eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
837 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴³پارتღ آراز:یه امتحان۲۷ سال طول میکشه؟ با این حرفم دلم به حال خودم سوخت... محمد:حتی ممکنه ۱۰۰ طول بکشه، ولی تو اون وسط دست از سر اون سختی بردار، اونم دست از سرت برمی‌داره. صبر، دو طرفه‌ست. خدا منتظرِ توئه که برگردی. تلاش کردم منطقی جواب بدهم، اما منطقم زیر وزن تمام خستگی‌ها له شده بود. از زیر لحافِ بغضم قطره‌ی اشک افتاد رو دستم،دلم میخواست مغرور باشم کنارش ولی نمیشد،سعی میکردما ولی یه چیزی تو درونم میگفت امشب خود واقعی‌تو باید نشون بدی یا راستشو بگم میگفت نمیتونی در برابر این مرد یه آراز دیگه باشی محمد: (با صدایی که حالا آروم‌تر بود) اگه یه نفر جلوی پات وایسه و بگه «نمی‌تونی این کارو بکنی»، وا می‌دی؟ آراز: اگه اون آدم درست گفته باشه، آره. آقا محمد بالاخره برگشت و به من نگاه کرد. اون نگاهِ نافذ، حالا دیگر به آرومی توی چشمام نفوذ می‌کرد. محمد: اون آدم تو نیستی آراز. تو هر روز داری کارهایی می‌کنی که هیچ‌کس دیگه‌ای نمی‌تونه بکنه. هر شب داری امنیت مردمی رو حفظ می‌کنی که اسمت رو هم نمی‌دونن. این کار از یه آدمِ معمولی برنمیاد. این یعنی تو قوی‌تر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. اگه از امتحان خسته شدی، برگرد و فقط باهاش حرف بزن. نه برای اینکه امتحان رو قبول بشی، بلکه برای اینکه خودت بفهمی کی هستی، نه اینکه کی باید باشی. دلم از اون حرف سوزونده شد. «کی باید باشی؟» این دقیقاً همون زندونی بود که توش گیر کرده بودم،ولی از کجا فهمید یکی از سوالای ذهنم همین شغل و گمنام بودنش،بود؟بلد بود ذهنو آدمُ بخونه؟ آراز:میگید با خدا حرف بزنم؟ سری به نشونه تایید تکون داد آراز:چی بگم بهش؟چطوری حرف بزنم ؟ محمد:با رفیقت چطوری حرف میزنی؟همون جوری که صمیمیت توی لحن‌ت هست احترام‌م نگه دار.... خدارو یه دوست بدون و باهاش حرف بزن از بچگی که حسرت داشتی،از نوجوونی که چطور به سختی گذشت،یا از جوونی بگو که زود در حال پژمرده شدنه و به سختی گذشته و در حال طی شدنه...اگه با خدا حرف بزنی و در آخر ازش کمک بخوای میبینی هم آروم و سبک شدی هم امتحانات داره تموم میشه،با یه نمره عالی نگاهمو دادم به آرومی سیاهی چشماش چطوری فرمانده بود؟درحالی که میتونست روان‌شناس باشه،میتونست با چندتا جمله حالتو خوب بکنه؟یا حتی اگه فقط کنارت بشینه و نفس‌های گرمش بهت بخوره آروم بشی به حرفاش فکر کردم... به اینکه چرا یادم رفته بود خدا هست...من که رفیقی نداشتم،یه نویان بود که اونم ۷۰ درصد بدبختی های منو خبر نداشت،پس چرا خدا رو رفیق خودم ندونستم و این همه سال درد و غمُ ریختم تو دل بیچاره‌ام؟ریختم تو قلبی که اندازه مشتم بود ولی اندازه یه اقیانوس با عمق‌ش درکم میکرد؟ محمد:دوست داری با خدا رفیق بشی؟ آراز:بنظرتون خدا رفیقم میشه؟ محمد:معلومه که میشه،خدا از اول رفیقت بوده،کلی هم صدات کرده ولی جوابشو ندادی،اشکالی هم نداره انقدر فشار روت بوده که یادت رفته،از این به بعد حرف بزن باهاش آراز:اگه نتونستم بعضی چیزارو بهش بگم چی؟ محمد:ولی خدا گفته:إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ آراز:یعنی چی؟ عربی بلد بودم،ولی امشب حتی معنی این جمله آسون عربی هم نمیتونستم ترجمه کنم،دلم میخواست این مرد بشه ناجی زندگیم،نمیدونم حرفم خنده‌ داره یا نه،ولی با حرفاش امید دارم که خوب میشه زندگی‌م محمد:یعنی اینکه (دستشو گذاشت سمت چپ سینه‌ام،و حالا خیالم راحت بود که دیگه ضربان قلبم تند نبود،چون خودش آرومم کرده بود)خدا هر چی که توی این قلب سنگینی میکنه رو میدونه...میدونه چقدر درد کشیده‌...میدونه چقدر له شده ولی بازم میتَپه...تو خجالت نکش از حرف زدن باهاش...الانم این آبو بخور بلند شو بریم تو محوطه یه هوایی به سرت بخوره... در ضمن یه سَرم برو پیش رسول تا ببینه حالت خوبه گوشیشُ روشن کرد و بعد جلوم گرفت،با خوندن اون پیام یه لبخند شیرین اومد رو لبم و اینبار هم مردمک چشمام هم چونه‌ام لرزیدن " رسول:آقا،داوود میگفت آراز خیلی تو هَم بود،میشه باهاش حرف بزنید تا یکم حالش خوب بشه؟نگرانم..شما که آبِ رو آتیشی قطعا واسه آرازم همینطوره،دمت‌تون گرم" واقعا آب رو آتیش بود این مرد،خودمم نمیدونم چرا انقدر این مرد امشب شخصیت‌ش برام سوال بود؟از بچه ها شنیده بودم تازه دخترش به دنیا اومده، شاید مسخره باشه ولی به اون بچه‌هم حسودی کردم بخاطر داشتن همچین پدری پدری که با کلی مشغله ذهنی و کاری بازم قراره حواسش به دخترش باشه خوش‌به‌حالت دختر‌ِآقا‌محمد...بهترین زندگی رو تو داری..‌به‌قول‌معروف تو زندگی رو بُردی آفرین..(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:از حالِ سینه‌ام، اگرچه پنهان بود او گفت: «دانَد او»، این خود، نشان بود پس دیگر از چه رو، جهان پر از وهم است؟ وقتی رفیقِ راز، همیشه در آن بود🙃🫀
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
فکر کنم اینو باید الان میذاشتم❤️
خب دیگه دیر شد ولیییی سه تا شد😅 واقعا براش زحمت کشیدم انتظار ناشناس زیاد دارم
شبتون بخیر عزیزای دل یاعلی ❤️
اللهم عجل لولیک الفرج🌹
بسم‌رب‌المهدی✨
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌹
خدایا شکرت امام‌زمان‌مُ دوست دارم🥺❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
‌ تا کسی رخ نَنماید ز کسی دل نَبرد دلبر ما دلِ ما بُرد و به ما رخ نَنمود . -