدم امیرحسین:کی حالش بد شده؟ کمیل:هیچکی امیرحسین:همین الان خودت گفتی کمیل،توروخدا بگو عمو حالش خوبه کمیل:آره حالش خوبه تو بخواب امیرحسین:دروغ نگو بهم اصلا کجاست چرا نیومد پیشم صدرا:داداش خودت که خوندی نباید کسی میومد کنارت ماهم قانون‌شکنی کردیم،سرگرد هم خوبه و رفته خونه نگران نباش کمیل:آره یکی از بچه ها یه صدمه ریز دید الان بیمارستانِ فردا مرخص میشه پتو رو مچاله کردم و سرمو گذاشتم روش نامرد رفته خونه،حداقل میموند کلانتری چی‌میشد؟ کمیل:بیا غذاتو بخور قرصتو بدم با خیال راحت برم خونه،خستم با صدای گرفته‌ای بهش گفتم بره نمیخورم انگار باورم شده بود نیومده پیشم ولی تو اتاق خودشه و اعصابش خراب،عمو خان رفته خونه و منو همینجا ول کرده هی خدایا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نامرد رفته خونه(:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁷⁸♡ ساعت ۱۰ صبح بود ولی دیگه نمیتونستم اینجا بمونم،امیرعلی هم که رفته بود کلانتری فقط صدرا کنارم بود،اونم چون هنوز باهام جور نشده و یکم معذب بود،از جام بلند شدم و ماسکُ از صورتم برداشتم،آروم لباسمو عوض کردم چون صدرا گفته بود بیرون اتاق منتظر میشه اگه کاری داشتم صداش کنم پس صدا کردمش.... زود در اتاق زده شد اومد داخل صدرا:جانم آقا،خوبین مهدی:آره خوبم،میشه بری بگی بیان آنژیوکت دربیارن؟ صدرا:آخه هنوز خوب نشدین مهدی:خوبم صدرا جان،باید برم کار دارم صدرا:چشم آقا،الان میگم بیان مهدی:دستت درد نکنه رفت بعد از چند دقیقه پرستار تنها اومد داخل،آنژیوکت درآورد و بعد از یه سری‌توصیه های چرت رفت بیرون آروم از تخت پایین اومدم که صدرا زود اومد داخل از بازو هام گرفت صدرا:عه آقا خب صبر کنید بیام همینطوری بلند میشید سرتون گیج میره مهدی:سرم گیج نمیره صدرا خوبم،میتونم راه برم صدرا:حالا چند قدم کمکتون کنم،لطفا اخلاقم هنوز دستش نیومده بود،واسه اینکه کمتر حس خجالت بکنه پیشم آروم گوششُ گرفتم مهدی:وقتی فرمانده‌ات یه چی میگه بگو چشم... حالا بگو چشم😂 صدرا:چشم فرمانده هرچی شما بگی،چرا می‌پیچونی آخه دیدم که اونم خندید و بازو‌مو ول کرد ولی همه حواسش بهم بود،کارتمو از جیبم درآوردم گرفتم سمتش مهدی:میشه بری خرج بیمارستان رو حساب کنی صدرا:حساب کردم آقا،بریم مهدی:بااجازه کی همچین کاری کردی صدرا:گَ یاقچو اِ لَ(بیاخوبی‌کن)* (بچه ها دیگه خیلی زبان ترکی رو برای خوندن راحت شما باز مینویسم😂)* مهدی:ترکی بلدما صدرا:جدی؟...چیزه منظورم اینکه رئیس خب اگه حساب نمیکردم شما مرخص نبودی یعنی نمیشدی...ببخشید شرمنده منظوری نداشتم از حرفم سرشو که انداخت پایین خندیدم و دست گذاشتم رو شونه‌اش مهدی:حالا نمیخواد خجالت بکشی ازم،باشه بخشیدم ولی شماره کارت‌تو بده حتما که واست واریز کنم صدرا:لطف کردید...لازم نیست آقا،بریم دیرتون میشه همینطوری که داشتیم میرفتم با لحن یکم طنزی بهش میگفتم مهدی:ببین اگه میخوای از کمیل و امیرحسین عقب نمونی این خجالت‌تو بزار کنار،قبل از تو سجاد که بود نمیدونی چیا بهم میگفت،آنقدر پرو بود ولی خب تو در اون حد‌م حق نداری پرو بشی،ولی خجالتی‌ام نباش بازم سرشو انداخت پایین و چشم گفت مهدی:درضمن یه چیز دیگه هم از اخلاق خوبم بگم واست اینکه به من نباید تعارف کنی،چون زود قبول میکنم😂پس اینسری تعارف نکن و شماره کارت بده صدرا:تعارف نکردم آقا،چندرغاز پول بیمارستان که تعارف کردن نداره مهدی:از دست تو سوار ماشین شدیم و راه افتاد مهدی:میشه اول بریم سمت بیمارستان بقیه الله،من برادر‌زاده‌ام اونجا بستریِ بهش قول دادم برم پیشش صدرا:چشم آقا حتما مهدی:عجله که نداری؟ صدرا:نه آقا،سرگرد حسینی بهم گفتن کلا پیش شما باشم تا برید کلانتری مهدی:شغل دوم داری؟اونم بادیگارد؟چرا قبول کردی آخه صدرا:نگران‌تون بودم خواستم ببینمتون بهترین فرصت همین بود آقا مهدی:اها ممنونم، نامزد داری؟ صدرا:بله آقا،چند وقت دیگه عقدمه مهدی:بسلامتی،خوش‌بخت بشی صدرا:ممنون آقا،بادعای شما مهدی:نامزدتم ترکه؟ صدرا:بله دختر‌عمومِ مهدی:اها،قراره پیشمون بمونی دیگه صدرا:اگه عمری بود آقا ان‌شاءالله گفتم وحرف دیگه‌ای نزدیم،منم خیره به بیرون بودم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:امشب ذهنم خسته‌اس ببخشید کم بود یا کوتاه😢🙏🏻
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁷⁹♡ ساعت ملاقات نبود ولی خب انقدر زور زدم که گذاشتن چند دقیقه رسولو ببینم مهدی:صدرا جان تو میخوای برو کلانتری منم میام صدرا:بهتون که گفتم آقا،هستم پیشتون،یه امروز منو تحمل کنید مهدی:از دست تو،خیله خب حداقل استراحت کن تا بیام صدرا:عجله نکنید آقا،تو محوطه میشینم مهدی:ممنونم صدرا جان لبخندی زد و رفت بیرون،آروم در اتاق باز کردم دیدم خوابیده یه نفر دیگه‌ام رو تخت کنارش خواب بود ولی نمی‌شناختم کیه رو صندلی نشستم دست کشیدم رو سرش چشماشو باز کرد مهدی:یعنی عشق میکنم از اینکه زود بیدار میشی رسول:سلام عمو مهدی:سلام،بهتری؟ رسول:شکر،دیروز چرا خوب نبودی؟ مهدی:بزار برسم بعد شروع کن‌...یکم قلبم درد گرفته بود،این کیه اینجا خوابیده؟خوبه واست اتاق خصوصی گرفتم رسول:رفیقمِ،اسمش امیر،تازه از ماموریت برگشته دیشب کنارم موند مهدی:میگم آشنا نیست رسول:عمو مهدی:جان رسول:چرا گفتی آزمایش بگیرن؟خوبم هیچی‌م نیست مهدی:اینجوری خیالم راحت میشه رسول،خودت که میگی چیزی نیست، باشه قبول،دکتر هم بگه تا مطمئن بشم دستشو گرفتم تو دستمُ بوسه‌ای روش زدم مهدی:از همه عذرخواهی کردم الاّ تو رسول:برای چی مهدی:چون وقتی تازه داشت یکم حالت خوب میشد،شدم دلیل حالت بدت،چون وقتی باید تولدت جشن می‌گرفتیم من شدم مانع،شرمنده‌ام رسول:نگو اینطوری،من الان حالم کنارت خوبه عمو،اینکه الان دستمو گرفتی و باورم شده هستی خیلی خوبم لبخند هردومون عمیق شد،چند لحظه که گذشت لبخند از صورتش پاک شد رسول:دستت چرا کبود شده به جای آنژیوکت نگاه کردم که یکم کبود شده بود چرا حواسم نبود مراقب باشم نبینه رسول:حالت بد شده بود؟ مهدی:خوبم الان رسول،دیشب یکم قلبم بازی‌ش گرفته بود رسول:برو پیش دکترت جون من مهدی:قسم نخور،حالا میرم رسول:قول؟ مهدی:قوله قول،حالا بخواب رسول دستمو گرفت و چشم بست بدون اینکه دستمو بکشم، برای چند ثانیه همون‌جا کنارش موندم.همش نگران جواب آزمایش و حرف دکتر بودم،وقتی روزهایی که رسول سردرد داشت و همش بهانه می‌آورد به خاطرم می‌اومد میترسیدم،گوشیمو برداشتم و توی هوش‌مصنوعی شرایط رسولو نوشتم،کلی متن آورد با کلی حدث و چرت‌وپرت که نگرانی‌مو بیشتر می‌کرد،دستشو که تو دستم بود فشردم، با فشردن ملایم دست رسول، انگار داشتم به اون اطمینان می‌دادم که همیشه هستم یا حتی به خودم یادآوری میکردم باید خانواده‌مو درست کنم،باید این یک ماه که عقب افتادم از زندگی رو جبران کنم و قطعا میکنم به آرامی دستشو رها کردم و به سمت در رفتم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:مهم اینکه باورم شده هستی❤️🙂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁸⁰♡ قبل از رفتن پیش صدرا اول سراغ دکترشو از پرستار گرفتم که گفت تو اتاقشِ رفتم طبقه بالا و از منشی پرسیدم گفت بیمار داره وقتی بیرون اومد میتونم برم داخل روی صندلی نشستم و به کمیل پیام دادم "سلام کمیل،یه سر به امیرحسین بزن از حالش باخبرم کن،یه ساعت دیگه باید قرص‌شو بخوره ببر براش حتما" پرستار:آقای موحد بفرمایید داخل دیدم که بیمار بیرون اومده بود بلند شدم رفتم داخل مهدی:سلام دکتر:سلام آقای موحد،خوب هستید مهدی:ممنون،اومدم از حال رسول باخبر بشم دکتر:بله بفرمایید بشینید روی صندلی نشستم و منتظر دکتر رو نگاه کردم،یه جوون ۳۰،۳۱ ساله بود،خنده‌رو و خوش‌اخلاق دکتر:خب جناب موحد هنوز جواب آزمایش نیومده ولی از سی‌تی‌اسکن میشه گفت مشکل آنچنانی نیست،البته که امروز از دکتر شیفت دیشب شنیدم میگفت رسول قرص زولپیدم میخوره درسته؟ مهدی:بله یه مدت میشه دکتر:بهمون گفته ۳هفته مهدی:نمیدونم از کی شروع کرده این قرصُ چون من یه ماه تو کما بودم اطلاع ندارم دکتر:ان‌شاءالله که همیشه سلامت باشید،من به حرف خودش اعتماد میکنم ولی این قرص نباید بیشتر از ۴ هفته استفاده بشه ممکنه که عادت کنه،روان پزشک براش اینو نوشته دیگه مهدی:بله،حدود یک‌سالی هست زیر نظر روان پزشکه دکتر:مشکلی داره؟ مهدی:بعد از یه سری اتفاقات افسردگی شدید گرفته بعد الان چند وقته خوب نمیتونه بخوابه دکتر براش قرص خواب‌آور تجویز میکنه دکتر:خب قطعا برای اینکه بدن عادت به قرص نکنه دکترش از قرص های مختلفی استفاده کرده،اسم قرص‌هایی که می‌خورده میدونید؟ مهدی:واقعیتش ما تازه چند ماهه رسولُ پیدا کردیم بعد از ۲۷ سال دیدیمش،قبل از این قرص یه قرص ضد افسردگی می‌خورد اسم قرصش سرترالین بود،بعد یه قرص خواب‌آور هم بود اسمش ملاتونین بود دکتر:خب باید بدونم جز این قرص ها چه قرص‌های دیگه‌ای هم می‌خورده،میدونید اسم روان‌پزشکش چیه؟باید باهاش صحبت کنم،البته که اول باید جواب آزمایش‌ش بیاد مهدی:خطر داره؟ دکتر:نه بابا چه خطری،نگران نباشید چیزی نیست دکتر داشت با لبخند و انرژی مثبت حرف میزد ولی من نگران اون آزمایش بودم مهدی:جواب آزمایش کی میاد؟ دکتر:۳الی ۴ روز دیگه مهدی:تا اونموقع باید بمونه اینجا دکتر:نه لازم نیست یکم بدن درد داره که با دارو خوب میشه فردا غروب مرخص میشه مهدی:ممنون دکتر:خواهش میکنم،من شماره‌مو میدم بهتون شما چند روز دیگه تماس بگیرید صحبت کنیم باهم راجب رسول مهدی:شما همیشه انقدر پیگیر بیمار هاتون هستید؟ دکتر:😂بله برای هرکی لازم باشه اینجوری پیگری میکنم و اینکه من دارم وظیفمو انجام میدم جناب موحد و چون خیلی نگرانید واسه همین گفتم دیگه نیاید اینجا این همه راهُ تماس بگیرید اگه لازم شد میگم بیاید مهدی:شما مطب دارید دکتر:بله مهدی:میشه آدرس اونجا رو بدین که رسولو بیارم اونجا دکتر:حتما تشکر کردم بعد از گرفتن شماره‌ و آدرس مطبش از بیمارستان خارج شدم،یکم چشم چرخوندم صدرا رو پیدا کردم باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت کلانتری خب رسول تموم شد نوبت رسید به قسمت سخت امروز،امیرحسین...../: ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکمم به فکر خودت باش آقامهدی😢😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمت‌الهی/زنگارღ
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــ
بچه ها راجب این پارت یه توضیح بدم مهدی وقتی تو کما بود داشت رسول باهاش حرف میزد و میگفت که تولدمه برای همین شنید وگرنه رسول بهش نگفته وقتی از کما بیرون اومده
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁸¹♡ همین که وارد شدم امیرعلی مثل میرغضب اومد پیشم حسینی:برای چی اومدی؟خوبه به صدرا گفتم تورو ببره بیمارستان... مهدی:امیرعلی میزنمتا،عه حالم خوبه،بعدم فکر نکن الان مرخص شدم ساعت ۱۰ صبح بود بعدش رفتم پیش رسول اومدنی هم ترافیک شد الان رسیدیم حسینی:ببین به جان فاطمه‌ام میرم به داداشت میگم اونموقع میری کنار رسول میخوابی مهدی:😂اولا ماموریتِ محسن،دوما رسول فردا مرخص میشه حسینی:سوما؟ مهدی:حالم خوبه،اگه بازم قلبم درد گرفت اونموقع میرم استراحتگاه قول میدم حسینی:ببینیم تعریف کنیم مهدی:من میرم نماز بخونم بعد برم پیشش حسینی:لازم نکرده اول برو پیش سرهنگ مهدی:چرا؟ حسینی:کارت داره مهدی:دیشب خوابیدی اصلا؟ حسینی:فکر تو گذاشت بخوابم بنظرت مهدی:میگم چرا سگ‌اخلاقی حسینی:کتک دلت میخواد نه مهدی:حیف که الان قدرت بدنی سابق‌مو ندارم،وگرنه حتما پیشنهاد مسابقه میدادم بهت حسینی:خوب میشی ان‌شاءالله چشم‌غره‌ای بهش رفتم و بعدم به سمت اتاق سرهنگ رفتم بعد از اجازه ورود و احترام نظامی بهم گفت که بشینم سرهنگ:بهتری مهدی جان مهدی:الحمدلله آقا خوبم سرهنگ:خداروشکر،امیرعلی گفت بهم که باید یه بیمارستان دیگه بستری بشی چرا نرفتی مهدی:خوبم آقا،یه ماهه از همه جا عقب افتادم سعی میکنم زیاد به خودم فشار نیارم سرهنگ:امیدوارم....گفتم بیای اینجا که بپرسم چرا امیرحسین بازداشت کردی؟کار اشتباهی کرده؟ مهدی:لازم بود آقا سرهنگ:دلیل خواستم ازت مهدی،تو این وضعیت پرونده بازداشت امیرحسین بنظرت منطقیه؟ سکوت کرده بودم،اگه میگفتم بخاطر دلیل شخصی بود بیشترش، حتما بازخواست می‌کرد سرهنگ:تا نیم ساعت دیگه آزادش میکنی مهدی:ولی آقا سرهنگ:دستوره سرگرد.... دلیل که نیاوردی برام،اگه میخواستی تنبیه هم بشه تو این ۲۴ ساعت شد،الان یه جلسه مهم دارم که باید برم،برگشتم باید تو اتاقش باشه آروم سری تکون دادم که از اتاق رفت بیرون یکم ضربان قلبم تند بود ولی میشد تحمل کرد از اتاق بیرون اومدم و رفتم نمازخونه یه مهر برداشتم قامت بستم،بعد از نماز ظهر،عصرُ شروع کردم تو رکعت دوم بودم که متوجه اومدن صدرا و کمیل شدم وقتی تو سجده رفتم یهو قلبم تیر کشید،یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت،نمیتونستم بلند بشم یا حتی دستمو بزارم رو قلبم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم یکی‌رو میخواد مثل امیرعلی بخاطر حالم غر بزنه سرم😅💔
‌بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ♡ ♡پارت²⁸²♡ با کمیل رفتیم نمازخونه تا من نماز بخونم و کمیلم دراز بکشه دیدم سرگرد هم هست،کمیل پشت سرگرد رو شکم خوابید کمیل:صدرا بیا پشتمو لگد کن صدرا:بابا کمر درد میگیری کمیل:کاری نداشته باش تو بیا با خنده رفتم رو کمرش،اونم یکم آخ و اوخ کرد کمیل:صدرا چند کیلویی؟ صدرا:😂۶۷ کمیل:جدی میگی؟چقدر لاغری بچه،غذا بخور صدرا:شوخی کردم ۷۲ کمیل:بازم لاغری صدرا:خودت چند کیلویی؟ کمیل:من وزن‌مو به هیچکس نمیگم....وای بیا پایین له شدم دوباره خندیدم و اومدم پایین،کمکش کردم بلند بشه،نگاهم افتاد به آقامهدی که تو سجده بود،یه مهر برداشتمُ پشتش وایسادم خواستم قامت ببندم که کمیل گفت کمیل:راستی تو امشب میری خونه یا شیفتی؟ صدرا:نه میرم خونه،مهمون داریم کمیل:کی؟ صدرا:نامزدمه کمیل:عه وا،تنها میخواد بیاد؟ صدرا:نه‌بابا،خانوادگی میان،بزار نمازمو بخونم حرف میزنیم کمیل:باشه دوباره خواستم قامت ببندم که دیدم سرگرد هنوز تو سجده‌‌اس،نگران شدم یکمم صبر کردم دیدم بلند نشد،زود کنارش نشستم و صداش کردم کمیل:وا با سرگرد چیکار داری بدون توجه به کمیل از بازوهای سرگرد گرفتم بلندش کردم،رنگش پریده بود و از درد صورتش جمع شده بود صدرا:آقا خوبین؟صدامو می‌شنوید مهدی:خ‌خوبم کمیل زود بلند شد اومد کنارمون کمیل:قلبتون باز درد گرفت؟بریم بیمارستان؟ مهدی:نه صدرا:آخه نمیشه که آقا،الان شما باید می‌رفتید بیمارستانِ خوب که بستری بشید کمیل:بله آقا باید بریم بیمارستان،لطفا بیاید بریم معلوم بود از اینکه زیاد حرف میزنیم کلافه شده مهدی:ولم کنید دیگه،برید به کارتون برسید خوبم کمیل:برم به سرگرد حسینی بگم بیاد؟ مهدی:بری یکی بدتر از خودتونو بیاری؟نمیخواد خوبم دیگه الان،یهو قلبم تیر کشید باید عادت کنم بهش کمیل:بیخود که عادت کنید آقا،اگه لج نکنید و یکمم حرف گوش بدین بیاید بریم بیمارستان و درمان بشید لازم نیست عادت کنید،لجبازید دیگه یه نیشگون از دست کمیل گرفتم که با ملایمت حرف بزنه،آخه کی به فرمانده‌اش میگه بیخود،سرگرد حرکتمو دید که خندید مهدی:بهت گفتم اینا چقدر پرو‌ و خودسرن،اینم نتیجه‌اش کمیل:خب ببخشید ولی راست میگم دیگه،شما که یه ماه تحمل کردید چندروز هم روش مهدی:انقدر حرف از اون یه ماه نزن کمیل،الانم خوبم برید به کارتون برسید بعد از حرفش بلند شد قامت بست منم بعد از اینکه مطمئن شدم حالش خوبه پشتش قامت بستم ولی کمیل هنوز نگران بود کنارش نشست ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:انقدر حرف از اون یه ماه نزن💔✨