→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁴پارتღ
#رسول
بادیدن ps5 همینطوری موندم خب این کجاش خنده داره؟
احسان قشنگ نزدیک بود زمینُ گاز بزنه بچهها هم خندهشون گرفته بود هم متعجب بودن
مهدی:ببین محسن اینو من برای رسول گرفتم واسه خودم نگرفتم که
محسن:مهدی دهنتو ببند واقعا،مگه من نگفتم حق خریدن اینو نداری؟ممنوع نکرده بودمش؟با همین فوتبالِ تلویزیون پدر منو درمیاری وای به حال ps
مهدی:خب واسه رسول گرفتم
امیرحسین:وای عمو خدا خفهات نکنه،امشب رسولو کردی پوشش واسه خریدن چیزایی که دوست داریا
مهدی:پسچی
محسن:میری پس میدی
مهدی:ولم کن محسن با ذوق خریدم،این همه پول دادم بهش،بازی براش گرفتم اصلا اوف
احسان:فقط فوتبال گرفتی؟؟
مهدی:یه فوتبال گرفتم یدونه هم جنگی اینا،اسمش نمیدونم به یارو گفتم چی میخوام،داد فقط دوتا گرفتم بعدا میرم بازم میگیرم
محسن:مهدی این دستگاه اینجا وصل بشه من میدونم و تو
مهدی:باش قول میدم ببرم بالا
احسان:چرا قول الکی میدی اخه،تلوزیون بالا خرابه
مهدی:پس دیگه میایم پایین
محمد:خب تو که فعلا نمیخوای بازی کنی،بزار یه روز دیگه بگو میبینی الان عصبیه،بعد میگی اینجا بازی میکنی؟
مهدی:خب نه دیگه ببین محسن رسول بچهاس دلش همچین چیزی میخواست،روش نمیشد فقط به من بگه،من میتونم از چشم هاش بخونم که چی میخواد رسول دوست داره من که نه
پکر داشتم به عمو نگاه میکردم اونم بهم یه اخم کرد که اگه تایید نکنی مردی،خواستم حرف بزنم که عمو یه وای بلند گفت رفت سراغ تلوزیون،فوتبال شروع شده بود،صداشو آورد رو ۸۰ که صدای اعتراض بابا دراومد،عمو از ترس اینکه یه وقت بابا نزاره فوتبال ببینه یا دستگاه رو ازش بگیره صداشو آورد رو ۳۳
همه نگاهها سمت فوتبال بود جز منو بابا و علیرضا و محمد،البته که محمد فوتبال نگاه میکرد ولی درحد نگاه بود نه مثل عمو و بچه ها
کادو های روی میز رو برداشتم،مثل بچهها ذوق کرده بودم براشون،نمیدونم شاید این تولدم بااینکه ساده بود اما بهدلم نشست،تولد ۲۸ سالگیم بود اما برای این خانواده تولد یک سالگیم
در کمدمو باز کردم مرتب همه جعبه هارو گذاشتم داخل،انگشتر عقیق که سعید گرفته بود رو تو دستم انداختم چقدر قشنگ بود،ادکلنی که محمد داده بود بهم برداشتم بو کردم،درسته سلیقه بچههاس ولی بازم برام عزیز بود
صدای داد و بیداد عمو میومد که باز گزارشگر شده بود میگفت چرا اینکارو کردی،الان باید چیکار میکردی و...
در کمد بستم خب خداروشکر تا چندماه از خرید ادکلن و ساعت راحت شدم
یکم سرم درد میکرد،برای اینکه کسی نفهمه یه مسکن خوردم رفتم کنار محمد نشستم
یه خیار از ظرف برداشتم و خورد کردم،یکم نمک زدم سمت محمد پیشدستی رو گرفتم
رسول:بفرمایید
محمد:ممنون خوردم
آروم جوری که فقط صدامو محمد بشنوه گفتم
رسول:از پرونده فردا خبر دارین؟
محمد:یه جورایی
رسول:راجب چیه
محمد:یکی توی جنوب تهرانِ با یه آدم که قبلا تو پرونده بوده ارتباط نزدیک داره
رسول:کی؟
محمد:پرونده سیاه رو یادته؟
رسول:آره،ربطی به اون داره؟
محمد:یکی از افراد اون پرونده باهاش ارتباط نزدیک داره
رسول:چه کاری میکنن؟
محمد:زشته که محسن اینجاست ما داریم آروم حرف میزنیم،فردا تو جلسه میگم
رسول:باشه... علیرضا بابا بیا اینجا
علیرضا:پام درد میکنه
رسول:باز شروع کردی
محمد:کِی گچ پاشو باز کردید
رسول:دو روز پیش،دکتر گفت دیگه مشکلی نداره،بعد الان میگه درد میکنه
محمد:خب شاید راست میگه بچه
رسول:بابا خیلی درد میکنه؟
علیرضا:شوخی کلدم بابا😂
رسول:از دست تو
علیرضا:بابا منم خیال
رسول:بگو خیار
علیرضا:خیال
رسول:خیاار
مهدی:رسول خفه شو دیگه... خاک تو سرت با شوتی که کردی،حیف پول
محسن:مهدی ولومُ بیار پایین
مهدی:ولم کن محس....اَی بر پدرت صلوات،چرا گل نکردی آخه
محسن:گفتم آروم مهدی
احسان:عمو امشب آروم فوتبال ببین،ps جمع میکنه بدبخت میشیم
مهدی:بیخود
محسن:جااان؟
مهدی:سهنقطه خوردم ببخشید....آفرین اینطوری باز کنید،برو برو برو....خاک عالم تو سرت یکم زور میزدی میخورد به تور
محمد:ولش کن محسن بزار شاد باشن بابا
محسن:اعصابم خورد شد محمد،از این بهبعد میخوان همش بشینن پای این ps
محمد:اینا نمیتونن برن بالا خب تو و رسول برید
محسن:آره برم که قشنگ اینجارو به آتیش میکشن
محمد:خدا به دادت برسه واقعا
تو زمان تبلیغات بین دو نیمه شام خوردیم و یکم حرف زدیم
بعد که تبلیغات تموم شد زودتر از همه عمو رفت بیرون بعدم بچهها،زود ظرفارو شستم و یکم آشپزخونه رو جمع کردم
اومدم بیرون دیدم آقامحمد میخواد بره و علیرضا نمیزاره همش گریه میکرد
محمد:قربونت برم الان برم خونه خاله عطیه منتظرمِ،بعدا بازم میام قول میدم
علیرضا:نه به خاله زنگ بزن بیاد اینجا
محمد:نمیتونه بیاد که،زود میام پیشت باشه؟
بلاخره راضی شد محمد رفت،منم علیرضا رو گرفتم بغلم تا بخوابونمش
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اولین تولد یکسالگیم🙂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵پارتღ
#رسول
وارد اداره شدم به بچه ها سلام دادمُ پشت میز نشستم،سیستمُ روشن کردم یکم کار از دیروز ناتموم مونده داشتم اونارو تموم کردم
تلفن رو میز زنگ خورد
رسول:جانم آقا؟
محمد:میای اتاقم یه لحظه رسول
چشمی گفتم زود رفتم بالا،بعد از سلام و احوالپرسی گفت که بشینم
محمد:رسول ازت میخوام برای جلسه ظهر پرونده سیاه رو دربیاری از بایگانی،هر چی از دانیال سوری داریم پیدا کنی ببین با کیا ارتباط داره،چندتا خط به اسمشِ،الان کجا زندگی میکنه،کجا کار میکنه هرچی که ازش میتونی پیدا کن لطفا
رسول:چشم آقا حتما
محمد:راستی ساعت جلسه رو تغییر دادم،۱ظهر همهتون حاضر باشید حتما،اینم برگه مرخصیات رسول
رسول:چرا آقا
محمد:مگه وقت دکتر نداری شما؟
رسول:حالا اونقدر واجب نیست آقا
محمد:وقتی مهدی بهم میگه مرخصی رد کنم برات حتما واجبه رسول😂
رسول:آخه امروز شلوغیم
محمد:تا ساعت ۵ همه کاراتو بکن،چند ساعت قراره زودتر بری دیگه،درضمن دعا کن کارم تا اونموقع تموم نشه وگرنه خودمم باهات میام
رسول:یاخداا،هم شما هم عمو مهدی دیگه قشنگ من بدبخت میشم
محمد:بله دیگه،کاری کردی که نمیتونم دیگه بهت اعتماد کنم سر حالت رسول
رسول:آخه چرا
محمد:یه سال بهم دروغ گفتی که خوبی،چرا داره؟از این به بعد خودم باید پیگیر کارات باشم،البته که مهدی پیش قدم تره از من
با قیافه خیلی درمونده بهش نگاه کردم
محمد خسته نباشی گفت به در اشاره کرد با اجازهای زمزمه کردم رفتم بیرون
اول برای خودم یه چایی ریختم بعدم پرونده سیاه رو درآوردم پشت میزم نشستم
آخه من نمیفهمم چرا عمو سرخود میگه آزمایش بگیرن و کوفت کنن؟خب حالم خوبه
☆☆☆
#مهدی
ورقه قرصُ دوباره برداشتم که امیرحسین ازم گرفت
امیرحسین:تازه خوردی عمو
سرمو گذاشتم روی میز و به قلبم چنگ زدم
امیرحسین:پاشو بریم بیمارستان عمو توروخدا
مهدی:خوبم برو بیرون امیرحسین
امیرحسین:نمیرم،رنگت پریده عمو،خب چرا لج میکنی بیا بریم
مهدی:گفتم بعدا خودم میرم،بیا برو به کارت برس
باز خواست حرف بزنه که دیگه کنترلمُ از دست دادم و داد زدم بره بیرون
اونم با اخمی که از خودم به ارث برده بود رفت بیرون
نمیدونم چم شده بود از صبح قلبم درد میکرد تا الانم دوتا مسکن قوی خورده بودم ولی جز اینکه بیحالم کنه کاری نکرد،خداروشکر امیرعلی نبود وگرنه باز گیر میداد بریم بیمارستان،از پس امیرحسین برمیاومدم ولی امیرعلی نه
از رو صندلی بلند شدم یه دستم به قلبم بود رفتم بیرون،امیرحسین پیش کمیل وایساده بود داشتن باهم پرونده رو میخوندن دستمو برداشتم تا دیگه نیان پیشم
توی استراحتگاه کسی نبود،آروم روی تخت دراز کشیدم و سعی میکردم نفس های عمیق بکشم،گوشیم زنگ خورد دیدم محمده،وصل کردم
مهدی:سلام محمد
محمد:سلام خوبی؟کجایی
مهدی:کلانتری،کاری داری
محمد:مگه نمیخواستی رسولو ببری دکتر
مهدی:محمد حالم خوب نیست،الان نمیتونم شب میبرمش نوبتش غروبه،به دکترش هم زنگ میزنم یه ساعت دیرتر بریم
محمد:چته مگه؟
مهدی:لعنتی قلبم از صبح درد میکنه،خوب نمیشه،به رسول بگو شب میریم
محمد:نگفتم که الان بیا ببرش،غروب بهش مرخصی دادم خودمم میام باهاتون،منو رسول ساعت ۶ میایم دنبالت نوبتش ساعت ۶ونیم بود دیگه؟
مهدی:نه ۷،باشه بیاید
محمد:مراقب خودت باش،خدافظ
زیر لب خدافظی کردم،ساعد دستمو گذاشتم روی چشمام
☆☆☆
#محمد
با بچه ها تو اتاق جمع شده بودیم و داشتیم پرونده رو شروع میکردیم،بازم مثل همیشه قبل از اینکه شروع کنم یه صفحه قرآن خوندم تا پرونده به خوبی تموم بشه
محمد:خب بسم الله الرحمان الرحیم... پروندهای که بهمون دادن میشه گفت ادامه پرونده سیاهِ، یکی از سوژه های پرونده که دو سال پیش موقع انجام عملیات دستگیری متوجه ما شد و به امارات بعدش به کانادا فرار کرد،الان با هویت جدید وارد ایران شده چند ماهه،با کسایی هم ارتباط داره...رسول چی پیدا کردی ازش
رسول همینطور که پشت سیستم نشسته بود عکس دانیال سوری رو انداخت رو وال
رسول:دانیال سوری...۴۴ ساله ایرانیِ،توی پرونده سیاه جزء سوژه های اصلی بوده،همونطور که آقامحمد گفت دو سال پیش موقعای که فهمید دنبالشیم فرار کرد،ولی الان با یه هویت جدید اومده ایران با این چهره(یه عکس دیگه انداخت)وحید سانی،۴۷ ساله پدرش اهل کانادا و مادرش ایرانی،توی یه موسسه معتبر تدریس ۳ زبان رسمی دنیا رو انجام میده،ارتباط خیلی خوبی هم با بچههاش داره
سعید:خب این فرد قانونی داره کار میکنه،اگه بخوایم بهش اتهام بزنیم و دستگیرش کنیم برای پرونده سیاهِ،چه ربطی به این پرونده داره
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیتونم اعتماد کنم برای حالت🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶پارتღ
#محمد
سعید:خب این فرد قانونی داره کار میکنه،اگه بخوایم بهش اتهام بزنیم و دستگیرش کنیم برای پرونده سیاهِ،چه ربطی به این پرونده داره
محمد:این آقا با یه خانم به اسم نیلوفر مردانی ارتباط نزدیک داره حالا این خانم کیه؟؟صاحب این مزون به اسم نيلو...رسول عکس بعدی رو میندازی
رسول:بفرمایید
داوود:اینکه نسیم پناهیِ خانم خسرو ملکی سوژه اصلی پرونده سیاهِ
محمد:درسته،اون زمان ما نتونستیم هیچ مدرکی علیه این خانم پیدا کنیم ولی ارتباط دوستانه این خانم با خانم مردانی یکم تعجبآوره
رسول:آقا جدا از این ارتباط نزدیکشون،خانم پناهی چند بار مردانی رو دعوت به منزل شخصیش کرده حتی تو مهمونی هم دو بار همدیگرو ملاقات کردن
امیر:خب الان چه ربطی دارن بههم؟شاید رفیقن باهم
محمد:ولی تماسی که دو ماه پیش باهم داشتن نمیشه گفت فقط دوستیِ رابطشون...رسول اون صدارو میزاری
رسول:بفرمایید
(نسیم:ببین چی بهت میگم نيلو تو باید یه سری اطلاعات جمع کنی راجب همون قضیه دیشب....نیلو:نمیشه اصلا به پسره نزدیک شد نسیم چی میگی برا خودت.....نسیم:نيلو اون یه هکرِ به دردمون میخوره باید بیاریمش سمتمون حالا هرچقدر هم که قیمت بده،ولی الان نباید زیاد از کارمون باخبر بشه،تو فعلا طرح عشق و عاشقی بریز بیار سمت خودت بعدش بهت میگم چیکار کنی....نیلو:باش)
امیر:منظورش کیه
محمد:فعلا نمیدونیم بچه ها بگردید دنبال هرچی از این دوتا خانم هست پیدا کنید،داوود توام یه سر برو موسسهای که این وحیدِ هست ببین چهخبره اونجا
داوود:چشم آقا
محمد:رسول تو فعلا یه خلاصه کلی از پرونده قبلی بنویس تا بزاریم تو پرونده
رسول:چشم آقا
خسته نباشیدی گفتم که همهشون رفتن بیرون
☆☆☆
#رسول
ساعت ۵ونیم بود که آقامحمد بهم گفت برم تو اتاقش
زود پله هارو رفتم بالا و در زدم
رسول:بفرمایید آقا اینم خلاصه پرونده قبلی
محمد:دستت درد نکنه رسول،نقصی که نداره؟
رسول:نه آقا خیالتون راحت ۲بار خوندم تا مطمئن بشم
محمد:آفرین...خب استاد،تا ۵ دقیقه فرصت داری آماده بشی و بیای پارکینگ
رسول:اها راستی دکتر... الانم میگم لازم نیست
محمد:باز شروع کردی؟
رسول:ببخشید
محمد:پایین منتظرم
از اتاق بیرون اومدم و رفتم پایین میزُ مرتب کردم بعد از برداشتن وسایلم و خدافظی از بچهها زود پاتند کردم سمت پارکینگ
نشستم تو ماشین
رسول:میذاشتین من بشینم آقا شما خستهاید
محمد:لازم نیست
رسول:میگم برای دخترتون وسایل گرفتید؟
محمد:وای خدا رسول اصلا دلم نمیخواد با تو تنها باشم،یه جوری ذوق داریا انگار بچه خودت قراره بدنیا بیاد
رسول:خیر بچه خودم نیست،ولی برادرزادهام هست که... از این امیرحسین و احسان آبی گرم نمیشه،هنوز ازدواج نکردن خب برای شما ذوق داشته باشم دیگه
محمد:از دست تو... آره همه وسایلشو خریدیم و اتاقش آمادهست
رسول:اسمش چیه؟
محمد:حدس بزن
رسول:فاطمه،زهرا،زینب،نازنین،مهدیا،،محدثه،اسما،ریحانه،اسرا،سلما،کوثر،مائده،ضحی،
حنانه،آرزو،سوگند،بهار،فاطیما،یگانه،آیه،مهدیه،آتنا،نرگس،مریم،رز،...
محمد:رسول بسه نفس بکش یکم پسر😂
رسول:خب کدومش؟
محمد:هیچکدوم
رسول:جدیمیگید؟
محمد:اوهوم...اسمش حلما خانمِ
رسول:جدییی؟وای خدا خیلی قشنگه آقا،کی انتخاب کرده؟
محمد:عطیه این اسمُ دوست داشت
رسول:خیلی قشنگه...وای خدا فکر کن حلما
محمد:از ذوق نمیری
رسول:نه نگران نشید آقا... آخه شما هستید که ذوقمو کور کنید
محمد:میزنمتا
رسول:😂باش بزن
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:حلما خانم...(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷پارتღ
#رسول
محمد بهم گفت تو ماشین بشینم و خودش رفت داخل کلانتری دنبال عمو،حالا انگار کجا میخوایم بریم که باید لشکر ببریم با خودمون
سرمو تکیه دادم به صندلی،امروز ناهار نخورده بودم قطعا فشارم پایین بود،از اون طرف سردردی بود که باز شروع شده...قبل از اینکه محمد و عمو بیان زود یه مسکن بدون آب خوردم،قرص تو گلوم گیر کرده بود،تو داشبورد یه شکلات آب شده بود با همون تونستم قرصو قورت بدم،گوشیم زنگ خورد بابا بود
رسول:سلام بابا خوبین
محسن:سلام پسرم الحمدلله،کجایی؟
رسول:من با عمو و آقا محمد داریم میریم یه جا زود میایم
محسن:باشه فقط شام میآید دیگه؟
رسول:آره
محسن:خیله خب،مراقب خودتون باشید،آها رسول جان فردا شب مهمون داریم من نمیتونم برم خرید تو یکم خرت وپرت بخر واسه خونه
رسول:چشم حتما
محسن:خدافظ
رسول:خداحافظ
_______
حدود ۱۰ دقیقه گذشت که اومدن خواستم برم پشت بشینم که عمو نذاشت و خودش رفت بعدم دراز کشید،محمدم راه افتاد سمت مطب دکتر
رسول:عمو خوبی؟
مهدی:رسول بخدا یه بار دیگه یکیتون بگه خوبی میزنم دهنتونُ پر خون میکنم
محمد:یه کلمه بهش میگفتی خوبی لازم نبود این همه حرف بزنی...لجبازی میکنی نمیری بیمارستان همین میشه،درد بکش
مهدی:دودقیقه ساکت باشید
محمد نفسشو محکم داد بیرون،پشتو نگاه کردم عمو خیلی رنگ پریده بود دستشم رو قلبش بود
☆☆☆
#محمد
رسیدیم به مطب،چون از قبل نوبت گرفته بود مهدی،فقط منتظر موندیم،مریضی که داخل بود کارش خیلی طول کشید،تو این زمان مهدی رو راضی کردم که بعد از دکتر رسول بریم بیمارستان تا یه سرم وصل کنه
بیمار که از اتاق بیرون اومد منشی گفت که میتونیم داخل بریم هر سهنفر رفتیم داخل
دکتر که رفیق صمیمی عماد بود با خوشرویی از پشت میز بلند شد و باهامون دست داد و گفت که بشینیم
دکتر:ببخشید اگه دیر شد...چیزی میخورید؟
محمد:ممنون
دکتر:خب آقا رسول،جواب آزمایشت بزار پیدا کنم....ایناها
مهدی:چیزیش که نیست
دکتر:من با روانپزشکش تماس گرفتم عماد بهم شمارهشو داده بود ،بعد هرچی قرص تا به الان مصرف کرده بهم گفت
رسول:داروهایی که مصرف کردم همش بخاطر خوابم نبوده،اوایل ضدافسردگی و اعصاب بود
دکتر:آره میدونم اوایل قرصهای با دوز بالا میخوردی برای افسردگیت،اما بهم گفت که مرتب استفاده نمیکردی
☆☆☆
#رسول
رسول:آره هر وقت یادم میفتاد میخوردم
دکتر:مگه نخود و کشمش بود هرموقع یادت بیفته؟؟؟
رسول:جان زن و بچهات انقدر گیر نده دکتر،امروز با دو نفری اومدم که الانم منتظرن بریم بیرون تا قشنگ یه دل سیر منو بزنن
دکتر:😂تو که انقدر شوخی چرا افسرده آخه
رسول:یه سری اتفاقات افتاد برام که سنگین بود هضمش
دکتر:خوب میشی....از آزمایشی که گرفتیم و صحبت های عماد و روان پزشکت متوجه شدم این از عوارض قرصهاییِ که میخوردی،به علاوه فشار و استرسی که بهت وارد شده،عماد میگفت تو کارت با سیستمِ؟
رسول:بله
دکتر:خب دیگه اینم اثر داره...سوالاتی که میپرسم درست جوابمو بده
رسول:چشم
دکتر:دقیق چند ماهه زیر نظر روان پزشکی؟
رسول:۱۱ ماه
دکتر:چه علائمی داشتی که مراجعه کردی به روان پزشک
رسول:بیحوصله بودم،میل به غذا نداشتم،همش دوست داشتم گریه کنم،اعصابم خورد بود
دکتر:آقا محمد شمایید درسته؟
محمد:بله
دکتر:جز اینایی که گفت علائم دیگهای هم داشت؟
محمد:نه همینا بود
دکتر:تابه حال شده همینطوری از حال بره
محمد:خبر ندارم من،رسول
رسول:نه نشده
مهدی:من متوجه نمیشم چرا این سؤالهارو داری میپرسی
دکتر:بزارید کامل توضیح بدم...روان پزشک برای اینکه رسول به قرص خاصی عادت نکنه که بعدا براش بشه دردسر از قرص های مختلف با دوز های مختلف استفاده کرده،همینطور که خود رسولم میگه اوایل از قرص هایی میخورده که دوزشون بالاست و البته اینکه سرخود متوقف کرده وبعد شروع کرده بازم هم کارو بدتر کرده هر قرصی یه عوارضی داره دیگه، قرصی که رسول بخاطر ضد افسردگیش میخورده اوایل به اسم نورتریپتیلین دوز بالا داده بهش روان پزشک،خب رسول بگو ۱۰ میخوردی یا ۲۵؟
رسول:۱۰
دکتر:خب این قرص خوردنش عوارض داره،مثل گیجی و سردرد و حالت تهوع و افزایش وزن و مشکل توی بینایی،احساس درد معده وغیره...حالا فقط این قرص نیست از قرص های دیگه مثل ترازودون،زالپلون زولپیدم،کلردیازپوکساید،سِرترالین،آلپرازولام و البته قرص قوی برای خواب که آقا رسول عشقی میخورده به اسم کلونازپام
مهدی:این همه قرص؟
دکتر:باهم استفاده نکرده که....هر کدوم از این قرص ها عوارض مختلفی داره چه خوردنشون چه قطع کردن سرخود...رسول کابوس میبینی؟
رسول:زیاد
دکتر:قبل از افسردگی هم دچار کابوس شدی؟
رسول:نه ۵،۶ ماهه
دکتر:به خودکشی تابه الان فکر کردی؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:این همه قرص🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁸پارتღ
#رسول
دکتر:به خودکشی تابه حال فکر کردی؟
موندم چه جوابی بدم،دستام میلرزیدن اینکه محمد سمت راستم و عمو سمت چپم نشسته بودن عذابم میداد،کاش هیچ وقت اون دعوای لعنتی نمیشد تا من تصادف کنم و عمو بگه آزمایش بگیرنُ منو به این بدبختی برسونن....یه نفس عمیق کشیدم قرصی که خورده بودم اثری نداشت و سرم درد میکرد،حرفهایی هم که دکتر میگفت و تاکید زیادی روی قطع قرصها داشت بیشتر حالمو بد میکرد چون مطمئنا هم محمد هم عمو از خجالتم درمیاومدن...مونده بودم چی بگم دلم میخواست راستشو بگم تا زودتر خوب بشم ولی از طرفی هم فکر روبهرو شدن با چشمای محمد نمیذاشت،نگاه عمو برام هنوز آشنا نشده بود ولی محمد چرا،محمد هنوز ازم دلخور بود بابت نگفتن این قضیهای که برای خودم مهم نبود ولی برای اون چرا،خیلی مهم بود واسه اون
با سوال دوباره دکتر بهش نگاه کردم
دکتر:فکرکردی؟
رسول:دو.ست داشتم...بمیرم ولی اینکه خودمو بکشم نه
دروغ بود،عمو هم متوجه دروغم شد ولی هیچی نگفت،مشت شدن دستاش و نفس عصبیش معلوم بود باید فاتحه خودمو بخونم،یه بار پیش خودش گفته بودم دوست دارم خودکشی کنم تا راحت بشم اما الان جلوی دکتر که باید راستشو بگم انکارش کردم،اون فقط همون یه بارو دید،عمو نمیدونست اگه علیرضا رو نداشتم تا الان....
دکتر:خب رسول باید بری پیش روان پزشکت من فقط برات دوتا قرص مینویسم یکیش باید هر ۸ ساعت یک بار بخوری،یکی هم هرموقع سردرد شدید داشتی،اگه ساعت خوردن قرصتو فراموش میکنی زنگ بزار....تو حالت خوب میشه ولی معلوم نیستم کی،چون این سردرد ها تازه قراره شروع بشه واست
رسول:چند ماه سردرد دارم تازه شروع میشه؟
دکتر:وقتی خودسر قرص قطع میکنی و خودسر شروع به خوردن میکنی آره قراره دردت بیشتر بشه.... فعلا نمیگم استراحت مطلق ولی به خودت فشار نیار اگه سردردت بیشتر بشه استراحت مطلق بهت میدم،حتما چشم پزشکی برو،ضعیفی چشمات هم بیتاثیر نیست تو سردردت...بین ساعت ۱۰ تا ۱۱ شب سعی کن بخوابی حالا روان پزشکت اگه قرص داده اونو اون ساعت بخور...کابوس هم جز عوارض قرصهاست نگران نباش میگذره ولی طول میکشه یه نکته دیگه هم اینکه سعی کن خود قبلیتو پیدا کنی،صبح ها ورزش کن نمیگم ورزش جسمانی نه الان روح تو مریضه،اونو باید خوب کنی که دست روان پزشکت و البته بیشتر خودتو میبوسه،صبح که بیدار شدی چند دقیقه توی همون حالت درازکش بمون و سعی کن به چیزی فکر نکنی و ذهنتو آروم کنی،اگه موسیقی حالتو خوب میکنه گوش بده،هرکاری که میدونی حالتو عوض میکنه چه بری یه جا یه چیزی برای خودت بخری یا هرچیز دیگه،خودتو سعی کن هی خوشحال کنی،اصلا هروقت یه کار خوب انجام دادی برای خودت جایزه بخر،مواردی که نیازه رعایت کنی خود روان پزشک بهت میگه فقط من بگم از الان بدون اطلاع من حق نداری قرصتو قطع کنی ببین چند بار تاکید دارم میکنم،یک ماه دیگه میای اینجا به منشی میگم واست نوبت رد کنه اون تایم میای پیشم تا معاینهات کنم،حالا اگه تو این زمان سردرد شدید گرفتی که با قرصم خوب نشد حتما بهم خبر بده......بیا اینم نسخه،داروخونه روبهرو داره میتونید تهیه کنید، انشاءالله که زودتر خوب بشی
ممنونی گفتم قبل از اینکه نسخه رو بردارم محمد پیشدستی کرد برداشت و رفت بیرون
عمو هم از دکتر تشکر کرد و بلند شد،فکر اینکه اون بیرون قراره چی بشه نمیذاشت بلند بشم،دلم میخواست زمان برگرده به عقب تا کلی سوال الکی از دکتر بپرسم تا دیرتر به بیرون برسم ولی نمیشد
مهدی:بهت خوشگذشته؟بلند نمیشی؟
دکتر:اگه سوالی داری بپرس رسول
رسول:نه.. ممنونم خدافظ
دکتر:بسلامت،مراقب خودت باش
لبخندی زدم و بلند شدم و با عمو رفتیم بیرون
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرم بعضی جاها حسودی کردن اشکال نداره....(:
مثل الان که با خوندن اون قسمت که گفت حالم واسه محمد مهمه فهمیدم کسیُ ندارم تو زندگیم مثل محمد باشه🥲💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨