eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹⁰⁷پارتღ بعد از زدن بخیه،باندپیچی کرد... به داوود زنگ زدم از لباسای فرشید برام شلوار بیاره خواستم بیام پایین که عماد مانع شد با تعجب بهش نگاه کردم رسول:چیه؟ دستگاه فشار سنجُ نشونم داد که واقعا دیگه عصبی‌ شدم کنارش زدم و از تخت اومدم پایین که بازومو گرفت عماد:حداقل بتمرگ سرجات یه فشارتو بگیرم بعد برم بیمارستان دلم اونجاست اذیت نکن رسول:دلم منم صد جاست عماد..توی بیمارستان پیش محمد و سعید..پیش آراز که نمیدونم کجاست الان حالش خوبه یا نه...دلم پیش آینده این پرونده‌اس که متاسفانه سپردن دستم‌ و نمیدونم چیکار کنم..الان تنها به چیزی که دلم نمیخواد توجه کنم خودمم،پس انقدر تو اعصابم نرو و نگران منم نباش خوبم...برو زودتر محمدُ سرپا کن برگرده یه نفس راحت بکشم دیگه چیزی نگفت و منم رفتم بیرون،یکی از بچه شلوار آورد برام که پوشیدم رفتم ‌پایین پشت سیستم هنوز لیوان چایی روی میز بود گلوم یکم درد میکرد فکر کردم برای خشکی دهنمِ از چایی سرد شده یه قلوب خوردم داوود:رسول بیا خواستم بلند بشم که دستشو دراز کرد سمتم و گفت داوود:نه نه نیا اذیت میشی الان خودم میام منتظر موندم که بیاد با دوتا کاغذ توی دستش اومد پیشم رسول:چیشده؟ یکی از کاغذ هارو داد بهم که گرفتم..تصویر چاپ شده رنگی از سه نفر بود،کنجکاو نگاهش کردم داوود:از وقتی که گفتی بچه ها برن ت‌میم خونه صفایی این سه نفر غریبه وارد خونه شدن..دو نفرشون(به دوتا از عکس ها اشاره کرد و ادامه داد)اومدن بیرون،یکیش مونده ولی نمیدونن چه طبقه‌ای رفتن رسول:خب شاید مهمون باشه داوود:نمیدونم ۵۰ درصد احتمال داره که مهمون باشه رسول:خب بگو یکی بره از نگهبان بپرسه،ولی بگه که این محرمانه بمونه،حتی کارت شناسایی هم نشون بده تا راحت‌تر همکاری کنه داوود:باشه رسول:این یکی چیه؟ داوود:این آخرین تصویر ثبت شده دوربین های مدار‌بسته شهری از ماشین صفاییِ رسول:از کجا میدونی با این رفته؟ داوود:خب باهوش این پاترول اومد پشت در وایساد دیگه برگه هارو روی میز گذاشتم و دست به سینه شدم رسول:خب بی‌هوش شاید رد گم کنی بوده باشه موهاشو یکم خاروند و گفت داوود:احتمالاتُ گذاشتیم که با اون ماشین فرار کرده برگشتم سمت سیستم و مشخصات ماشینُ درآوردم،به اسم کیارش همایی بود رسول:دستت درد نکنه،فقط خودت دوربین هارو چک کن ببین میتونی دربیاری چه کسایی توی اون ماشین هستن داوود:باشه فقط تو باید درخواست مجوز بدی چون آقامحمد نیست رسول:باشه میدم بلند شدم رفتم توی اتاق محمد و پشت سیستمش نشستم..بی‌حسی پاهام داشت از بین میرفت و کم‌کم درد میومد سراغم،از طرفی هم سردردم اذیت میکرد.‌حالا این گلودرد هم شده بود قوزبالاقوز فکر کنم دیشب از علیرضا منم سرما‌خوردم..آخ آخ علیرضا اصلا حواسم نبود زنگ بزنم بهشون..ساعت ۱۰ونیم بود شماره بابا رو گرفتم زدم بلندگو‌‌‌بعد درخواست مجوز استفاده از دوربین های شهری رو دادم محسن:سلام رسول جان رسول:سلام بابا خوبی محسن:الحمدلله خودت خوبی رسول:شکر..چه خبر،علیرضا حالش خوبه؟دیشب اذیت کرد نه محسن:خوبه خداروشکر تبش اومد پایین الانم خوابه..بعدم اذیت نکرد نگران نباش درخواستُ که ارسال کردم بلند شدم رفتم سمت اتاق آقای شهیدی رسول:سرکاری بابا؟الان علیرضا پیش کیه؟ محسن:آره سرکارم،مهدی امروز مرخصی تشویقی داشت موند پیشش‌ رسول:بابا من خیلی سرم شلوغه اداره فکر نکنم بتونم بیام خونه اگه علیرضا زیاد اذیت و بی‌تابی کرد یا ببریدش خونه مهرداد یا آقاجون‌.اصلا زنگ بزن خوده مهرداد بیاد دنبالش محسن:رسول جان بچه مریض بشه خب سختی داره دیگه بعدم الان خرداد ماهِ آفرین امتحان داره بره اونجا نمیزاره اون بچه درس بخونه همینجا باشع بهتره...بعدم تو فکرتو درگیر علیرضا نکن ما هستیم به کارت برس رسول:ممنونم ازت بابا محسن:امروز شنیدم یکی از همکارات شهید شده درسته؟ رو پله های خروجی نشستم بخاطر خلوت بودنش تا بتونم راحت بزنم رسول:اوهوم..بابا دیدم که می‌خواستن بزننش..با سرعت رفتم سمت مصطفی ولی پام به چیزی گیر کرد افتادم..میخواستم نجاتش بدم ولی نشد‌... بغضم مانع شد تا ادامه حرفمو بزنم‌...قطره اشک روی گونه‌مو پاک کردم محسن:ناراحت نباش بابا..میدونم برات سخته ولی اون الان عاقبت بخیر شده جاش خوبه..اون الان مزد همه کارایی که کرده رو گرفته،وقتی عزرائیل میاد سراغ آدم کسی هیچ‌کاری نمیتونه بکنه..میدونم تلاشتو کردی برای نجات دادنش ولی قسمت این بوده که شهید بشه‌..پس خودتو با فکر اینکه نتونستم نجاتش بدم و من دیدم میخوان بهش شلیک کنن،ناراحت نکن آب روی آتیش شنیده بودید؟؟ حرفش،صداش برام شده بود آرامش..دلم میخواست چند روز فقط کنار خودم باشه و حرف بزنه تا ارومم کنه..منم تو بغلش باشم لبخندی زدم و گفتم رسول:الان خیلی بهت نیاز دارم بابا...دلم میخواد پیشم بودی محسن:میدونم پسرم..ولی الان کارت مهمتره،قول میدم اگه تونستم بیام پیشت
رسول:بابا،محمد حالش خوب نیست الان توی بیمارستانِ...منو کردن فرمانده ولی میترسم نتونم از عهده کارها بربیام..میترسم همه زحمت‌های محمد و بچه‌ها به فنا بره یکم مکث کرد ولی بعد با لحن محکم و مهربونی گفت محسن:میدونم فرمانده بودن و فرماندهی کردن سخته و کار کسی هم نیست‌،ولی تو میتونی پسرم مطمئن باش.. رسول:اگه نتونستم چی؟ محسن:اگه تونستی چی؟تو میتونی،از فرماندهی کردن یه غول نساز برای خودت‌..همش بگو من خدارو دارم کمکم میکنه من میتونم،من از عهده خیلی کارها براومدم،از عهده این کارم برمیام حتی اگه سخت باشه،حتی اگه فشار روم باشه...همش بگو میتونم...درضمن تو الان موقت فرماندهی،کار اصلی‌ت دلگرمی دادن به همکاراته،میدونم عزاداری،نگرانی، فشار روته ولی طاقت بیار که بعد از سختی و درد همیشه خوشیِ رسول:خیلی دوست دارم بابا‌...(: نمیدونستم چی بگم جز این..جز واقعیت محسن:😂منم همینطور...خب آقای فرمانده برو به کارت برس که هم وقت منو نگیری هم خودت رسول:چشم،چرا میخندی؟ محسن:همینطوری،راستی محمد خوبه الان؟ رسول:ندیدمش من اصلا ولی میگن الحمدلله خوبه محسن:خب خداروشکر حالا اگه وقتم ازاد شد یه سر بهش میزنم.‌‌..رسول بابا صدام میزنن بعدا بهت زنگ میزنم رسول:باشه بابا،ممنونم که باهام حرف زدی محسن:وظیفه بود‌..مراقب خودت باش اصلا هم خودتو نَباز از عهده همه چی برمیای...خدافظ رسول:خدافظ بابا.‌‌. گوشی رو آوردم پایین و چند دقیقه همونجا نشستم و فکر کردم...حرف زدن با بابا خیلی حالمو بهتر کرده بود ولی از نگرانی‌م کم نکرد‌...باید هرچه زودتر آرازُ پیدا میکردم یه یاعلی گفتم و بلند شدم رفتم اتاق آقای شهیدی‌‌‌...داشت آماده میشد برای بازجویی سوالاتی که نیاز بود گفتم و ایشونم گفت ازش میپرسه...باهم رفتیم سمت اتاق بازجویی من پشت سیستم نشستم کنار وحید و آقای شهیدی وارد شد برای پیدا کردن صفایی باید اول از کیارش شروع میکردیم...اون نزدیکترین فرد بهش بود پس باید میدونست کجاست...درضمن صفایی قطعا میره جایی که آراز باشه همش از سلامتی آراز داشتم خودمو قانع میکردم که پدرشه بلایی سرش نمیاره ولی اون روز کتک خوردنش همش جلو چشمم بود.. نمیشد به اون عوضی که فقط اسم پدرُ باخودش یدک می‌کشید اعتماد کرد... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه‌جا خوندم نوشته بود: گرفتن دست کسی که دوستش داری میتونه درد فیزیکی و استرس رو کم کنه خواستم بهت بگم علاوه بر گرفتن دستات شنیدن صدات،خوندن پیام‌هات،دیدن عکسات حالمو خوب میکنه بابا..دورت بگردم...((((:❤️‍🩹
‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
دوستتون دارم شبتون به زیبایی قمرِ ام‌البنین س ❤️‍🩹🥲 منم دعا کنید یاعلی(:
اللهم عجل لولیک الفرج ✨
خدایا‌شکرت که توی دوران زندگی‌م رهبر شهید داشتم...🙃❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
تولدت مبارک باشه آقای‌شهید‌م🙃🌱
نعمت‌الهی/زنگارღ
تولدت مبارک باشه آقای‌شهید‌م🙃🌱
بعد از فرستادن این پیام و نوشتن واژه آقای شهیدم رفتم به کانال هایی که دارم سر زدم ببینم چی فرستادن و... اغلب همه از این واژه استفاده کردن آقای‌شهیدم یه واژه مشترک توی ذهن‌مون که پر از دلتنگیِ💔🥲
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
و اولین تولدی که کنار اربابی...🌱🥺
میلاد تو ای خواهر سلطان خراسان شد جشن فرشتان و بهشتیان پنهان🌱