→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁴پارتღ
#مهدی
بلاخره اون حکم نشست تو پرونده
بعد از رفتن قاضی اولین نفر بلند شدم بیرون اومدم،امیرعلی هم پشتم اومد
نشستم روی صندلی و سینهمو ماساژ دادم
حسینی:مهدی خوبی؟
مهدی:آره،من میرم خونه امیرعلی حوصله ندارم بیام کلانتری
حسینی:باشه میگم صدرا ببرتت
سری تکون دادم،نمیدونم چرا الان که باید نفس راحت بکشم از تموم شدن پرونده ولی نکشیدم،حالم عجیب بود،فکرم هزار جا داشت میچرخید،به خانی، به پرونده های آینده،به محسن و درد دستش، به رسول و سرش،به چهلم سجاد و رفتنم سر مزارش،به درد قلبم که دیگه نمیتونستم تحمل کنم یا به سن بچهها که داشت میرفت بالا و هنوز ازدواج نکرده بودن
خودم از فکر های چرت و زیادم خندهام گرفته بود
یاعلی گفتم و بلند شدم همون لحظه خانی رو با دستای بسته و لباس راهراه زندان آوردن
اینبار دیگه اخم نکردم،نیشخند هم نزدم،چهرهام خنثی بود،حتی قلبم هم تند نمیزد فقط درد داشت که هی تزریق میکرد به بدنم
به سمتش قدم برداشتم دستمو گذاشتم تو جیبم،دوتا سرباز که خانی رو داشتن میبردن احترام گذاشتن و بعد هم به اشاره سرم عقب رفتن،امیرعلی هم پشتم اومد
دستمو گرفت و تو گوشم گفت
حسینی:حالت خوب نیست مهدی بیا برو کلانتری یا برو خونه،باهاش حرف نزن
بدون توجه بهش،دستمو از جیبم درآوردم به سمت خانی بردم،چشماش تعجب رو زیرنویس میکرد ولی این تعجب چیزی از عصبانیت و غرورش کم نکرد،دست دستبند خوردهشو جلو آورد و گذاشت تو دستم
خانی:فکر میکردم هرچی بخوام میتونم بدست بیارم... البته آوردم جز جون تو
دستمو کشیدم و دوباره گذاشتم تو جیبم
مهدی:داشتی موفق میشدی ولی خب دیگه تو کار خدا نمیشه چرا و دلیل بیاریم
خانی:ولی تونستم یه داغ بزارم رو دلت نه؟
مهدی:دم آخری دست از نیش و کنایه برنمیداری؟
خانی:نه،تو که به آرزوت رسیدی مهدی خان،یا بهتره بگم سرگرد موحد،این بازی دو سر برد برای تو بود
مهدی:من به آرزوم نرسیدم خانی،تو به نتیجه کارهایی که کردی رسیدی،بلاخره هرکاری یه برگِ حساب داره آخرش،حتی برای تو،تو باختی توی این بازی کثیف،بازیای که خودت راه انداختی
خانی:من نباختم سرگرد،درسته تو بردی ولی من تا آخرش تو ذهنت میمونم،یه ردی گذاشتم از خودم تو زندگیت که هیچوقت پاک نمیشه،برای من مهم این بود،ولی بدون بازم من هستم،شاید بمیرم ولی مثل خودم هست،زیادم هست،با این حکم این قصه تموم نمیشه هیچ وقت و تو اینو خیلی خوب میدونی
مهدی:تو حرف از قصه زدی ولی بزار من یه چیز دیگه بگم،از زخم بگم تو یه زخمی زدی بهم به قول خودت هیچ وقت ردش از بین نمیره،خانی اگه آدمهایی مثل تو هستن یا قراره بهوجود بیان آدم هایی مثل منم هستن،خیلی بهتر از من هستن و خواهند بود نگران نباش نتیجه همه همین میشه که برای تو شد...ولی حداقل از منو اَمثالم یه چیزی میمونه،از تو چیمیمونه؟ها؟جز یه پرونده سیاه خاک خورده گوشه کمد و کشو های اداره با یه حکم اعدام
خانی:از تو چی میمونه؟
مهدی:از من؟بهش فکر نکردم...نمیدونم کدومو میگن
خانی:خیلی اعتماد به نفس داری
مهدی:خیلیها بهم گفتن نیاز به گفتن تو نبود....میتونید ببریدش
بعد از بردن خانی دوباره قلبم تیر کشید،امیرعلی دستمو از مچ گرفت بُردتَم بیرون
صدرا تو ماشین نشسته بود،درو باز کرد و یکم هُل داد که بشینم
حسینی:دیگه خودت متوجه هستی باید استراحت کنی؟من مزاحم آقا محسن نشم دیگه
مهدی:میشه شماره محسن پاک کنی
حسینی:حفظم... صدرا مراقبش باش..برید بسلامت
خدافظی کردیم و صدرا راه افتاد،یه چند دقیقه تو سکوت گذشت
مهدی:تو شدی راننده شخصی من؟
صدرا:وظیفهاست آقا
مهدی:وظایفتُ خوب یاد نگرفتی
صدرا:چرا اتفاقا خوب یاد گرفتم آقا،بابام همیشه بهم میگه وظایفمو،یکیش هم خدمت کردن به بزرگترمِ
نگاهی بهش کردم و لبخند زدم اونم با سنگینی نگاهم برگشت و یه لبخند خجالتی زد و حواسشو داد به رانندگی
شخصیت صدرا برام جالب بود،یه پسر مؤدب و خوشاخلاق و خوشخنده...شوخ بود ولی شوخیهاش تو مخ نبود،قشنگ بود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:رد خیلی چیزا تو قلب میمونه...(:
نظرتون،نظرمه؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fateme
ناشناس برای این پارت خیلی کم بود 😐
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁵پارتღ
#رسول
شب دیگه از شدت خستگی چشمام باز نمیشد بچهها بیشترشون رفته بود توی سایت فقط من بودم و با کاظم که اونم داشت حاضر میشد بره،اومد سمتم و خدافظی کرد که بزور چشمامو باز نگه داشته بودم جوابشو دادم
وقتی رفت از تو آشپزخونه برای خودم قهوه آماده کردم،گذاشتم روی میز یکم شکر ریختم توش اصلا حس قهوه تلخ خوردن نبود
سرمو گذاشتم روی میز همینطور به بابا زنگ زدم،بعد از چندتا بوق صدای عمو اومد
مهدی:سلام استاد
صدام بخاطر خستگیم یکم گرفته بود صدامو صاف کردم جواب دادم
رسول:سلام عمو خوبی
مهدی:من که خوبم ولی تو فکر نکنم
تک خندهای کردم و همینطور چشم بسته جوابشُ دادم
رسول:خوبم ولی خستم
مهدی:خستگی به جون عموت بیا خونه استراحت کن
رسول:خدانکنه،کارام مونده
مهدی:بنظرت میتونی با این حال کار بکنی؟..راستی قرصتو خوردی؟ساعت ۱۰ گذشته
رسول:بله خوردم
مهدی:چهعجب،زنگ زدی بگی نمیای خونه؟
رسول:اره،وای عمو بچه محمد بهدنیا اومد
مهدی:آره میدونم،بهش زنگ زدم نامرد عکس دخترشو نفرستاد ببینم
رسول:نشون میدم حالا الان اون گوشیم پیشم نیست برای من فرستاده
مهدی:باش،برو یکم بخواب حداقل نیم ساعت
رسول:چشم
مهدی:با محسن کار که نداشتی؟داره ظرف میشوره
رسول:احسان و امیرحسین مگه نیستن بابا داره ظرف میشوره؟
مهدی:بهتوچه آخه بچه پرو تو فکر کن محسنم تنبیه کردم
رسول:😂خدایی؟
مهدی:جدی میگم،نذاشت من پیاس بازی کنم منم گفتم باید ظرفارو بشوره یا من بازی کنم،رسول دوبار داره هر ظرفو میشوره تا به من دستگاه نده
دوباره صدای خندهام بلند شد و با همون چشم بسته گفتم
رسول:برو جلوی داداشتُ بگیر بنظرم به اون باشه تا صبح میشوره که تو بازی نکنی
مهدی:از محسن بعید نیست والا،برو بگیربخواب رسول فردا هم بیا خونه چند ساعت قشنگ بخوابی،حرفای دکتر یادت رفت؟
رسول:چشم میخوابم
مهدی:آفرین،برو که منم برم جلوی محسنُ بگیرم وگرنه پول قبض میخواد زیاد بیاد
رسول:😂خدافظ
مهدی:خدافظ
حس قطع تماس نداشتم خداروشکر عمو قطع کرد
امشب عجیب بود که بدون قرص خوابآور دارم بیهوش میشم
دستمو زیر سرم گذاشتم تا یکم چشم ببندم
☆☆☆
#محمد
فاطمه قرار شد پیش عطیه بمونه
منم عزیز و رسوندم خونه و خودم رفتم سایت
امروز خیلی اذیت شدم ولی خسته نبودم انگار با اومدن حلما همه خستگیهام برطرف شده بود
قبل از اینکه برم اتاق خودم یه نگاه به پایین سایت انداختم هیچکس نبود فقط سیستم رسول باز بود که نشون میداد هنوز اینجاست
توی اتاقم وسایلمو گذاشتم،پوشه روی میزم نشون از گزارش امروز میداد یه نگاه بهشون کردم رفتم تو نمازخونه،اونجام رسول نبود خواستم از توی آشپزخونه برای خودم یه چایی بریزم که دیدم رو میز خوابش برده
لیوان قهوه اش هم کنارش بود،آروم دست گذاشتم روی شونهاش
محمد:رسول..استاد رسول
چشم باز کرد و یکم منگ بود وقتی دید کنارشم زود سرشو بلند کرد،نشستم روصندلی
محمد:چرا نرفتی خونه
رسول:سلام آقا
محمد:علیک سلام،نرفتی چرا
رسول:کار داشتم
محمد:چقدرم که تو الان داری کار میکنی
همینطوری که چشماشو ماساژ میداد خواب از سرش بپره خندید
رسول:داشتم با عمو حرف میزدم بعدش خوابم برد...راستی مبارک باشه
یهو پرید تو بغلم بخاطر یهویی بودنش خندهام گرفت
محمد:ارومتر هم میتونی ابراز محبت کنی استاد
رسول:ببخشید،چرا اومدید؟خب میموندید دیگه
محمد:تو بیمارستان که نمیذاشتن من بمونم مادرمو رسوندم خونه گفتم بیام ببینم چهخبره،بلند شو بریم بخوابیم منم خوابم میاد
رسول:شما بخوابید من برم به کارام برسم
محمد:لازم نکرده صبح انجام میدی
رسول:شیرینی چی قراره بهم بدین؟
محمد:زهرمار،دوست داری؟
رسول:😐پدر شدینا
محمد:الان من چه شیرینی بدم بهت؟پاشو ببینم،بریم بخوابیم فردا بهجای صبحونه شیرینی میخوری
رسول:😂قول دادینا
محمد:بله...قرصتو خوردی؟
رسول:داشت یادم میرفت یعنی اگه پیام نمیدادین دیگه نمیخوردم
محمد:گوشیتو بده
بلند شدیم و یه گوشه نشستم رسولم با دوتا بالشت و پتو اومد،ساعت هشدار برای قرصهاش گذاشتم
بعدم گوشی خودمو واسه نماز زنگ گذاشتم دراز کشیدیم تازه الان میفهمم چقدر خوابم میاد
رسول:میگم حس خوبی داره؟
محمد:چی
رسول:پدر شدن دیگه
محمد:😂خوبه بچهات ۴سالشه
رسول:نه دختردار شدین گفتم
محمد:آره قشنگه،ولی تو ناراحتی هنوز بچهات پسره؟
رسول:نهبخدا،خیلی هم خداروشکر میکنم،اگه علیرضا دختر میشد نمیدونم چطوری میخواستم مراقبش باشم،ولی خب امروز واقعا انگار دوباره پدر شدم،به اندازه تولد علیرضا برای حلما ذوق کردم
محمد:وقتی مرخص شد میگم بیای ببینیش،دکتر گفت چند روز اینجا بمونه چون زود بهدنیا اومده
رسول:چرا عکسشو واسه عمو نفرستادین؟
محمد:واسه محسن فرستادم
رسول:اهان
محمد:بخواب دیگه رسول...شبت بخیر
رسول:شببخیر
به پهلو شدم و پتورو تا گردن کشیدم،رسولم به پهلو شد و صورتش سمتم بود،خیلی زود خوابش برد
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خستگیت به جونم..🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁶پارتღ
#محمد
از اتاق آقای عبدی بیرون اومدم،وارد شدن یه نیروی جدید یکم ذهنمو بههم ریخته بود
چرا این فرد با واسطه یکی از مقامات اومده اینجا؟اونم چی،خواسته وارد گروه من بشه
سعی کردم مثبتبین باشم
پشت میزم نشستم ساعت هنوز ۸ نشده بود یادم افتاد شیرینی نگرفتم
سوئیچ و گوشیمو برداشتم رفتم بیرون وسط راه داوودُ دیدم اونم با لبخند عمیقی اومد و بغلم کرد،یهطوری این بچهها ذوق کردن واسه بهدنیا اومدن حلما که خودمم باورم شد حتما یه نسبت نزدیکی دارن باهاش،باهمون لبخند تبریک گفت که با خوشرویی تمام جوابشو دادم
محمد:داوود،رسول هنوز خوابیده؟
داوود:بله آقا،کارش دارین؟
محمد:نه بزار بخوابه،من یه سر باید برم بیمارستان تو حواست باشه دیگه به کارا،اگه هم کاری بود حتما بهم زنگ بزنید باش؟
داوود:چشم
محمد:امروز یه نیروی جدید قراره بیاد داوود، اومد به رسول بگو همهاطلاعاتش رو دربیاره
داوود:چهکاریه آقا،هرکی میخواد بیاد کلی آزمون و گزینش میده چرا رسول دربیاره اطلاعاتشو
محمد:کار از محکم کاری عیب نمیکنه،بعدا بهتون توضیح میدم چرا،فعلا برم من
داوود:بسلامت آقا
محمد:خدافظ
☆☆☆
#رسول
با صدا زدنای یکی چشم باز کردم دیدم سعیده
سعید:پاشو بابا ظهر شد
یکم منگ بودم،چند ثانیه که گذشت گوشیمو برداشتم دیدم ساعت ۱۰ونیم یه طوری بلند شدم که گردنم درد گرفت
رسول:چرا زودتر بیدارم نکردی سعید،کارام موند
سعید:نبودم بابا وگرنه که نمیذاشتم بخوابی،پاشو محمد کارت داره
زود بلند شدم و یه آبی به سرو صورتم زدم
توی اتاق محمد هیچکس جز خودش نبود در زدم و رفتم داخل
رسول:سلام آقا
محمد:به استاد رسول،نه به نخوابیدنت نه به خوابیدنت
رسول:شرمنده نمیدونم چرا انقدر خوابیدم
محمد:اشکال نداره،رسول اول برو صبحونهتو بخور بعد یه فایل برات میفرستم رمزگذاری شدهاس،ببین میتونی متوجه بشی یا بدیم بچههای سایبری
رسول:چشم آقا
محمد:راستی لیست پرواز ها به جنوبُ بیار ببین کدوم یکی از سوژههامون میخواد به اونجا بره،گمش نکنیم،توی یکی از تماس های سانی گفت که بفرست بره جنوب،حالا کیه خدا میدونه ببین میتونی بفهمی کیه
رسول:اونم به چشم،امر دیگه؟
محمد:یه چیز دیگه
رسول:جان؟
محمد:شیرینی توی یخچالُ برای بقیه هم بزار همه رو نخور
رسول:ای بابا دست شما درد نکنه،انشاءالله شیرینی پدربزرگشدنتون
آقا محمد ماژیک روی میزو برداشت پرت کرد سمتم که خورد به سینهام و افتاد زمین،با خنده خم شدم برداشتم
رسول:چرا خشن میشید حالا
محمد:بزار براش شناسنامه بگیرم بعد تو به فکر پدربزرگ شدن من باش
رسول:باش بعدا راجبش فکر میکنم،فقط یه چیزی
محمد:چی؟
همینطوری که میرفتم سمت در که از پرتاب احتمالی اشیا روی میز در امان باشم گفتم
رسول:پدر بودن خیلی بهتون میاد،بابابزرگ بودن بیشتر
آقامحمد همون ماژیک دوباره برداشت که زود جیم زدم
از توی یخچال جعبه رو برداشتم دیدم رولت گرفته،بهبه یکی برداشتم و با چایی خوردم بعد هم جعبه رو دادم به سعید که پخش کنه
این وسط هم یکم چرت و پرت گفتیم بعد با ضدحال شدن علی سایبری رفتیم سر کارمون
انگار بهش الهام میشه کارمون لنگهشِ،حالا شاید خودم میتونستم انجامش بدم ایش
علی مشغول رمزگذاری شده بود
منم تکیه داده بودم به میزم و کل سایت از نظرم میگذروندم،دیدم داوود به همراه یه پسر جوون که موهاش صاف بود و عینکی بود اومد سمتمون،تیپ پسره بد نبود خوبم نبود کلا اینجور سبک لباس پوشیدنو توی جای رسمی نمیپسندیدم(میشه خودتون تصور کنید چی پوشیده بدون هیچ راهنمایی؟😂مغز خودم نمیتونه تصور کنه خوابه)
بهمون رسیدن لیوان چایی رو گذاشتم رو میز پسره با لبخند دستشو دراز کرد و گفت:سلام آراز صفایی هستم،خوشوقتم
رسول:سلام،به جا نیاوردمتون
داوود:رسول ایشون نیروی جدید هستن قراره با ما کار کنن
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بابابزرگ😂