3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا امام زمان پیر نمیشوند؟!
- تا آخر ببین!
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من برای خستگی هایت بمیرم:)❤️🩹
#رهبرانه
https://eitaa.com/romanFms
نعمتالهی/زنگارღ
من برای خستگی هایت بمیرم:)❤️🩹 #رهبرانه https://eitaa.com/romanFms
آخ من دورت بگردم بابا...(:❤️
دوستان عزیزانی که تازه به جمع ما اومدین خیلی زیاد خوشاومدین امیدوارم از رمان لذت ببرید
لطفا توی کانال ناشناس عضو بشید اونجا کانال زاپاس هم هست اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم
پیام های ناشناس هم اونجا پاسخ داده میشه☺️❤️
هدایت شده از نعمتالهی/زنگارღ
کانال زاپاس
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
بچهها کانال زاپاس رمان
عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶⁵پارتღ
#امیرحسین
فقط سری تکون داد که نگران شدم رفتم سمتش دست گذاشتم رو شونهاش
امیرحسین:رسول چت شد؟خوبی
رسول:هیچی...بریم خونه؟
حالش یهو تغییر کرد ولی نخواستم دوباره ازش بپرسم با اینکه نگرانم کرده بود ولی سعی کردم فکر بد نکنم
امیرحسین:باشه الان میریم تو برو بشین تو ماشین
رسول با پاهایی که انگار داشت میکشید رو زمین رفت...حالا راضی کردن علیرضا خودش یه پروسه سختی بود...کنارش نشستم
علیرضا:خب بدوییم؟
امیرحسین:میگم عمو اگه الان بریم خونه من فردا شمارو بیارم اینجا سوار چرخوفلک بشی اشکال داره؟
علیرضا:عههه عمو تو قول دادی
امیرحسین:میدونم عزیزم،الان بابا گفت بریم خونه،من قول قول که میارمت بریم الان؟
شروع کرد به گریه کردن،طاقت اشکهاشو نداشتم بغلش کردم و بردمش سمت ماشین
امیرحسین:گریه نکن دیگه عمو...الان باید بریم خونه فردا بازی میکنی باش؟
با مشت های کوچیکش میزد به سینم و میگفت الان بازی کنیم
☆☆☆
#رسول
هضم تصاویر برام سخت بود...اینکه از هر لحظه امشب از منو امیرحسین و علیرضا عکس گرفته بودن و بعدم با یه پیام تهدید برام فرستاده بودم اعصابمو خورد میکرد...نمیدونستم چیکار کنم تنها کاری که به ذهنم رسید خبر دادن به محمد بود
زود شمارهشو گرفتم
محمد:جانم رسول
رسول:آقا من الان اومدم بیرون بعد ازم با علیرضا عکس گرفتن و با تهدید فرستادن برام بهم من میترسم چیکار کنم امیرحسینم باهام بود الان تو پارکیم
آنقدر تند و پشت سر هم گفتم که شک داشتم محمد فهمیده باشه من چی گفتم
محمد:رسول آروم...چته آخه برادر من،شمرده شمرده بگو من بفهمم...یه نفس عمیق بکش اول بعد بگو
تند تند نفس عمیق کشیدم،اصلا حالم خوب نبود،ترس افتاده بود به جونم فقطم بخاطر علیرضا نه خودم و امیرحسین
رسول:امروز رفتیم بیرون با امیرحسین و علیرضا بعد الان که تو پارکیم برام از یه خط ناشناس پیام اومد،دیدم چندتا عکسِ...اونم از ما سهتا و یه عکس تکی از علیرضا
محمد:خب پیامش چی بود؟
رسول:گفت که زودتر پرونده رو بهم بده وگرنه خوشیتو عزا میکنم
آقا محمد سکوت کرد و این منو بیشتر میترسوند...مغزم الان تو خاموش ترین حالت ممکن خودش بود و نمیتونستم فکر کنم...الان فقط نیاز داشتم محمد باهام حرف بزنه..بهم امید بده،بهم بگه که هیچ اتفاقی برای علیرضا و خانوادهام نمیفته
با صدایی که لرزشش بیاختیار بود گفتم
رسول:توروخدا یه چی بگید
محمد:میخوای بیام پیشت رسول؟
نیاز داشتم بیاد،بیاد و برم تو بغلش تا یکم آروم بشم ولی تازه رفته بود خونه پیش زن و بچهاش
رسول:نه آقا،فقط باهام حرف بزنید..بگید چیزی نمیشه
محمد:نکنه توام مثل من ترسیدی؟
سرد شدن بدنممو حس کردم،مگه فرمانده هم میترسید؟
محمد:تعجب نکن رسول..هر مردی وقتی پای زن و بچهاش وسط باشه میترسه،الانم نمیخواد زیاد فکر و خیال کنی، برید خونه تمیم مراقبتون هست،اون شماره هم بفرست برای بچه ها تا ردیابی کنن با اینکه تا الان میسوزونه خطتو ولی بازم مطمئن میشیم
رسول:آقا
محمد:جان
رسول:خودم مهم نیستم،فقط دردم علیرضاست
محمد:خدای تو خدای علیرضا هم هست رسول...نمیزاریم اتفاقی برای کسی بیفته مگه نه؟
رسول:اوهوم
صدای در که اومد چرخیدم دیدم که علیرضا داره گریه میکنه و امیرحسینم اومد پشت فرمون
محمد:برو رسول،الانم اون چهره پر از استرس و دلهره رو بزار کنار هیچی نمیشه،جلو پسرت و داداشت دمغ نباش
رسول:چشم
محمد:مراقب خودتون باش...خدافظ
رسول:خدافظ آقا
گوشی رو توی دستم میچرخوندم و خیره بودم به بیرون و گوش سپرده بودم به غر زدن های علیرضا که همش میگفت باهامون قهره
آخ چیمیشد الان بابا خونه بود تا زود میرفتم تو بغلش
برگشتم سمت امیرحسین
رسول:بابا الان بیداره برم پیشش؟
امیرحسین:وا بری چیکار کنی؟
رسول:کارش دارم
امیرحسین:رسول خوبی؟چت شد تو یهو؟
رسول:هیچی نشده فقط باید برم پیش بابا الان
امیرحسین:زنگ بزن بهش ببین میشه یا نه
سری تکون دادم و شمارهشو گرفتم دیگه میخواستم قطع کنم که جواب داد
محسن:جانم بابا
رسول:سلام بابا خوبین؟
محسن:سلام پسرم،شکر جانم کاری داری؟
رسول:بابا میشه بیام پیشتون؟
بابا مکث کرد و بعد با لحن نگران پرسید
محسن:چیزی شده؟
رسول:نه فقط دلم میخواد بیام کنارتون
محسن:خیله خب بیا بابا منتظرتم...الان برات آدرس میفرستم
رسول:ممنون
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یادمون نره خدا همون خدای بزرگ و مهربونه...عوضنمیشه،هیچوقت🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17691518204435
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بچه ها میدونم شرایط پارت گذاری و رمان یکم روندش بد شده ولی فشار امتحانِ
تموم که شد با اینکه کنکورم مهمتره ولی باز بهتر از این موقع میتونم تمرکز کنم رو رمان
پس یکم دیگه تحمل کنید 🙏🏻🙃
شبتون بخیر
التماس دعا
یاعلی ❤️