eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
زمستان جان قدمت مبارک زیبایی هایت را عزیز می داریم تو نیز دعا کن چرخ روزگارمان در حضور تو به سلامتی و خیر بگذرد. صبح اولین روز زمستوناتون به خیر و شادی❄️🤍
رجب آمد، که ماهِ توبه باشد کلیدِ رازِ بخشش‌ها گشاید بیا با دل، به سوی حق روی آریم که این ماه است، مرهم بر دل آرد✨
ولادت آقامون امام محمد‌باقر ع و حول ماه رجب رو بهتون تبریک میگم❤️🌹
شکافندهٔ دانش، باقرِ دین ز نورِ روی او روشن شد آیین به رجب میلادِ تو شد جشنِ عالم به راهت گشته هر دل سوی غمگین
نعمت‌الهی/زنگارღ
شکافندهٔ دانش، باقرِ دین ز نورِ روی او روشن شد آیین به رجب میلادِ تو شد جشنِ عالم به راهت گشته هر دل
لقب تو باقرُ، علمِ تو بی حد امامِ پنجم و نورِ محمد به جشنِ میلادت ای آلِ طاها دلِ شیعه ز شادی گشته خرسند✨
پارت نصفه‌اس یه درس سلامت بخونم میام ادامه‌شو تایپ میکنم و میفرستم😊
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴⁵پارتღ منگِ اتفاق افتادهِ بودم،آنقدرفکر این ماشین پشت سری آزارم میداد که غافل از اطرافم کنترل ماشین از دستم خارج شد و فقط فهمیدم رسول از گردنم گرفت و روم افتاد اون لحظه تنها کاری که میتونستم انجام بدم فشار ترمز بود که با صدای بدی ماشین وایساد و خورده بودیم به گاردریل کنار جاده و صدای آخ گفتن آروم رسول تو گوشم پیچید،خورده شیشه‌ها رومون ریخت و قطعا بیشتر روی رسول زود سر بلند کردم و خواستم از ماشین بیام بیرون که کمربند نذاشت زود باز کردم ولی دیدم چندنفر از ماشین بیرون اومدن و در سمت منو رسولو باز کردن رسولو از ماشین پرت کردن پایین اومدم به بچه ها خبر بدم که یقه خودمم گیر مشت های یکی‌شون قرار گرفت و محکم انداختتَم زمین لبمو به دندون گرفتم تا صدام درنیاد رسولو آوردن انداختن کنارم،بلند شدم و کنارش نشستم،سه نفرشون بالا سر منو رسول وایساده بودن و یکی‌شون روی زانو هاش نشست،اون چشم هاش نیش‌خند خاصی بهم تحویل داد،سکوتم باعث تعجب خودمم شده بود،ولی دلیل بیشترش آشنا بودن اون چشم‌هاست،قطعا که یه جایی این چشم‌هارو دیدم ولی از صورتش فقط همین دوتا چشم‌های سیاه معلوم بود،حتی ابروهاش هم مشخص نبودن وقتی جلومون نشست،خواستم حرکتی کنم که دو نفرشون دستای منو رسولو گرفتن ناشناس:حرکت اضافه نکن فرمانده صداش معلوم بود با دستگاه عوض کرده،شک‌م به یقین پیوست که این چشمارو قبلا دیدم ناشناس:تعجب نکردی میدونم درجه‌تو؟میدونم که پرونده خسرو ملکی دست تو بوده؟همون پرونده سیاه؟ بگم تعجب نکردم که دروغه،هیچ‌کس جز سازمان و بچه هاش و قوه قضائیه از اسم پرونده‌ها خبر نداشت،چرا اینا پرونده چند سال پیشُ میدونن؟حتی درجه من سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم و به این سکوت که اجباری بود از طرف خودم ادامه بدم ☆☆☆ آجر محکم خورده بود به کمرم خیلی سعی کردم صدام درنیاد تا محمدُ نگران نکنم، نشد خورده شیشه ها روم ریخت بیشترم تو موهام سردردم بیشتر از قبل شد و از اطرافم غافل موندم فقط وقتی به خودم اومدم که کنار محمد با دستای گرفته شده توسط اون آدما نشستم محمد لام تا کام تو حین صحبت‌های مردی که با بقیه‌شون فرق داشت و بیشتر از همه صورت‌شو پوشیده بود،حرف نزد منم به تبعیت از اون هیچی نگفتم با حرفایی که میزد موندم،یعنی چی که درجه محمد میدونه مخصوصا اسم پرونده؟مگه اینا سِری نیست؟ ناشناس:خب فرمانده‌ی پرونده سیاه نمیخوای حرف بزنی؟ خیلی دلم میخواست تیکه بارون‌ش کنم ولی سکوت محمد توی این موقعیت دستوری از سمتش به من بود که حرف نزنم ناشناس:خب پس فکر کنم اینجوری دهنت باز میشه لوله اسلحه‌شو به طرفم گرفت اینبار دلم میخواست من با سکوتم به فرمانده یا حتی داداش محمدم که بزرگترم بود دستور بدم ساکت باشه سکوت‌مون خیلی داشت اذیتش می‌کرد و همین بهتر بوداون فرد ناشناسِ تمام مشکی پوش روی چهارپایه که براش آوردن نشست جاده تاریک و خلوت بود،نمیفهمیدم مگه میشه این ساعت از شب جاده خلوت باشه؟مثل موقع هایی که ساعت مثلا ۳ صبح بود،اونموقع هم حداقل یکی دوتا ماشین رد میشد با صدای پر ابهت محمد از فکر بیرون اومدم،البته هم که مات موندم که چرا حرف زد البته توقع بیجایی بود حرف نزدن اما خب باید ادامه پیدا می‌کرد این سکوت،ولی محمد این سکوت اجباری رو شکست،صورت‌شو کامل نمیدیدم ولی حدس اینکه الان اون اخم وحشتناک‌ِ همیشگی روی صورتشِ کار سختی نبود محمد:باید منم بفهمم طرف مقابلم کیه دیگه،مگه نه؟ مرد مشکی پوش که از نشناختن‌ش و اون صدای کلفت که توسط دستگاه همچین شکلی میشد رو اعصابم بود،قطعا هم که ده برابر رو مخ محمد رژه میرفت،بلند زد زیر خنده توی جاده‌ای که بخاطر بارون خیس بود و خلوت صدای خنده‌اش بدجور بلند شنیده می‌شد ناشناس:خیلی زرنگی فرمانده،دخترتم به خودت رفته؟ اخم روی صورتمو تنگ‌تر کردم،ببین تا کجا پیش رفتن که حتی از حلما هم خبر دارن ناشناس:راستش فعلا قصد ندارم مهمونت کنم فرمانده،البته اینجا بدجور ازتون پذیرایی میکنم نگران نباش اصلا،اما خب توی خونه خودم فعلا یکمی زوده،البته اگه اونجا بودیم بخاطر اینکه تنها نباشید هم حلما خانم‌تو میارودم پیشت هم(به من نگاهی کرد و بعد از مکث با نیشخند ادامه داد)هم اینکه علیرضا کوچولو رو می‌آوردم واسه فرمانده پشتیانی،خوشت میاد با یادآوری بچم و اون چند روز نحس که ساموئل اذیتش کرد و با تصور اینکه گیر این عوضی بیفته اختیار خودمو از دست دادم رسول:تو غلط میکنی سمت بچه من بری کثافت،جرأت داری سمتش برو بخدا که.. همینجوری که تقلا میکردم از دست کسی که منو گرفته بود نجات پیدا کنم تا بتونم دهن اون مشکی پوشُ پر خون کنم وسط حرفم پرید
ناشناس:بخدا که چی؟چیکار میکنی؟ از رو اون چهارپایه بلند شد و اومد سمتم لوله اسلحه‌رو گذاشت روی بالاتر از سینه راستم،دوباره اون نیشخند و سوزش شدید روی سینه و صدای اسلحه ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:💔🤐
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خب دیگه ببخشید دیر شد اینم از پارت شما ناشناس پر بشه که همه رو امروز جواب میدم ببخشید دیروز جواب ندادما 😊
امیدوارم خوشتون بیاد