eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
749 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰²پارتღ از لحظه‌ای که قفل انبار با تیر سوم شکسته شد زمان انگار سرعت گرفت برام.درِ فلزی با صدای کوتاه و بدی عقب رفت و فضای نیمه‌تاریک انبار نمایان شد محمد و سعید روی زمین،در میانه‌ی لکه‌های خون و چوب‌ها رهاشده،بی‌هوش و بی‌رمق افتاده بودند.آثار کتک روی بدن‌شون اونقدر واضح بود که حتی نگاه گذرا هم کافی بود تا سنگینی اوضاع را منتقل کنه.بوی نم گرفته انبار با بوی خون قاطی شده بود،نور ضعیف لامپ های سقف تو چشم میزد داوود زود رفت داخل و من پای زخمی‌مو می‌کشیدم،دلم میخواست چندتا تیر توی پام می‌خورد تا شاید دیرتر می‌دیدمشون داوود:محمد..رسول برو پیش سعید زودباش جهت قدم هام سمت سعید تغییر کرد ولی اینبار به خودم نهیب زدم که سرعتمو تندتر کنم.به این قدم های ضعیف و که ضعف داشتن جون بدم تا برم پیش داداشم کنارش زانو زدم و برای همراه شدن با دردشون روی‌پای زخمیم نشستم دردش زیاد بود خیلی زیاد ولی درد اون بغضِ نشسته تو گلوم که مثل خار توی گلومِ بدترِ چشمام تار میشد ولی دلم نمیخواست پلک بزنم تا اشکم بریزم دست انداختم زیر گردنش و با دست آزادم موهای چسبیده به پیشونیشُ کنار زدم رسول:سعید..داداش..قربونت برم من بیدار شو..سعید چشماتو باز کن توروخدا به صورتش آروم ضربه زدم ولی واکنشی نداشت با حس خیس شدن لباسم نگاهم کشیده شد سمتش..لباس سعید پر خون بود،نگاهم خورد به چاقوی خونی کنارش‌‌.چاقویی که باعث شکاف توی شکم‌ش شده بود..چیزی نبود ببندم تا جلوی خونریزی رو بگیرم..جلیقه ضد گلوله‌مو درآوردم و گذاشتم روش ولی اثر نداشت‌ با صدای داوود حواسم از سعید پرت شد داوود:رسول محمد جوابمو نمیده توروخدا یه کاری کن آخه چیکار میکردم..چه کاری از دستم برمیومد تو این وضعیت؟ صدای درگیری بیرون بیشتر شده بود سعیدُ گذاشتم زمین و بلند شدم رفتم سمت محمد چندبار صداش کردم ولی جواب نداد از کنار پیشونیش خون جاری شده بود و رنگش پریده بود.لباساش خاکی بودن و سخت نفس می‌کشید دست بردم سمت گوشم و ایرپادُ فشار دادم رسول:علی آمبولانس خبر کن علی:رسول دوتا آمبولانس توی موقعیتن میتونی بیاریشون بیرون؟ رسول:نه ریسکه بیارمشون ممکنه بیشتر آسیب ببینن علی:تعدادشون زیادتر از قبل شده نمیدونم از کجا این همه آدم اومدن هیچی دیگه نگفتم و خشاب اسلحه‌مو نگاه کردم رسول:داوود تو مراقب‌شون باش تا بیام.برو پیش سعید زخم شکمشو فشار بده کمتر ازش خون بره داوود:تو کجا میری؟ رسول:کمک بچه ها بوسه‌ای به پیشونی محمد زدم رفتم بیرون ۸،۹ نفری میشدن پشت درخت وایسادم جوری که پشت‌شون به من بود...از پام خون میرفت و حس میکردم یه لحظه تیر می‌کشید زخمم بعد آروم میشد نشونه رفتم به یکی و پاهاشو زدم خورد زمین..متوجه حضورم شدن که به سمتم شلیک کردن...صدای یکی‌شون که میگفت در انبار بازه برید اونجا کسی نباید وارد بشه،میومد تا خواست وارد بشه به پشتش تیر زدم صدای قدم های تند کسی اومد برگشتم مصطفی بود کنارم وایساد مصطفی:حالشون چطوره؟ رسول:خیله بد باید زودتر ببریمشون بیرون مصطفی:راه باز میکنم برات سری تکون دادم و رفتم انبار به داوود گفتم که کمک سعید کنه و ببرتش بیرون با اینکه جثه داوود کوچیک بود ولی تونست بشه تکیه‌گاه برای سعید‌‌ محمدُ بلند کردم که چشماشو باز کردم رسول:خداروشکر..محمد صدامو می‌شنوی؟ بی جون سر تکون داد رسول:الان میریم بیرون داداش فقط یکم کمکم کن راه بری باید مراقب اطرافم باشم اینبار باشه‌ای گفت..با اینکه صداش خسته و بی‌حال بود ولی همینم شد برام قوت قلب از کمرش گرفتم و بلندش کردم خودشم سعی می‌کرد قدم برداره ولی میدونستم چه دردی رو تحمل میکنه.پاهام دیگه داشت خالی می‌کرد با دستی که اسلحه گرفته بودم از دیوار کمک گرفتم تا نخوریم زمین بیرون که رفتیم سعی می‌کردم کل بدن محمدُ مانع باشم برای هدف گلوله هاشون ولی مصطفي و فرشید با بچه های عملیات داشتن مارو پشتیبانی می‌کردن بلاخره با هزار دردسر رسیدیم بیرون...نمیدونم داوود چطوری سعید انقدر سریع آورد که آمبولانس داشت حرکت می‌کرد دوتا از بچه ها اومدن کمکم تا محمد ببرن ولی تا رسیدن بدن محمد سنگین شد و داشت می‌افتاد که گرفتم‌ش تکنسین ها برانکاردُ آوردن و بدن بی‌جونشُ گذاشتن روش.از حال رفته بود و میخواستم بمونم پیشش تا از وضعیتش خبر دار بشم ولی الان مصطفی و فرشید کمک لازم داشتن آمبولانس محمد حرکت کرد.اون داشت هر لحظه از دایره نگاهم دور میشد ولی قلبمو با خودش برد من الان دلم فقط پیش اون دوتا بود..به اضافه آرازی که ازش خبر نداشتم تند با پاهایی که دیگه داشت عذابم میداد رفتم داخل‌ فقط ۴ نفر مونده بودن..دستم رفت روی ماشه ولی با دیدن نور نازک قرمز از دور مکث کردم تک تیر‌انداز بود ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:میگم هیچ وزنه‌ای سنگین تر از بلند کردن خودت تو روزهایی که خسته‌ای نیست دمت گرم که بلند میشی و ادامه میدی حالِ رسول...(:
‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰³پارتღ همه دستگیر شده بودن و داشتن بچه ها میبردن‌شون داخل ون برای انتقال به اداره..فرشید رفته بود بیرون و مصطفی داخل داشت با تلفن حرف میزد‌... دوباره نگاهم برگشت سمت ساختمان بلند کنار ویلا همین که خط نازک لیزر روی قفسه‌ی سینه‌ی مصطفی لغزید،نفسم برید برای یه لحظه انگار گوشم کر شد..هیچ صدایی نمیشنیدم زیر لب آروم میگفتم نه...کم کم صدام بلند شد و اسم شو فریاد زدم دویدم سمتش تا بتونم سپر باشم براش اون لحظه به هیچی فکر نکردم..‌ فکر نکردم الان چشم انتظار دارم بابام،عموم،داداشام و از همه مهمتر بچم و آقا جون و بی‌بی...به هیچکدوم فکر نکردم و دویدم تا حداقل تیر به من بخوره..یا بتونم از جون هر دومون محافظت کنم... مصطفی حواسش بهم نبود و همچنان داشت با تلفن حرف میزد...نزدیکش که بودم پاهام گیر کرد به چوب هایی که روی زمین بود و خوردم زمین...درد بدی توی پاهام پیچید‌..دست گذاشت روی زخمم و صدای شلیک چندتا گلوله پشت سرهم شنیدم‌... موندم چیکار کنم..موندم که نگاهمو ببرم سمت مصطفی یا نه..فقط چشم بستم بدنم سرد شده بود،با دستی که روی خاک شده بود تکیه‌گاه به خاک چنگ زدم صدای فرشید که داشت مصطفی رو صدا میزد با صدای شلیک دوباره رو می‌شنیدم زود بلند شدم که با صحنه روبه‌روم خشک شدم مصطفی افتاده بود روی زمین و خون به سرعت دورش پخش می‌شد چند نفر از بچه ها رفتن بیرون تا خودشونو برسونن به اون تک‌تیرانداز با پاهایی که بیشتر از قبل لنگ میزد رفتم پیش مصطفی.‌‌کنارش نشستم یا بهتره بگم سقوط کردم فرشیدم خودشو رسونده بود بهش..تکونش میداد تا بیدار بشه..ولی اون تیر روی قفسه سینه و شکمش بهم دهن کجی می‌کرد.. فرشید از علی خواست دوباره آمبولانس بفرسته و بلافاصله بعد دستشو گذاشت روی شاهرگ گردنش...این چند ثانیه شد برام چند دقیقه...چند دقیقه نفس گیر دلم میخواست بگه میزنه ولی مخالف‌شو گفت...فرشید تضاد خواسته من گفت‌.گفت نمیزنه ولی من باورم نمیشد دستشو کنار زدم و خودم دست بردم سمت شاهرگ‌ش..من امید داشتم که مصطفی نفس میکشه، نباید امید‌مو ناامید می‌کرد ولی کرد،همه چی دست به دست هم دادن تا بهم ثابت کنن مصطفی رفته.. اشک های فرشید.. نزدن نبضش.. سردی بدنش که هر لحظه بیشتر می‌شد و از همه مهمتر رنگش که داشت به گچ دیوار میگفت جات شیفت میدم مصطفی رو محکم تکون میدادم و ازش میخواستم چشم باز کنه صدای نفس‌هام هنوز می‌لرزید. اونقدر که حتی خودم هم نمی‌فهمیدم حرف می‌زنم یا فقط تو ذهنم داد می‌کشم. دستم هنوز روی شاهرگ سرد مصطفی بود. انگار با فشار دادن بیشتر، می‌خواستم زورکی زندگی رو برگردونم توی رگ‌هاش… اما هیچ خبری نبود. نفس عمیقی کشیدم، همون‌قدر عمیق که دردش از گلوم رد شد و نشست ته قفسه سینم. هنوز داشتم باهاش حرف می‌زدم… انگار نه انگار که دیگه نمی‌شنوه. رسول: مصطفی… داداش… تو نمی‌تونی این‌جوری بری…بلند شو‌،تو رو به هرکی دوست داری بیدار شو..توروخداااا بیدار شو صدای خودم غریبه بود شکسته،شبیه آدما وقتی که می‌خوان حقیقت رو پس بزنن اما نمی‌تونن. چشم‌هام ناخودآگاه رفت سمت افق. هوا تازه داشت روشن می‌شد… اون مرز کمرنگ بین شب و صبح، بین تاریکی و نور… دست خونی‌مو گذاشتم روی صورت یخ‌زدش. انگار نه انگار همین چند ساعت پیش داشت می‌خندید،حرف میزد..کمکم می‌کرد برای رفتن پیش محمد و سعید رسول: مصطفی… من نمی‌خواستم آخرین تصویرم ازت این باشه.زمین خونی… غروب عمرت قبل از طلوع روز… اشکام دست خودم نبود،همینطوری از هم سبقت میگرفتن..دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم..این چند ساعت اندازه چند سال سخت بود برام فرشید اومد سمتم و از بازو‌هام گرفت تکون میداد تا بس کنم ولی اشک هام بیشتر می‌شد‌ فرشید:قربونت برم گریه نکن...رسول داداش بسه..بخدا زشته جلوی بچه‌ها...رسووول بسه میگم سرم داد می‌کشید تا تموم کنم ولی نمیتونستم‌، دلم پر بود از این طلوع روز..هم رفیقم رفت..هم فرمانده و داداشم بیمارستانن و معلوم نیست وضعیت‌شون چیه هم از آراز خبر ندارم..خیلی دوست داشتم این تاریخُ از زندگی‌م حذف میکردم همین امروزو فقط..فقط یه امروزُ علی:رسول بلند شو باید بری بیمارستان پیش محمد و سعید پاشو داداش علی هم میدونست چطوری بلندم کنه نه؟ با کمک هردوشون بلند شدم..چشم هم علی هم فرشید خیس بود..یعنی واقعا رفته بود.. نگاه به پیکر مصطفی کردم و زیر لب گفتم: رسول:شهادتت مبارک باشه رفیق...((((: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:گاهی اوقات، تنها چیزی که نیاز داریم، یه آغوش گرم و یه جمله ساده است: من کنارتم رسول به محمد نیاز داره...🥲
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
💔
از‌کجامعلوم‌محرم‌زنده‌باشم‌....🙃💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
💔
دلم یه شب سوم..روضه‌خانم‌سه ساله‌..عکس رهبر‌شهیدم...طلب میکنه از دنیا🫀🥺
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁴پارتღ پشت در اتاق عمل نشسته بودم..از شدت فشاری که بهم اومده بود سرم در حال منفجر شدن بود‌،پاهام از یه طرف داشت اذیتم می‌کرد و از طرفی هم این حالت تهوع که از بوی بد بیمارستان و استرس و اضطراب بهم وارد شده بود.. بلند شدم تا به محمد سر بزنم ولی نتونستم راه برم دوباره نشستم..بدنم میلرزید،از درد،از بی‌خبری.. سرمو گذاشتم رو دیوار.چشم‌هام بسته بود ولی تو ذهنم لحظه‌ای رو که روی زمین افتادم… لحظه‌ای رو که تیر خورد… لحظه‌ای رو که نبضشو پیدا نکردم… هزار بار مرور می‌کردم و با هر بار مرور حالم بدتر میشد، قطره اشک پشت چشمم جا باز کرده بود ولی دلم میخواست حداقل یه ساعت مثل محمد باشم..مثل محمد خودمو در برابر قطره اشک تسلیم نکنم و مثل یه مرد باشم،حتی کوتاه... چشم که باز کردم نگاهم افتاد به دستای خونی‌م..رنگ سرخی که مال چند نفر بود،برای محمد برای سعید برای مصطفی..و برای خودم تازه به‌جز بوی الکل بوی خون هم استشمام کردم صدای قدم هایی رو شنیدم ولی واکنش نشون ندادم..اصلا جونی نداشتم تکون بخورم حتی یه سر چرخوندن حضور کسی کنارم حس کردم و بعد دستی روی شونه‌ام نشست علی:حالت خوبه رسول؟ حال خوب؟ سوال قشنگی بود..خیلی قشنگ ولی الان درکی ازش نداشتم..نمی‌فهمیدم یعنی چی سکوتم که طولانی شد علی دوباره شروع کننده حرف بود علی:چرا برای پات نرفتی پیش دکتر؟نگاه کل چفیه خونی شده دوباره سکوت کردم..اگه بگم جون نداشتم حتی حرف بزنم دروغ نگفتم فقط سرمو گذاشتم روی شونه‌اش و چشم بستم علی هم دستشو گذاشت رو بازوم و فشاری وارد کرد علی:نگران هیچی نباش..حالشون خوب میشه با این حرفش بلاخره حرف زدم،با صدای بغض‌دار..با چشمایی که منتظر یه جرقه بودن برای راه انداختن سیل اشک گفتم رسول:اگه این دوتا هم… یه وقت.. صدام گرفت. مجبور شدم بغض‌مو دوباره قورت بدم تا بتونم ادامه حرفمو بزنم رسول:من نمی‌تونم یه جنازه دیگه ببینم… نمی‌تونم علی علی:چرا فکر میکنی قراره ببینی؟ها؟... دکتر محمد میگفت حالش خوبه الانم عماد میاد میگه سعید بهتره تو یکم استراحت کن تا عماد بیاد چشم بستم تا سوزش‌شون کمتر بشه نمیتونستم بخوابم،هنوز صدای شلیک گلوله‌ها توی گوشم بود و زنگ میزد..‌ نمیدونم چقدر گذشت،۱۰ دقیقه،۲۰ دقیقه،یک ساعت..نمیدونم ولی با حس ایستادن کسی جلوم چشم باز کردم..فرشید بود با صورتی خسته و موهایی پریشون فرشید:بیا این آبو بخور رسول سرمو از روی شونه علی برداشتم رسول:ببخشید..شونه‌ات درد گرفت علی:فدا سرت اصلا درد نگرفت ولی فرشید:بخور دیگه لیوان از دستش گرفتم و به لب‌هام نزدیک کردم..هیچی از گلوم پایین نمیرفت..بزور یه قلوب خوردم و گذاشتم کنارم رسول:محمد بهوش نیومد؟ فرشید:نه هنوز...رسول پاتو چرا نشون ندادی به دکتر؟ رسول:حالا بعدا نشون میدم علی:بعدا که از بی‌خونی بمیری؟پاشو بریم دیگه رسول:خوبم انقدر گیر ندید بهم فرشید:از دست تو...از اداره زنگ زدن که باید بری اونجا رسول:آخه الان؟چطوری اینجارو ول کنم فرشید:دستوره..برو ما هستیم،هر خبری شد بهت میگیم رسول:صفایی دستگیر شد؟ فرشید:نه..فرار کرد،پناهی هم همینطور،فقط سانی تونستیم بگیریم با بادیگارد شخصی صفایی به اسم کیارش رسول:آراز پیدا شد؟ فرشید:نه هنوز علی:صفایی میره جایی که آراز باشه دیگه فرشید:فعلا حامد داره روش کار میکنه ببینیم چی میشه..پاشو رسول جان اول برو پیش دکتر پاهاتو ببینه بعد برو اداره علی:منم باهاش میرم تو مراقب محمد و سعید باش فرشید:خیله خب باشه..اینم سوئیچ علی علی:مرسی با نارضایتی بلند شدم..علی دستمو گرفت و آروم قدم برداشتم..همه امیدم بعد از خدا به عماد بود برای نجات جون سعید... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم میخواست برای اندوهِ چشمهایت کاری بکنم اما تنها توانستم بگویم طاقت بیار عزیزِ من... پ.ن:حرفم‌به‌رسول‌‌👆🏻🥲💔
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
سلام من و ما به ساحت شما رئیس مذهب ما بچه شیعه‌ها جگر گوشه فاطمه و مرتضی پدر بزرگ مولامون امام رضا(:
دِلِ مَن حَرفِ خود را با عَلی گُفت دوباره جان گِرِفتَش تا عَلی گُفت یاعَلی از تو مَدَد....(:🤍🌱
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁵پارتღ بزور پله هارو رفتم بالا تا قبل از رفتن پیش آقای عبدی زخممُ ببندم و لباسای خونی‌مو عوض کنم..کل راه علی سرم غر زد که چرا نرفتم پیش دکتر آخرشم دلش به حالم سوخت ساکت شد تا بتونم استراحت کنم شاید سردردم خوب بشه ولی الان استراحت کردن برام حروم بود... بچه ها که از عملیات دیشب برگشتن تازه تونسته بودن بخوابن برای همین سروصدا نکردم... پاهامو با سه تا باند بستم تا خون نیاد بیرون ازش و بعد یه شلوار مشکی پوشیم از توی کیفم دوتا از قرص هایی که دکتر گفته بود زمان درد زیادت بخور،خوردم دلم میخواست چند ساعت بخوابم ولی نمیشد دیدم داوود گوشه‌ای جمع شده و خوابیده،از قفسه یه پتو برداشتم و کشیدم روش..همیشه اینموقع ها بیدار میشد ولی الان از خستگی زیاد حتی تکون هم نخورد همینجوری که داشتم از نمازخونه خارج میشدم شماره فرشیدُ گرفتم‌...بعد چند تا بوق برداشت فرشید:سلام رسول رسول:سلام چیشد؟آوردنش بیرون سعیدُ؟ فرشید:آره خداروشکر خوبه..الان ریکاوریِ تا بهوش بیاد رسول:محمد بهوش اومد فرشید:نه..نمیخواد نگران اینجا باشی رسول،حالشون خوبه، تو الان دنبال آراز و اون متهم‌ها باش رسول:باشه..از حالشون باخبرم کن خدافظ فرشید:چشم،خدافظ رسیدم به اتاق آقای عبدی در که زدم با گفتن بفرمایید وارد شدم..آقای شهیدی و آقای ملکی (عضو سازمان اطل.اعات. س.پا.ه) هم بودن سلامی کردم که آقای عبدی با لبخند گرم و مهربونش گفت بشینم...نمیدونم چرا استرس داشتم،من که خیلی میومدم اینجا برای دادن گزارش ولی امروز واقعا مضطرب بودم نشستم روی مبل تک نفره که آقای عبدی شروع کننده حرف بود عبدی:خسته نباشی برای تلاشت سرمو انداختم پایین،من چه تلاشی کرده بودم؟فقط با کمک داوود و مصطفی تونستم محمد و سعیدُ بیارم بیرون...نه تونستم مصطفی رو نجات بدم نه صفایی و پناهی رو بگیرم رسول:شرمنده آقا نتونستیم صفایی و پناهی رو دستگیر کنیم عبدی:چرا شرمنده..تو از کجا میدونستی اتاق‌شون راه مخفی به بیرون داره...اصلا ناراحت نباش،کارت خیلی خوب بود..تا زمانی که محمد بیاد همینجوری که خودش گفته بود بهم فرماندهی با توعه..پس سعی کن آراز پیدا کنی،به اضافه پناهی و صفایی...بچه ها کمکت میکنن رسول:بله آقا چشم عبدی:علی جان تو امروز از سانی و اون کیارش بازجویی کن شاید به چیزی رسیدی شهیدی:حتما چند لحظه سکوت شد..خواستم از این فرصت استفاده کنم برم بیرون با اجازه‌ای گفتم بلند شدم عبدی:بهم گفتن خودتم آسیب دیدی..الان خوبی؟ رسول:بله آقا خوبم.. عبدی:خیله خب برو به کارت برس فقط مراقب خودتم باش...درضمن خودم کارای تشییع مصطفی رو انجام میدم،فکرت درگیر اون نباشه رسول:ممنونم آقا...بااجازه از اتاق اومدم بیرون رفتم پایه سیستمم ☆☆☆ سیگارمو خاموش کردم و برگشتم سمت نیما صفایی:چه خبر؟ نیما:کیارش و سانی دستگیر شدن آقا...ولی هنوز خانمُ پیدا نکردن صفایی:حواست باشه که باهامون ارتباط نگیره...آراز بیدار نشده؟ نیما:نه آقا..داروهایی که بهشون تزریق شده قویِ صفایی:حالش که خوبه؟ نیما:خوبه نگران نباشید آقا..زود بهوش میاد صفایی:خوبه..امشب برو خانممُ بیار نیما:چشم آقا...بااجازه صفایی:نیما نیما:جانم آقا صفایی:دیگه نیازی نیست دارو بهش تزریق کنی نیما:بله آقا چشم بعد از رفتن نیما سیگاری روشن کردم و رفتم توی تراس...فکر اینجارو نکرده بودم...الان باید چیکار میکردم؟ نه هوایی میتونستم خارج بشم از کشور نه زمینی..یه راه داشت اونم قاچاقی بود،ولی مگه آراز میومد؟راضی کردنش کار سختی بود،ولی خب بازم میشد مثل الان خوابوندش اما بعدش چی؟چطوری نگهش می‌داشتم؟ سرم درد گرفته بود از افکارم..سیگارمو انداختم زمین و بعد رفتم تو اتاق آراز نشستم روی تخت کنارش و دست کشیدم به موهاش..مظلوم خوابیده بود،سنش از بچه بودن گذشته بود ولی هنوزم بچه‌م بود..هنوزم دوستش داشتم و پاره تنم بود چی میشد دیگه لجبازی نمیکرد و کمکم بود.. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آقای عبدی مثل یه پدر همیشه توی هر موقعیتی هوای بچه‌هاشو داره...🌱