فرمانده هوافضای سپاه خطاب به مردم :
شما خیابان را داشته باشید، ما میدان نظامی را داریم.😎
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁸⁵پارتღ
#رسول
به آقامحمد که کلافه دست به موهاش میکشید و نفس عمیق کشیدنُ تند تند تکرار میکرد،نگاه کردم
خودمم هنوز تو شک این تصاویر بودم اصلا دلم نمیخواست پای آراز به این پرونده باز بشه..نمیدونستم اصلا تو فکر محمد چی میگذره،میترسیدم ازش بپرسم و تایید کنه
آخر دلو زدم به دریا و پرسیدم
رسول:شما هم دارید فکر میکنید که...
محمد:هیچی نگو رسول(صداشو یکم ارومتر کرد و گفت)فعلا نباید کسی بفهمه،هنوز هیچی معلوم نیست...اینکه رفته توی اون ساختمون دلیل نمیشه فکرمون بره سمت آراز و خانوادهاش..تو سعی کن مخفیانه که کسی متوجه نشه اینارو بررسی کنی
خواست بلند بشه که دستشو گرفتم،سوالی بهم نگاه کرد
رسول:اگه شد..چی میشه؟
محمد:آراز امتحانشو پس داده رسول..نگران نباش هیچی نمیشه جز عدالت
محمد رفت و من برایچند لحظه نگاهیبه کل سایت انداختم..همه مشغول کار بودن
چند صلوات توی دلم گفتم و دوباره مشغول شدم
باید مدرکیپیدا میکردم که آراز و خانوادهاش هیچ نقشی ندارن
دستم رفت روی کیبورد...
___________
چندساعتی مشغول بودم ولی هیچی پیدا نکردم
دیگه اعصابم خورد شده بود
سعید:سلام داش رسول
برگشتم سمتش ديدم توی دستش ماگِ
رسول:سلام..برای من آوردی دیگه؟نه؟
سعید:خیر
پکر نگاهش کردم که خندید و ماگُ داد دستم
ديدم چاییِ یه جوری ذوق کردم که انگار چی داده بهم
رسول:دستت درد نکنه ممنون
سعید:خواهش..چه خبر؟چه میکنی؟
رسول:یه کاری محمد بهم گفته بود انجام بدم مشغول اون بود...میری مأموریت؟
سعید:آره باید برم،چند روزی نیستم
رسول:خیله خب مراقب خودت باش ولی
سعید:چشم...من برم دیگه خداحافظ
رسول:خدا پشت و پناهت
بعد از اینکه سعید رفت منم چاییمو خوردم تا یکم از سردردم کم بشه..باز قرصام عقب جلو افتاده بود ساعتش،محمد یا عمو میفهمیدن بدبخت بودم
تصاویرُ فرستادم برای آقامحمد و رفتم بالا
تنها بود و داشت با تلفن صحبت میکرد..بهم با دست گفت که بشینم
محمد:خیله خب بیاید من با نگهبانی هماهنگ میکنم...آره فقط از در پشتی بیاید..مراقب باش یاعلی
تماسُ که قطع کرد برگشت سمتم
محمد:خب چیشد؟
بلند شدم رفتم کنارش و از سیستم تصاویر و اطلاعات مربوطه رو آوردم
رسول:آقا من دیگه نرفتم از مشکیپوش مدرک جمع کنم گفتم بهترین کار اینکه اطلاعات همه اعضای اون ساختمونُ پیدا کنم
محمد:فقط اسامیشونو پیدا کردی؟
رسول:نه محل کار و شماره تماس و چیزای دیگه
محمد:رسول بگرد ببین اینا بیشتر با کی درارتباطن مخصوصا با افراد این پرونده
رسول:چشم
محمد:بیشترم تمرکزتو بزار روی خانواده آراز
رسول:ولی آقا
محمد:ولی نداره رسول باید محتاط عمل کرد...الانم برو سرکارت
☆☆☆
#مهدی
از ماشین پیاده شدیم و به ساختمون بزرگ روبهروم نگاه کردم
مهدی:نمیریم تو پارکینگ؟
محسن:نه دیگه زود برمیگردیم...بیا
باهم رفتیم داخل که نگهبان نگه داشت بعد از اینکه اسممونُ پرسید و کارت شناسایی خواست اجازه داد که وارد بشیم
مهدی:میگم رسول اینجا چیکارهاس؟
محسن دکمه آسانسورُ زد و گفت
محسن:یه بنده خدا
پکر نگاهش کردم و از لج من خندید
مهدی:حالا الان اینقدر این بشر برای من محرمانه شد که نمیتونی بگی چیکارهاس؟
آسانسور رسید و سوار شدیم..محسن گوشیشو درآورد یکم باهاش ور رفت منم توی آينه موهامو درست کردم
وقتی رسیدیم و رفتیم اتاق محمد اول یکم اتاقشو برانداز کردم و بعدش رفتم پشت سیستمش نشستم
محسن:راحتی؟
قشنگ لم دادم به صندلیش و گفتم
مهدی:خیلی...بفرمایید بشینید توروخدا چرا سرپایید آخه
محمد خندید و پرویی زمزمه کرد
با محسن نشستن به حرف و منم دونه دونه کشو هاشو باز کردم با پیدا کردن یه ظرف کوچیک مغز تخمه برداشتم و خوردم
محسن:چقدر تو بیفرهنگی مهدی
مهدی:وا..اومدم اینجا یه پذیرایی نمیکنه خودم خب باید دست به کار بشم عه
محمد:😂پرو خان دو دقیقه نیست اومدی...بعدم اونو خانمم برای من گذاشته بودا
مهدی:عه؟دستش درد نکنه نوش جونم...مگه بچهای محمد به تغذیه نیاز داری آخه
محمد:من که به تغذیه نیاز ندارم ولی تو خیلی داری
مهدی:برو بابا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اینو بزور تایپ کردم واقعا
ببخشید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
اییتیمانکوفه...خوببویشکنید،چندسحردیگر
اینعطرِمهربانیبهکوچههانخواهدبرگشت💔