eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
863 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز سی‌ و چهارم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید ضرغام ✨ التماس دعا یاعلی
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
https://harfeto.timefriend.net/17691518204435 بچه ها چون ناشناس کار نمیکنه اینجا پیام بدین این ناشناس درسته🤦‍♀ (بازگشت همه به سوی این ناشناس قدیمی کاناله😂)
بچه ها ناشناس ها چون خرابه فعلا اینجا پیام بدین امشبم به امید خدا بهتون پارت میدم😃🙄(واکنش بچه های کانال= یاعلی بگو😂)
فعلا دعا کنید این دوتا امتحان که همه سؤالاتش شبیه هم هستن رو خوب بدم 😢🙏🏻
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رهیب جان تولدت خیلی خیلی مبارک باشه!✨ امیدوارم که صدای خنده های از ته دلت به گوش همه برسه. همیشه و همه‌جا تو هر کاری موفقیتت صدا کنه و ما از این اتفاق خیلی خوشحال بشیم... یادت نرهه تو لایقش هستی که موفق بشی پس هیچوقت تسلیم نشو🌚! بازم بهت تبریک میگم گل❤️🎂
غمگینم! مثل سربازی که میبینه بچها برای تعطیلی مدارس دعا میکنن جنگ بشه:)
دوستان یه مسئله‌ای رو متوجه شدم دوست داشتم به شماهم بگم🙃 بچه ها ما روز قیامت در برابر همه انسان ها(میدونید دیگه روز حساب ما با چهره زن و مرد وارد نمیشیم بلکه با چهره انسان به قیامت میریم)گناهان‌مون پخش میشه مثل یه فیلم این زندگی که تو دنیا گذروندیم گذاشته می‌شه و همه میبینن🙃 حالا یه عملی هست که خدا اونروز گناهان رو پخش نمیکنه اون چیه؟خواندن دعایی که براتون میفرستم به صورت فیلم بعد از نماز های واجب دعای آسون و قشنگیِ،سعی کنید بعد از خواندن جمله عربی‌اش به زبان مادری خودتون هم بخونید تا متوجه معنی اون آیات بشید🥲❤️ (منظور از اینکه پخش‌نمیشه یعنی بقیه انسان ها گناهان تورو نمیبینن وگرنه که به اعمال حساب‌رسی میشه) کلیپ 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعایی که بعد هر نماز بخوانیم تا در روز قیامت خداوند گناهانمان را بپوشاند
اخ که ببینید و بمیرید از خنده🤣
آخر شب پارت میدم الان پیام خالی میزارم بعد ویرایش میزنم چک کنید
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁶⁴پارتღ پیام تهدیدی که برام اومده بود به آقای عبدی‌وشهیدی نشون دادم...بدجور ذهنمو درگیر کرده بود که شماره‌مو از کجا آوردن،شناسایی شدنم خب طبیعی بود برای این پرونده ولی خانواده‌ام و پیدا کردن شماره‌ام نه...پیدا کردن خواهر سعید و حتی پیدا نکردن هیچی از رسول از کلافگی ذهنم و استرس برای عطیه و حلما و بچه‌ها پاهامُ تند تند میزدم زمین و چه خوب بود آقای عبدی و شهیدی هیچ تذکری بهم نمیدادن و از حالم باخبر بودن،درک می‌کردن ذهنم درگیره شهیدی:پشیمون شدی محمد؟ با حرفشون سرمو بلند کردم،واقعا نمیدونم پشیمون شده‌ام یا نه،من آدمی نبودم که پرونده‌ای رو بخاطر خودم بدم به یکی دیگه،درسته هدف ما فقط به انجام رسوندن پرونده‌ها و امنیت این مردمِ ولی نباید میذاشتم از خودم ضعف نشون بدم،آره این پرونده از اولش خطر داشت ولی همه‌مون میدونستیم و قبول کردیم این خطرُ ‌پس نباید جا بزنم... محمد:نه آقا پشیمون نشدم شهیدی:پس‌انقدر پریشون نباش...این پرونده هم مثل بقیه پرونده‌ها به نتیجه می‌رسونی حس خجالت مثل خوره افتاد به جونم و مجبورم کرد سرمو بندازم پایین عبدی:فقط این پیام برای تو اومده محمد؟ لب‌مو با زبونم تر کردم و گفتم محمد:بله آقا عبدی:نگران نباش محمد،بنظرم امروز برو خونه خیلی خسته‌ای،یکم استراحت برات.. محمد:معذرت میخوام آقا که انقدر ضعیف شدم،قول میدم بشم همون محمد قبل آقای‌عبدی لبخند پدرانه‌ای بهم زد که جوابشون لبخند خجالت زده و سری افتاده از سمت من بود،دیگه نمیتونستم اینجا بمونم بااجازه‌ای گفتم بلند شدم رفتم سمت در که با صدای آقای عبدی برگشتم عبدی:محمد مثل قبل و با قدرت و توکل‌به خدا به کارتون ادامه بدین لبخندی که از واژه توکل رو لبم اومد بی‌اختیار بود🙃 رفتم تو اتاقم و پشت میز نشستم،قرآن دست گرفتم و نیت کردم یه صفحه باز کردم...سوره رعدُ خوندم تا یکم آرامش بگیرم ☆☆☆ در خونه‌رو باز کردم و رفتم داخل،همون اول کاری علیرضا بدو اومد تو بغلم بخاطر یهویی بودنش یادم رفت مراقب زخمم باشم که یکم درد گرفت ولی به روی خودم نمیاوردم علیرضا:سلام بابایی خوبی رسول:سلام عزیز دلم،من خوبه خوبم،تو خوبی؟؟؟ سری تکون داد،امیرحسین از آشپزخونه اومد بیرون و با لبخند بهم سلام کرد رسول:سلام داداش،بقیه کجان؟ امیرحسین:احسان امشب شیفتِ،بابا هم گفت کاراش زیاده نمیاد... عمو هم با من بحث کرد رفت خونه عمه نشستم و علیرضا وسایل بازی‌شو آورد پیشم که بازی کنیم امیرحسینم بعد از ریختن دوتا چایی اومد پیشم رسول:چرا باهاش بحث کردی؟سر چی؟ امیرحسین:بابا قرصاشو مرتب نمیخوره اعصابمو خورد کرده...هر چی بهش میگم میگه به‌توچه،بعد صبح احسان خونه بود تا ظهر بعدش علیرضا رو آورد پیشم،اونجا یه از دهنم پرید گفتم دندونم درد میکنه مگه دیگه ول می‌کرد،آره تو خودت ناقصی میای به من میگی...آخرش لج کردم رفتم به سرگرد حسینی گفتم عموم چند روزه قرص هاشو نخورده و قلبش درد میکنه انقدر پیاز داغ‌شو زیاد کردم که نگو..بعد عمو هم اعصابش خورد شد چون سرگرد بهش گیر داد که استراحت کنه،اومد توپید بهم آخرشم رفت خونه عمه رسول:😂خب ولش کن تو که اونو میشناسی امیرحسین:حالش خب خوب نیست رسول...بریم بیرون بچه‌ها؟ رسول:داداش خستم علیرضا:نه بلیم من بستنی و پشمک میخوام رسول:دیروز پشمک خوردی بیخود علیرضا:عهههه من باید هر لوز بخولم رسول:قرار ما این بود که هفته‌ای سه بار بخوری خب علیرضا:بابایی عه امیرحسین:عمو میریم باهم بستنی خوشمزه میخوریم،باش؟ علیرضا خوشحال سری تکون داد و رفت تو اتاق رسول:این الان میره لباس میاره ها امیرحسین:اشکال نداره،شام که نداریم بریم بیرون بخوریم حداقل باشه‌ای گفتم که امیرحسین رفت تو اتاق پیش علیرضا،منم لباس بیرون تنم بود پس دیگه راحت میتونستم یه چایی بخورم...وای امروز فقط تهدیدات عماد که میگفت چایی کم بخورم واسه کم‌خونی‌م ولی نمی‌دونست این پنجمین لیوان چایی بود که امروز میخوردم ☆☆☆ خستگی از چهره رسول می‌بارید ولی معلوم بود بخاطر علیرضا چیزی نمیگه...بعد از خوردن شام رفتیم پارک تا یکم علیرضا بازی کنه و بعدش قرار شد بریم بستنی بخوریم علیرضا تاب میخورد ما هم پشتش وایساده بودیمُ حرف میزدیم و علیرضا رو هل می‌دادیم برای گوشی رسول پیامی اومد که چون داشتم حرف میزدم عذرخواهی کرد و گوشی‌شو روشن کرد امیرحسین:علیرضا عمو بسه‌ دیگه بیا بریم سرسره بازی کن علیرضا:عمو چلخ فلک با دست کوچیکش اشاره کرد به چرخ فلک که خیلی ها دورش بودن از تاب بلندش کردم و لپ‌شو محکم بوسیدم امیرحسین:چشم خوشگلم میریم الان،ولی بیا مسابقه،از اینجا تا اونجا هر کی زودتر برسه برنده‌اس علیرضا:آله آله...بابایی توهم بیا با جواب نگرفتن از رسول برگشتم سمتش که دیدم به صفحه گوشی خیره شده امیرحسین:رسول خوبی؟چیزی شده؟ فقط سری تکون داد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:واژه شیرین توکل🙃❤️