بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁷⁹♡
#مهدی
ساعت ملاقات نبود ولی خب انقدر زور زدم که گذاشتن چند دقیقه رسولو ببینم
مهدی:صدرا جان تو میخوای برو کلانتری منم میام
صدرا:بهتون که گفتم آقا،هستم پیشتون،یه امروز منو تحمل کنید
مهدی:از دست تو،خیله خب حداقل استراحت کن تا بیام
صدرا:عجله نکنید آقا،تو محوطه میشینم
مهدی:ممنونم صدرا جان
لبخندی زد و رفت بیرون،آروم در اتاق باز کردم دیدم خوابیده یه نفر دیگهام رو تخت کنارش خواب بود ولی نمیشناختم کیه
رو صندلی نشستم دست کشیدم رو سرش
چشماشو باز کرد
مهدی:یعنی عشق میکنم از اینکه زود بیدار میشی
رسول:سلام عمو
مهدی:سلام،بهتری؟
رسول:شکر،دیروز چرا خوب نبودی؟
مهدی:بزار برسم بعد شروع کن...یکم قلبم درد گرفته بود،این کیه اینجا خوابیده؟خوبه واست اتاق خصوصی گرفتم
رسول:رفیقمِ،اسمش امیر،تازه از ماموریت برگشته دیشب کنارم موند
مهدی:میگم آشنا نیست
رسول:عمو
مهدی:جان
رسول:چرا گفتی آزمایش بگیرن؟خوبم هیچیم نیست
مهدی:اینجوری خیالم راحت میشه رسول،خودت که میگی چیزی نیست، باشه قبول،دکتر هم بگه تا مطمئن بشم
دستشو گرفتم تو دستمُ بوسهای روش زدم
مهدی:از همه عذرخواهی کردم الاّ تو
رسول:برای چی
مهدی:چون وقتی تازه داشت یکم حالت خوب میشد،شدم دلیل حالت بدت،چون وقتی باید تولدت جشن میگرفتیم من شدم مانع،شرمندهام
رسول:نگو اینطوری،من الان حالم کنارت خوبه عمو،اینکه الان دستمو گرفتی و باورم شده هستی خیلی خوبم
لبخند هردومون عمیق شد،چند لحظه که گذشت لبخند از صورتش پاک شد
رسول:دستت چرا کبود شده
به جای آنژیوکت نگاه کردم که یکم کبود شده بود چرا حواسم نبود مراقب باشم نبینه
رسول:حالت بد شده بود؟
مهدی:خوبم الان رسول،دیشب یکم قلبم بازیش گرفته بود
رسول:برو پیش دکترت جون من
مهدی:قسم نخور،حالا میرم
رسول:قول؟
مهدی:قوله قول،حالا بخواب
رسول دستمو گرفت و چشم بست
بدون اینکه دستمو بکشم، برای چند ثانیه همونجا کنارش موندم.همش نگران جواب آزمایش و حرف دکتر بودم،وقتی روزهایی که رسول سردرد داشت و همش بهانه میآورد به خاطرم میاومد میترسیدم،گوشیمو برداشتم و توی هوشمصنوعی شرایط رسولو نوشتم،کلی متن آورد با کلی حدث و چرتوپرت که نگرانیمو بیشتر میکرد،دستشو که تو دستم بود فشردم، با فشردن ملایم دست رسول، انگار داشتم به اون اطمینان میدادم که همیشه هستم یا حتی به خودم یادآوری میکردم باید خانوادهمو درست کنم،باید این یک ماه که عقب افتادم از زندگی رو جبران کنم و قطعا میکنم
به آرامی دستشو رها کردم و به سمت در رفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:مهم اینکه باورم شده هستی❤️🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁸⁰♡
#مهدی
قبل از رفتن پیش صدرا اول سراغ دکترشو از پرستار گرفتم که گفت تو اتاقشِ
رفتم طبقه بالا و از منشی پرسیدم گفت بیمار داره وقتی بیرون اومد میتونم برم داخل
روی صندلی نشستم و به کمیل پیام دادم "سلام کمیل،یه سر به امیرحسین بزن از حالش باخبرم کن،یه ساعت دیگه باید قرصشو بخوره ببر براش حتما"
پرستار:آقای موحد بفرمایید داخل
دیدم که بیمار بیرون اومده بود بلند شدم رفتم داخل
مهدی:سلام
دکتر:سلام آقای موحد،خوب هستید
مهدی:ممنون،اومدم از حال رسول باخبر بشم
دکتر:بله بفرمایید بشینید
روی صندلی نشستم و منتظر دکتر رو نگاه کردم،یه جوون ۳۰،۳۱ ساله بود،خندهرو و خوشاخلاق
دکتر:خب جناب موحد هنوز جواب آزمایش نیومده ولی از سیتیاسکن میشه گفت مشکل آنچنانی نیست،البته که امروز از دکتر شیفت دیشب شنیدم میگفت رسول قرص زولپیدم میخوره درسته؟
مهدی:بله یه مدت میشه
دکتر:بهمون گفته ۳هفته
مهدی:نمیدونم از کی شروع کرده این قرصُ چون من یه ماه تو کما بودم اطلاع ندارم
دکتر:انشاءالله که همیشه سلامت باشید،من به حرف خودش اعتماد میکنم ولی این قرص نباید بیشتر از ۴ هفته استفاده بشه ممکنه که عادت کنه،روان پزشک براش اینو نوشته دیگه
مهدی:بله،حدود یکسالی هست زیر نظر روان پزشکه
دکتر:مشکلی داره؟
مهدی:بعد از یه سری اتفاقات افسردگی شدید گرفته بعد الان چند وقته خوب نمیتونه بخوابه دکتر براش قرص خوابآور تجویز میکنه
دکتر:خب قطعا برای اینکه بدن عادت به قرص نکنه دکترش از قرص های مختلفی استفاده کرده،اسم قرصهایی که میخورده میدونید؟
مهدی:واقعیتش ما تازه چند ماهه رسولُ پیدا کردیم بعد از ۲۷ سال دیدیمش،قبل از این قرص یه قرص ضد افسردگی میخورد اسم قرصش سرترالین بود،بعد یه قرص خوابآور هم بود اسمش ملاتونین بود
دکتر:خب باید بدونم جز این قرص ها چه قرصهای دیگهای هم میخورده،میدونید اسم روانپزشکش چیه؟باید باهاش صحبت کنم،البته که اول باید جواب آزمایشش بیاد
مهدی:خطر داره؟
دکتر:نه بابا چه خطری،نگران نباشید چیزی نیست
دکتر داشت با لبخند و انرژی مثبت حرف میزد ولی من نگران اون آزمایش بودم
مهدی:جواب آزمایش کی میاد؟
دکتر:۳الی ۴ روز دیگه
مهدی:تا اونموقع باید بمونه اینجا
دکتر:نه لازم نیست یکم بدن درد داره که با دارو خوب میشه فردا غروب مرخص میشه
مهدی:ممنون
دکتر:خواهش میکنم،من شمارهمو میدم بهتون شما چند روز دیگه تماس بگیرید صحبت کنیم باهم راجب رسول
مهدی:شما همیشه انقدر پیگیر بیمار هاتون هستید؟
دکتر:😂بله برای هرکی لازم باشه اینجوری پیگری میکنم و اینکه من دارم وظیفمو انجام میدم جناب موحد و چون خیلی نگرانید واسه همین گفتم دیگه نیاید اینجا این همه راهُ تماس بگیرید اگه لازم شد میگم بیاید
مهدی:شما مطب دارید
دکتر:بله
مهدی:میشه آدرس اونجا رو بدین که رسولو بیارم اونجا
دکتر:حتما
تشکر کردم بعد از گرفتن شماره و آدرس مطبش از بیمارستان خارج شدم،یکم چشم چرخوندم صدرا رو پیدا کردم
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت کلانتری
خب رسول تموم شد نوبت رسید به قسمت سخت امروز،امیرحسین...../:
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکمم به فکر خودت باش آقامهدی😢😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمتالهی/زنگارღ
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــ
بچه ها راجب این پارت یه توضیح بدم
مهدی وقتی تو کما بود داشت رسول باهاش حرف میزد و میگفت که تولدمه برای همین شنید وگرنه رسول بهش نگفته وقتی از کما بیرون اومده
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁸¹♡
#مهدی
همین که وارد شدم امیرعلی مثل میرغضب اومد پیشم
حسینی:برای چی اومدی؟خوبه به صدرا گفتم تورو ببره بیمارستان...
مهدی:امیرعلی میزنمتا،عه حالم خوبه،بعدم فکر نکن الان مرخص شدم ساعت ۱۰ صبح بود بعدش رفتم پیش رسول اومدنی هم ترافیک شد الان رسیدیم
حسینی:ببین به جان فاطمهام میرم به داداشت میگم اونموقع میری کنار رسول میخوابی
مهدی:😂اولا ماموریتِ محسن،دوما رسول فردا مرخص میشه
حسینی:سوما؟
مهدی:حالم خوبه،اگه بازم قلبم درد گرفت اونموقع میرم استراحتگاه قول میدم
حسینی:ببینیم تعریف کنیم
مهدی:من میرم نماز بخونم بعد برم پیشش
حسینی:لازم نکرده اول برو پیش سرهنگ
مهدی:چرا؟
حسینی:کارت داره
مهدی:دیشب خوابیدی اصلا؟
حسینی:فکر تو گذاشت بخوابم بنظرت
مهدی:میگم چرا سگاخلاقی
حسینی:کتک دلت میخواد نه
مهدی:حیف که الان قدرت بدنی سابقمو ندارم،وگرنه حتما پیشنهاد مسابقه میدادم بهت
حسینی:خوب میشی انشاءالله
چشمغرهای بهش رفتم و بعدم به سمت اتاق سرهنگ رفتم بعد از اجازه ورود و احترام نظامی بهم گفت که بشینم
سرهنگ:بهتری مهدی جان
مهدی:الحمدلله آقا خوبم
سرهنگ:خداروشکر،امیرعلی گفت بهم که باید یه بیمارستان دیگه بستری بشی چرا نرفتی
مهدی:خوبم آقا،یه ماهه از همه جا عقب افتادم سعی میکنم زیاد به خودم فشار نیارم
سرهنگ:امیدوارم....گفتم بیای اینجا که بپرسم چرا امیرحسین بازداشت کردی؟کار اشتباهی کرده؟
مهدی:لازم بود آقا
سرهنگ:دلیل خواستم ازت مهدی،تو این وضعیت پرونده بازداشت امیرحسین بنظرت منطقیه؟
سکوت کرده بودم،اگه میگفتم بخاطر دلیل شخصی بود بیشترش، حتما بازخواست میکرد
سرهنگ:تا نیم ساعت دیگه آزادش میکنی
مهدی:ولی آقا
سرهنگ:دستوره سرگرد.... دلیل که نیاوردی برام،اگه میخواستی تنبیه هم بشه تو این ۲۴ ساعت شد،الان یه جلسه مهم دارم که باید برم،برگشتم باید تو اتاقش باشه
آروم سری تکون دادم که از اتاق رفت بیرون
یکم ضربان قلبم تند بود ولی میشد تحمل کرد
از اتاق بیرون اومدم و رفتم نمازخونه
یه مهر برداشتم قامت بستم،بعد از نماز ظهر،عصرُ شروع کردم
تو رکعت دوم بودم که متوجه اومدن صدرا و کمیل شدم
وقتی تو سجده رفتم یهو قلبم تیر کشید،یه لحظه نفس کشیدن یادم رفت،نمیتونستم بلند بشم یا حتی دستمو بزارم رو قلبم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم یکیرو میخواد مثل امیرعلی بخاطر حالم غر بزنه سرم😅💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ♡
♡پارت²⁸²♡
#صدرا
با کمیل رفتیم نمازخونه تا من نماز بخونم و کمیلم دراز بکشه
دیدم سرگرد هم هست،کمیل پشت سرگرد رو شکم خوابید
کمیل:صدرا بیا پشتمو لگد کن
صدرا:بابا کمر درد میگیری
کمیل:کاری نداشته باش تو بیا
با خنده رفتم رو کمرش،اونم یکم آخ و اوخ کرد
کمیل:صدرا چند کیلویی؟
صدرا:😂۶۷
کمیل:جدی میگی؟چقدر لاغری بچه،غذا بخور
صدرا:شوخی کردم ۷۲
کمیل:بازم لاغری
صدرا:خودت چند کیلویی؟
کمیل:من وزنمو به هیچکس نمیگم....وای بیا پایین له شدم
دوباره خندیدم و اومدم پایین،کمکش کردم بلند بشه،نگاهم افتاد به آقامهدی که تو سجده بود،یه مهر برداشتمُ پشتش وایسادم خواستم قامت ببندم که کمیل گفت
کمیل:راستی تو امشب میری خونه یا شیفتی؟
صدرا:نه میرم خونه،مهمون داریم
کمیل:کی؟
صدرا:نامزدمه
کمیل:عه وا،تنها میخواد بیاد؟
صدرا:نهبابا،خانوادگی میان،بزار نمازمو بخونم حرف میزنیم
کمیل:باشه
دوباره خواستم قامت ببندم که دیدم سرگرد هنوز تو سجدهاس،نگران شدم یکمم صبر کردم دیدم بلند نشد،زود کنارش نشستم و صداش کردم
کمیل:وا با سرگرد چیکار داری
بدون توجه به کمیل از بازوهای سرگرد گرفتم بلندش کردم،رنگش پریده بود و از درد صورتش جمع شده بود
صدرا:آقا خوبین؟صدامو میشنوید
مهدی:خخوبم
کمیل زود بلند شد اومد کنارمون
کمیل:قلبتون باز درد گرفت؟بریم بیمارستان؟
مهدی:نه
صدرا:آخه نمیشه که آقا،الان شما باید میرفتید بیمارستانِ خوب که بستری بشید
کمیل:بله آقا باید بریم بیمارستان،لطفا بیاید بریم
معلوم بود از اینکه زیاد حرف میزنیم کلافه شده
مهدی:ولم کنید دیگه،برید به کارتون برسید خوبم
کمیل:برم به سرگرد حسینی بگم بیاد؟
مهدی:بری یکی بدتر از خودتونو بیاری؟نمیخواد خوبم دیگه الان،یهو قلبم تیر کشید باید عادت کنم بهش
کمیل:بیخود که عادت کنید آقا،اگه لج نکنید و یکمم حرف گوش بدین بیاید بریم بیمارستان و درمان بشید لازم نیست عادت کنید،لجبازید دیگه
یه نیشگون از دست کمیل گرفتم که با ملایمت حرف بزنه،آخه کی به فرماندهاش میگه بیخود،سرگرد حرکتمو دید که خندید
مهدی:بهت گفتم اینا چقدر پرو و خودسرن،اینم نتیجهاش
کمیل:خب ببخشید ولی راست میگم دیگه،شما که یه ماه تحمل کردید چندروز هم روش
مهدی:انقدر حرف از اون یه ماه نزن کمیل،الانم خوبم برید به کارتون برسید
بعد از حرفش بلند شد قامت بست
منم بعد از اینکه مطمئن شدم حالش خوبه پشتش قامت بستم ولی کمیل هنوز نگران بود کنارش نشست
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:انقدر حرف از اون یه ماه نزن💔✨
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁸³♡
#مهدی
بعد از نماز به طرف بازداشتگاه حرکت کردم،سرباز بعد از دیدنم احترام گذاشت
مهدی:غذا خورده؟
سرباز:نه آقا،گفتن که براشون نبرم،از دیشبِ هیچی نخوردن
مهدی:میشه بری از آشپزخونه غذاشو بگیری
سرباز:بله آقا حتما
تشکر کردم،روی صندلی نشستم تا غذاشو بیاره،باید باهاش حرف میزدم و دوست نداشتم اونموقع کسی مزاحم بشه،روی کاغذ روی میز آزادیشو نوشتم و امضا کردم
سرباز:بفرمایید آقا
مهدی:ممنونم
ظرف غذارو گرفتم رفتم داخل
دیدم گوشهای نشسته پاهاشو جمع کرده سرشو گذاشته روش
درو بستم رفتم کنارش نشستم
امیرحسین:کمیل میشه تنهام بزاری؟بخدا میل به غذا ندارم،بوش که بهم میخوره حالم بد میشه،برو لطفا
صداش گرفته و خسته بود،برای بار چندم توی این مدت خودمو لعنت کردم که شدم باعث حال خراب خانوادهام
مهدی:منم برم یعنی؟
سرشو تند بالا گرفت و تو چشمام نگاه کرد
لبخندی زدم و غذا رو گذاشتم جلوش
مهدی:یکم بخوری هیچی نمیشه،معدهات بدبخت صداش دراومده دیگه،اون چه گناهی کرده تو صاحبشی
امیرحسین:چرا اومدی
مهدی:دوست داری برم؟
سرشو انداخت پایین و آروم "نه" گفت
یکم خودمو کشیدم کنارشو سرشو چسبوندم به سینهام
مهدی:ببخشید دیروز یکم تند رفتم
امیرحسین:توکه حرفی نزدی
مهدی:آره خب نذاشتی حرف بزنم ولی کارم تند بود،نباید بازداشت میکردمت
امیرحسین:خوشگذشت بهت
مهدی:کجا؟
سرشو بلند کرد،چشماش میلرزید ولی پر نبود،امیرعلی راست میگفت تغییر کرده،خیلی زیاد،منم ناآشنا بودم با این چشما
امیرحسین:خونه،مگه نرفته بودی
مهدی:بهت گفتن رفتم خونه؟
امیرحسین:خب حق داشتی،کاری نبود رفتی،رسول حالش خوب بود؟
بااینکه سعی میکرد لحن ش زیاد ناراحت نباشه ولی برای منی که از بچگی کنارشم تابلو بود
مهدی:چرا فکر کردی وقتی تو اینجایی من میرم خونه؟اونقدر نامرد نشدم هنوز،تو کنارم نباشی یا حتی وقتی خیالم بابت جات راحت نباشه یه دقیقه هم نمیتونم چشم ببندم،چه برسه وقتی اینجایی،یکم حالم بد شد بیمارستان بودم
حالا اون چشمها واسم آشنا شدن،رنگ نگرانی به خودش گرفته بود،همون نگاه امیرحسین بود که همیشه بهم داشت
امیرحسین:خوبی الان؟چرا
مهدی:میبینی که کنارتم،خوبم.... یاد سجاد افتادم قلبم یکم درد گرفت همین البته که توام بیتقصیر نبودی تو حالم....چیز مهمی نبود،صبح میخواستم بیام ولی رفتم پیش رسول دیر شد،اونم حالش خوبه
اینبار خودش سرشو گذاشت رو سینم،دستمو روی کمرش گذاشتم
امیرحسین:ببخشید،از دیشب کلی بدوبیراه بهت گفتم که رفتی خونه
مهدی:😂چیا گفتی بهم؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا جاش نیست با حرفای مهدی قند تو دلم آب بشه؟🥺❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت²⁸⁴ (آخر)♡
#مهدی
امیرحسین:ببخشید،از دیشب کلی بدوبیراه بهت گفتم که رفتی خونه
مهدی:😂چیا گفتی بهم؟
امیرحسین:ولش کن....عمو
مهدی:جان عمو
امیرحسین:میدونم چقدر از سیگار متنفری،یا اینکه پیش فرماندهام صدامو ببرم بالا یا حتی جلو کسی اشکم بریزه.....ببخشید ولی واقعا نمیدونستم چیکار کنم اونموقع، زمان برام قفل شده بود نمیگذشت توام که خواب بودی،از پرونده هم خبر نداشتم، دیگه دیوونه شده بودم،اگه نمیکشیدم،اگه گریه نمیکردم،اگه سر سرگرد حسینی داد نمیزدم و ناراحتش نمیکردم خودم روانی میشدم
دستمو به سرش میکشیدم،آروم بوسهای روش زدم
مهدی:دیشب نخوابیدی،نه؟
امیرحسین:نه
مهدی:سرتو بزار رو پاهام بخواب
یه پامو دراز کردم و سر امیرحسین گذاشتم رو پام،بعدم پتو که کنارم بود کشیدم روش،بازم دستم رفت سمت موهاش
مهدی:به قول خودت هنوز یاد نگرفتم آدمهارو درک کنم تو موقعیتی که توش نبودم،ولی خداکنه هیچ وقت درکش نکنم،امیرحسین باور کن من مثل تو صبوری نمیکنم تو این وضعیت،بعد از حرفای دیروزت یکم فکر کردم گفتم اگه جام با تو عوض میشد چیکار میکردم،چه واکنشی نشون میدادم،تصورش هم خوب نبود،از خودم یه آدم وحشی ساختم تو ذهنم،تو خیلی خوب دووم آوردی تو حتی از منم مرد تری تو روزهای سخت،خیلی خودمو دست بالا گرفته بودم که میگفتم من، من مرد روزهای سختم....(یه تکخندهای کردمو ادامه دادم)لعنت بهت امیرحسین یه شب اینجا بودی منو راهی بیمارستان کردی انقدر عذاب وجدان داشتم
امیرحسین:اگه میرفتی هیچ وقت نمیبخشیدمت
مهدی:حالا که نرفتم
امیرحسین:داشتی میرفتی،بهم گفتن یه ربع قلبت نزده،گفتن میخواستن دستگاه رو جدا کنن ولی عماد نذاشت....عمو اگه عماد اونروز اصرار نمیکرد و جلوی بقیه رو نگرفته بود تو الان..
به اینجای حرفش که رسید متوجه لرزش بدنش شدم،دستشو تو دستم گرفتم
مهدی:تموم شده امیر،من الان هستم نرفتم،قول میدم دیگه اینجوری اذیتت نکنم،تو آروم باش فقط
امیرحسین:میزنی زیر قولت
مهدی:بغض چرا کردی عمو،اینبار قول مردونه نمیدم،قولعمو و برادرزادهای میدم خوبه؟
یه لبخند کمرنگ زد،پتو رو بالا تر کشیدم
مهدی:بخواب یکم،بعدش باید بری کاراتو انجام بدی خسته میشی
زود بلند شد و با تعجب نگاهم کرد
مهدی:چته دیوونه
امیرحسین:مگه آزاد شدم؟
مهدی:منکه آزادت نکردم ولی امیرحسین تو این یه روز کلی طرفدار جمع کردی،امیرعلی اومده بهم میگه آزادش نکنی خودم میکنم در این حد
امیرحسین:😄واقعا آزاد شدم
مهدی:سرهنگ تهدید کرد آزادت کنم،حالا بخواب
سرشو گذاشت رو قلبم
مهدی:چیکار میکنی
امیرحسین:چرا انقدر نامنظم میزنه عمو
مهدی:نترس،قطع نمیشه
سرشو بلند کرد،حالا به صورت رنگ پریدهاش نگاه کردم
مهدی:یکم غذا بخور
امیرحسین:معدهام درد میکنه....عمو میشه اینجا بخوابم؟
سری تکون دادم،که دوباره سرشو گذاشت رو پام،هوای اتاق یکم سرد بود پتو هم نازک،دو لایهاش کردم کشیدم روش
خودمم سرمو تکیه دادم به دیوار چشم بستم
حالا آروم بودم،قلبم نامنظم میزد ولی آروم بود
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:مرد روزهای سخت نیستم🙂💔
پایان فصل دوم
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღپارت¹ღ
#رسول
امروز اولین روزی بود که بعد از مرخصیم اومدم سایت،البته که بچهها قشنگ از خجالتم دراومدن و کلی کار ریختن سرم
ساعت ۸ شب بود که کارم تموم شد،هیچکدوم از بچهها نبودن و رفته بودن خونه،حتی آقامحمدم نبود
لیوان چایی رو برداشتم بعد از خاموش کردن سیستمم رفتم سمت نمازخونه و لیوانُ شستم،گوشیم زنگ خورد
رسول:جانم عمو
مهدی:سلام کجایی تو پس
رسول:سلام،سرکارم دیگه،دلت تنگ شد واسم
مهدی:خفه بابا،چی هستید که دلم براتون تنگ بشه
رسول:الان چرا جمع میبندی خب😂
مهدی:چون امروز امیرحسین هم تو مخم بود
رسول:از نظر شماکه ما هر شب تو مخت داریم رژه میریم
مهدی:آفرینآفرین،تو یکم عقلت از این دوتا بیشتره،زود بیا خونه فوتبال دارم،اومدنی هم تخمه بخر زیاد،واسه علیرضام پشمک بخر
رسول:چشم میخرم،امر دیگه؟
مهدی:دستوری نیست،خدافظ
خندهای کردم و بعدم راه افتادم سمت خونه،تو راه تخمه و یکم خوراکی خریدم
وقتی رسیدم موتورمُ تو پارکینگ پارک کردم سوار آسانسور شدم،موهامو جلو اینه با دستم درست کردم خیلی بههم ریخته بود،آتل دستمو باز کردم البته که محمد ببینه یه توبیخ اساسی دارم،وای به عمو هم که نمیشه فکر کرد اصلا،چیمیشد میبستم الان
در خونهرو باز کردم و یهو یکی صورتمو محکم کوبید به یه چیز نرم که از بو و مزهاش فهمیدم کیکِ
☆☆☆
#مهدی
از عصری رفیقای رسول اومده بودن تا براش تولد بگیریم،محمدم ساعت ۷ اومد،خود بچهها خونه رو درست کرده بودن،این تولدُ خودم پیشنهاد دادم واقعا هیچکس یادش نبود
مهدی:من نمیفهمم مگه بچهاس رسول بادکنک زدید به خونه
احسان:به قول خودتون ماها از نظر عقلی بچهایم
امیرحسین:خاک تو سرت که خودت،خودتو تخریب میکنی
مهدی:فوتبال هست ساعت ۱۰،زود کاراتونو تموم میکنید،صداتون دربیاد اونموقع من میدونم وشما
محمد:بچهها خودشون فوتبال نگاه میکنن نترس سروصدا ندارن
مهدی:آره والا،باید بیشتر نگران تو و محسن و رسول تو مخ باشم
محمد:الان محسن مثل عقاب میاد بالا سرتا
مهدی:رفته کیک بگیره نترس
سعید:پس علی و حامد نمیان آقامهدی؟
مهدی:نه،رفتن مهمونی
نشستم پیش محمد و لیوان چایی رو از رو میز برداشتم،آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم
مهدی:میشه به رسول فردا مرخصی بدی
محمد:واسه چی
مهدی:باید باهم بریم پیش دکترش،زودتر این حالش خوب بشه دیگه واقعا عصبی میشم هی قرص میخوره
محمد:آروم بچهها میشنون...فردا که نمیتونم مرخصی بدم بهش چون پرونده جدید داریم باید باشه،حالا شاید عصری بشه خبر میدم بهت
مهدی:دستت درد نکنه
محمد:اصلا نمیتونه بخوابه؟
مهدی:ببین اینجوریه که چند ساعت بیدار میمونه آخرش شاید اندازه چند دقیقه تونست بخوابه،ولی با دکترش حرف زدم گفت فقط با این کار ذهنشو بیشتر خسته میکنه،خیلی نگرانم
محمد:چرا اخه؟خوب میشه دیگه
مهدی:سردردش چی؟
محمد:جواب آزمایشش اومد؟
مهدی:به دکترش زنگ زدم قبل از اینکه تو بیای،گفت اومده باید باهاتون حرف بزنم رسولم بیار همین
محمد:یه امشب فکر و خیال نکن زیاد حالا فردا سعی میکنم بهش مرخصی بدم...توام باید به قلبت فکر کنیا
مهدی:اینسری درد بگیره محسن تهدید کرده که با غلو زنجیر میبرتم
محمد:حقته
چشم غرهای بهش رفتم،در خونه باز شد و محسن و علیرضا اومدن،علیرضا با دیدن محمد جوری ذوق کرد و اومد بغلش که واقعا حسودیم شد
مهدی:علیرضا فقط محمدُ تو این جمع دیدی؟ما آدم نیستم؟
محسن که کیکُ داده بود به بچهها اومد با محمد حالواحوال کرد بعدم رو مبل کنارمون نشست
محسن:چیکارش داری بچهمو؟همیشه باید تورو تحمل کنه یه امشب دوست داره کنار عمو محمدش باشه
مهدی:محسن خیلی دیگه داری به من بیاحترامی میکنی تو این خونه
محسن:برادر عزیزم تو مگه خونه نداری خودت؟
مهدی:نامرد
سعید:رسول اومد
مهدی:جهنم که اومد،انگار کی اومده
محسن:مهدییی
مهدی:باز شروع کرد محسن😐
بچهها یهتیکه از کیکُ بریدن و رفتن سمت در،حیف اون کیک،در خونه باز شد و رسول اومد داخل بدبختُ مهلت ندادن یه نفس بکشه زود سرشو گرفتن زدن به کیک البته ناگفته نماند جیگرم حال اومد
رسول:خدا لعنتتون کنه الهی
بچهها یهو باهم گفتن تولدت مبارک که بنده خدا با همون صورت کیکی از تعجب موند
علیرضا:بابایی تولدت مبالک
رسول:تولدم مگه امشبه؟؟
احسان:حالا لازم نیست تو به رومون بیاری یادمون رفته
امیرحسین:همونو بگو،امشب دیدیم بهترین فرصته واست گرفتیم
رسول:ممنونم،واقعا انتطار همچین حرکتیُ نداشتم
داوود:خب اشتباه از خودته دیگه،ازمون انتظار داشته باش
رسول:واقعا با چه رویی شماها باهام حرف میزنید؟
داوود:بهراحتی
مهدی:بعله دیگه ماهم پیوستیم به چغندر ها،یه تحویل نمیگیره
امیرحسین:جز دونفری که کنارتن قطعا چغندری
اخمی کردم بهش خواستم برم سمتش که محسنِ همیشه ضدحال نذاشت
علیرضا:چه باحال شدی بابایی😂
رسول:قربونت برم الهی
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆♥︎☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تولدش شد بلاخره👏🏻😂
پ.ن:امیدوارم لذت ببرید ازش😊
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨