نعمتالهی/زنگارღ
زمین،سبزِسبز
آسمان،آبیِآبی
دلماماغباردارد
تونیستی
ومنبیتوخیلیکمدارم....💔
آغاز موج ۹۴ آغاز به قلب یهود
با رمز مقدس یا حضرت ام البنین
برید کنار که مادرِ عباس ع موج جدیدُ دست گرفتن...😃
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁸پارتღ
#داوود
از آراز خبری نبود دیگه داشت نگرانم میکرد
مصطفی هم چندبار خواست وارد اتاق امیر صفایی بشه ولی بعدش منصرف شد...
توی اتاق بودیم و مصطفی تند تند و کلافه قدم میزد و من نشسته...خسته بودم،خیلی خسته..خسته تر از چند ماه کار کردن توی اداره..
بچه ها خداروشکر تونسته بودن دوربین و شنود رو هک کنن و ما راحت میتونستیم حرف بزنیم چون مکالمه اتاق ما ضبط نمیشد
مصطفی:نشین مثل ماست داوود یه کاری کن
داوود:چیکار کنم؟هنوز هیچ دستوری ندادن
مصطفی:تا الان باید بچه ها رسیده باشن..ما با دنبال آراز بگردیم
داوود:چه دنبال گشتنی آخه،توی اتاقه دیگه
مصطفی:اگه بلایی سرش آورده باشه چی
داوود:حالا تو سَق سیاه بزن...اهاااا
مصطفی:چیه
داوود:بریم پیش سانی و پناهی اونا برن تو اتاق
مصطفی:آره آره فکر خوبیه خودت باید بگی بهشون پاشو
زود رفتم پایین توی آشپزخونه..اینام که همش در حال خوردن بودن
داوود:ببخشید
سانی:عه اومدی داوود بیا بشین یه قهوه و کیک باهم بخوریم
رفتم نشستم رو به روش..مصطفی هم وارد شد
سانی:آرش برای داوود قهوه درست کن
مصطفی:چشم آقا
داشتم فکر میکردم چیکار کنم که آرازُ بکشم وسط ولی خدا باهام بود که پناهی سراغشو گرفت
پناهی:آراز کجاست؟چندساعته خبری نیست ازش
داوود:اره خودمم خبری ندارم..ولی آخرین بار دیدم که رفتش اتاق آقا
سانی:چرا رفت اونجا؟
داوود:نمیدونم
پناهی:آرش برو اتاق آقا ببین آراز هست یا نه یه قهوه هم ببر براش
به مصطفی نگاه کردم که با ذوق فنجون قهوه رو گذاشت جلوم و گفت چشم
داوود:این قهوه رو ببر برای ایشون خودم درست میکنم ممنون
مصطفی از خدا خواسته رفت بالا...منم برای خودم قهوه درست کردم
☆☆☆
#مصطفی
امروز کلا دست و پا چلفتی بودم..وقتی داشتم پله هارو میرفتم بالا یکم از قهوه ریخت روی پیشدستی ولی همینکه میتونستم وارد اون اتاق بشم کافی بود
در زدم که بعد از چند ثانیه صدای بیا داخلش اومد
وقتی که رفتم داخل با اتاق خالی از حضور آراز مواجه شدم..
امیرصفایی:چیکار داری
پشت به من روی صندلی نشسته بود و ماسکش هم روی میز بود
مصطفی:خانم گفتن براتون قهوه بیارم
امیرصفایی:بزار رو همون میز
چند قدم رفتم و روی میز فنجونُ گذاشتم...همینطوری که خم شده بودم برای گذاشتن قهوه چشمم افتاد به دستبند آشنایی
با احتیاط برداشتم که دیدم برای آرازِ...دیگه نگرانیم بیشتر شده بود،نمیدونستم اینجا راه مخفی هم داره یا نه
با صداش به خودم اومدم و زود دستبندُ گذاشتم توی جیبم
امیرصفایی:میتونی بری
بلهای گفتم و از اتاق خارج شدم..دیگه نرفتم آشپزخونه و به داوود پیام دادم بیاد توی اتاق خودش
بعد از چند دقیقه اومد
داوود:خب چیشد؟
مصطفی:نبود داوود
داوود:نرفته حیاط پشتی؟
مصطفی:احمق ورودشو دیدم خارج شدنشو ندیدم یعنی آراز اونجا بوده و دیگه خارج نشده
داوود:منظورت چیه
مصطفی:فکر کنم آراز متوجه هویت پدرش شده که اونا مخفیش کردن...داوود تو اتاقشو گشتی راه مخفی یا اتاق مخفی چیزی پیدا نکردی؟
داوود:نه
مصطفی:لعنتی کجاست پس
داوود:بلایی سرش نیاورده باشن مصطفی
مصطفی:نگران نباش انشاءالله که چیزی نیست...این دستبند توی اتاق زیر میز پیدا کردم،همون که جیپیاس داره...فقط بهم بگو بازم آراز جیپیاس بهش وصله یا نه
داوود:توی ساعتش که اونم اینجاست..اوناها روی میزه
مصطفی:گندت بزنن...ولش کن یه کاری میکنیم،تو زودتر خارج شو
داوود:نمیرم من مصطفی انقدر چرت نگو
مصطفی:دستوره مگه من گفتم بری؟بعدم بمونی که چی؟احمق اون الان میدونه تو کی هستی اگه بخواد به کسی رحم کنه به پسرش این لطفُ میکنه نه تو..میدونی اگه بلایی سر تو بیاد باید به هزار نفر جواب پس بدم؟..پس خواهشا برو اذیت نکن
داوود:آخه محمد و سعید اینجان
مصطفی:قول میدم داداشاتو بهت برگردونم،قسم خوردم..هم محمد هم سعید و هم آراز..فقط نزار این سه تا دردسر بشه چهارتا برام..برو
داوود:از کجا باید برم؟
مصطفی:الان زنگ میزنم به رسول میگه کدومور امنِ...تو وسایل هم خودت هم آرازُ جمع کن زودباش
داوود:باش
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:قُلُ اللهُ یُنَجِّیکُم مِنهَا وَ مِن کُلِّ کَربِِ
من از هر سختی و اندوهی نجاتت میدم(انعام ۶۴)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
حالا که دیگر رسته از رنج و بلا رفتی ؛
آیا بگو بعد از شهادت کربلا رفتی :)؟💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁹پارتღ
#رسول
داوود خداروشکر تونست از دیوار حیاط پشتی بیاد بیرون..از وقتی هم اومده عصبی و نگران فقط پا تکون میده و تمرکزمو به هم میزنه
با صندلی برگشتم سمتش
رسول:چته تو داوود از وقتی اومدی همش پا میکوبی
داوود:میذاشتید بمونم دیگه..آه الان اومدم که چی مثلا؟
رسول:میموندی که چی؟فقط باید نگران توام میشدم..بخدا توان ندارم دیگه داوود یکم درک کن همه چه ریخته بههم..نمیخوام کمک کنی فقط تو اعصابم نرو،الانم اگه میخوای برو سایت یا برو توی ماشین فرشید استراحت کن
داوود:اره الان قشنگ وقت استراحت کردن منه..اونم توی این وضعیت
رسول:خب پس انقدر سرو صدا نکن بزار به کارم برسم
داوود:چه سرو صدایی دارم مگه؟تو یکم درک کن اعصاب ندارم نگرانم
علی:بابا باهم بحث نکنید عه..هردوتاتون ساکت بشید ببینم اینا چی میگن
داوود دیگه هیچی نگفت و خداروشکر پاهاشم دیگه نَکوبید زمین
برگشتم و هدفونُ گذاشتم تو گوشم...با ون مستقر شده بودیم و دوربین و شنود ویلا هم وصل بود میتونستیم صدا و تصاویرشونو داشته باشیم...یکی از گوشی های هدفون رو برداشتم و داوودُ مخاطب قرار دادم
رسول:داوود دقیقا نمیدونی آراز چه ساعتی رفت تو اتاق باباش
داوود:حدودای ساعت ۱۰ونیم بود
رسول:علی تصاویر اون ساعتُ میتونی بیاری؟
علی:شدنش که میشه ولی اینجا نه باید به حامد بگم صبر کن
رسول:زود باش...میگم اتاق مخفی یا راهی چیزی توی اتاقش نبود؟
داوود:نه نبوده یعنی من ندیدم اونروز
علی:به احتمال از ویلا خارجش کردن
رسول:از کجا مطمئنی؟
علی:ما الان به همه جای ویلا دید داریم میبینی که هیچ جایی نیست
نفس کلافهای کشیدم از دوربینی که به ون وصل بود دیدم یه ماشین پاترول مشکی با شیشه های دودی وایساد پشت در
رسول:اون برای چی اومده
علی:هدفونو بزار رسول بدو
هدفونُ گذاشتم روی گوشم داوودم بلند شد اومد کنارمون 《 امیرصفایی: چیشد کیارش؟...کیارش:آقا دستورتون انجام شد بردمشون جایی که گفته بودید...امیرصفایی:خوبه،چک کردی ببینی ردیاب داره یا نه؟...کیارش:بله آقا ولی نداشت...امیرصفایی:خوبه،به نیما هم بگو به محض هوشیار شدنش دارویی که دادم تزریق کنه،نمیخوام تا زمان پایان ماموریتمون بیدار بشه...کیارش:حواسش هست آقا...امیرصفایی:دیگه داره تموم میشه،چند ساعت فقط،راستی خانممُ بعد از رفتنمون بیار...کیارش:چشم،ماشین هم الان اومد...امیرصفایی:فعلا نمیرم،بریم پیش اون دوتا،بهوش اومدن؟...کیارش:اون فرماندهِ آره ولی اون یکی،بچه ها خوب از خجالتش درآوردن،حالش خوب نیست...امیرصفایی:دیگه مهم نیستن،الانم بچه ها رو بگو برن یکم پذیرایی کنن تا بیام،دلم میخواد زجر کشیدنشونو ببینم...کیارش:بله آقا》
دستام از شدت نگرانی میلرزید و نمیدونستم چیکار کنم،دلم میخواست برای یه بار هم شده به جای محمد که دارم فرماندهی میکنم بهترین باشم..نه اینکه خوشحالم از موقعیتم نه اصلا خوشحال نیستم که شدم محمد،دلم نمیخواد بشم فرمانده..فرماندهی که باید صبور باشه،باید توی بدترین و سختترین موقعیت ها خودش و گروهشُ کنترل کنه،بتونه همیشه تمرکز داشته باشه و خوب تصمیم بگیره،من همچین آدمی نبودم و نیستم ولی مجبورم..محمد الان اونجاست ولی دلش اینجاست..اونم ازم میخواد که خوب کار کنم..خوب فکر کنم و عملیات تمیز انجام بشه
..دلم میخواد محمد که اومد ببینه کارمو خوب انجام دادم..دوست نداشتم ضعف نشون بدم از خودم..ولی اینا همش خواسته های قلبم بود توی رفتار و عمل نمیتونستم پایبندش باشم،فکر اینکه الان محمد و سعید زیر دست و پای اونا باشن و کتک بخورن حالمو بد میکرد و همه حرفای تو دلی خودم یادم میرفت..
چند لحظه چشم بستم تا آروم بشم صدای محمد تو گوشم پخش شد انگار که نزدیکم بود،انگار دستشو گذاشته بود رو شونهام و با لحن مهربون و لب های کش اومده از لبخند گفت《 نگران چی هستی آخه استاد،تو که بهترینی،تو که استادی،در ضمن تو توی مشکلات یه استاد همه چی تموم داری،به اون تکیه کن..رسول هیچی تو این عالم بزرگتر از خدا نیست،هیچ قدرتی بهتر از قدرت خدا نیست..پس فقط به خدا ایمان داشته باش،همه مشکلات حل میشه...》
دست گرمی نشست روی دست مشت شدهام و مجبورم کرد چشم باز کنم
علی:رسول تو میتونی داداش...اصلا نگران هیچی نباش درست میشه،محمد و سعید برمیگردن اداره،آرازُ پیدا میکنیم،مصطفی میاد بیرون..تو میتونی مطمئنم
بهش نگاه کردم،اون لبخند گرمش آرومم میکرد..دل گرمم میکرد،هیچ فکر نمیکردم یه روز علی سایبری که همیشه باهم کَل کَل میکردیم آرومم کنه...محمد آرومم کرده بود،نبود کنارم ولی حتی فکر کردن بهش هم آرومم میکرد،اینکه توی خیالم بود آرومم میکرد،حالمو خوب میکرد...صحبت هاش مورفین بود برام....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لَاتَخَافَا اِنَّنِی مَعَکُمَا اَسمَعُ وَ اَرَی
نترس من همیشه با تو هستم تورا میبینم و میشنوم (طه ۴۶)
پ.ن:وقتی خدا هست بیخیال بقیه((:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
امشب دلم میخواست با نوشتن این پارت خودمو آروم کنم...(:🥲❤️
این پارت هدیه از طرف خودم به خودم بود