بی سبب نیست که تو علت خلقت باشی
توکه هم شأن علی، فاتح خیبر هستی
نه فقط بر حسن و زینب و کلثوم و حسین
فاطمه، بر همه ی خلق تو مادر هستی...(:✨
فاطمه ای منشاء خـــیر و بــرکات
مــهر تـو بود قـبولی صــوم و صـلات
فـرموده نبـی خـدا گــــــناهش بـخشد
هـر کس کـه بـرای تـو فـرستد صلوات🫀
نعمتالهی/زنگارღ
فاطمه ای منشاء خـــیر و بــرکات مــهر تـو بود قـبولی صــوم و صـلات فـرموده نبـی خـدا گــــــناهش بـخ
اللهمصلعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم🌷
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²پارتღ
#محمد
پشت اتاق عمل وایساده بودم،استرس داشتم ذکر میگفتم و راه میرفتم عزیز هم نشسته بود و قرآن میخوند
عزیز:به فاطمه گفتی مادر؟
محمد:آره عزیز گفتم،قرار شد مجید بره خونه بیارتش
عزیز:بیا یکم بشین نگران نباش
محمد:نمیتونم عزیز
عزیز:بیا یه صفحه قرآن بخون مادر آروم میشی
کنارش نشستم و قرآنُ گرفتم،بسم الله گفتم و نیت کردم صفحه دوم سوره الرحمان اومد
وقتی به آیه آخر صفحه رسیدم در باز شد،زود قرآن بوسیدم دادم به عزیز زود رفتم سمت پرستار
محمد:چیشد؟حالشون خوبه
پرستار:بله هم حال مادر هم بچه خوبه خداروشکر تبریک میگم بهتون،الان دخترتونُ میارن
لبخندی زدم و زیر لب خداروشکر کردم
چند دقیقه گذشت که یه پرستار با تخت کوچیک اومد بیرون،با همون لبخند عمیقم رفتم سمتش
جسم نحیفش بین پتوی صورتی رنگ بود
قند تو دلم آب شد با دیدنش،دستشو که مشت شده بود گرفتم تو دستم،خیلی جلوی خودمو گرفتم اشکم جلوی پرستار درنیاد
پرستار:مبارک باشه
محمد:ممنون،حال خانمم خوبه؟
پرستار:بله ایشون هم خوبن،تا چند دقیقه دیگه میارنشون
تشکر کردم و پرستار تخت بچهرو برد،آنقدر حواسم پی دخترم بود که نفهمیدم عزیز داشت قربون صدقهاش میرفت
عزیز:مادر برو یه چیزی برای عطیه بخر،وقتی رفتی دیدنش ببری براش
محمد:چشم عزیز ببینمش بعد
عزیز:دارم میگم وقتی دیدیش براش ببر، میگی بعد؟
محمد:چشم هر چی شما بگی
از بیمارستان خارج شدم
_____
خیلی زود یه دسته گل و شیرینی خریدم برگشتم بیمارستان تا زودتر عطیه رو ببینم
از پرستار اتاقُ پرسیدم و رفتم داخل
☆☆☆
#رسول
خودم با یکی از بچههای عملیات رفتیم سمت خونه سانی،هیچجایی نمیشد ون بتونه مستقر بشه جز کوچه پشتی که پنجره یکی از اتاقهای خونهاش اونجا بود
حسین:فکر نکنم بتونیم توی این کوچه مستقر بشیم رسول،یارو فکر همهجاشو کرده که اومده اینجا خونه گرفته،جا نمیشه ون
رسول:روبهروش خونه هم نیست اجاره کنیم...ولش کن برگردیم اداره،آقامحمد فردا بیاد ببینیم چیمیگه
حسین باشهای گفت و خواست دور بزنه که یه ماشین دیگنیتی جلو ساختمون سانی وایساد
حسین:بنظرت با سوژه ما کار داره
رسول:شاید... پلاکشو برمیدارم حالا،چندتا عکس بگیر
حسین:صورتش معلوم نیست اینم
رسول:ای بابا،بازم دوتا بگیر شاید به کارمون بیاد یهجا
حسین باشهای گفت بعد نیم ساعتی که موندیم اونجا تا ببینیم خبری میشه یانه،اون فرد اومد سوار ماشین شد،زود به بچه ها اطلاع دادم با پرنده دنبالش کنن،حسین راه افتاد سمت اداره
دوست داشتم به آقامحمد زنگ بزنم تا ببینم چیشد بهدنیا اومد یا نه
هیچ وقت یادم نمیرفت اون روز که علیرضا بدنیا اومد،امروز دقیق مثل اون روز ذوق داشتم و خوشحال بودم
___
بچهها رفته بودن برای نماز و ناهار
منم چون باید اطلاعات این پلاک ماشین رو درمیآوردم نرفتم باهاشون،ساعت ۲که شد زود قرصمو خوردم
همون لحظه صدای پیام گوشیم اومد،دیدم محمده "ساعتُ دیدی که انشاءالله؟قرصتو بخور،درضمن عمو شدنت مبارک استاد"
دوباره اون لبخند عمیق که امروز قصد نداشت ترکم کنه رو زدم،بعدم زنگ زدم بهش
محمد:سلام استاد
رسول:سلام آقا خوبین؟بدنیا اومد؟
محمد:الحمدلله،آره بدنیا اومد
رسول:ای جانم،دیدینش؟
محمد:بله الان کنارشم
رسول:مبارک آقا،قدمش خیر باشه
محمد:ممنون رسول جان،چه خبر از پرونده
رسول:دیگه امروز شما به پرونده فکر نکن فقط به حلما خانم برس فردا همهچیو میگم
محمد:باش،خسته نباشید
رسول:ممنون،آقا کاری باهامون ندارید؟میخواید بیام بیمارستان
محمد:نه رسول جان صبح که گفتم لازم نیست بیای
رسول:خب من میخوام حلما رو ببینم
محمد:میبینیش دیگه،الان واست عکس میفرستم
رسول:منتظرم،خدافظ
محمد:😂خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بعضی وقتا لبخند زورکی میزنی بعضی مواقع هم زورکی میخوای لبخند نزنی 😊
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
امروز سالگرد شهید روحالله عجمیانِ،شادی روح ایشون فاتحه و ۵ صلوات بخونید😊🙏🏻
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹³پارتღ
#مهدی
توی دادگاه، وقتی خانی فهمید هنوز زندهام،با اخم و عصبانیت خاصی نگاهم کرد، دلم نمیخواست هیچوقت بفهمه یا حتی دوباره نگاهم کنه نه اینکه بترسم ازش عددی نبود واسم ولی خانی یه خاطراتی برام درست کرده بود که عذابه برام واسه همین، توی این مدت هیچکس چیزی بهش نگفته بود. قاضی که روبهروم نشسته بود، همون قاضیِ پروندهی برادر خانی بود.
قاضی:خوندم چه اتفاقی برات افتاده سرگرد. بهتری الان؟
مهدی: بله خداروشکر، بهترم.
قاضی: بابت شهادت همکارات هم تسلیت میگم(موقع فرار خانی از دست پلیس دو نفر از بچهها هم شهید شدن همه رو میگه)
مهدی: مچکرم.
لبخند زد و پرونده رو باز کرد ورق زد، اما صدای نفسهای تندِ آرزو که پشت سرم نشسته بود، تمرکزم رو برید. آروم برگشتم عقب. رنگش پریده بود چشمهاش سمت خانی بود،حدس اینکه اونم داره به اون روزا فکر میکنه سخت نبود ،لب زدم که از سالن بره بیرون.
مهدی:عذر میخوام حاجآقا…
قاضی سرش رو بلند کرد:
قاضی: بگو موحد
مهدی:خانم محبی حالشون زیاد خوب نیست… فضای دادگاه با حضور متهم براشون سنگینه. اگه امکان داره از دادگاه برن بیرون چون تمام اظهاراتشون تو پرونده هست
قاضی: باشه. خانم محبی بیرون باشید، بعداً صداتون میکنم.
به صدرا اشاره کردم که همراهش بره بیرون. امروز قراره همهچیز تموم بشه. پرونده بسته میشد، خانی به سزای کاراش میرسید، و من بالاخره میتونستم با خیال راحت برسم به مراسم چهلم سجاد.
حسینی از کنارم خم شد و گفت:
حسینی:خوبی مهدی؟
مهدی:چطور مگه؟
حسینی:میترسم مثل اون روز حالت بد بشه… با دیدن خانی.
لبخند زدم.
مهدی: نه امیرعلی امروز حالم خوبه. پرونده تموم میشه، میتونم یه نفس راحت بکشم.
حسینی:فعلاً صبر کن ببینیم حکم چی میبرن براش.
☆☆☆
#رسول
با بچهها تو نمازخونه جمع شده بودیم و عکس حلما که محمد فرستاده بود میدیدیم
هرکی یه نظری میداد که کجاش شبیه محمده
سعید:فرم صورتش بنظر من به مادرش رفته
امیر:بابا سعید بچه چند ساعته بدنیا اومده چه فرم صورتی آخه
رسول:خوبه خودت الان میگفتی دهن و بینیش قشنگه
امیر:گفتم قشنگه
رسول:خب چند روز که بگذره تغییر میکنه
فرشید:وای خدا چقدر کوچیکه خدااا
رسول:محمد خیلی نامردا
داوود:چرا؟
رسول:نمیزاره بریم ببینیمش
داوود:وا رسول روز اولی کجا بری آخه،الان کل فک و فامیل میخوان برن ما بریم چیکار آخه
رسول:خب دوست دارم زودتر ببینمش
بچهها نفری یه پسگردنی زدن اونم بیدلیل و عشقی،کلا مشکل ذهنی و روانی دارن هیچ کاریشون نمیشه کرد
دوباره عکسشو دیدم،ولی پا قدمش خیر بود امروز حال خوبی که داشتم تو این مدت نداشتم،خیلی خوب بودم و هنوز لبخند داشتم
به بابا پیام دادم و بهش گفتم بچهمحمد بدنیا اومده،عمو و امیرحسین و احسانم شب میگم
☆☆☆
#ارزو
نمیدونم چرا این یارو دست از زندگیم برنمیداره،اون صحنه ها و حرف ها
اون نیشخند و چاقوی توی دستشون
بوی خون که اتاق پر کرده بود
یا حتی محرمیت منو اون،توی ذهنم بود
اَه خدا لعنتت کنه خانی تازه یکم قلب واموندهم خوب شده بود باز درد گرفت،اومدیم بیرون و من قرصمو خوردم
خدا خیرت بده سرگرد بعضی وقتا واقعا کارای خوبی میکنی آفرین،راضیام ازت
هیچکاری نمیتونستم بکنم گوشیمو هم گرفته بودن اون پلیسی هم که همراهم بود دوتا صندلی دورتر از من نشسته بود
از حلقه توی دستش معلوم بود ازدواج کرده
خب حوصلم که سر رفته یکم بریم فضولی
یه صندلی نزدیک شدم تا معذب نشه
آرزو:میگم آقا پلیسِ شما زن دارین؟
صدرا:خیلی مهمه الان
آرزو:اَه تو ذوق نزن دیگه،از فرماندهاش بدتر.... درجهات چیه؟
صدرا:سروان
آرزو:من این درجههارو نمیدونم میشه یاد بدی؟
یه نگاه بهم کرد،من نمیفهمم این پلیسا چرا انقدر بیحوصله و کم انرژیان
صدرا:ستوانسوم یدونه ستاره کوچیک داره،درجهاش از سرباز بالاتر از ستوان اول و دوم پایین تر، ستوان دوم دوتا ستاره و ستوان اول سهتا ستاره... سروان که میبینی درجههای منو ۴تا ستاره داره... سرگرد یدونه ستاره بزرگ داره که درجهاش از ستوان و سروان بالاتره...سرهنگ دوم و اول هم داریم،که سرهنگ دوم دوتا ستاره بزرگ و سرهنگ اول سه تا ستاره بزرگ داره...بعدش هم که سرتیپ دوم و سرتیپ و سرلشکر و سپهبد،اینا آرم کلمه الله و دوتا شمشیر داره با ستاره ها که برای هرکدوم فرق داره
ارزو:خب بعد از سپهبد نداریم دیگه؟
صدرا:چرا ارتشبد اونم همین آرم داره با چهارتا ستاره
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یاد گرفتید دیگه شماهم؟
مطمئن بشم😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨