eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴¹پارتღ با آراز وارد شدیم و کنار دوتا خانم رفتیم تا کار های ثبت نامُ انجام بدیم گوشی آراز زنگ خورد،با دیدن مخاطبش یه نفس کلافه کشید و با گفتن الان میامی رفت بیرون...هزینه ترمُ که حساب کردم نشستم روی صندلی ها تا آراز بیاد،بیشتر از ۱۰ دقیقه طول کشید،کلاس هم امروز یکم با تاخیر شروع میشد چون هنوز سانی نرسیده توی این حِین که بیاد گوشیمو برداشتم یکم با دریا چت کردم و اون چرت و پرت گفت...با صدای گرفته آراز سر بلند کردم آراز:بیا بریم تو داوود گوشیمو گذاشتم تو جیبم و با تردید بلند شدم،همینجوری که دستم رو شونه‌اش رفت لب زدم داوود:خوبی آراز تلخ لبخند زد و دستمو از رو شونه‌اش پس زد آراز:اوهوم...بریم حالا؟ باشه‌ای گفتم و رفتیم داخل،اونجا قرار شد که آراز به سانی بگه ازم شفاهی سوال بپرسه تا توی همون کلاس بمونم آراز انگار با بچه ها خیلی رفیق بود که صحبت می‌کردن باهم،چندتاشون هم ازش درباره من میپرسیدن که با خنده میگفت تنها رفیقمه خنده‌اش بدجور تو مخم بود،توی این چند سالی که کار کردم چهره‌شناسی هم بلد بودم تا یکم،یا اینکه به قول آقامحمد حرف‌های اصلی طرف مقابلت رو از چشماش بخون، آراز می‌خندید ولی غم توی چشماش چی؟بخاطر ماموریت اینجوری رفتار می‌کرد یا از ترس توبیخ آقا محمد بخاطر وجود دوربین و شنود توی اینجا؟یا حتی بخاطر عوض کردن حال خودش و متوجه نشدن ماجرا برای من؟ با ورود سانی از فکر و خیال دراومدم ☆☆☆ باز شروع شد...یکی از بحث های همیشگی منو بابام من نمیفهمم سر ازدواجمم باید زور بالا سرم باشه؟ یعنی چی که دخترعموم مناسب منه؟ به هر زوری شده قانع‌اش کردم توی ماموریتم تا دست از سرم برداره بخاطر مهمونی امشب البته که زود قانع شد که فقط دلیلش اینکه خودش منو آورده توی این شغل،شغلی که هیچ علاقه‌‌ای بهش ندارم،نه از اینکه نباید کسی تورو بشناسه خوشم میومد نه حقوقش کفاف این همه زحمت و دویدنُ داشت مثلا که چی من باید مراقب امنیت مردم باشم ولی مردم نفهمن من کی‌ام؟چیکار کردم براشون تا تشکر کنن،چرا نباید مثل پلیس یونیفورم داشته باشیم؟اصلا چرا بابا منو آورده اینجا...از این سوالات سرم درد گرفته بود،دعوا های مختلفی داشتم با بابام سر چیز های الکی ولی برام تکراری شده بود روزهام همیشه همین بود بحث بحث بحث آخرم باید آراز خفه میشد و احترام نگه می‌داشت،اونی که باید خورد میشد ولی بازم سکوت می‌کرد آراز بود ___ آخر کلاس بیشتر درباره داوود با سانی حرف زدم،داوودم بهتر از من تونست توی یه دیدار اعتماد سانی رو جلب کنه بلاخره که کارش این بود وقتی از ساختمون دراومدیم هوا تاریک بود،سوز های بهاری که به صورتم خورد داغی بدنم رو یکم خنک کرد،شکوفه های سفید وصورتی روی درختا که نشون میداد بهاره حالمو خوب می‌کرد....هیچوقت به اینجور چیزا دقت نمیکردم چون واسم مهم نبود،ولی امشب باید با همین چیزایی که از نظر خودم ساده بودن دلمو آروم میکردم امشب بر خلاف روزهای دیگه دوست نداشتم تموم بشه کلاس،دلم میخواست حرف بزنم تا آخر شب ولی زود گذشت،شیفت هم نبودم که به بهانه اون نرم خونه اما من که به بابا گفتم مأموریتم پس هیچی نمیگه بهم..نشستیم تو ماشین،حس رانندگی نداشتم پس خود داوود نشست یکم که رفتیم ازم آدرس خواست و منم با بی‌حالی فقط گفتم میرم اداره وقتی رسیدیم داوود مثل همیشه رفت سمت رفیقاش‌...از بالای پله‌ها بهشون نگاه کردم دستمو توی جیب شلوارم گذاشتم،سوز هوای بیرون خنکم کرده بود ولی الان باز چرا داغ شدم؟چرا دوباره این بغض لعنتی مثل خار چسبید به گلوم؟ لبخند روی لب‌شون قشنگ و واقعی بود برخلاف من‌،اون خنده‌شون بهم دهن کجی می‌کرد،اون بغل چند ثانیه‌ای از روی خنده سعید و رسول بدجور بهم چشمک زد،انگار زبون‌شو آورد بیرون و مخاطبش من بودم(مثل این😝)...بگم حسودی نکردم دروغ گفتم،تاری چشمام بهم ثابت کرد که تنهام،که بدبختم..(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نه برادر، نه رفیق، این تنِ خسته کجاست؟ کسی نیست که گویم، دلِ من، چون سوخت؟💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴²پارتღ برای فرار از اون موقعیت مزخرف که گیر کرده بودم رفتم سمت نمازخونه تاریک بود ولی نه درحدی که چیزی دیده نشه یه گوشه نشستم دیدم آقا محمد داره نزدیک محراب نماز میخونه،خیره شدم بهش،پاهامو جمع کردم تو خودم و بخاطر نگه داشتن لرزش چونه‌هام به زانوم تکیه‌دادمش ولی درد گلوم چی؟ درکی از خوندن نماز نداشتم،فقط برای مصاحبه استخدام اینجا باید اینارو بلد میبودم گوگل کمک کرد تا دست و پا شکسته یه چیزایی بلد باشم...خیلی عجیبه که تو خانواده کاملا مذهبی بزرگ بشی و نماز خوندن بلد نباشی ولی من خیلی چیزا بلد نبودم تو اون خانواده... مثلا بلد نبودم زندگی کنم💔 قطره اشکی از چشمام افتاد نمی‌دونستم چند دقیقه گذشته، فقط صدای آهسته آقا محمد بود که با هر «الله اکبر»ش انگار یه چیزی تو دلم می‌لرزوند. سرم سنگین بود،به دیوار تکیه دادم. حالا دیگه لرزش چونه‌هام قطع شده بودم،ولی لرزش مردمک های چشمامو چیکارکنم؟ نمی‌خواستم گریه کنم ولی اون قطره لعنتی راهشو پیدا کرده بود. انگار یه نفر درونم داد می‌زد که خسته‌ام… خسته از «نقش بازی کردن»، از "باید"هایی که جای نفس کشیدن رو گرفته‌ بودن. صدایی از ته قلبم با صدای خش دار داد می‌زد که آراز خسته‌ای...قلبم داد می‌زد که آراز بس کن،یکم.. فقط یکم زندگی کن(: همون لحظه آقا محمد سلام آخر نمازشو داد. چند ثانیه نگاهمون گره خورد هیچی نگفت… بعد از جمع کردن سجاده‌اش و نگاه سَرسَری به گوشیش اومد کنارم نشست، بدون اینکه حتی یه ذره تعارف کنه یه‌ذره فکر کنه شاید معذبم کنارش حتی نمی‌دونستم اومده ازم گزارش بگیره یا چیز دیگه یه بطری آب کوچیک گرفت سمتم. با صدای آرومی گفت: محمد: گاهی لازمه خودتو به خدا معرفی کنی، نه اون تو رو… نتونستم چیزی بگم. فقط نگاش کردم. نمی‌دونم اون جمله‌اش طعنه بود، دلسوزی یا تلنگر… یا اصلا فهمیدم معنی حرفش چی بود؟ پس نیومده بود ازم گزارش بخواد،قرار بود حرف بزنه،چطوری‌شو نمیدونم ولی امشب، برای اولین بار بعد از چند سال، حس کردم شاید هنوز یه جایی تهِ تهِ وجودم، امیدی هست. یا حتی شاید خیال بود، خیال بود که امید داشتم با صدای گرفته که دلیلش فقط بغض توی گلوم بود گفتم آراز:یعنی چی؟ کنارم نشسته بودم و چهره‌شو نمیدیدم،حتی آشنا نبودم که چطوری با فرمانده جز کار حرف میزدن ولی امشب نیاز داشتم آروم باشم،نیاز داشتم یکی آرومم کنه شاید آقامحمد میتونست،نه به عنوان یه فرمانده، من به دید یه فرد غریبه نگاه میکنم که دلش به‌حالم سوخته،با صدای آرومش که مخاطب حرفاش بودم نگاهی بهش کردم ولی اون خیره شده بود به محراب محمد:یعنی اینکه با خدا حرف بزن حرفش برام تازگی داشت.... خدا.... خدایی که خیلی وقته هم من اونو فراموش کردم هم اون منو... حتی یادم نمیومد کی باهاش حرف زدم،کی صداش کردم یا حتی کی یادم اومده خدا هست آراز:چرا میگید حرف بزنم باهاش؟ محمد:آرومت میکنه آراز:چرا فکر می‌کنید نا‌آرومم؟ محمد:چون از روز اول چشمات دارن داد میزنن که حالم بده دوباره اون لبخند تلخ که مزه‌ش بدجور مهمونم بود اومد سراغم مزه تلخی که ۱۰۰درصد رو گذرونده بود،داشت ازش سبقت میگرفت،مزه‌ای که حتی از شربت سرماخوردگی هم تلخ تر بود...آره من هنوز توی دنیای بچگی‌م غرق بودم،من فقط قد دراز کردم،وگرنه هنوز دلم توی دنیای بچگی گم بود مژه‌هام خیس شدن ولی دلم نمیخواست جلوش گریه کنم آراز:الان اومدید که آرومم کنید؟ محمد:تو اینجوری فکر کن آراز:چرا همچین لطفی در حقم میکنید؟ محمد:یادته اونروز توی اتاقم بهت چی گفتم؟؟ آراز:گفتید همیشه سعی کردید برای بچه ها اول یه برادر باشید بعد فرمانده محمد:و این مورد درباره توام صدق میکنه...فکر کن برادرت کنارت نشسته و داره باهات حرف میزنه آراز:تصورش نمیتونم بکنم...برادر نداشتم...رفیقی هم نداشتم که جای برادرُ برام پر کنه محمد:خدا کمه برات آراز؟ آراز:هیچ رابطه‌ای بین‌مون نیست محمد:از کجا میدونی؟چرا فکر می‌کنی خدا بنده‌شو توی این دنیای وحشتناک ول میکنه؟مگه خدا بد بنده‌هاشو میخواد؟ آراز:نمیخواد یعنی؟ محمد:نه... خدا امتحان میکنه آراز... خدا میگه بزار ببینم صبرش چقدره،ببینم تو این مشکل اول سمت کی میره آراز:یه امتحان۲۷ سال طول میکشه؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چرا دیگه بلد نیستیم زندگی کنیم ما؟؟؟🥲💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴³پارتღ آراز:یه امتحان۲۷ سال طول میکشه؟ با این حرفم دلم به حال خودم سوخت... محمد:حتی ممکنه ۱۰۰ طول بکشه، ولی تو اون وسط دست از سر اون سختی بردار، اونم دست از سرت برمی‌داره. صبر، دو طرفه‌ست. خدا منتظرِ توئه که برگردی. تلاش کردم منطقی جواب بدهم، اما منطقم زیر وزن تمام خستگی‌ها له شده بود. از زیر لحافِ بغضم قطره‌ی اشک افتاد رو دستم،دلم میخواست مغرور باشم کنارش ولی نمیشد،سعی میکردما ولی یه چیزی تو درونم میگفت امشب خود واقعی‌تو باید نشون بدی یا راستشو بگم میگفت نمیتونی در برابر این مرد یه آراز دیگه باشی محمد: (با صدایی که حالا آروم‌تر بود) اگه یه نفر جلوی پات وایسه و بگه «نمی‌تونی این کارو بکنی»، وا می‌دی؟ آراز: اگه اون آدم درست گفته باشه، آره. آقا محمد بالاخره برگشت و به من نگاه کرد. اون نگاهِ نافذ، حالا دیگر به آرومی توی چشمام نفوذ می‌کرد. محمد: اون آدم تو نیستی آراز. تو هر روز داری کارهایی می‌کنی که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونه بکنه. هر شب داری امنیت مردمی رو حفظ می‌کنی که اسمت رو هم نمی‌دونن. این کار از یه آدمِ معمولی برنمیاد. این یعنی تو قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. اگه از امتحان خسته شدی، برگرد و فقط باهاش حرف بزن. نه برای اینکه امتحان رو قبول بشی، بلکه برای اینکه خودت بفهمی کی هستی، نه اینکه کی باید باشی. دلم از اون حرف سوزونده شد. «کی باید باشی؟» این دقیقاً همون زندونی بود که توش گیر کرده بودم،ولی از کجا فهمید یکی از سوالای ذهنم همین شغل و گمنام بودنش،بود؟بلد بود ذهنو آدمُ بخونه؟ آراز:میگید با خدا حرف بزنم؟ سری به نشونه تایید تکون داد آراز:چی بگم بهش؟چطوری حرف بزنم ؟ محمد:با رفیقت چطوری حرف میزنی؟همون جوری که صمیمیت توی لحن‌ت هست احترام‌م نگه دار.... خدارو یه دوست بدون و باهاش حرف بزن از بچگی که حسرت داشتی،از نوجوونی که چطور به سختی گذشت،یا از جوونی بگو که زود در حال پژمرده شدنه و به سختی گذشته و در حال طی شدنه...اگه با خدا حرف بزنی و در آخر ازش کمک بخوای میبینی هم آروم و سبک شدی هم امتحانات داره تموم میشه،با یه نمره عالی نگاهمو دادم به آرومی سیاهی چشماش چطوری فرمانده بود؟درحالی که میتونست روان‌شناس باشه،میتونست با چندتا جمله حالتو خوب بکنه؟یا حتی اگه فقط کنارت بشینه و نفس‌های گرمش بهت بخوره آروم بشی به حرفاش فکر کردم... به اینکه چرا یادم رفته بود خدا هست...من که رفیقی نداشتم،یه نویان بود که اونم ۷۰ درصد بدبختی های منو خبر نداشت،پس چرا خدا رو رفیق خودم ندونستم و این همه سال درد و غمُ ریختم تو دل بیچاره‌ام؟ریختم تو قلبی که اندازه مشتم بود ولی اندازه یه اقیانوس با عمق‌ش درکم میکرد؟ محمد:دوست داری با خدا رفیق بشی؟ آراز:بنظرتون خدا رفیقم میشه؟ محمد:معلومه که میشه،خدا از اول رفیقت بوده،کلی هم صدات کرده ولی جوابشو ندادی،اشکالی هم نداره انقدر فشار روت بوده که یادت رفته،از این به بعد حرف بزن باهاش آراز:اگه نتونستم بعضی چیزارو بهش بگم چی؟ محمد:ولی خدا گفته:إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ آراز:یعنی چی؟ عربی بلد بودم،ولی امشب حتی معنی این جمله آسون عربی هم نمیتونستم ترجمه کنم،دلم میخواست این مرد بشه ناجی زندگیم،نمیدونم حرفم خنده‌ داره یا نه،ولی با حرفاش امید دارم که خوب میشه زندگی‌م محمد:یعنی اینکه (دستشو گذاشت سمت چپ سینه‌ام،و حالا خیالم راحت بود که دیگه ضربان قلبم تند نبود،چون خودش آرومم کرده بود)خدا هر چی که توی این قلب سنگینی میکنه رو میدونه...میدونه چقدر درد کشیده‌...میدونه چقدر له شده ولی بازم میتَپه...تو خجالت نکش از حرف زدن باهاش...الانم این آبو بخور بلند شو بریم تو محوطه یه هوایی به سرت بخوره... در ضمن یه سَرم برو پیش رسول تا ببینه حالت خوبه گوشیشُ روشن کرد و بعد جلوم گرفت،با خوندن اون پیام یه لبخند شیرین اومد رو لبم و اینبار هم مردمک چشمام هم چونه‌ام لرزیدن " رسول:آقا،داوود میگفت آراز خیلی تو هَم بود،میشه باهاش حرف بزنید تا یکم حالش خوب بشه؟نگرانم..شما که آبِ رو آتیشی قطعا واسه آرازم همینطوره،دمت‌تون گرم" واقعا آب رو آتیش بود این مرد،خودمم نمیدونم چرا انقدر این مرد امشب شخصیت‌ش برام سوال بود؟از بچه ها شنیده بودم تازه دخترش به دنیا اومده، شاید مسخره باشه ولی به اون بچه‌هم حسودی کردم بخاطر داشتن همچین پدری پدری که با کلی مشغله ذهنی و کاری بازم قراره حواسش به دخترش باشه خوش‌به‌حالت دختر‌ِآقا‌محمد...بهترین زندگی رو تو داری..‌به‌قول‌معروف تو زندگی رو بُردی آفرین..(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:از حالِ سینه‌ام، اگرچه پنهان بود او گفت: «دانَد او»، این خود، نشان بود پس دیگر از چه رو، جهان پر از وهم است؟ وقتی رفیقِ راز، همیشه در آن بود🙃🫀
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
فکر کنم اینو باید الان میذاشتم❤️
خب دیگه دیر شد ولیییی سه تا شد😅 واقعا براش زحمت کشیدم انتظار ناشناس زیاد دارم
شبتون بخیر عزیزای دل یاعلی ❤️
اللهم عجل لولیک الفرج🌹
بسم‌رب‌المهدی✨
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹
خدایا شکرت امام‌زمان‌مُ دوست دارم🥺❤️