→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁴پارتღ
#محمد
محمد:رسول،به آراز بگو بیاد
رسول:چشم آقا... امروز میره برای ماموریت؟
محمد:آره باید زودتر کارشو شروع کنه خیلی عقبیم
رسول:بنظرتون چرا نسیم پناهی به ایران برگشته؟برای پرونده شوهرش؟
محمد:هیچی معلوم نیست رسول،ملاقاتهایی که میکنه و رابط هایی که داره چیزای دیگه میگه
رسول:توی جنوب چیزی دستگیرمون میشه حالا؟
محمد:علم غیب ندارم که رسول جان،باید بریم تا معلوم بشه،ولی قطعا دست خالی برنمیگردیم
رسول:یه سوال دیگه بپرسم بعد برم به آراز بگم بیاد
تکیه دادم به میز و دست به سینه نگاهش کردم،اثرات خنده روی صورتش بود ولی بزور داشت تحمل میکرد که نخنده
محمد:رسول چقدر خوبه که میدونی وقتمو داری میگیری
رسول:عه آقا خب سواله برام
محمد:بفرمایید
رسول:کیو میبرید جنوب؟
محمد:دوست داری کیو ببرم؟
رسول:یه دو روز خواهشا سعید و فرشید ببرید من یکم استراحت کنم از دستشون
محمد:چشم استاد،دستور دیگهای ندارید؟
رسول:نهآقا😂
خندهمو پشت اخمم پنهون کردم و اشاره زدم به بیرون که رفت
پشت میزم نشستم و برگه ماموریت هر سهنفرمون رو نوشتم بعد از امضا آراز و رسول اومدن
هر دوشون با اشاره دستم نشستن،برگه ماموریت آراز هم امضا زدم و بعد از برداشتن کاغذ کارهایی که باید بکنه و فامیلی جدیدش رفتم جلوشون نشستم
محمد:خب آقا آراز،اول بگم این اولین ماموریت توعه طبیعیه که استرس داشته باشی،هنوزم دیر نشده اگه از پسش برنمیای بگو،چون این ماموریت خیلی مهمه و باید به نحو احسن انجام بشه
آراز:نه آقا یکم استرس دارم ولی زود حل میشه شما نگران نباش
محمد:توی این ماموریت تو باید نزدیک سانی بشی حالا به هر طریقی،وقت نیست وگرنه رسول بیشتر باهات کار میکرد تا یکم مسلطتر بری ماموریت
آراز:ببخشید واجبه فرانسوی برم اونجا یادبگیرم؟
نگاهی به رسول کردم و جوابشو دادم
محمد:ببین سانی تدریس ۳ زبان رسمی دنیا رو میکنه خب فرانسوی هم جزئی از این زبان هاست
آراز:من از سعیدجون که پرسیدم گفت سانی تدریس چینی و روسی و فرانسوی میکنه
محمد:خب؟
آراز:میگم اگه فرقی نمیکنه چه زبانی رو یاد بگیرم من زبان روسی بلدم اینجوری میتونم از اول برم شاگرد خود سانی بشم تا از اول شروع کنم تا بلاخره به سانی برسم،آخه اونجا هر ترم یه استاد داره دیگه
محمد:روسی تا چه حد بلدی؟
آراز:کامل بلدم
محمد:«Представь себя» (: پرِدستافْ سِبیا) (خودتو معرفی کن)
آراز:«Я Араз Сафаи. Рад работать с вами!»( یا آراز سافایِی. راد راباتات’ س وامی.) (من آراز صفایی هستم، از اینکه با شما کار میکنم خوشحالم)
محمد:خب برای چی از اول نگفتی؟
رسول:آراز منو بیکار گیر آوردی؟این همه پدرم دراومد تا بهت یکم فرانسوی یاد بدم
آراز:خب رسول جون تو اومدی گفتی باید فرانسوی یاد بگیری به من چه آخه
محمد:خیله خب باشه،اشکال نداره،خیلی خوبه که مسلط به زبان روسی هستی،به قول خودت کارمون راحت میشه و سریع به سانی نزدیک میشیم
آراز:کی برم برای ثبت نام آقا؟
محمد:همین الان...توی این برگه تمام کارهایی که باید بکنی رو نوشتم،اطلاعاتی که باید بدست بیاری، اینم هویت جدیدن آراز افخمی، ۲۴ ساله
آراز:ولی من ۲۸ سالمه،نفهمه یه وقت
محمد:قرار نیست که با همین قیافه بری آرازجان،یه تغییری باید بکنی
آراز:بله چشم
محمد:خیله خب برید دیگه،آراز توام برو اتاق گریم میگم درستت کنن
هردوشون چشم گفتن و رفتن بیرون
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:واقعا اینجا دلم برای رسول سوخت این همه وقت گذاشت فرانسوی یاد بده بهش😐😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
۹۰ نفر این پیامو دیدن کلا یک نفر تو ناشناس پیام داده
منم گفتم ناشناس رو زیاد کنید تا پارت بدم
خب پس من میرم صبح اگه ناشناس زیاد بود پارت میدم
شبتون بخیر
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁵پارتღ
#آراز
به خودم توی آینه نگاه کردم،خیلی هم بد نشده بودم،یکم باید جلف رفتار میکردم که قشنگ کار من بود
سوار موتور شدم و به سمت آدرس رفتم،فرمانده گفته بود که خودم تنها برم و بعدش هم برم خونه،وای دیگه حوصله چک و چونه زدن با بابا رو نداشتم،رسیدم به موسسهاش،یه ساختمان بلند بود
کلاه کاسکت رو درآوردم و گذاشتم رو دسته
به نویان(رفیقش) پیام دادم که شب میرم اونجا همون یه مدت خونه نرم تا بهم گیر ندن بهتره
وارد ساختمان شدم،دم ورودی هر طبقه رو زده بود که برای چیه،مثلا طبقه اول کامپیوتر،طبقه دوم موسیقی و طبقه سوم هم برای سانی بود،زبان های خارجه
با پله ها رفتم بالا،آنقدر فاصله پله ها زیاد بود و تعدادشون هم همینطور نفسم گرفت
گوشیم زنگ خورد دیدم نویانِ
آراز:هلو
نویان:هلو و درد،باز تو از خونه زدی بیرون که دنبال جا میگردی؟
آراز:آر.ه
نویان:حالا چرا نفس نفس میزنی؟
آراز:پله هارو اومدم بالا نفسم گرفت
نویان:یعنی خاک تو سرت کنن مرد گنده شدی غول برای خودت بعد از آسانسور میترسی؟اون تو مثلا قراره چه اتفاقی واسه تو بیفته که میترسی
آراز:تو که با پله نمیری من میرم نفس نفس زدنش هم تحمل میکنم پس چرا حرص میخوری؟...بگو ببینم امشب خونه خودتی بیام پیشت؟
نویان:من نه اومدم شهرستان،حال مامان بزرگم بد شده دیگه تا فردا و پس فردا زندهاس...نگهبان تورو میشناسه بگو کلید بده بهت،خودمم بهش زنگ میزنم حالا،کلیدارو دادم به اون،راستی تو خونه هیچی نیست شام بیرون بخور
آراز:خیله خب باشه دمت گرم
نویان:چرا حالا باز دعوا کردین؟
آراز:منو فرستاده یه جایی که پر از آدم های تو مخه...به همه چیم گیرمیدن چرا آدامس میخوری،چرا اینجوری حرف میزنی،لباس درست بپوش وای نویان خیلی حال بههم زنن
نویان:مریضی رفتی خب
آراز:نمیرفتم که از همه چی میافتادم،حالا یه مدت هستم بعد یه کاریش میکنم دیگه،ولی خب یکمم دوست دارم اونم فقط بخاطر هیجانشِ،و اینکه زودتر کارمو بکنم تا جیم بزنم
نویان:میخوای یه بلایی سر خودت بیاری دلش به رحم بیاد؟
آراز:تو بابای منو نمیشناسی؟این چیزا روی مامانم تاثیر داره بابام بدتر میکنه،فعلا باید باهاش راه بیام، منم میتازونم صبر کن
نویان:دارن صدام میکنن،فقط آراز بدتر گند نزن
آراز:باشه برو دیگه توام،دمت گرم بابت خونه بای
وارد که شدم دوتا دختر که با آرایش زشت تر هم شده بودن پشت میز نشسته بودن و قهوه میخوردن،وای منم میخوام قهوه نامردا
آراز:سلام وقت بخیر
منشی:سلام بفرمایید
آراز:برای ثبت نام زبان روسی اومدم
همون موقع سانی با سامسونت توی دستش از اتاق بیرون اومد،دقیق کنارم وایساد و به منشی گفت
سانی:خانم من باید برم زنگ بزنید کلاس امروز رو کنسل کنید بندازید برای فردا
منشی:بله آقا حتما
سانی رو به من کرد و گفت
سانی:شما کارتون چیه؟
به جای خودم اون دختره جواب داد انگار زبون ندارم،آدامس توی دهنمو محکم جویدم از حرص
منشی:برای ثبت نام زبان روسی اومدن
سانی:تا چه ترمی بلدی؟
آراز:خیلی وقته ادامه ندادم آخرین ترمی که بودم رو یادم نیست
سانی:یه چیزایی بلدی؟
آراز:خیلی بیشتر از یکم بلدم،جوری که اگه چند ماه ادامه میدادم مدرک میگرفتم ولی خب ادامه ندادم
سانی:خب پس سطحت خوبه،میگم ازت یه آزمون ساده بگیرن اگه خوب دادی میای سر کلاس خودم
آراز:ممنون
سانی:سیما یه آزمون ازش بگیر بعد نتیجهشو بهم بگو...اگه خوب بود فردا بیا سر کلاس
آراز:باشه میام
سانی با لبخند خیلی چندشی رفت بیرون
اون دوتا دختر هم با ذوق داشتن با نگاهشون سانی رو بدرقه میکردن،آخه این سانی چی داشت خدایی
آراز:کی آزمون میگیره ازم؟
منشی:همراهم بیاید لطفا،بعد مدارکتون رو بدین تا ثبت بشید
باشهای زیر لب گفتم و از اونجایی که باید همه چیو گزارش میدادم زود یه پیام که حاوی خروج سانی میشد فرستادم و همراه اون دختره رفتم تو اتاق،بعد یه مرده اومد و چندتا سوال با زبان روسی پرسید که جواب دادم،بعدش هم مدارک دادم ثبت نام شدم از اونجایی که فرشید گرفته بود بیشتر افراد تو کلاس بالای ۲۰ سال و زیر ۳۰ سال سن داشتن و قصدشون هم جذب کردن بود حالا باید اینجا میموندم تا بفهمم چی بهشون میگه سانی
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شخصیت آراز هنوز برای خودمم مبهمه😁
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
#سلام_مولایمن♥
درالتهابِزمین؛ دراضطرابِزمان؛
یادِشما چترامانمناست
زیرباراندردها...
+السَّلامُعَلَيْكَيَا وَعْدَاللَّهِالَّذِيضَمِنَهُ...
🌼سلامبرمولایمهربانےڪه
آمدنشوعدهیحتمےخداستو
سلامبرمنتظـرانودعاگویانآن
روزگارنورانےوقریب...✨
#اللھمعجݪالـولیڪاݪـفࢪج...🌼