《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆
انشاءالله که در جریان هستید فقط ۴تا پیام برای پارت دیشب بود دیگه😊🤧
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه...
روز ششم { دروغ نگفتن}
پارت دیشب ندادم که بدونید خیلی ناراحت میشم تا قبل از اینکه خودم بگم ناشناس خالیه ولی وقتی میگم پر میشه...(:
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷⁶پارتღ
#رسول
محمد و آراز که خوابیدن منم دیدم کارم تموم شده آماده شدم رفتم خونه..توی راه یکم خرید کردم و از اونجایی هم که قول داده بودم به علیرضا براش خوراکی بخرم و دوست نداشتم زیاد بخوره یه تفنگ آبپاش بزرگ گرفتم
موتورمو آوردم داخل حیاط که برم پارکینگ از بالای سرم صدای بابا گفتن اومد که قاعدتا علیرضا بود..کلاه کاسکتمو درآوردم و به عمو که علیرضارو بغل کرده بود نگاه کردم
علیرضا:سلاااام بابایی چی گلفتی بلام
خندیدم و براش دست تکون دادم
رسول:سلام عزیز دلم...سلام عمو
مهدی:علیک سلام،زود بیا بالا کارت دارم
رسول:یاخدا چه غلطی کردم زود اومدم..باز میخوای کار بریزی سرم؟
مهدی:معلومه..من اصلا چند وقته که شماهارو تنبیه نکردم،خونه کثیف شده
درمونده بهش نگاه کردم که بلند خندید و رفتن داخل
موتورو که پارک کردم زود رفتم بالا تا خواستم در بزنم علیرضا درو باز کرد و پرید بغلم
نشستم و محکم به خودم فشردمش
ولی اون بیطاقتتر از این حرفا بود زود بیرون اومد و تفنگُ از دستم گرفت..نایلون خریدهارو گذاشتم زمین
علیرضا:آه جووووووون...مرسی بابایی
با خنده نگاهش کردم،چشماش از خوشحالی برق میزد و البته اون نگاه شیطنتش که میتونه همه رو خیس کنه هم خندهمو بیشتر میکرد
سوئیچ آویزون کردم و گفتم
رسول:آقاعلیرضا لطفا فکرای شیطانیتو که میای همه رو خیس میکنی از سرت بیرون کن...اینو گرفتم فقط زمانی که میریم خونه آقاجون یا پارک
مهدی:نه اتفاقا خیلی هم به موقع خریدی و عصای دست منه
به عمو با نگاه هکر نگاهش کردم که دوباره بلند زد زیر خنده...علیرضا توی بغلش گرفت و رفتن طرف آشپزخونه
مهدی:لباساتو عوض کن بیا...الان محسن و بچههام پیداشون میشه یه چایی بخوریم
به طرف اتاق رفتم و گفتم
رسول:کجا رفتن مگه؟
مهدی:رفتن ماشینُ بدن کارواش بعد از اونجا برن یه چیزی برای دختر محمد بخرن بریم ببینیمش
لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون
رسول:چی حالا قراره بگیرین ؟
مهدی:بگیرین؟
نشستم روی مبل و تلویزیونُ روشن کردم
رسول:حالا...بلاخره من باید جدا یه چیزی بگیرم براش،زشته نگیرم
عمو اومد کنارم نشست و با گوشیش ور رفت
مهدی:قرار شد بره براش النگو بگیره..حالا امیرحسین میگفت سکه بگیر ولی محسن و احسان گفتن النگو خوشگلتره
رسول:اها..علیرضا کو عمو؟
عمو نگاهشو به جلو داد و لبخند زد با تردید برگشتم که حجم آبی با شدت به صورتم خورد
چشمامو گرفتم و اعتراضوارانه صداش کردم که خندید و دوباره سمتم شلیک کرد
خواستم بلند بشم که ازش تفنگُ بگیرم ولی تند تند سمتم آب شلیک میکرد و میرفت پشت مبل ها...دیگه گفتم من که خیس شدم پس یه گوشمالی حسابی باید علیرضا رو بدم..دویدم سمتش که بیخیال تیراندازی شد و با جیغ اونم دوید
هی بهش میگفتم وایسا اونم با یه نه قاطع جواب میداد و سرعتشو زیاد میکرد...اخرم رفت تو بغل عمو تا نفس بگیره،منم نزدیک مبل نشستم
مهدی:نگاه نگاه بچم چه قرمز شد
رسول:وا عمو
صدای در که اومد و بعدش سلام گفتن بلند احسان و امیرحسین،علیرضا رو از بغل عمو بیرون آورد
مهدی:فکر کنم بازم باید لباس عوض کنی رسول،مریض میشی اینطوری😅
رسول:خب اخه عمو جان چرا مخزنشو آب میریزی بیاد پدرمو دربیاره
محسن:بابات اینجاست از کجا دربیاری؟
به بابا که علیرضا رو بغل کرده بود نگاه کردم،این علیرضا باید بغل همه بره یه دور
به احترامش بلند شدم و سلام دادم علیرضا دوباره سمت آب پاشید که فهمیدم غلط کردنُ گذاشتن برای این موقع ها
علیرضا:منو بزار زمین باباجون
محسن:بفرما
علیرضا:باباجون این آبش تموم شد پر میکنی؟
فکر اینکه پرش کنه و دوباره به سمتم آب بگیره هم قشنگ نبود...زود رفتم و از دستش گرفتم
رسول:بسه دیگه برای امروز
علیرضا دوباره از سلاح کاربردی خودش یعنی گریه و مظلوم بازی استفاده کرد که عمو و بابا اعتراض کردن
مهدی:بده من ببینم عه..همش گریه بچه رو درمیاری...بیا علیرضا عمو بریم پرش کنم سمت عموهات آب بریز..یه چیزی هم گفتن بیا به خودم بگو با سطل آب بریزم روشون خوبه؟
علیرضا زبون کوچکشو برام درآورد که اخمی کردم ولی اون صورت مظلوم و شیطونش باعث شد خنده تضاد اخم روی صورتم بشه
احسان:بدبخت ما..مگه چیکار کردیم آب بریزی رومون؟
امیرحسین:علیرضا عمو فعلا چندساعت آتشبس بده یکم استراحت کنیم بعد..باشه؟
علیرضا:نوچ آب میلیزم
رسول:گفتم رفتنی پارک بازی میکنی اینو، خونه که جای آب بازی نیست
علیرضا:عهههه
احسان:کی براش اینو خریده؟
رسول:من بدبخت
امیرحسین:خب پس خودت غلطیِ که کردی صدات در نیاد
رسول:همون خوراکی میگرفتم شرف داشت
محسن:حالا اشکال نداره تازه خریدی براش ذوق داره،بعدا خسته میشه..بیاید بشینید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اخ خدا دلم میخواد علیرضا رو محکم بغلم کنم😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨