eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
💔
از‌کجامعلوم‌محرم‌زنده‌باشم‌....🙃💔
نعمت‌الهی/زنگارღ
💔
دلم یه شب سوم..روضه‌خانم‌سه ساله‌..عکس رهبر‌شهیدم...طلب میکنه از دنیا🫀🥺
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁴پارتღ پشت در اتاق عمل نشسته بودم..از شدت فشاری که بهم اومده بود سرم در حال منفجر شدن بود‌،پاهام از یه طرف داشت اذیتم می‌کرد و از طرفی هم این حالت تهوع که از بوی بد بیمارستان و استرس و اضطراب بهم وارد شده بود.. بلند شدم تا به محمد سر بزنم ولی نتونستم راه برم دوباره نشستم..بدنم میلرزید،از درد،از بی‌خبری.. سرمو گذاشتم رو دیوار.چشم‌هام بسته بود ولی تو ذهنم لحظه‌ای رو که روی زمین افتادم… لحظه‌ای رو که تیر خورد… لحظه‌ای رو که نبضشو پیدا نکردم… هزار بار مرور می‌کردم و با هر بار مرور حالم بدتر میشد، قطره اشک پشت چشمم جا باز کرده بود ولی دلم میخواست حداقل یه ساعت مثل محمد باشم..مثل محمد خودمو در برابر قطره اشک تسلیم نکنم و مثل یه مرد باشم،حتی کوتاه... چشم که باز کردم نگاهم افتاد به دستای خونی‌م..رنگ سرخی که مال چند نفر بود،برای محمد برای سعید برای مصطفی..و برای خودم تازه به‌جز بوی الکل بوی خون هم استشمام کردم صدای قدم هایی رو شنیدم ولی واکنش نشون ندادم..اصلا جونی نداشتم تکون بخورم حتی یه سر چرخوندن حضور کسی کنارم حس کردم و بعد دستی روی شونه‌ام نشست علی:حالت خوبه رسول؟ حال خوب؟ سوال قشنگی بود..خیلی قشنگ ولی الان درکی ازش نداشتم..نمی‌فهمیدم یعنی چی سکوتم که طولانی شد علی دوباره شروع کننده حرف بود علی:چرا برای پات نرفتی پیش دکتر؟نگاه کل چفیه خونی شده دوباره سکوت کردم..اگه بگم جون نداشتم حتی حرف بزنم دروغ نگفتم فقط سرمو گذاشتم روی شونه‌اش و چشم بستم علی هم دستشو گذاشت رو بازوم و فشاری وارد کرد علی:نگران هیچی نباش..حالشون خوب میشه با این حرفش بلاخره حرف زدم،با صدای بغض‌دار..با چشمایی که منتظر یه جرقه بودن برای راه انداختن سیل اشک گفتم رسول:اگه این دوتا هم… یه وقت.. صدام گرفت. مجبور شدم بغض‌مو دوباره قورت بدم تا بتونم ادامه حرفمو بزنم رسول:من نمی‌تونم یه جنازه دیگه ببینم… نمی‌تونم علی علی:چرا فکر میکنی قراره ببینی؟ها؟... دکتر محمد میگفت حالش خوبه الانم عماد میاد میگه سعید بهتره تو یکم استراحت کن تا عماد بیاد چشم بستم تا سوزش‌شون کمتر بشه نمیتونستم بخوابم،هنوز صدای شلیک گلوله‌ها توی گوشم بود و زنگ میزد..‌ نمیدونم چقدر گذشت،۱۰ دقیقه،۲۰ دقیقه،یک ساعت..نمیدونم ولی با حس ایستادن کسی جلوم چشم باز کردم..فرشید بود با صورتی خسته و موهایی پریشون فرشید:بیا این آبو بخور رسول سرمو از روی شونه علی برداشتم رسول:ببخشید..شونه‌ات درد گرفت علی:فدا سرت اصلا درد نگرفت ولی فرشید:بخور دیگه لیوان از دستش گرفتم و به لب‌هام نزدیک کردم..هیچی از گلوم پایین نمیرفت..بزور یه قلوب خوردم و گذاشتم کنارم رسول:محمد بهوش نیومد؟ فرشید:نه هنوز...رسول پاتو چرا نشون ندادی به دکتر؟ رسول:حالا بعدا نشون میدم علی:بعدا که از بی‌خونی بمیری؟پاشو بریم دیگه رسول:خوبم انقدر گیر ندید بهم فرشید:از دست تو...از اداره زنگ زدن که باید بری اونجا رسول:آخه الان؟چطوری اینجارو ول کنم فرشید:دستوره..برو ما هستیم،هر خبری شد بهت میگیم رسول:صفایی دستگیر شد؟ فرشید:نه..فرار کرد،پناهی هم همینطور،فقط سانی تونستیم بگیریم با بادیگارد شخصی صفایی به اسم کیارش رسول:آراز پیدا شد؟ فرشید:نه هنوز علی:صفایی میره جایی که آراز باشه دیگه فرشید:فعلا حامد داره روش کار میکنه ببینیم چی میشه..پاشو رسول جان اول برو پیش دکتر پاهاتو ببینه بعد برو اداره علی:منم باهاش میرم تو مراقب محمد و سعید باش فرشید:خیله خب باشه..اینم سوئیچ علی علی:مرسی با نارضایتی بلند شدم..علی دستمو گرفت و آروم قدم برداشتم..همه امیدم بعد از خدا به عماد بود برای نجات جون سعید... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:دلم میخواست برای اندوهِ چشمهایت کاری بکنم اما تنها توانستم بگویم طاقت بیار عزیزِ من... پ.ن:حرفم‌به‌رسول‌‌👆🏻🥲💔
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
سلام من و ما به ساحت شما رئیس مذهب ما بچه شیعه‌ها جگر گوشه فاطمه و مرتضی پدر بزرگ مولامون امام رضا(:
دِلِ مَن حَرفِ خود را با عَلی گُفت دوباره جان گِرِفتَش تا عَلی گُفت یاعَلی از تو مَدَد....(:🤍🌱
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁵پارتღ بزور پله هارو رفتم بالا تا قبل از رفتن پیش آقای عبدی زخممُ ببندم و لباسای خونی‌مو عوض کنم..کل راه علی سرم غر زد که چرا نرفتم پیش دکتر آخرشم دلش به حالم سوخت ساکت شد تا بتونم استراحت کنم شاید سردردم خوب بشه ولی الان استراحت کردن برام حروم بود... بچه ها که از عملیات دیشب برگشتن تازه تونسته بودن بخوابن برای همین سروصدا نکردم... پاهامو با سه تا باند بستم تا خون نیاد بیرون ازش و بعد یه شلوار مشکی پوشیم از توی کیفم دوتا از قرص هایی که دکتر گفته بود زمان درد زیادت بخور،خوردم دلم میخواست چند ساعت بخوابم ولی نمیشد دیدم داوود گوشه‌ای جمع شده و خوابیده،از قفسه یه پتو برداشتم و کشیدم روش..همیشه اینموقع ها بیدار میشد ولی الان از خستگی زیاد حتی تکون هم نخورد همینجوری که داشتم از نمازخونه خارج میشدم شماره فرشیدُ گرفتم‌...بعد چند تا بوق برداشت فرشید:سلام رسول رسول:سلام چیشد؟آوردنش بیرون سعیدُ؟ فرشید:آره خداروشکر خوبه..الان ریکاوریِ تا بهوش بیاد رسول:محمد بهوش اومد فرشید:نه..نمیخواد نگران اینجا باشی رسول،حالشون خوبه، تو الان دنبال آراز و اون متهم‌ها باش رسول:باشه..از حالشون باخبرم کن خدافظ فرشید:چشم،خدافظ رسیدم به اتاق آقای عبدی در که زدم با گفتن بفرمایید وارد شدم..آقای شهیدی و آقای ملکی (عضو سازمان اطل.اعات. س.پا.ه) هم بودن سلامی کردم که آقای عبدی با لبخند گرم و مهربونش گفت بشینم...نمیدونم چرا استرس داشتم،من که خیلی میومدم اینجا برای دادن گزارش ولی امروز واقعا مضطرب بودم نشستم روی مبل تک نفره که آقای عبدی شروع کننده حرف بود عبدی:خسته نباشی برای تلاشت سرمو انداختم پایین،من چه تلاشی کرده بودم؟فقط با کمک داوود و مصطفی تونستم محمد و سعیدُ بیارم بیرون...نه تونستم مصطفی رو نجات بدم نه صفایی و پناهی رو بگیرم رسول:شرمنده آقا نتونستیم صفایی و پناهی رو دستگیر کنیم عبدی:چرا شرمنده..تو از کجا میدونستی اتاق‌شون راه مخفی به بیرون داره...اصلا ناراحت نباش،کارت خیلی خوب بود..تا زمانی که محمد بیاد همینجوری که خودش گفته بود بهم فرماندهی با توعه..پس سعی کن آراز پیدا کنی،به اضافه پناهی و صفایی...بچه ها کمکت میکنن رسول:بله آقا چشم عبدی:علی جان تو امروز از سانی و اون کیارش بازجویی کن شاید به چیزی رسیدی شهیدی:حتما چند لحظه سکوت شد..خواستم از این فرصت استفاده کنم برم بیرون با اجازه‌ای گفتم بلند شدم عبدی:بهم گفتن خودتم آسیب دیدی..الان خوبی؟ رسول:بله آقا خوبم.. عبدی:خیله خب برو به کارت برس فقط مراقب خودتم باش...درضمن خودم کارای تشییع مصطفی رو انجام میدم،فکرت درگیر اون نباشه رسول:ممنونم آقا...بااجازه از اتاق اومدم بیرون رفتم پایه سیستمم ☆☆☆ سیگارمو خاموش کردم و برگشتم سمت نیما صفایی:چه خبر؟ نیما:کیارش و سانی دستگیر شدن آقا...ولی هنوز خانمُ پیدا نکردن صفایی:حواست باشه که باهامون ارتباط نگیره...آراز بیدار نشده؟ نیما:نه آقا..داروهایی که بهشون تزریق شده قویِ صفایی:حالش که خوبه؟ نیما:خوبه نگران نباشید آقا..زود بهوش میاد صفایی:خوبه..امشب برو خانممُ بیار نیما:چشم آقا...بااجازه صفایی:نیما نیما:جانم آقا صفایی:دیگه نیازی نیست دارو بهش تزریق کنی نیما:بله آقا چشم بعد از رفتن نیما سیگاری روشن کردم و رفتم توی تراس...فکر اینجارو نکرده بودم...الان باید چیکار میکردم؟ نه هوایی میتونستم خارج بشم از کشور نه زمینی..یه راه داشت اونم قاچاقی بود،ولی مگه آراز میومد؟راضی کردنش کار سختی بود،ولی خب بازم میشد مثل الان خوابوندش اما بعدش چی؟چطوری نگهش می‌داشتم؟ سرم درد گرفته بود از افکارم..سیگارمو انداختم زمین و بعد رفتم تو اتاق آراز نشستم روی تخت کنارش و دست کشیدم به موهاش..مظلوم خوابیده بود،سنش از بچه بودن گذشته بود ولی هنوزم بچه‌م بود..هنوزم دوستش داشتم و پاره تنم بود چی میشد دیگه لجبازی نمیکرد و کمکم بود.. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آقای عبدی مثل یه پدر همیشه توی هر موقعیتی هوای بچه‌هاشو داره...🌱
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁶پارتღ چند لحظه خیره موندم به صفحه‌ مانیتور ولی تمرکز نداشتم،نمیدونستم چیکار کنم تا یکم بتونم فکر کنم تا چه کاری الان درسته..چه کاری بکنم تا هم صفایی و پناهی دستگیر بشه هم بتونم آرازُ پیدا کنم دستم رفت سمت کیبورد و تند تند داشتم صدای شنود های روزهای قبل رو در میاوردم... تصاویر دوربین هم آورده بودن بچه‌ها..پناهی از راه مخفی که پشت کمدش بود فرار کرده و هیچی دیگه ازش نداریم پیشدستی حاوی لیوان چایی و بیسکویت روی میزم قرار گرفت رد دستشو دنبال کردم رسیدم به چهره اخمو و خسته عماد...چرا همه بچه ها خسته‌ان امروز؟ عماد:علیک سلام کلافه نگاهمو چرخوندم سمت سیستم...میدونستم بچه ها گفتن که بیاد اداره وگرنه سعید و محمدُ ول نمیکرد بیاد اینجا رسول:سلام..برای چی‌اومدی؟الان باید میموندی بیمارستان عماد:اتفاقا یکی دوساعت مرخصی گرفتم بیام و برم...زود این چایی رو میخوری میای بهداری..دیگه من نیام رسول... رسول:خب حالا برو منم بعدا میام عماد:رسول بعدا نداریم باید برم بیمارستان..بیا مثل بچه آدم بریم من پاهاتو ببینم سری تکون دادم که رفت...اصلا میلی نداشتم حتی میل به چایی که از واجباتم بود... بعد از چند دقیقه بلند شدم که برم سمت بهداری وسط راه وایسادم و با فکری که اومد تو سرم رفتم پیش داوود که تازه بیدار شده و پشت سیستمش بود داوود:جانم؟ رسول:داوود ت‌میم گذاشتید برای خونه صفایی؟ داوود:از من میپرسی؟من که تازه اومدم اداره هیچی خبر ندارم‌ رسول:یه زنگ به فرشید میزنی بپرسی سری تکون داد و شماره‌شو گرفت بعد از چند دقیقه حرف زدن باهاش راجب وضعیت سعید و محمد و ت‌میم خونه صفایی قطع کرد رسول:چیشد؟ داوود:گفت که نه نذاشتیم عصبی شدم،صفایی اولین کاری که میکنه بردن زنش پیششِ رسول:داوود همین الان یه تیم بفرست اونجا که مراقبت ثابت باشن...عکس خانمِ صفایی هم بهشون بده تا اگه دیدن داره از ساختمون خارج میشه دنبالش کنن..حتما بگو با ماشین و موتور برن تا نفهمن..اها تاکید کن بهشون اگه دیدن داره خارج میشه سریع اطلاع بدن تا پرنده رو بفرستیم داوود:باشه میگم رسول:اها داوود چی گفت درباره محمد و سعید؟ داوود:گفت محمد بهوش اومده بود ولی انقدر درد داشت که بهش مسکن زدن بازم خوابه سعید هم سطح هوشیاریش خیلی اومده بالا..بردنش بخش زود بیدار میشه رسول:اها عماد:اینارو خودمم میتونستم بگم بهت با صدای عصبی عماد برگشتم...اوه اوه الان نزدیک به یک ربعِ معطلش کرده بودم..حوصله جروبحث نداشتم باهاش رسول:داشتم میومدم عماد:تابلوعه‌ اومد پیشم و از مچ دستم گرفت و کشوند...پاهام درد میکرد و با کشیده شدنم دردش بیشتر شده بود روی پله ها تند تند میرفت بالا و من حواسم پرت میشد پای زخمی‌مو اول میذاشتم که باعث هزار برابر بدتر شدن درد پاهام میشد به بهداری که رسیدیم مچ دستمو ول کرد...آنقدر محکم گرفته بود که دستم قرمز شده بود و درد می‌کرد رسول:دستت بشکنه ایشالا عماد:بشین رو تخت حوصله ندارم رسول رسول:منم ندارم والا..تو توی مخی نشستم روی تخت و پای زخمیمو دراز کردم.. عماد با قیچی بدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده شلوار‌مو پاره کرد رسول:چرا بریدی؟من شلوار ندارم دیگه اینجا عماد:مشکل من نیست باند هایی که پیچیده بودم رو باز کرد..با دیدن زخمم یه نگاه عصبی بهم کرد..چرا انقدر باید اخمش ترسناک باشه خدایی؟من چرا بلد نیستم از این اخم‌ها بکنم اول یه آمپول بی حسی بهم زد،یکم صبر کرد وقتی دید بی‌حس شده اول شست و شو داد و بعد بخیه زد با وجود بی‌حسی بازم حس میکردم درد بخیه زدنُ ولی حوصله اعتراض نداشتم و دلم میخواست زودتر تموم بشه ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شما بگید...
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁷پارتღ بعد از زدن بخیه،باندپیچی کرد... به داوود زنگ زدم از لباسای فرشید برام شلوار بیاره خواستم بیام پایین که عماد مانع شد با تعجب بهش نگاه کردم رسول:چیه؟ دستگاه فشار سنجُ نشونم داد که واقعا دیگه عصبی‌ شدم کنارش زدم و از تخت اومدم پایین که بازومو گرفت عماد:حداقل بتمرگ سرجات یه فشارتو بگیرم بعد برم بیمارستان دلم اونجاست اذیت نکن رسول:دلم منم صد جاست عماد..توی بیمارستان پیش محمد و سعید..پیش آراز که نمیدونم کجاست الان حالش خوبه یا نه...دلم پیش آینده این پرونده‌اس که متاسفانه سپردن دستم‌ و نمیدونم چیکار کنم..الان تنها به چیزی که دلم نمیخواد توجه کنم خودمم،پس انقدر تو اعصابم نرو و نگران منم نباش خوبم...برو زودتر محمدُ سرپا کن برگرده یه نفس راحت بکشم دیگه چیزی نگفت و منم رفتم بیرون،یکی از بچه شلوار آورد برام که پوشیدم رفتم ‌پایین پشت سیستم هنوز لیوان چایی روی میز بود گلوم یکم درد میکرد فکر کردم برای خشکی دهنمِ از چایی سرد شده یه قلوب خوردم داوود:رسول بیا خواستم بلند بشم که دستشو دراز کرد سمتم و گفت داوود:نه نه نیا اذیت میشی الان خودم میام منتظر موندم که بیاد با دوتا کاغذ توی دستش اومد پیشم رسول:چیشده؟ یکی از کاغذ هارو داد بهم که گرفتم..تصویر چاپ شده رنگی از سه نفر بود،کنجکاو نگاهش کردم داوود:از وقتی که گفتی بچه ها برن ت‌میم خونه صفایی این سه نفر غریبه وارد خونه شدن..دو نفرشون(به دوتا از عکس ها اشاره کرد و ادامه داد)اومدن بیرون،یکیش مونده ولی نمیدونن چه طبقه‌ای رفتن رسول:خب شاید مهمون باشه داوود:نمیدونم ۵۰ درصد احتمال داره که مهمون باشه رسول:خب بگو یکی بره از نگهبان بپرسه،ولی بگه که این محرمانه بمونه،حتی کارت شناسایی هم نشون بده تا راحت‌تر همکاری کنه داوود:باشه رسول:این یکی چیه؟ داوود:این آخرین تصویر ثبت شده دوربین های مدار‌بسته شهری از ماشین صفاییِ رسول:از کجا میدونی با این رفته؟ داوود:خب باهوش این پاترول اومد پشت در وایساد دیگه برگه هارو روی میز گذاشتم و دست به سینه شدم رسول:خب بی‌هوش شاید رد گم کنی بوده باشه موهاشو یکم خاروند و گفت داوود:احتمالاتُ گذاشتیم که با اون ماشین فرار کرده برگشتم سمت سیستم و مشخصات ماشینُ درآوردم،به اسم کیارش همایی بود رسول:دستت درد نکنه،فقط خودت دوربین هارو چک کن ببین میتونی دربیاری چه کسایی توی اون ماشین هستن داوود:باشه فقط تو باید درخواست مجوز بدی چون آقامحمد نیست رسول:باشه میدم بلند شدم رفتم توی اتاق محمد و پشت سیستمش نشستم..بی‌حسی پاهام داشت از بین میرفت و کم‌کم درد میومد سراغم،از طرفی هم سردردم اذیت میکرد.‌حالا این گلودرد هم شده بود قوزبالاقوز فکر کنم دیشب از علیرضا منم سرما‌خوردم..آخ آخ علیرضا اصلا حواسم نبود زنگ بزنم بهشون..ساعت ۱۰ونیم بود شماره بابا رو گرفتم زدم بلندگو‌‌‌بعد درخواست مجوز استفاده از دوربین های شهری رو دادم محسن:سلام رسول جان رسول:سلام بابا خوبی محسن:الحمدلله خودت خوبی رسول:شکر..چه خبر،علیرضا حالش خوبه؟دیشب اذیت کرد نه محسن:خوبه خداروشکر تبش اومد پایین الانم خوابه..بعدم اذیت نکرد نگران نباش درخواستُ که ارسال کردم بلند شدم رفتم سمت اتاق آقای شهیدی رسول:سرکاری بابا؟الان علیرضا پیش کیه؟ محسن:آره سرکارم،مهدی امروز مرخصی تشویقی داشت موند پیشش‌ رسول:بابا من خیلی سرم شلوغه اداره فکر نکنم بتونم بیام خونه اگه علیرضا زیاد اذیت و بی‌تابی کرد یا ببریدش خونه مهرداد یا آقاجون‌.اصلا زنگ بزن خوده مهرداد بیاد دنبالش محسن:رسول جان بچه مریض بشه خب سختی داره دیگه بعدم الان خرداد ماهِ آفرین امتحان داره بره اونجا نمیزاره اون بچه درس بخونه همینجا باشع بهتره...بعدم تو فکرتو درگیر علیرضا نکن ما هستیم به کارت برس رسول:ممنونم ازت بابا محسن:امروز شنیدم یکی از همکارات شهید شده درسته؟ رو پله های خروجی نشستم بخاطر خلوت بودنش تا بتونم راحت بزنم رسول:اوهوم..بابا دیدم که می‌خواستن بزننش..با سرعت رفتم سمت مصطفی ولی پام به چیزی گیر کرد افتادم..میخواستم نجاتش بدم ولی نشد‌... بغضم مانع شد تا ادامه حرفمو بزنم‌...قطره اشک روی گونه‌مو پاک کردم محسن:ناراحت نباش بابا..میدونم برات سخته ولی اون الان عاقبت بخیر شده جاش خوبه..اون الان مزد همه کارایی که کرده رو گرفته،وقتی عزرائیل میاد سراغ آدم کسی هیچ‌کاری نمیتونه بکنه..میدونم تلاشتو کردی برای نجات دادنش ولی قسمت این بوده که شهید بشه‌..پس خودتو با فکر اینکه نتونستم نجاتش بدم و من دیدم میخوان بهش شلیک کنن،ناراحت نکن آب روی آتیش شنیده بودید؟؟ حرفش،صداش برام شده بود آرامش..دلم میخواست چند روز فقط کنار خودم باشه و حرف بزنه تا ارومم کنه..منم تو بغلش باشم لبخندی زدم و گفتم رسول:الان خیلی بهت نیاز دارم بابا...دلم میخواد پیشم بودی محسن:میدونم پسرم..ولی الان کارت مهمتره،قول میدم اگه تونستم بیام پیشت