♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁷پارتღ
#رسول
پشت میز محمد نشسته بودم داشتم با سیستم اون درخواست مجوز میدادم
دیگه اعصابم به قدری داغون بود نمیتونستم تمرکز کنم که دارم چیکار میکنم و کدوم کار درسته...این همه دغدغه فکری اونم بدون حضور محمد و حتی آقای عبدی
در زده شد و فرشید اومد داخل
فرشید:چیکار کردی رسول؟
رسول:دارم درخواست میدم دیگه..از صبح ده بار درخواست مجوز کردیم نمیدن که
فرشید:حالا انقدر عصبی نباش بیا اینو امضا بزن
برگه هایی که گرفته بود سمتم گرفتم
رسول:اینارو که محمد باید تایید کنه
فرشید:میدونم ولی وقتی نیست تو باید به جاش امضا بزنی بدو کار دارم
برگه هارو دونه دونه امضا زدم که دوباره در زده شد و علی اومد داخل
علی:چیکار کردین؟
فرشید:فعلا که هیچی والا
علی:نمیشه که دست رو دست گذاشت بلاخره که باید یه کاری کرد...۵ نفر از نیروهامون اونجان
سرمو با دستم گرفتم یکم فکر کردم تا یه چیزی اومد به ذهنم
رسول:میگم علی میتونی دوربین های ویلا رو بیاری؟
علی:آره شدنش که میشه
رسول:خوبه پس برو پایه سیستمم خودمم الان میام کمکت...فرشید سه تا تیم عملیاتی رو مجهز ببر دور تا دور ویلا مستقر بشید که مجوز بگیرم...فقط مراقب باشید کسی خارج نشه...اها با داوود یا مصطفی تماس بگیر بگو هرچی زودتر آراز و داوود از اون ویلا بیان بیرون،دیگه اونجا نیازشون نداریم،بمونن قطعا لو میرن،پس همون جون دونفرشونو نجات بدیم خوبه
فرشید:ولی رسول هنوز کسی دستور نداده که نه آقای عبدی هست نه محمد
از پشت میز بلند شدم و رفتم سمتش زدم روی شونهاش و گفتم
رسول:فرماندهِ موقت منم پس میگم برید اونجا..برای ورود نیاز به مجوز هست که هر طور شده میگیرم...علی بریم
با علی رفتم پشت سیستم و مشغول هک دوربین ها شدیم...از بهترین سرویس های امنیتی استفاده کرده بود ولی تونستیم که هک کنیم
علی:ایول شد
رسول:من میرم سراغ شنود هاشون که وصل کنم تو تصاویرُ ببین چه خبره اونجا
علی:فقط رسول من از این لحظه به بعد دوربین هارو آوردم اگه تصاویر ذخیره شده رو میخوای باید به حامد بگم چون طول میکشه
رسول:نه حالا ولش کن بعدا اگه لازم شد میگیم بهش
با گذاشتن دستی رو شونهام برگشتم که آقای عبدی رو دیدم...اون لحظه انگار کل دنیارو بهم دادن از صندلی بلند شدم و با لبخند و ذوق توی صدام گفتم
رسول:سلام آقا رسیدن بخیر
آقای عبدی پدرانه بهم لبخند زد و جواب سلاممُ داد
علی هم که مشغول بود الکی و تند نیم خیز شد و سلام داد
عبدی:چه خبر؟
رسول:قضیه سعید و محمدُ که میدونید الان به فرشید گفتم با چندتا نیروی عملیاتی اون ویلا رو محاصره کنن تا کسی نتونه بره بیرون منو علی هم دوربین های ویلا رو هک کردیم تا بتونیم تسلط پیدا کنیم به اونجا
عبدی:کارت خوب بود...نگران مجوز هم نباشید خودم درستش میکنم
رسول:ممنون آقا..اها گفتم داوود و آراز از اونجا بیان بیرون تا خطری تهدیدشون نکنه همینطور هم آراز فعلا روبه رو نشه با پدرش
عبدی:آفرین کار خوبی کردی
علی:وا یعنی چی
برگشتم طرفش و همینطوری که تعجب چاشنی حرفم بود گفتم
رسول:چیشده؟
علی:آراز و باباش نیستن تو ویلا
زود نشستم و خیره شدم به تصاویر
رسول:یعنی چی که نیستن علی خوب ببین
علی:بیا خودت ببین..چند بار دیدم دیگه...راستی اینم از دوربین انبار که محمد و سعید هستن ولی نور کمه و چراغ خود دوربین از کار افتاده نمیتونم ببینمشون
کلافه موهامو خاروندم
عبدی:رسول،مصطفی رو بگیر
چشمی گفتم و خط سفیدشو گرفتم از توی دوربین ها دیدم رفت گوشه حیاط و جواب داد
مصطفی:جانم
رسول:آراز و باباش کجان مصطفی؟
مصطفی:داوود میگفت یه ساعت پیش رفته توی اتاق همون باباش بعد دیگه نیومده هنوز
علی رو مخاطب قرار دادم و گفتم
رسول:اتاق این باباش دوربین نداره؟
علی:خود اتاق نه ولی بچه ها دوربین نصب کرده بودن صبر کن از هادی بگیرم
رسول:بدو...مصطفی هرچی زودتر داوود و آرازُ بفرست بیرون،بچه های عملیات هم رسیدن نگران نباش
مصطفی:حال سعید خوب نیست رسول زودتر یه کاری کنید اونو و محمد بیاریم بیرون
من اینجا دست و بالم بستهاس..البته اگه داوود و آراز بیان بیرون با خیال راحت میتونم به کارم برسم
رسول:خودسر کاری نکن
علی:رسول دوربین ها خاموش بودن
رسول:وا من که خودم صبح داشتم چک میکردم
علی:نیست چیکار کنیم؟هادی گفت چند دقیقهاس از کار افتاده و هر کاری میکنه وصل نمیشه
نگاهی معنادار به آقای عبدی انداختم که با اطمینان سر تکون داد
رسول:مصطفی فعلا محافظارو از پا دربیار تا برسیم...از سلامت آراز توی اتاق هم مطمئن شو، دوربین لو رفته
مصطفی:باش
از صندلی دوباره بلند شدم و رو به آقای عبدی گفتم
رسول:اجازه میدین برم؟
عبدی:خدا پشت و پناهت
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وَعِندَهُ مَفاتِحُ الغَیبِ
کلید ناشدنی ها دست منه (خداست)
طوری راهشو برات باز میکنم که خودت هم باور نکنی❤️
نیازمندی رسول...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
زمین،سبزِسبز
آسمان،آبیِآبی
دلماماغباردارد
تونیستی
ومنبیتوخیلیکمدارم....💔
آغاز موج ۹۴ آغاز به قلب یهود
با رمز مقدس یا حضرت ام البنین
برید کنار که مادرِ عباس ع موج جدیدُ دست گرفتن...😃
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁸پارتღ
#داوود
از آراز خبری نبود دیگه داشت نگرانم میکرد
مصطفی هم چندبار خواست وارد اتاق امیر صفایی بشه ولی بعدش منصرف شد...
توی اتاق بودیم و مصطفی تند تند و کلافه قدم میزد و من نشسته...خسته بودم،خیلی خسته..خسته تر از چند ماه کار کردن توی اداره..
بچه ها خداروشکر تونسته بودن دوربین و شنود رو هک کنن و ما راحت میتونستیم حرف بزنیم چون مکالمه اتاق ما ضبط نمیشد
مصطفی:نشین مثل ماست داوود یه کاری کن
داوود:چیکار کنم؟هنوز هیچ دستوری ندادن
مصطفی:تا الان باید بچه ها رسیده باشن..ما با دنبال آراز بگردیم
داوود:چه دنبال گشتنی آخه،توی اتاقه دیگه
مصطفی:اگه بلایی سرش آورده باشه چی
داوود:حالا تو سَق سیاه بزن...اهاااا
مصطفی:چیه
داوود:بریم پیش سانی و پناهی اونا برن تو اتاق
مصطفی:آره آره فکر خوبیه خودت باید بگی بهشون پاشو
زود رفتم پایین توی آشپزخونه..اینام که همش در حال خوردن بودن
داوود:ببخشید
سانی:عه اومدی داوود بیا بشین یه قهوه و کیک باهم بخوریم
رفتم نشستم رو به روش..مصطفی هم وارد شد
سانی:آرش برای داوود قهوه درست کن
مصطفی:چشم آقا
داشتم فکر میکردم چیکار کنم که آرازُ بکشم وسط ولی خدا باهام بود که پناهی سراغشو گرفت
پناهی:آراز کجاست؟چندساعته خبری نیست ازش
داوود:اره خودمم خبری ندارم..ولی آخرین بار دیدم که رفتش اتاق آقا
سانی:چرا رفت اونجا؟
داوود:نمیدونم
پناهی:آرش برو اتاق آقا ببین آراز هست یا نه یه قهوه هم ببر براش
به مصطفی نگاه کردم که با ذوق فنجون قهوه رو گذاشت جلوم و گفت چشم
داوود:این قهوه رو ببر برای ایشون خودم درست میکنم ممنون
مصطفی از خدا خواسته رفت بالا...منم برای خودم قهوه درست کردم
☆☆☆
#مصطفی
امروز کلا دست و پا چلفتی بودم..وقتی داشتم پله هارو میرفتم بالا یکم از قهوه ریخت روی پیشدستی ولی همینکه میتونستم وارد اون اتاق بشم کافی بود
در زدم که بعد از چند ثانیه صدای بیا داخلش اومد
وقتی که رفتم داخل با اتاق خالی از حضور آراز مواجه شدم..
امیرصفایی:چیکار داری
پشت به من روی صندلی نشسته بود و ماسکش هم روی میز بود
مصطفی:خانم گفتن براتون قهوه بیارم
امیرصفایی:بزار رو همون میز
چند قدم رفتم و روی میز فنجونُ گذاشتم...همینطوری که خم شده بودم برای گذاشتن قهوه چشمم افتاد به دستبند آشنایی
با احتیاط برداشتم که دیدم برای آرازِ...دیگه نگرانیم بیشتر شده بود،نمیدونستم اینجا راه مخفی هم داره یا نه
با صداش به خودم اومدم و زود دستبندُ گذاشتم توی جیبم
امیرصفایی:میتونی بری
بلهای گفتم و از اتاق خارج شدم..دیگه نرفتم آشپزخونه و به داوود پیام دادم بیاد توی اتاق خودش
بعد از چند دقیقه اومد
داوود:خب چیشد؟
مصطفی:نبود داوود
داوود:نرفته حیاط پشتی؟
مصطفی:احمق ورودشو دیدم خارج شدنشو ندیدم یعنی آراز اونجا بوده و دیگه خارج نشده
داوود:منظورت چیه
مصطفی:فکر کنم آراز متوجه هویت پدرش شده که اونا مخفیش کردن...داوود تو اتاقشو گشتی راه مخفی یا اتاق مخفی چیزی پیدا نکردی؟
داوود:نه
مصطفی:لعنتی کجاست پس
داوود:بلایی سرش نیاورده باشن مصطفی
مصطفی:نگران نباش انشاءالله که چیزی نیست...این دستبند توی اتاق زیر میز پیدا کردم،همون که جیپیاس داره...فقط بهم بگو بازم آراز جیپیاس بهش وصله یا نه
داوود:توی ساعتش که اونم اینجاست..اوناها روی میزه
مصطفی:گندت بزنن...ولش کن یه کاری میکنیم،تو زودتر خارج شو
داوود:نمیرم من مصطفی انقدر چرت نگو
مصطفی:دستوره مگه من گفتم بری؟بعدم بمونی که چی؟احمق اون الان میدونه تو کی هستی اگه بخواد به کسی رحم کنه به پسرش این لطفُ میکنه نه تو..میدونی اگه بلایی سر تو بیاد باید به هزار نفر جواب پس بدم؟..پس خواهشا برو اذیت نکن
داوود:آخه محمد و سعید اینجان
مصطفی:قول میدم داداشاتو بهت برگردونم،قسم خوردم..هم محمد هم سعید و هم آراز..فقط نزار این سه تا دردسر بشه چهارتا برام..برو
داوود:از کجا باید برم؟
مصطفی:الان زنگ میزنم به رسول میگه کدومور امنِ...تو وسایل هم خودت هم آرازُ جمع کن زودباش
داوود:باش
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:قُلُ اللهُ یُنَجِّیکُم مِنهَا وَ مِن کُلِّ کَربِِ
من از هر سختی و اندوهی نجاتت میدم(انعام ۶۴)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
حالا که دیگر رسته از رنج و بلا رفتی ؛
آیا بگو بعد از شهادت کربلا رفتی :)؟💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁹پارتღ
#رسول
داوود خداروشکر تونست از دیوار حیاط پشتی بیاد بیرون..از وقتی هم اومده عصبی و نگران فقط پا تکون میده و تمرکزمو به هم میزنه
با صندلی برگشتم سمتش
رسول:چته تو داوود از وقتی اومدی همش پا میکوبی
داوود:میذاشتید بمونم دیگه..آه الان اومدم که چی مثلا؟
رسول:میموندی که چی؟فقط باید نگران توام میشدم..بخدا توان ندارم دیگه داوود یکم درک کن همه چه ریخته بههم..نمیخوام کمک کنی فقط تو اعصابم نرو،الانم اگه میخوای برو سایت یا برو توی ماشین فرشید استراحت کن
داوود:اره الان قشنگ وقت استراحت کردن منه..اونم توی این وضعیت
رسول:خب پس انقدر سرو صدا نکن بزار به کارم برسم
داوود:چه سرو صدایی دارم مگه؟تو یکم درک کن اعصاب ندارم نگرانم
علی:بابا باهم بحث نکنید عه..هردوتاتون ساکت بشید ببینم اینا چی میگن
داوود دیگه هیچی نگفت و خداروشکر پاهاشم دیگه نَکوبید زمین
برگشتم و هدفونُ گذاشتم تو گوشم...با ون مستقر شده بودیم و دوربین و شنود ویلا هم وصل بود میتونستیم صدا و تصاویرشونو داشته باشیم...یکی از گوشی های هدفون رو برداشتم و داوودُ مخاطب قرار دادم
رسول:داوود دقیقا نمیدونی آراز چه ساعتی رفت تو اتاق باباش
داوود:حدودای ساعت ۱۰ونیم بود
رسول:علی تصاویر اون ساعتُ میتونی بیاری؟
علی:شدنش که میشه ولی اینجا نه باید به حامد بگم صبر کن
رسول:زود باش...میگم اتاق مخفی یا راهی چیزی توی اتاقش نبود؟
داوود:نه نبوده یعنی من ندیدم اونروز
علی:به احتمال از ویلا خارجش کردن
رسول:از کجا مطمئنی؟
علی:ما الان به همه جای ویلا دید داریم میبینی که هیچ جایی نیست
نفس کلافهای کشیدم از دوربینی که به ون وصل بود دیدم یه ماشین پاترول مشکی با شیشه های دودی وایساد پشت در
رسول:اون برای چی اومده
علی:هدفونو بزار رسول بدو
هدفونُ گذاشتم روی گوشم داوودم بلند شد اومد کنارمون 《 امیرصفایی: چیشد کیارش؟...کیارش:آقا دستورتون انجام شد بردمشون جایی که گفته بودید...امیرصفایی:خوبه،چک کردی ببینی ردیاب داره یا نه؟...کیارش:بله آقا ولی نداشت...امیرصفایی:خوبه،به نیما هم بگو به محض هوشیار شدنش دارویی که دادم تزریق کنه،نمیخوام تا زمان پایان ماموریتمون بیدار بشه...کیارش:حواسش هست آقا...امیرصفایی:دیگه داره تموم میشه،چند ساعت فقط،راستی خانممُ بعد از رفتنمون بیار...کیارش:چشم،ماشین هم الان اومد...امیرصفایی:فعلا نمیرم،بریم پیش اون دوتا،بهوش اومدن؟...کیارش:اون فرماندهِ آره ولی اون یکی،بچه ها خوب از خجالتش درآوردن،حالش خوب نیست...امیرصفایی:دیگه مهم نیستن،الانم بچه ها رو بگو برن یکم پذیرایی کنن تا بیام،دلم میخواد زجر کشیدنشونو ببینم...کیارش:بله آقا》
دستام از شدت نگرانی میلرزید و نمیدونستم چیکار کنم،دلم میخواست برای یه بار هم شده به جای محمد که دارم فرماندهی میکنم بهترین باشم..نه اینکه خوشحالم از موقعیتم نه اصلا خوشحال نیستم که شدم محمد،دلم نمیخواد بشم فرمانده..فرماندهی که باید صبور باشه،باید توی بدترین و سختترین موقعیت ها خودش و گروهشُ کنترل کنه،بتونه همیشه تمرکز داشته باشه و خوب تصمیم بگیره،من همچین آدمی نبودم و نیستم ولی مجبورم..محمد الان اونجاست ولی دلش اینجاست..اونم ازم میخواد که خوب کار کنم..خوب فکر کنم و عملیات تمیز انجام بشه
..دلم میخواد محمد که اومد ببینه کارمو خوب انجام دادم..دوست نداشتم ضعف نشون بدم از خودم..ولی اینا همش خواسته های قلبم بود توی رفتار و عمل نمیتونستم پایبندش باشم،فکر اینکه الان محمد و سعید زیر دست و پای اونا باشن و کتک بخورن حالمو بد میکرد و همه حرفای تو دلی خودم یادم میرفت..
چند لحظه چشم بستم تا آروم بشم صدای محمد تو گوشم پخش شد انگار که نزدیکم بود،انگار دستشو گذاشته بود رو شونهام و با لحن مهربون و لب های کش اومده از لبخند گفت《 نگران چی هستی آخه استاد،تو که بهترینی،تو که استادی،در ضمن تو توی مشکلات یه استاد همه چی تموم داری،به اون تکیه کن..رسول هیچی تو این عالم بزرگتر از خدا نیست،هیچ قدرتی بهتر از قدرت خدا نیست..پس فقط به خدا ایمان داشته باش،همه مشکلات حل میشه...》
دست گرمی نشست روی دست مشت شدهام و مجبورم کرد چشم باز کنم
علی:رسول تو میتونی داداش...اصلا نگران هیچی نباش درست میشه،محمد و سعید برمیگردن اداره،آرازُ پیدا میکنیم،مصطفی میاد بیرون..تو میتونی مطمئنم
بهش نگاه کردم،اون لبخند گرمش آرومم میکرد..دل گرمم میکرد،هیچ فکر نمیکردم یه روز علی سایبری که همیشه باهم کَل کَل میکردیم آرومم کنه...محمد آرومم کرده بود،نبود کنارم ولی حتی فکر کردن بهش هم آرومم میکرد،اینکه توی خیالم بود آرومم میکرد،حالمو خوب میکرد...صحبت هاش مورفین بود برام....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لَاتَخَافَا اِنَّنِی مَعَکُمَا اَسمَعُ وَ اَرَی
نترس من همیشه با تو هستم تورا میبینم و میشنوم (طه ۴۶)
پ.ن:وقتی خدا هست بیخیال بقیه((:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨