→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღپارت¹ღ
#رسول
امروز اولین روزی بود که بعد از مرخصیم اومدم سایت،البته که بچهها قشنگ از خجالتم دراومدن و کلی کار ریختن سرم
ساعت ۸ شب بود که کارم تموم شد،هیچکدوم از بچهها نبودن و رفته بودن خونه،حتی آقامحمدم نبود
لیوان چایی رو برداشتم بعد از خاموش کردن سیستمم رفتم سمت نمازخونه و لیوانُ شستم،گوشیم زنگ خورد
رسول:جانم عمو
مهدی:سلام کجایی تو پس
رسول:سلام،سرکارم دیگه،دلت تنگ شد واسم
مهدی:خفه بابا،چی هستید که دلم براتون تنگ بشه
رسول:الان چرا جمع میبندی خب😂
مهدی:چون امروز امیرحسین هم تو مخم بود
رسول:از نظر شماکه ما هر شب تو مخت داریم رژه میریم
مهدی:آفرینآفرین،تو یکم عقلت از این دوتا بیشتره،زود بیا خونه فوتبال دارم،اومدنی هم تخمه بخر زیاد،واسه علیرضام پشمک بخر
رسول:چشم میخرم،امر دیگه؟
مهدی:دستوری نیست،خدافظ
خندهای کردم و بعدم راه افتادم سمت خونه،تو راه تخمه و یکم خوراکی خریدم
وقتی رسیدم موتورمُ تو پارکینگ پارک کردم سوار آسانسور شدم،موهامو جلو اینه با دستم درست کردم خیلی بههم ریخته بود،آتل دستمو باز کردم البته که محمد ببینه یه توبیخ اساسی دارم،وای به عمو هم که نمیشه فکر کرد اصلا،چیمیشد میبستم الان
در خونهرو باز کردم و یهو یکی صورتمو محکم کوبید به یه چیز نرم که از بو و مزهاش فهمیدم کیکِ
☆☆☆
#مهدی
از عصری رفیقای رسول اومده بودن تا براش تولد بگیریم،محمدم ساعت ۷ اومد،خود بچهها خونه رو درست کرده بودن،این تولدُ خودم پیشنهاد دادم واقعا هیچکس یادش نبود
مهدی:من نمیفهمم مگه بچهاس رسول بادکنک زدید به خونه
احسان:به قول خودتون ماها از نظر عقلی بچهایم
امیرحسین:خاک تو سرت که خودت،خودتو تخریب میکنی
مهدی:فوتبال هست ساعت ۱۰،زود کاراتونو تموم میکنید،صداتون دربیاد اونموقع من میدونم وشما
محمد:بچهها خودشون فوتبال نگاه میکنن نترس سروصدا ندارن
مهدی:آره والا،باید بیشتر نگران تو و محسن و رسول تو مخ باشم
محمد:الان محسن مثل عقاب میاد بالا سرتا
مهدی:رفته کیک بگیره نترس
سعید:پس علی و حامد نمیان آقامهدی؟
مهدی:نه،رفتن مهمونی
نشستم پیش محمد و لیوان چایی رو از رو میز برداشتم،آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم
مهدی:میشه به رسول فردا مرخصی بدی
محمد:واسه چی
مهدی:باید باهم بریم پیش دکترش،زودتر این حالش خوب بشه دیگه واقعا عصبی میشم هی قرص میخوره
محمد:آروم بچهها میشنون...فردا که نمیتونم مرخصی بدم بهش چون پرونده جدید داریم باید باشه،حالا شاید عصری بشه خبر میدم بهت
مهدی:دستت درد نکنه
محمد:اصلا نمیتونه بخوابه؟
مهدی:ببین اینجوریه که چند ساعت بیدار میمونه آخرش شاید اندازه چند دقیقه تونست بخوابه،ولی با دکترش حرف زدم گفت فقط با این کار ذهنشو بیشتر خسته میکنه،خیلی نگرانم
محمد:چرا اخه؟خوب میشه دیگه
مهدی:سردردش چی؟
محمد:جواب آزمایشش اومد؟
مهدی:به دکترش زنگ زدم قبل از اینکه تو بیای،گفت اومده باید باهاتون حرف بزنم رسولم بیار همین
محمد:یه امشب فکر و خیال نکن زیاد حالا فردا سعی میکنم بهش مرخصی بدم...توام باید به قلبت فکر کنیا
مهدی:اینسری درد بگیره محسن تهدید کرده که با غلو زنجیر میبرتم
محمد:حقته
چشم غرهای بهش رفتم،در خونه باز شد و محسن و علیرضا اومدن،علیرضا با دیدن محمد جوری ذوق کرد و اومد بغلش که واقعا حسودیم شد
مهدی:علیرضا فقط محمدُ تو این جمع دیدی؟ما آدم نیستم؟
محسن که کیکُ داده بود به بچهها اومد با محمد حالواحوال کرد بعدم رو مبل کنارمون نشست
محسن:چیکارش داری بچهمو؟همیشه باید تورو تحمل کنه یه امشب دوست داره کنار عمو محمدش باشه
مهدی:محسن خیلی دیگه داری به من بیاحترامی میکنی تو این خونه
محسن:برادر عزیزم تو مگه خونه نداری خودت؟
مهدی:نامرد
سعید:رسول اومد
مهدی:جهنم که اومد،انگار کی اومده
محسن:مهدییی
مهدی:باز شروع کرد محسن😐
بچهها یهتیکه از کیکُ بریدن و رفتن سمت در،حیف اون کیک،در خونه باز شد و رسول اومد داخل بدبختُ مهلت ندادن یه نفس بکشه زود سرشو گرفتن زدن به کیک البته ناگفته نماند جیگرم حال اومد
رسول:خدا لعنتتون کنه الهی
بچهها یهو باهم گفتن تولدت مبارک که بنده خدا با همون صورت کیکی از تعجب موند
علیرضا:بابایی تولدت مبالک
رسول:تولدم مگه امشبه؟؟
احسان:حالا لازم نیست تو به رومون بیاری یادمون رفته
امیرحسین:همونو بگو،امشب دیدیم بهترین فرصته واست گرفتیم
رسول:ممنونم،واقعا انتطار همچین حرکتیُ نداشتم
داوود:خب اشتباه از خودته دیگه،ازمون انتظار داشته باش
رسول:واقعا با چه رویی شماها باهام حرف میزنید؟
داوود:بهراحتی
مهدی:بعله دیگه ماهم پیوستیم به چغندر ها،یه تحویل نمیگیره
امیرحسین:جز دونفری که کنارتن قطعا چغندری
اخمی کردم بهش خواستم برم سمتش که محسنِ همیشه ضدحال نذاشت
علیرضا:چه باحال شدی بابایی😂
رسول:قربونت برم الهی
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆♥︎☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
پ.ن:تولدش شد بلاخره👏🏻😂
پ.ن:امیدوارم لذت ببرید ازش😊
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بفرمایید پارت اول فصل سوم
خواستم مثل فصل دوم با تولد شروع کنم
چون این قسمت باید میبود حتما تو رمان(بلاخره اولین جشن تولد رسول تو این خانوادهاس)
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღپارت²ღ
#رسول
صورتمو شستَم کنار محمد نشستم
علیرضا هم روی پاش نشسته بود،وقتی بهش گفتم بیا بغلم بشین پای عمو درد میگیره مثل همیشه یه جیغ زد گفت نه
رسول:خب بگو نه دیگه چرا جیغ میزنی
محمد:اشکال نداره بزار بشینه
امیر:آقامحمد کی بچهتون بهدنیا میاد
محمد:شدی رسول توام؟
رسول:وا آقامحمد
محمد:خب راست میگم دیگه،یهجوری ذوق داریا،از همون روزی که فهمیدی هرروز داری میپرسی اسمشو چیمیزاری،کیبدنیا میاد
امیر:حالا شما بگو قول میده دیگه نپرسه
رسول:من قول نمیدم ولی سعی خودمو میکنم😂
سعید:خودت کرم داری رسول
محمد:۲هفته دیگه بدنیا میاد
رسول:واقعاااا😍
محمد:اوهوم
محسن:اسمشو چیمیزارید؟
علیرضا:عموجونم
محمد:جانم
علیرضا:اسمشو بزال علیرضا
محمد:ای خدا،نمیشه که شما پسری
علیرضا:نه دیده بزال
رسول:تو باز اینجوری حرف زدی
علیرضا:دوست دالم
مهدی:بحث نکنید باهم...بیاید شام بخوریم ۹ونیم شد
محمد:چرا انقدر هولی مهدی،یه فوتباله دیگه
مهدی:اَه شما چه میفهمید عشق چیه،من عشقم فوتباله پس خفه شید
محمد:من مثل محسن نیستم هرچی بگی هیچی نگما
مهدی:دیگه چیی
محسن:حالا شماها باهم سه ساعت بحث کنید...بریم شام بخوریم فعلا
علیرضا:نه کیک بخولیم بعدش هم کادو بدیم،بابایی من بلات یه چیزه قشنگ خلیدم
رسول:فدات بشم من... چی گرفتی واسم؟
علیرضا:یه لباس خوشگل خلیدم بلای خودمم خلیدم
احسان:آره اول شمعُ فوت کن و کادو هارو باز کن بعد فوتبال شام میخوریم حالا
همه تایید کردن و امیرحسین کیکُ آورد،یه کیک با طرح ساده بود که یه قسمت برش خورده بود،فرشید شمعُ روشن کرد و بهم گفتن اول آرزو کنم بعد فوت....راستش مونده بودم چی بگم یکم که گذشت چشم بستمُ تو دلم گفتم "خدایا من تو این دنیا هیچ آرزویی جز سلامتی و عاقبتبخیری خانواده و دوستام و البته پسرم ندارم،خدایا خودت مراقبمون باش" چشم باز کردم و بعد شمع فوت کردم این وسط علیرضا گیر داد که اونم فوت کنه فرشید دوباره شمع روشن کرد
مهدی:خب خوشگلم توام یه آرزو بکن بعد فوت کن
علیرضا:من دوست دالم بلم پیش امام لضا
با حرفش قند تو دلم آب شد
رسول:بابا شرمنده بخدا،قول میدم ببرمت خب؟
علیرضا:باش،آفلین
وقتی فوت کرد و منم کیکُ بریدم،احسان کیک بین همه تقسیم کرد و با چایی خوردیم،سر توتفرنگی روی کیک علیرضا و امیرحسین داشتن بحث میکردن آخرم عمو برداشت و داد به علیرضا،داشتیم از خاطرههامون تعریف میکردیم که بحث افتاد به فیلم و عکس عروسی،احسان گفت الان بزاریم و ببینیم ولی بازم عمو از قدرت خودش استفاده کرد که ساکت شدیم،البته جرأت زیادی میخواست درخواست کنیم فوتبال نبینه اونم بعد از یک ماهوخوردهای،علیرضا از ذوقش زود جعبهای که کادو شده بود برداشت و بازش کرد،لباس خودشم گذاشته بود اونجا
علیرضا:بابایی نداه تُن خوشگله؟
با دیدن پیرهن اسپرت سرمهای رنگ لبخندی زدم،خیلی سعی کردم مثل اون ذوق کنم لباسو چسبوندم به خودم
رسول:بهم میاد؟
علیرضا:آله
اونم لباس به رنگ سرمهای رو همینکارو کرد و جملهمو گفت
رسول:تو که خیلی خوشگل شدی
احسان:خب نوبت کادو های ماعه...اول واسه خودم... از اونجایی که خیلی یهویی تصمیم به گرفتن تولد شدیم و زمان کمی داشتیم برای خرید فقط تونستم واست ساعت بخرم،البته که همون ساعتیِ که اونروز دیدیم باهم،تو خوشت اومد
ازش تشکر کردم و با حفظ همون لبخند ساعتو از جعبهاش درآوردم
امیرحسین:لعنت بهت احسان،صدبار گفتم بیا باهم بگیریم خب احمق منم ساعت گرفتم براش
احسان:تقلید کار
رسول:اشکال نداره بابا اتفاقا خیلی هم خوب شد ممنون
امیر:خب نوبت ماعه،رسول باز کن
با خوشحالی از اینکه امیر چی برام خریده کادو بازکردم دیدم حرز امام جواد ع و در کنارش ی
ادکلن و کمربند،خندهام گرفت،تا خواستم تشکر کنم و به بقیه نشون بدم،بچهها نذاشتن و داوود گفت برای منو باز کن،اونم حرز و چند بسته شکلات تلخ و هدفون گرفته بود لبمو به دندون گرفتم،با دیدن کادوی داوود معلوم شد برام فرشید و سعیدم حرز گرفتن،بدون گفتن اونا زود کادو هاشونو باز کردم،سعید برام حرز یه انگشتر و دستبند با سنگ عقیق که ذکر یاابوالفضل العباس داشت خریده بود میدونست چقدر دوست دارم،فرشیدم حرز و ادکلن و یه پیرهن اسپرت
نتونستم خندهمو کنترل کنم بلند زدم زیر خنده،همینجوری هر چهار تا حرز رو درآوردم انگار که نمیدونستن و اونام با فهميدن ماجرا به همراه محمد خندیدن
مهدی:وا خب بگید ماهم بخندیم
محمد زودتر از ما تونست خودشو کنترل کنه
محمد:بچه ها تو بیمارستان به رسول گفتن انقدر که آسیب میبینی برای خودت حرز بخر بعد الان همهشون بدون اینکه بفهمن خریدن براش حرز واسه همین میخندن
رسول:خیلی خیلی ممنونم ازتون ولی میشه بگید الان با چهار تا حرز چیکار کنم
داوود:ای بابا،اصلا تلهپاتی رو حال کردین
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شما بگید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³پارتღ
#رسول
داشتیم باهم حرف میزدیم که عمو تلویزیونُ روشن کرد هنوز ۱۰ دقیقه مونده بود،زود خوراکی هارو باز کرد ریخت توی یه سینی بزرگ،تخمه هم تو یه ظرف جدا
یه زیرسفره بزرگ هم پهن کردُ همه چیو گذاشت روش،فلاسک چایی و پارچ آب و لیوان هم آورد که دیگه نه خودش بلند بشه نه ما
احسان کادو محمدم باز کرد
محمد:بخاطر همین یهویی بودن تولدت خودم وقت نکردم برم،به بچه ها گفتم واست یه چیزی بخرن،خودمم نمیدونم چیه
امیر:نه آقا یه چیز خوب خریدیم،البته که ماهم استفاده میکنیم،رسول واست یه ادکلن گرفتیم خیلی بوش خوبه لعنتی،میری از این ظرف های کوچیک ادکلن هست میگیری نصف میکنی
رسول:امر دیگه؟؟...خیلی ممنونم آقا
محمد:خواهش میکنم
رسول:بده بو کنم
داوود:آقامحمد ولی چه جایی بود گفتید بریم..رسول همه ادکلن هاش اصل بود،بعد چه چیزایی داشت،از دوتاش خوشمون اومد یکی رو گرفتیم واسه تو،یکیهم گذاشتیم بعدا بریم بخریم
مهدی:محمد همونجایی رو میگن که باهم رفتیم چند وقت پیش؟
محمد:آره
مهدی:خیلی نامردی،تو واسه من پول نداشتی بگیری بعد واسه رسول ادکلن به این گرونی میگیری؟بیشعور
محسن:مهدی؟
محمد:به برادرزاده خودتم حسودی میکنی؟
مهدی:سکوت کن محمد...باید بری واسه منم بخری
محمد:چشم
امیرحسین:خب نوبت کادو بابا و عموعه، زودتر رو کنید که منتظرم ببینم شما چی خریدید
مهدی:رسول،محسن واست یه چی خریده که من راضیام، یعنی خودم انتخاب کردم...اینو واسه تو خریده ولی من استفاده میکنم فهمیدی یانه؟
رسول:چشم😂...چی هست حالا
احسان زود جعبه کوچیک کادو شده رو باز کرد و با سوئیچ توش هنگ کردم
مهدی:موتور تو پارکینگُ ندیدی؟؟خاک تو سرت که کوری
لبمو به دندون گرفتم خیلی ذوق کرده بودم از اینکه واسم موتور خریده
زود پاشدم رفتم بابا رو بغل کردم
رسول:بابا مرسی
محسن:تولدت مبارک بابا،ببخشید اگه دیر شد و یادم نبود
رسول:فدا سرت بابا
مهدی:انقدر ذوق نکنا،همین الان بیا جلوم زانو بزن با احترام خیلی زیاد سوئیچ بده
محسن:مگه برای تو خریدم
مهدی:میخواستی بهم اعتماد نکنی،اَه چیمیشد میگفتم ماشین بگیری،انشاءالله سال بعد
محمد:خب حالا جناب عموخان،شما بگو ببینیم چیگرفتی واسش؟
مهدی:جانم؟؟؟من حضورم خودش کادوعه
امیرحسین:بیشین بینیم بابا، بگو چی خریدی
عمو یه سیب برداشت پرت کرد سمت امیرحسین که جا خالی داد خورد به امیر
امیر:چرا الان من
مهدی:بد جا چرا میشینی؟
احسان:بگو چیگرفتی دیگه
مهدی:بعدا تنها که بودیم بهش میدم
محمد:خبماهم میخوایم ببینیم
محسن:مهدی چی گرفتی براش که نمیخوای نشون بدی؟
مهدی:ببین محسن جان،جان دلم،عزیزم... تو چطور یه موتور خوشگل گرفتی به اسم رسول به کام من،منم یه چی گرفتم واسه رسول ولیییی قراره که خودم ازش استفاده کنم
امیرحسین:چرا؟به داداش من که میرسه هر چیخودت دوست داری واسش میگیری؟کجا نوشته اینو
مهدی:زورم به تو میرسه ها
محسن:امیرحسینُ ول کن جواب منو بده،چی گرفتی واسش
مهدی:هیچی،یه چیز بدرد بخور،الان که فکر میکنم رسولم میتونه ازش استفاده کنه
محسن:نگو که اونو خریدی مهدی
مهدی:🙄
محسن:میزنمتا مهدی اگه خریده باشیش
محمد:چی محسن
احسان:بگید دیگه مردیم از فضولی
مهدی:رسول زیر تخت خودته
قبل از من احسان و امیرحسین زود رفتن تو اتاق بعدم یه کارتون متوسط دست امیرحسین بود بیرون اومدن،امیرحسین زود کنارم نشست و کارتونو باز کرد،با دیدنش امیرحسین و احسان زدن زیر خنده و بابا هم با اخم به عمو نگاه کرد،عمو هم واسه اولین بار چهره سربهزیر گرفته بود ولی من نمیدونستم چرا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:برای اولین بار سربه زیر شد مهدی 😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁴پارتღ
#رسول
بادیدن ps5 همینطوری موندم خب این کجاش خنده داره؟
احسان قشنگ نزدیک بود زمینُ گاز بزنه بچهها هم خندهشون گرفته بود هم متعجب بودن
مهدی:ببین محسن اینو من برای رسول گرفتم واسه خودم نگرفتم که
محسن:مهدی دهنتو ببند واقعا،مگه من نگفتم حق خریدن اینو نداری؟ممنوع نکرده بودمش؟با همین فوتبالِ تلویزیون پدر منو درمیاری وای به حال ps
مهدی:خب واسه رسول گرفتم
امیرحسین:وای عمو خدا خفهات نکنه،امشب رسولو کردی پوشش واسه خریدن چیزایی که دوست داریا
مهدی:پسچی
محسن:میری پس میدی
مهدی:ولم کن محسن با ذوق خریدم،این همه پول دادم بهش،بازی براش گرفتم اصلا اوف
احسان:فقط فوتبال گرفتی؟؟
مهدی:یه فوتبال گرفتم یدونه هم جنگی اینا،اسمش نمیدونم به یارو گفتم چی میخوام،داد فقط دوتا گرفتم بعدا میرم بازم میگیرم
محسن:مهدی این دستگاه اینجا وصل بشه من میدونم و تو
مهدی:باش قول میدم ببرم بالا
احسان:چرا قول الکی میدی اخه،تلوزیون بالا خرابه
مهدی:پس دیگه میایم پایین
محمد:خب تو که فعلا نمیخوای بازی کنی،بزار یه روز دیگه بگو میبینی الان عصبیه،بعد میگی اینجا بازی میکنی؟
مهدی:خب نه دیگه ببین محسن رسول بچهاس دلش همچین چیزی میخواست،روش نمیشد فقط به من بگه،من میتونم از چشم هاش بخونم که چی میخواد رسول دوست داره من که نه
پکر داشتم به عمو نگاه میکردم اونم بهم یه اخم کرد که اگه تایید نکنی مردی،خواستم حرف بزنم که عمو یه وای بلند گفت رفت سراغ تلوزیون،فوتبال شروع شده بود،صداشو آورد رو ۸۰ که صدای اعتراض بابا دراومد،عمو از ترس اینکه یه وقت بابا نزاره فوتبال ببینه یا دستگاه رو ازش بگیره صداشو آورد رو ۳۳
همه نگاهها سمت فوتبال بود جز منو بابا و علیرضا و محمد،البته که محمد فوتبال نگاه میکرد ولی درحد نگاه بود نه مثل عمو و بچه ها
کادو های روی میز رو برداشتم،مثل بچهها ذوق کرده بودم براشون،نمیدونم شاید این تولدم بااینکه ساده بود اما بهدلم نشست،تولد ۲۸ سالگیم بود اما برای این خانواده تولد یک سالگیم
در کمدمو باز کردم مرتب همه جعبه هارو گذاشتم داخل،انگشتر عقیق که سعید گرفته بود رو تو دستم انداختم چقدر قشنگ بود،ادکلنی که محمد داده بود بهم برداشتم بو کردم،درسته سلیقه بچههاس ولی بازم برام عزیز بود
صدای داد و بیداد عمو میومد که باز گزارشگر شده بود میگفت چرا اینکارو کردی،الان باید چیکار میکردی و...
در کمد بستم خب خداروشکر تا چندماه از خرید ادکلن و ساعت راحت شدم
یکم سرم درد میکرد،برای اینکه کسی نفهمه یه مسکن خوردم رفتم کنار محمد نشستم
یه خیار از ظرف برداشتم و خورد کردم،یکم نمک زدم سمت محمد پیشدستی رو گرفتم
رسول:بفرمایید
محمد:ممنون خوردم
آروم جوری که فقط صدامو محمد بشنوه گفتم
رسول:از پرونده فردا خبر دارین؟
محمد:یه جورایی
رسول:راجب چیه
محمد:یکی توی جنوب تهرانِ با یه آدم که قبلا تو پرونده بوده ارتباط نزدیک داره
رسول:کی؟
محمد:پرونده سیاه رو یادته؟
رسول:آره،ربطی به اون داره؟
محمد:یکی از افراد اون پرونده باهاش ارتباط نزدیک داره
رسول:چه کاری میکنن؟
محمد:زشته که محسن اینجاست ما داریم آروم حرف میزنیم،فردا تو جلسه میگم
رسول:باشه... علیرضا بابا بیا اینجا
علیرضا:پام درد میکنه
رسول:باز شروع کردی
محمد:کِی گچ پاشو باز کردید
رسول:دو روز پیش،دکتر گفت دیگه مشکلی نداره،بعد الان میگه درد میکنه
محمد:خب شاید راست میگه بچه
رسول:بابا خیلی درد میکنه؟
علیرضا:شوخی کلدم بابا😂
رسول:از دست تو
علیرضا:بابا منم خیال
رسول:بگو خیار
علیرضا:خیال
رسول:خیاار
مهدی:رسول خفه شو دیگه... خاک تو سرت با شوتی که کردی،حیف پول
محسن:مهدی ولومُ بیار پایین
مهدی:ولم کن محس....اَی بر پدرت صلوات،چرا گل نکردی آخه
محسن:گفتم آروم مهدی
احسان:عمو امشب آروم فوتبال ببین،ps جمع میکنه بدبخت میشیم
مهدی:بیخود
محسن:جااان؟
مهدی:سهنقطه خوردم ببخشید....آفرین اینطوری باز کنید،برو برو برو....خاک عالم تو سرت یکم زور میزدی میخورد به تور
محمد:ولش کن محسن بزار شاد باشن بابا
محسن:اعصابم خورد شد محمد،از این بهبعد میخوان همش بشینن پای این ps
محمد:اینا نمیتونن برن بالا خب تو و رسول برید
محسن:آره برم که قشنگ اینجارو به آتیش میکشن
محمد:خدا به دادت برسه واقعا
تو زمان تبلیغات بین دو نیمه شام خوردیم و یکم حرف زدیم
بعد که تبلیغات تموم شد زودتر از همه عمو رفت بیرون بعدم بچهها،زود ظرفارو شستم و یکم آشپزخونه رو جمع کردم
اومدم بیرون دیدم آقامحمد میخواد بره و علیرضا نمیزاره همش گریه میکرد
محمد:قربونت برم الان برم خونه خاله عطیه منتظرمِ،بعدا بازم میام قول میدم
علیرضا:نه به خاله زنگ بزن بیاد اینجا
محمد:نمیتونه بیاد که،زود میام پیشت باشه؟
بلاخره راضی شد محمد رفت،منم علیرضا رو گرفتم بغلم تا بخوابونمش
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اولین تولد یکسالگیم🙂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵پارتღ
#رسول
وارد اداره شدم به بچه ها سلام دادمُ پشت میز نشستم،سیستمُ روشن کردم یکم کار از دیروز ناتموم مونده داشتم اونارو تموم کردم
تلفن رو میز زنگ خورد
رسول:جانم آقا؟
محمد:میای اتاقم یه لحظه رسول
چشمی گفتم زود رفتم بالا،بعد از سلام و احوالپرسی گفت که بشینم
محمد:رسول ازت میخوام برای جلسه ظهر پرونده سیاه رو دربیاری از بایگانی،هر چی از دانیال سوری داریم پیدا کنی ببین با کیا ارتباط داره،چندتا خط به اسمشِ،الان کجا زندگی میکنه،کجا کار میکنه هرچی که ازش میتونی پیدا کن لطفا
رسول:چشم آقا حتما
محمد:راستی ساعت جلسه رو تغییر دادم،۱ظهر همهتون حاضر باشید حتما،اینم برگه مرخصیات رسول
رسول:چرا آقا
محمد:مگه وقت دکتر نداری شما؟
رسول:حالا اونقدر واجب نیست آقا
محمد:وقتی مهدی بهم میگه مرخصی رد کنم برات حتما واجبه رسول😂
رسول:آخه امروز شلوغیم
محمد:تا ساعت ۵ همه کاراتو بکن،چند ساعت قراره زودتر بری دیگه،درضمن دعا کن کارم تا اونموقع تموم نشه وگرنه خودمم باهات میام
رسول:یاخداا،هم شما هم عمو مهدی دیگه قشنگ من بدبخت میشم
محمد:بله دیگه،کاری کردی که نمیتونم دیگه بهت اعتماد کنم سر حالت رسول
رسول:آخه چرا
محمد:یه سال بهم دروغ گفتی که خوبی،چرا داره؟از این به بعد خودم باید پیگیر کارات باشم،البته که مهدی پیش قدم تره از من
با قیافه خیلی درمونده بهش نگاه کردم
محمد خسته نباشی گفت به در اشاره کرد با اجازهای زمزمه کردم رفتم بیرون
اول برای خودم یه چایی ریختم بعدم پرونده سیاه رو درآوردم پشت میزم نشستم
آخه من نمیفهمم چرا عمو سرخود میگه آزمایش بگیرن و کوفت کنن؟خب حالم خوبه
☆☆☆
#مهدی
ورقه قرصُ دوباره برداشتم که امیرحسین ازم گرفت
امیرحسین:تازه خوردی عمو
سرمو گذاشتم روی میز و به قلبم چنگ زدم
امیرحسین:پاشو بریم بیمارستان عمو توروخدا
مهدی:خوبم برو بیرون امیرحسین
امیرحسین:نمیرم،رنگت پریده عمو،خب چرا لج میکنی بیا بریم
مهدی:گفتم بعدا خودم میرم،بیا برو به کارت برس
باز خواست حرف بزنه که دیگه کنترلمُ از دست دادم و داد زدم بره بیرون
اونم با اخمی که از خودم به ارث برده بود رفت بیرون
نمیدونم چم شده بود از صبح قلبم درد میکرد تا الانم دوتا مسکن قوی خورده بودم ولی جز اینکه بیحالم کنه کاری نکرد،خداروشکر امیرعلی نبود وگرنه باز گیر میداد بریم بیمارستان،از پس امیرحسین برمیاومدم ولی امیرعلی نه
از رو صندلی بلند شدم یه دستم به قلبم بود رفتم بیرون،امیرحسین پیش کمیل وایساده بود داشتن باهم پرونده رو میخوندن دستمو برداشتم تا دیگه نیان پیشم
توی استراحتگاه کسی نبود،آروم روی تخت دراز کشیدم و سعی میکردم نفس های عمیق بکشم،گوشیم زنگ خورد دیدم محمده،وصل کردم
مهدی:سلام محمد
محمد:سلام خوبی؟کجایی
مهدی:کلانتری،کاری داری
محمد:مگه نمیخواستی رسولو ببری دکتر
مهدی:محمد حالم خوب نیست،الان نمیتونم شب میبرمش نوبتش غروبه،به دکترش هم زنگ میزنم یه ساعت دیرتر بریم
محمد:چته مگه؟
مهدی:لعنتی قلبم از صبح درد میکنه،خوب نمیشه،به رسول بگو شب میریم
محمد:نگفتم که الان بیا ببرش،غروب بهش مرخصی دادم خودمم میام باهاتون،منو رسول ساعت ۶ میایم دنبالت نوبتش ساعت ۶ونیم بود دیگه؟
مهدی:نه ۷،باشه بیاید
محمد:مراقب خودت باش،خدافظ
زیر لب خدافظی کردم،ساعد دستمو گذاشتم روی چشمام
☆☆☆
#محمد
با بچه ها تو اتاق جمع شده بودیم و داشتیم پرونده رو شروع میکردیم،بازم مثل همیشه قبل از اینکه شروع کنم یه صفحه قرآن خوندم تا پرونده به خوبی تموم بشه
محمد:خب بسم الله الرحمان الرحیم... پروندهای که بهمون دادن میشه گفت ادامه پرونده سیاهِ، یکی از سوژه های پرونده که دو سال پیش موقع انجام عملیات دستگیری متوجه ما شد و به امارات بعدش به کانادا فرار کرد،الان با هویت جدید وارد ایران شده چند ماهه،با کسایی هم ارتباط داره...رسول چی پیدا کردی ازش
رسول همینطور که پشت سیستم نشسته بود عکس دانیال سوری رو انداخت رو وال
رسول:دانیال سوری...۴۴ ساله ایرانیِ،توی پرونده سیاه جزء سوژه های اصلی بوده،همونطور که آقامحمد گفت دو سال پیش موقعای که فهمید دنبالشیم فرار کرد،ولی الان با یه هویت جدید اومده ایران با این چهره(یه عکس دیگه انداخت)وحید سانی،۴۷ ساله پدرش اهل کانادا و مادرش ایرانی،توی یه موسسه معتبر تدریس ۳ زبان رسمی دنیا رو انجام میده،ارتباط خیلی خوبی هم با بچههاش داره
سعید:خب این فرد قانونی داره کار میکنه،اگه بخوایم بهش اتهام بزنیم و دستگیرش کنیم برای پرونده سیاهِ،چه ربطی به این پرونده داره
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیتونم اعتماد کنم برای حالت🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨