eitaa logo
《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
858 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
142 ویدیو
2 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها جدیدا خیلی حرف گوش کن شدین😢😐من گفتم ناشناس پیام ندید ،واقعا ندادید ناشناس خیلی کم بود😫😫
بچه واقعا چرا ناشناس پر نمیشه😢🥺
بعد از نماز پارت میدم بهتون بچه‌ها☺️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴⁸پارتღ قطرات بارون به صورتم میخورد،هوا امشب خیلی سرده و اصلا معلوم نبود که بهاره و اردیبهشت ماه،ولی این هوای سرد و بارون نمیتونست داغی بدنمو خنک کنه،همیشه آدم از استرس بدنش یخ میزنه ولی امشب از ترسِ اتفاق برای هردوشون بدنم داغ کرده بود وقتی آقامهدی پیش رسول نشست و حرف زدن آروم رو باهاش شروع کرد منو فرشید سمت محمدی دویدیم که می‌خواست بیاد پیش رسول ولی نمیتونست کنارش نشستیم بدجور زده بودنش،فرشید داشت باهاش حرف میزد تا یکم آروم بشه،بیقرار رسول بود..اصلا عجیب نبود امشب فرمانده‌مون الان کنارمون خونی و بی‌حال افتاده ولی بازم داشت سراغ رسولُ میگرفت..نمیدونم شاید اینی که الان اینجوری با نگاهش داشت از رسول خواهش می‌کرد حالش خوب بشه و یکم دووم بیاره داداش محمدش باشه محمد خواست بلند بشه منم نیم‌خیز شدم تا کمکش کنم ولی تا بازو‌شو گرفتم صورتش جمع شد،هول کردم و زود از شونه‌‌هاش گرفتم خداروشکر این قسمت بدنش زیاد آسیب ندیده بود..فرشیدم بلند شد و با چشمایی که امشب شبیه همه‌مون بود به محمد گفت که راه نره تا آمبولانس برسه ولی محمد میخواست بره پیش رسول صدای آمبولانس که اومد خوشحال برگشتم سمت رسول ولی با شل شدن بدن محمد به حالت اولم برگشتم و گرفتمش تا نخوره زمین سعید:محمدصدامو می‌شنوی؟ فرشید:از حال رفته سعید بخوابونش الان میگم یه آمبولانس دیگه بفرستن سری تکون دادم و سرشو گذاشتم رو پام،فرشید سریع از علی درخواست آمبولانس کرد..نمیدونستم چیکار کنم مغزم فرمان نمی‌داد،محمد بیهوش کنارم و رسول روی برانکارد درمونده به سقف بالا سرم که آسمون گرفته بودتش خیره شدم،بارون همیشه قشنگ بود ولی امشب نه،بارونی که به صورتم میخورد همیشه واسم لذت داشت ولی الان نه...🌧💔 ☆☆☆ نمیدونم بار چندم بود که داشتم به عقربه ساعت تو دستم نگاه می‌کردم،انگار این عقربه‌هام امشب باهام لج کرده بودن که آروم‌تر از هر زمانی حرکت می‌کردن هنوز قطره های بارون از موهام چکه می‌کرد ولی دستام حس نداشت که صورت خیس‌مو پاک کنم حتی نای اینکه راه برم تا استرسم کم بشه رو نداشتم دوباره به ساعت نگاه کردم،این نامردا بهم دهن کجی می‌کردن که فقط ۲۰ دقیقه‌اس بردنش توی این اتاق سرمو تکیه دادم به دیوار و گوش سپردم به صدای قلبم که هنوز تند بود،کاش قرصم پیشم بود تا این واسم دردسر نشه حداقل امشبُ فقط،حس حضور کسی رو حس کردم ولی حال نداشتم چشم باز کنم،کنارم نشست که فهمیدم امیرعلیِ،همیشه اون عطر خنک و مایل به تلخشُ دوست داشتم سرمو گذاشتم رو شونه‌اش اونم بی‌هیچ حرف فقط دورانی قلبمو ماساژ میداد حرفای امیرحسین اومد تو ذهنم "عمو نه تنها من بلکه همه‌مون روزهایی داشتیم می‌گذروندیم که فقط تنفس بود" خدایا ولی من الان چند روز نیست دردم،این حال بد که از ترس اتفاق واسه جیگر‌گوشه‌ام تو اون اتاق بود فقط تو یه ساعت اتفاق افتاده لرزش گوشیم باعث شد چشم باز کنم توی همون حالت گوشیمو برداشتم دیدم محسن زنگ زده،قطره اشک از چشمم ریخت،آخه الان جوابتو چی بدم داداش که زنگ زدی حسینی:جواب بده ولی نگو بهش سرمو از شونه‌اش برداشتم وجواب دادم ولی صدام گرفته بود نمیشد به محسن دروغ گفت محسن:سلام مهدی چطوری مهدی:سلام داداش محسن:صدات چرا گرفته؟کجایی؟ مهدی:عملیات بودیم بعد همش زیر بارون بودم اینجوری شدم دیگه محسن:سرما خوردی تو... لباسات خیس شده؟عوض کن بیشتر حالت بد نشه مهدی:باشه صدای پر ذوق علیرضا اومد که داشت میگفت بزار منم حرف بزنم محسن:مهدی یه لحظه گوشی بدم به علیرضا کارت داره باشه‌ای گفتم که بعد علیرضا با همون لحن شیرین و بچگانه‌اش گفت که بابا رسول قراره بیاد خونه، خودش پیام داده...ازم میخواست برم خونه تا منم باشم که رسول میاد دستمو گذاشتم رو دهنم که صدای گریه‌ام به گوشش نخوره،امیرعلی سرمو تو آغوشش جا داد و گذاشت که خالی بشم صدای علیرضا پشت خط که داشت برنامه میچید که فردا نزاره رسول بره سرکار تا باهم برن پارک،تا باهم پشمک بخورن و برن خوش‌بگذرونن....ولی علیرضا نمی‌دونست با این حرفا مثل خودش ذوق نمیکردم و فقط درد قلبم بیشتر می‌شد امیرعلی گوشی رو از دستم گرفت و تماس رو قطع کرد حسینی:آروم باش مهدی،چیزیش نشده که توکل کن به خدا...باور کن حالش خوب میشه مهدی:نشد چی؟ حسینی:خدا تورو به محسن برگردوند پس اینبار هم به دل محسن نگاه میکنه و پسرشُ بهش میبخشه....پاشو بریم لباسات خیسِ مریض میشی،بریم کلانتری زود برگردیم مهدی:اینجا نشستم بند دلم داره از استرس پاره میشه و دلم میخواد برم کنارش بعد میگی برو کلانتری؟ حسینی:قلبت مهدی،توروخدا یکم حواست به اونم باشه ☆☆☆ از وقتی بهش گفته بودم رسول قراره بیاد یه طوری خوشحالی می‌کرد که قند تو دلم آب میشد،احسان با سینی چایی کنارم نشست و هردومون زل زدیم به علیرضا که با ذوق و شوق خاصی داشت واسه مهدی میگفت فردا قراره با رسول چیکار کنن