eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
837 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌اللهم عجل لولیک الفرج ۰۰:۰۰
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ³⁵پارتღ فنجون قهوه گذاشتم روی میز و خودمم نشستم کنارش،نسیم لب‌تاپ‌ش روی پاهاش بود و کار می‌کرد،امروز قشنگ تونستیم استراحت کنیم و خستگی این چند‌روز برطرف کنیم،همش با این قرار بزار با اون قرار بزار آخرش هم هیچی،حالا خوبه عبدالصمد یکم به کارمون اومد و قرار شد برای جذب بیشتر جوون ها امکانات در اختیارمون قرار بده و همینطورم با فروش اطلاعاتی از بعضی مراکز ه.سته‌ای تونستیم پول خوبی ازش بگیریم و اعتماد‌شو جلب کنیم فنجون رو به لب هام اضافه کردم و مزه تلخ‌ش تو دهنم پخش شد،با صدای نسیم فنجونُ رو میز گذاشتم نسیم:این اطلاعاتی که از شاگرد‌ات فرستادی درسته؟ سانی:طبق چیزی که راجب‌شون فهمیدم نوشتم نسیم:این پسره چرا انقدر کمه توضیحاتش؟ سانی:کدوم...اهان آراز رو میگی..تازه اومده پیشم فقط یک جلسه،توی همون جلسه فهمیدم که شوق رفتن داره اونم زیاد نسیم:سعی کن به اونایی که دوست دارن برن نزدیک بشی الان این پسره کامران و آراز سعی کن نزدیک بشی بهشون،برو بیرون باهاشون قرار بزار،ببرشون ویلا و ماشین و حساب های بانکی‌تو نشون بده یه‌طوری نشون بده که اینارو تونستی وقتی که اروپا بودی بدست بیاری سانی:واجبه حتما؟ نسیم:آره باید بیاریمشون پیش خودمون سانی:فقط همینا؟ نسیم:طبق چیزی که خودت اینجا نوشتی گفتم،این دونفر بیشتر شوق و ذوق رفتن دارن ولی تو سعی کن بیشتر جذب داشته باشی،راستی راجب خانواده‌‌هاشون هم اطلاعات پیدا کن سانی:باشه...پاشو بریم بیرون یکم بگردیم بابا خسته شدم نسیم:باید اینارو ارسال کنم واسه اونوریا سانی:حالا بعدا میفرستی،پاشو نسیم شرقی نسیم:زهرمار.... راستی توی رستوران کی بهت زنگ زد که عصبی شدی؟ سانی:هاتف‌ احمق نسیم:همون هکره؟ سانی:آره،بهش از اون چندتا مامور عکس دادم که پیداشون کنه ولی میگه هیچی پیدا نکرده نسیم:حالا حرص نخور وحید جان،رسیدیم تهران باهاش حرف میزنم سانی:چه حرفی؟میگه پیدا نمیتونه بکنه دیگه نسیم:هاتف میتونه پیدا کنه وحید،اون فقط یکم حسابش خالی شده واسه همین میگه نمیتونه،صبر کن حسابشُ که پر کنم چنان اطلاعات پیدا میکنه واست که تعجب کنی سانی:امیدوارم ☆☆☆ رو تخت فقط غلت میزدم تا یکم ذهنم آروم بشه،از طرفی حرفای بابا‌‌..از یه طرف اولین ماموریتم و روز اولش که به گند کشیده شد یا حتی به حرفای اون مرده سانی برای رفتن من نمیتونم به خودم دروغ بگم،دوست داشتم برم از اینجا،برم و شاید بعد از این همه سال یه روز خوب داشته باشه،یه بار شب راحت سر رو بالشت بزارم،ولی از طرفی هم طاقت اشک و ناراحتی مامانو نداشتم،اون که گناهی نداره بسوزه وسط این دعوای پدر و پسری با صدای شکمم از رو تخت بلند شدم،فکر میکردم بابا امشب نیست و سرکارش میمونه ولی قشنگ وسط شام اومد و من نتونستم هیچی بخورم،و برای جلوگیری از دعوای احتمالی اومد تو اتاقم و درو قفل کردم از گشنگی ضعف کرده بودم و نمیشد برم پایین،چون حداقل تا ساعت ۱،۲ با مامان بیدار میموندن و حرف میزدن،بعضی وقت هام که بابا کتاب میخوند یادم افتاد برای خودم یکم خوراکی خریده بودم هفته پیش که تو کشو بود زود باز کردم دیدم فقط چیپس و پفک و کرانچیِ چیپسُ برداشتم باز کردم بعدم روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوردنش شدم لعنت بهت آراز خب اول غذا‌تو میخوردی بعد سیس می‌گرفتی میومدی تو اتاق،با بابات قهری نه با معده بدبختت که ☆☆☆ تا نماز صبح عمو و بچه ها بیدار مونده بودن بازی می‌کردن این وسط چند بار بابا بیدار شد آخرم پی‌اسُ جمع کرد برد تو اتاقش گذاشت،درو قفل کرد و اومد کنار علیرضا خوابید دوباره عمو هم کم نیاورد اومد اسم فامیل بازی کردن البته کردیم،یه ربع بود که خوابم برد عمو بیدارم کرد که بازی کنیم حالا خداروشکر برای اینکه بچه بیدار نشه آروم بودیم فقط سایلنت حرص میخوردن اونا نماز که خوندیم زود خوابیدم تا صبح اذیت نشم کنار علیرضا دراز کشیدم و دستشو توی گودی گردنم گذاشتم،دست نرم و لطیفش که به گردنم خورد قلقلکم اومد ولی عادت کردم عمو بلاخره رضایت داد و برقو خاموش کرد همینطوری که پتو رو مرتب می‌کرد غر میزد مهدی:اتاق نداره انگار،اومده ور دل ما خوابید نذاشت یکم خوش باشیم،عین میرغضب بالا سر آدم میاد،این همه پول به دستگاه بده اخرم باید بهش بی‌احترامی بشه و بزاره تو اتاق...خب من دلم با همین فوتبال خوشه،نه مثل تو همش اخمو عبوس باشم تو خونه،یکم بازی نمیکنه..من نمیفهمم این چرا زن نمیگیره راحت بشم،مرضیه فوت کرد خب توام زن دوم می‌گرفتی میرفتی من راحت میشدم از دستت..فکر میکنه پس زندگی مجردی با ۵ تا پسر چطوریه..انگار محسن از عهد قاجار مونده.. زنگ بزنم میراث فرهنگی محسنُ ببره با خودشون بخدا محسن:غر زدنت تموم شد فک‌تو یکم استراحت بده بخواب مهدی:نمیخوام،کوفتم کردی امشب‌، اون تلوزیون بالا خراب شده یکی نو بخر ما همش بریم اونجا محسن:بخواب مهدی ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:¿¿¿¿¿
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بابت تاخیر عذر میخوام ناشناس یادتون نره شبتون بخیر یاعلی❤️
هدایت شده از خدایا شکرت
خدایا شکرت بخاطر بودن مادرم ❤️ @khodaashokret
سلام عصرتون بخیر چطورید؟؟
واقعا مادرا روز مادر زیاد کار میکشن از آدم😐😂
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/578 ممنون عزیز دل ان‌شاءالله برای همه🥲❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
خدایا شکرت بخاطر بودن مادرم ❤️ #ارسالی_شما @khodaashokret
بچه ها سعی کنید هر شب خداروشکر کنید بخاطر یه چیزی میتونید توی این کانال عضو بشید پیام هاشو بخونید یا حتی اتفاقاتی که توی روز براتون میفته شکر میکنید
نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه ها سعی کنید هر شب خداروشکر کنید بخاطر یه چیزی میتونید توی این کانال عضو بشید پیام هاشو بخونید یا
من خودم از روز اول فروردین ماهه هرشب هم حداقل در حد یه جمله با امام زمان عج حرف میزنم هم بخاطر یه چیزی شکر خدا میکنم مثلا اون روز اگه بستنی خورده باشم میگم شکرت که بستنی خوردم در همین حد ساده سعی کنید اینو هر شب انجام بدین و باب‌ش کنید توی خودتون و دوستاتون حالا اگه کانال دارید بگید،جدا از ثوابی که داره آرامشی که بهتون میده واقعا قشنگه🥲
‌پارت ان‌شاءالله آخر شب