eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
837 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمان الرحیم ❤️
خدایا شکرت که پدر و مادرم زنده هستند میتونم بهشون خدمت کنم و سایه‌شون بالا سرمه🙃🌹
سلام سلام چطورین؟؟
نعمت‌الهی/زنگارღ
بنظرم وقتی حالت بده اینو گوش بدی بهتره....(:🥲🫀
نعمت‌الهی/زنگارღ
حتما تا آخر گوش بدین صداشو کم کنید و گوشی رو بزارید نزدیک گوش‌تون بعد چشم هاتونم ببندید🥺
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه‌ها ما گروه دوستانه زدیم و باهم چت میکنیم اگه دوست داشتید بیاید بهم توی آیدی بگین که بعد از ویس گرفتن شما و مشخص شدنتون که دختر هستید لینک میدم😊 @fatemeh_315_133
‌برف افتاده رو گنبد طلاییِ عشق، دل من پر زده تا آسمونیِ عشق، هر دونه‌ی برف، ذکرِ یاحسین داره، بر مشهد می‌باره از نگاهیِ عشق.😃❄️☃️
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴⁰پارتღ یک هفته بعد توی این یک هفته تونسته بودیم اطلاعات خوبی بدست بیاریم،از ویلایی که پناهی و سانی باهم داشتن و هیچ کس حتی دوست‌هاشون خبر نداشتن از وجود این ویلا تا کلی منبع توی دستگاه های مختلف ایران آراز هم تونسته بود بدجور اعتماد سانی رو جلب کنه، دو.سه روزی خودم شنود و دوربین های اون کلاس رو نگاه می‌کردم،جوری که آراز حرف میزد حتی خودمم میگفتم این پسر دوست داره بره،آنقدر که خوب حرف میزد مغز سانی رو اون شسته و شو داده بود تا بالعکس آقامحمد گفته بود یکم دیرتر میاد امروز واسه همین با بچه‌ها گفتیم تا بیاد بریم بیرون،باهم رفتیم یه مغازه که سلف سرویس بستنی داشت،آنقدر که مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم نشد کل بستنی رو بخوریم و ریختیم رفت البته که برگشتنی با زنگ زدن آقامحمد قلب همه‌مون برای چند ثانیه نزد ولی خداروشکر کاری باهامون نداشت و گفت خوش‌بگذره و بعدش بریم اداره با داوود پشت نشسته بودیم و فرشید و سعیدم جلو کلی چیپس و پفک خریده بودیم تا شب بریم خونه فرشید و فیلم ببینیم قرار بود محمدامین و احسان و امیرحسین به اضافه علی و حامد هم بیان،آخ اگه فرشاد و محمدامین بفهمن علی میخواد بره خواستگاری‌...چه شَود به به امشب قشنگ بزن بزن داریم یکم خودمو کشیدم جلو بین دوتا صندلی ماشین قرار گرفتم رسول:بچه ها میگم دقت کردین سعید:چیو رسول:محمد از وقتی بابا شده خیلی با ما مهربون برخورد میکنه با این حرفم بچه‌ها خندیدن فرشید:آخه قبل‌شَم بنده خدا کار زیاد باهامون نداشت رسول:در کل گفتم،خیلی مهربون شده سعید:آراز چرا نیومد بچه ها داوود:بابا بهش گفتم بیا بریم گفت نمیاد و رفت بیرون خودش فرشید:خوشه ها،هیچی هم بهش نمیگن رسول:چرا بابا محمد هر روز داره بهش تذکر میده،وای فرشید تو دیروز نبودی آراز ساعت۱۱ صبح اومد چشماش نمیدونم چی شده بود قرمز بود،بعد محمدم یه ساعت داشت باهاش حرف میزد که یکم قانون رعایت کن چرا دیر میای از اونور زود میری...اینطوری حرف میزدن،بعد آرازم هیچی نگفت،فقط عذرخواهی کرد...ولی ببین محمد عصبی بودا چون گزارشات شب قبلشم کامل نبوده سعید:بعد رسول داره تعریف میکنه اخلاق محمد مهربون شده😂 رسول:گفتم با ما خوب شده سعید:شوخی کردم بابا ____ یک ساعتی بود رسیدیم اداره و آقامحمد گفت که بریم تو اتاقش کارمون داره با بچه ها رفتیم بالا و داوودم آراز صدا کرد وقتی روی صندلی ها نشستیم آقامحمد دوباره برامون چایی ریخت و با شکلات های کاکائویی خوشمزه گذاشت رو میز،خدایی از وقتی این شکلات هارو خریده دلم میخواد هر یک ساعت یک بار جلسه بزاره ولی نمیزاره دیگه چیکار کنم،یادم باشه برم بخرم محمد:خب چه‌خبر خوش گذشت بهتون؟ سعید:جای شما خالی آقا رسول:ولی شما هم باید یه بار با ما بیاید اونجا نمیگیم کجا که کنجکاو بشید بیاید‌ محمد:آخه واسم زیاد مهم نیست استاد که کنجکاو بشم ای‌بابایی زمزمه کردم که خندید پرونده جلوشو باز کرد و مشغول مرور گزارشات و اتفاقات این مدت اخیر شدیم محمد:بچه ها قراره آخر هفته سانی یه مهمونی بزرگ بگیره،نمیدونیم کجا ولی با توجه به اهمیت بالای این مهمونی و احتمال صد درصدیِ زیاد بودن مهمون‌هاش تو خونه نمیگیره فرشید:بنظرتون امکان داره تو ویلاش بگیره؟ محمد:نه...از اون ویلا هیچ‌کس خبر نداره،قطعا که اونجارو برای خودشون سفید نگه می‌دارن داوود:چی‌میشد یه‌طوری وارد اونجا بشیم رسول:نمیشه می‌فهمن محمد:شدنش که میشه استاد،فردا با حسین میرید اونجا با کوادکوپتر یه نگاه به خونه میندازی رسول:چشم محمد:آراز تو پیش سانی که مشکلی نداری؟ آراز:نه آقا همه چی خوبه محمد:داوود آماده باش توام از فردا میری پیش آراز داوود:جانممم؟چرا؟ محمد:چرا داره داوود جان؟....توام به عنوان رفیق آراز میری اونجا،رابطه‌تون رو در حد رفیق اونجا حفظ کنید،هردوتون باید مثل عقاید سانی پیش برید،هر چی اون گفت قبول میکنید...آراز چون خودتو خیلی پیش سانی سفید کردی داوودُ راحت میتونی ببری پیش سانی،فعلا کاری کنید که به هردوتون اعتماد کنه،تا بعد کم کم بگم قراره چیکار کنید داوود و آراز:چشم آقا ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چی بگیم اینبار؟؟؟؟
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌شبتون بخیر ناشناس فراموش نشه یاعلی اللهم عجل لولیک الفرج ❤️