نعمتالهی/زنگارღ
خدایا شکرت بخاطر بودن مادرم ❤️ #ارسالی_شما @khodaashokret
بچه ها سعی کنید هر شب خداروشکر کنید بخاطر یه چیزی
میتونید توی این کانال عضو بشید پیام هاشو بخونید یا حتی اتفاقاتی که توی روز براتون میفته شکر میکنید
نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها سعی کنید هر شب خداروشکر کنید بخاطر یه چیزی میتونید توی این کانال عضو بشید پیام هاشو بخونید یا
من خودم از روز اول فروردین ماهه هرشب هم حداقل در حد یه جمله با امام زمان عج حرف میزنم هم بخاطر یه چیزی شکر خدا میکنم
مثلا اون روز اگه بستنی خورده باشم میگم شکرت که بستنی خوردم
در همین حد ساده
سعی کنید اینو هر شب انجام بدین و بابش کنید توی خودتون و دوستاتون
حالا اگه کانال دارید بگید،جدا از ثوابی که داره آرامشی که بهتون میده واقعا قشنگه🥲
نعمتالهی/زنگارღ
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رماننعمتالهیღ ღ³⁵پارتღ #سانی فنجون قهوه گذاشتم روی میز
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منی که یاد محسن افتادم🤣🤣🤣
(بچه ها ببینید این کلیپ حتما)
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁶پارتღ
#محمد
بلاخره صبح سوژهها راهی تهران شدن،کلی کار داشتم توی سایت ولی خب اگه خودم برمیگشتم سعید تنها میموند...
سعید پشت فرمون بود و با احتیاط رانندگی میکرد تا متوجه حضورمون نشن
گوشیم زنگ خورد دیدم آقای عبدیِ،صدامو صاف کردم و جواب دادم
محمد:سلام آقا
عبدی:سلام محمد جان خوبی؟
محمد:الحمدلله
عبدی:کجایید؟
محمد:آقا سوژه راه افتاد سمت تهران ماهم پشتشون، اینجوری که اینا دارن میان احتمالا آخر شب میرسیم
عبدی:خیلی مراقب خودتون باشید محمد
محمد:اتفاقی افتاده آقا
عبدی:آره،طبق شنود گوشی سانی متوجه شدیم دنبال چند تا مامور میگردن،اونا تو و بعضی از بچههاتو سر پرونده چند سال پیش دیدن پس باید مراقب باشی
محمد:شاید منظورش ما نباشیم آقا
عبدی:احتیاط شرط عقلِ محمد خیلی مراقب باشید،قطعا دوباره برمیگردن کرمانشاه،اونجا دونفر از بچه تا تهران دنبالشون میکنن شما با پرواز خودتون رو سریع برسونید تهران سریع
محمد:بچهها میدونن همهشون؟
عبدی:نه فقط حافظ و امیر خبر دارن،فعلا که نیرو گذاشتم تا مراقب بچههای تیمت باشن فقط نگران شما دوتا هستم
محمد:نه آقا نگران نباشید..فقط به بچه ها بگید که اولین پرواز از کرمانشاه تا تهران رو بگیرن برامون...ما یک ساعت دیگه اونجاییم
عبدی:باشه،رسیدید خبر بده بهم...فعلا هم به سعید نگو که تمرکزش بههم بخوره،حداقل تا زمانی که متوجه بشیم دنبال کی میگردن
محمد:چشم آقا
عبدی:خداحافظ
محمد:خدانگهدار آقا
گوشی رو توی دستام چند بار چرخوندم،سعید متوجه بههم ریختگیم شد و گفت
سعید:چیزی شده آقا؟خوبین؟
محمد:آره.. توی کرمانشاه بچهها میان جای ما...ما با پرواز میریم سمت تهران
سعید:چرا اخه
محمد:سعید جان توی اداره کلی کار هست که باید انجام بدیم و بچه ها دست تنهان...اینجوری بهتر هم میشه میتونی یکم استراحت کنی
شونهای بالا انداخت و چیزی نگفت
منم خیره شدم به جاده...جادهای که همش کوه و بیابون بود...
☆☆☆
#رسول
الان بهترین زمان برای ورود به موسسه سانی بود برای نصب شنود و دوربین،چون جمعه بود و هیچکس نمیرفت
اول دوربین های اونجا رو هک کردم تا بتونم تصاویر ورود بچه هارو پاک کنم
هدفون رو گذاشتم روی گوشم
رسول:داوود میتونید وارد بشید،فقط حواستون به اطراف باشه
داوود:رسول اینجا یه سوپر مارکت هست که دوربین داره...دوربینش مشرف به اینجاست تصاویر رو از اونجا هم پاک کن
رسول:خیله خب،شما اول وارد بشید من بعدش پاک میکنم
هدفون روی گردنم گذاشتم...از توی پیاله روی میز چندتا مویز برداشتم و خوردم
تکیه دادم به صندلی و منتظر شدم بچه ها کارشون تموم بشه
☆☆☆
#داوود
شنودُ که کار گذاشتم به رسول گفتم چکش کنه،فرشید هم دوربینُ گذاشت
رسول:بچه ها خسته نباشید هم دوربین ها هم شنود ها کار میکنن...فقط یکم بگردید ببینید شاید یه چیزی نتونستید پیدا کنید البته بعید بدونم سانی توی موسسهاش چیزی بیاره ولی خب مطمئن میشیم و اونجا سفید میشه
داوود:باشه...بچه ها یه نگاه بندازید به اینجا منم میرم بیرون رو میگردم
پشت میز منشی نشستم و شروع کردم به گشتن
تمام پرونده هارو نگاه کردم چیز خاصی نبود
پروندهای رو باز کردم دیدم اسم آراز و یه نفر دیگه به اسم کامران عربی بود،پشت برگه با زبان استرالیایی چیزهایی نوشته بودن و از جایی که بلد نبودم فقط عکس گرفتم
داوود:رسول سیستمُ روشن کنم میتونی رمزش رو باز کنی؟
رسول:آره
سیستمُ روشن کردم و با سیم رابط به گوشیم وصل شدم تا رسول بتونه رمزشو باز کنه
☆☆☆
#رسول
رمزش ۱۰ رقمی بود که تونستم ۸ تاشو باز بکنم
داشتم اون دو تا رو پیدا میکردم که با صدای فرشید یه لحظه دست نگه داشتم
رسول:جانم فرشید؟
یکم صداش نگران شده بود و منم نگران کرد
فرشید:رسول اینجا یه گاوصندوق بود که باز کردیم
رسول:خب؟
فرشید:چندتا عکس هست
رسول:وای فرشید زیرلفظی میخوای؟خب حرف بزن،عکس کی؟
فرشید:....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دیدین بعضی شبا یهو حالت بد میشه؟روز خوب بودیا ولی وقتی تنها که میشی یهو دلت میگیره،امشب اینطوری شدم
خواستم توی اینستا چندتا مداحی و مولودی یا یکم کلیپ طنز ببینم حالم خوب بشه و انگار اون برنامه هم میدونه کی حالم بد میشه،کلی متن و عکس و کلیپ غمگین تحویلم داد... و منم نمیتونستم ازش بیام بیرون🥲
خواستم یه دلیل بیارم براتون که پارت عیدی رو فردا بدم بهتون،واقعا قصد نوشتنش رو داشتم حتی یکمم ازش نوشتم ولی دیگه نمیتونم،انشاءالله فردا 🙏🏻
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
میشه پ.ن رو بخونید و منو ببخشید؟؟
واقعا فردا بهتون دو پارت میدم
یکی عیدی و یکی هم روزانه
نمیدونم یهو چِم شد🥺