نعمتالهی/زنگارღ
تولدت مبارک باشه آقایشهیدم🙃🌱
بعد از فرستادن این پیام و نوشتن واژه آقای شهیدم رفتم به کانال هایی که دارم سر زدم ببینم چی فرستادن و...
اغلب همه از این واژه استفاده کردن آقایشهیدم
یه واژه مشترک توی ذهنمون که پر از دلتنگیِ💔🥲
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁸پارتღ
#رسول
برای یه سری از کارها مجبور بودم توی اتاق محمد باشم...اصلا دلم نمیخواست بدون اینکه خودش باشه منم بیام اتاقش ولی مجبور بودم،اینم برمیگشت به همون توفیق اجباری...
حرف زدن با بابا جوری آرومم کرده بود که خودمم باورم نمیشد همون رسول چند ساعت قبلم...با یه اعتماد به نفس قلبی دستمو روی کیبورد به حرکت درمیآوردم برای پیدا کردن سوژهها و آراز
گزارش بازجویی هارو خوندم
از کیارش هیچی نتونسته بودیم گیر بیاریم سانی هم که همش میگفت هیچکاری نکرده و فقط مدرس زبان بینالمللیِ
فعلا نباید زیاد روی سانی تمرکز میکردیم برای بازجویی چون قطعا چیزی نمیدونه ولی کیارش مطمئنأ از جای آراز خبر داره چون خودش اونو برده،از طرفی هم هر جا آراز باشه صفایی هم میره اونجا
در زده شد و داوود با سینی غذا اومد داخل
گذاشت روی میز و اومد کنارم
داوود:از دیشب هیچی نخوردی..صبحونه ام که هیچ..الان حداقل چند قاشق غذا بخور
رسول:میل ندارم داوود دستت درد نکنه
داوود:نمیشه که هیچی نخوردی،حداقل زوری یه چیزی بخور ضعف نکنی
رسول:غذا سرخ شدهاس فکر کنم سرما خوردم،اونو نخورم بهتره
داوود:برم برات یه چیز دیگه بیارم؟نون پنیر؟
رسول:نمیخورم گفتم که میل ندارم فقط ببین میتونی یه قرص سرماخوردگی..چرکخشککنی چیزی بیاری برام
داوود:هوف..از دست تو باشه میارم
رسول:اون غذام ببر لطفا
رفت بیرون و درو بست...
☆☆☆
#آراز
هم بیدار بودم هم خواب...انگار از یه خواب چند روزِ بیدار شدم که انقدر کِسل و خستهام
حس میکردم به چشمهام وزنه چندکیلویی وصل کردن که نمیتونستم چشم باز کنم
صدای بیرون اذیتم میکرد و سردردمُ بیشتر میکرد...صدای بلند تلویزیون و صدای پرنده ها که انگار کنارم دارن جیک جیک میکنن
بزور چشمامو باز کردم ولی با تابش شدید نور خورشید دستمو گرفتم جلو چشمم
میخواستم بلند بشم ولی نمیتونستم..انگار بدنم مال خودم نبود..یه سنگینی عجیب و اذیت کننده روی دست و پاهام بود
چند لحظه توی همون حالت بودم..دستمو تکیهگاه کردم و نشستم..گنگ به همه جا نگاه کردم،من چرا اینجام؟اصلا کجام من؟
در باز شد که مجبور شدم برگردم اون سمت
با دیدن بابا که توی چارچوب در دست به سینه وایساده بود و بهم لبخند میزد یادم اومد چرا اینجام..یادم اومد دیشب چی گفت و چیشد..
یعنی بابای من همون مشکیپوش بود؟!
به جواب لبخندش اخم کردم
فاصلهمونو با چند قدم پر کرد و کنارم نشست..دست کشید به صورتم که محکم دستشو کنار زدم..با صدای گرفتهای گفتم
آراز:به من دست نزن
دوباره اون نیشخندشو زد..همون که این مدت شده بود بلای جونم
بلند شد رفت پشت پنجره بزرگی که توی اتاق بود
صفایی:حق داری ناراحت باشی ازم...
اینبار نوبت من بود پوزخند بزنم بهش...همونطوری که دستام از ضعف میلرزید و چونهام از بغض گفتم
آراز:ناراحت؟چی پیش خودت فکر کردی که ازت ناراحتم؟این ناراحتی مال ۲۵ سال زندگیمه که به گند کشیدی..ازت متنفرممم میفهمی..حالم ازت بهم میخوره
صفایی:درکت میکنم ولی...
نذاشتم ادامه بده و عصبی گفتم
آراز:درکم میکنی؟میخوام صد سال سیاه درک نکنی...آخه واسه چی رفتی تو دم و دستگاه اینا..برایچی باید جاسوسی کنی مگه خودت مامور نبودی؟
صفایی:هیچ جایی همه آدم هاش خوب نیستن
آراز:چقدر خوبه که میدونی خوب نیستی
برگشت سمتم و اومد نشست کنارم دوباره
صفایی:آره من بَدم..خیلی هم آدم بدی هستم ولی توکه خوبی توکه آدم خیلی خوبی هستی باید با منه بد بیای
با تعجبی که تو صدام بود لب زدم
آراز:کجا؟
و باز اون نیشخندشو تحویلم داد
صفایی:کجا دوست داری بریم؟لندن خوبه؟؟یا بریم آمریکا زندگی کنیم هوم؟
آراز:حالم ازت بهم میخوره..ازت متنفرممم...دلم نمیخواد تا آخرین روز زندگی حتی یه لحظه به یادم بیای..بعد بیام با تو بریم خارج؟؟؟دلم میخواد فراموشی بگیرم و فقطم یادم بره تو بابامی
در کسری از ثانیه سوزش بدی روی گونهام حس کردم که دستمو گذاشتم روش..
با عصبانیت بهش نگاه کردم که حالا اون نیشخند جاشو داده بود به یه اخم
صفایی:حرف دهنتو بفهم..خودم واردت کردم توی اداره کوفتی پس خودمم میارمت بیرون...درضمن نیای بزور میبرمت..همینجوری که بزور آوردمت اینجا
آراز:خیلی عوضی هستی..کثافت حالم ازت بههم میخوره...چرا نمیمیری..چرا دست از سرم برنمیداری..من نمیخوام تو بابام باشی.نمیخوام باتو بیااام
صفایی خنثی نگاهم کرد..چونه لرزونمو با دست گرفت و فشار داد
صفایی:هرچقدر دوست داری داد بزن..غر بزن،خودتم خواستی بزن من مشکلی ندارم..ولی وقتی مادرتُ بیارن سه تایی باهم قراره بریم..چه بخوابی چه نخوای...اگه اینجا بمونی ممکنه به جرم همدستی با من بگيرنت
مچ دستشو گرفتم و محکم دستشو آوردم پایین جوری ناخن هاشچونهمو خشانداخت
آراز:مرگ برام شرف داره کنار تو نفس بکشم...
صفایی:شدی شبیه اونا
خندیدم و دستشو ول کردم
آراز:خودت منو کشوندی اونجا..پس اینکه شدم شبیهشون تعجب نکن...درضمن اونقدر بیغیرت نشدم که با جاسوس همراه بشم حتی اگه نمیرفتم توی اون اداره...الان تازه فهمیدم به چه دردی میخورن..به چه کاری میان..همیشه سوال بود برام که چی مثلا؟چهکار خاصی انجام میدن که باید پنهون بمونن و برای موفقیت هاشون مردم اونارو نشناسن...تازه فهمیدم،تازه گرفتم که اونا باید باشن تا امثال آدمهای کثیفی مثل تو نباشن روی این خاک
دستشو برد بالا تا دوباره بزنه زیر گوشم..
هیچ ترسی توی چشمهام نذاشتم بیاد..
آراز:آره بزن..کار همیشگیته...نوازشهای پدرانهتِ،عادت کردم به اینا من دیگه،فقط دلم به حال مامان میسوزه..مامانی که نمیدونه شوهرش چه گرگی شده یعنی بوده...فقط الان یه سوال چرا منو وارد بازی های خودت کردی؟چرا باید من برم توی اون اداره وقتی خودت جاسوسی؟که منم مجرم کنی؟شبیه خودت؟صفایی هرچی بهت بگم کمه..آنقدر ازت پرم که کل این ۲۵ سال بشینم و بهت فحش بدم آروم نمیشم
کل بدنم میلرزید،از سرما،از عصبانیت،از ضعف
هرچیمیگفتم خالی نمیشدم بدتر قلبم سنگین میشد..بدتر اون بغض لعنتی به گلوم فشار میآورد
آراز:مگه نمیخواستی منم مجرم بخونی پس چرا دیشب نذاشتی بمونم همونجا،چرا منو آوردی اینجا...
بلند شد رفت سمت در و بازش کرد ولی لحظه آخر برگشت سمتم
صفایی:فکر کنم قبل از جواب این سوالها دلت میخواد بدونی دیشب چیشد
با این حرفش استرس گرفتم که نکنه بلایی سرشون آورده باشه..این مردی که جلوم بوی نامردی میداد نمیشناختم و ازش میترسیدم
صفایی:فرماندهت و اون یکی دوستت فکر نکنم زنده بمونن...یکی از دوستات هم که اومده بود خونه من که مثلا خبر ببره برای همکارات مُرد..یکیشون هم زخمی شد...ازم خیلی کارا برمیاد آراز.. خیلی کارا...گفتم درجریان باشی که اگه با زبون خوش نیای چطوری میبرمت
درو محکم بست و رفت..نگرانی حالا مثل خون داشت به تمام بدنم پخش میشد...یعنی چییکیشون مرد؟یعنی داوود یا مصطفی؟
یعنی محمد و سعید زنده نمیمونن؟پس حلما از این به بعد چیکار کنه؟اون کوچولویی که هنوز نمیتونه حرف بزنه باید طعم بیپدری مزه کنه؟
اشک از چشمام ریخت یا بهتره بگم جوشید
مسابقه میدادن باهم که کدوم زودتر بیفته..
گوشه پتو رو گذاشتم تو دهنم و بلند زدم زیر گریه..گریهای که ذرهای درمون نبود برام
من نمیخوام بشم شریک جرم بابام..من نمیخوام بشم قاتل..من نمیخوام شریک کسی بشم که اون بچه رو بیپدر میکنه...نمیخوام یکی از پدرهای خوب این دنیا رو بگیرم
سرمو گرفتم بالا
آراز:مگه قرار نشد بشیم رفیق هم؟مگه محمد نگفت اگه ازت یه چیزی بخوام بهم میدی..خب میخوام زنده باشن..میخوام محمد برگرده پیش حلما و براش پدری کنه..میخوام سعید برگرده پیش خانوادهاش
میخوام بمیرم..میخوام خلاصشم از اینجا..از این دنیا
نفسهام بریده بریده از گلوم بیرون میومد. پاهام سرد شده بود، ولی قلبم داغ، سنگین… هر ضربهاش مثل پتک میخورد وسط قفسه سینهم
نمیدونستم چی واقعیه، چی دروغه.فقط یه حس لعنتی توی دلم میپیچید، شبیه همون وقتی که میفهمی همه چیز تموم شده، ولی هنوز نمیتونی بپذیریش
اشکامو با دستای سردم پاک کردم ولی بازم قطرات جدیدتر صورتمو خیس میکرد..
چیکار کنم آخه..باید از اینجا میرفتم بیرون..باید حداقل میفهمیدم حالشون خوبه..
به دور تا دور اتاق نگاه کردم..
از در که معلومه نمیشه رفت..از تخت اومدم پایین..بدنم انگار بخاطر خواب زیاد خشک شده بود..بزور رفتم سمت پنجره..یه آپارتمان که فکر کنم طبقه آخر بودیم آنقدر که ارتفاع داشت..پنجرهرو باز کردم هوای تازه بهم خورد...چیمیشد همین الان خودمو از اینجا پرت میکردم پایین تا خودمو راحت کنم...
ناامید پنجره رو بستم و نشستم روی تخت
به میز کنار تخت نگاهم افتاد که سه تا سرنگ خالی بود...به اضافه جعبهای که کمک های اولیه بود
برداشتمش،کلی قرص و باند بود..قرص های مسکن بود
صدای قدم های کسی که شنیدم زود چند بسته ازشون برداشتم گذاشتم زیر تخت و جعبه رو گذاشتم سرجاش..خودمم روی تخت نشستم و پاهامو جمع کردم سرمو گذاشتم روش، ضربان قلبم بالا بود..اصلا نمیدونستم چرا اون قرص هارو برداشتم به چه کارم میاد آخه الان..باید یه چیزی پیدا کنم که بشه فرار کرد..الان فرار و فهمیدن حال خوب اونا برام مهمتر بود
در اتاق باز شد وسرمو بلند کردم یه پسر اومد داخل که سینی غذا دستش بود...
نیما:آقا گفتن که بخوری غذاتو
آراز:نمیخورم...ببرش
نیما:دست خودت نیست که نخوری..باید بخوری
غذا رو گذاشت روی تخت و رفت سمت میز..داشت سرنگ و اشغال هاشو برمیداشت...دیدم توی جیب پشت شلوارش گوشی هست...خداروشکر دوستی با نویان یه خوبی برام داشت که جیببُریو بهم یاد داد
بدون اینکه متوجه بشه گوشی رو برداشتم و گذاشتم زیر پتو
نیما:چیزی خواستی صدام کن..در اتاق هم قفله.دستشویی اونجاست
به در چوبی رنگ گوشه اتاق اشاره کرد..
رفت بیرون و صدای چرخش کلید توی قفل اومد
با ذوق گوشیو برداشتم ولی رمز داشت....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم میخواد مغزم رو از سرم در بیارمو بزارم جلوش،
براش یه چایی بریزم و بگم:
عزیزم میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟
میشه بیخیال شی!!
چون واقعا داری نابودم میکنی💔🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁹پارتღ
#آراز
درمونده به صفحه گوشی نگاه کردم...
نمیدونستم چیکار کنم تا رمزش باز بشه
چندتا رقم مختلف زدم مثل چهارتا ۱..چهارتا صفر ولی هیچ کدوم نبود..داشتم حدس هایی که از تاریخ تولدش میزدم رو وارد میکردم ولی هیچکدوم نبود...
از استرس دستام عرق کرده بود و ضربانم رفته بود بالا...یه چشمم به در بود که کسی نیاد یه چشمم به گوشی..
با دیدن تماس های اضطراری فکری به سرم زد...زود شماره ۱۱۰ گرفتم که خانمی جواب داد...(تابه حال زنگ نزدم به پلیس ببینم چطوری حرف میزنن بچه ها...شرمنده اگه اشتباه نوشتم)
آراز:سلام وقتتون بخیر
پلیس:سلام درخدمتم
آراز:من مامور اطلاعاتم خانم...جایی گیر کردم نمیتونم با همکارانم ارتباط بگیرم ازتون کمک میخوام..
پلیس:(کمی مردد) مأمور اطلاعات گفتین؟ لطفاً خودتون رو معرفی کنید،شماره شناسایی یا کد سازمانیتون رو بفرستید تا تأیید کنم
آراز:آراز صفایی... شماره تماس همکارمو میگم با اون تماس بگیرید تا حرفمو باور کنید بهش بگید کد ۱۱.۳۲..گوشی من دست اوناست،فقط این گوشی اینجا افتاده بود و تونستم با شما تماس بگیرم
پلیس:باشه..شما الان تمرکزتونو حفظ کنید لطفا شماره تماسُ بگید
زود شماره رسولُ دادم و امید داشتم توی اداره باشه
پلیس:ثبت شد...پشت خط باشید لطفا تا بعد از تایید هویتتون بتونم پیغام شمارو به همکارتون برسونم
آراز:ممنون
رفتم پشت در وایسادم تا اگه صدای قدم هاشونو شنیدم زود گوشیُ خاموش کنم
چند دقیقه گذشت که صدای خانم اومد
از در فاصله گرفتم و آروم گفتم
آراز:بله
پلیس:هویت شما تایید شد آقا بنده چهکمکی از دستم برمیاد؟
آراز:شما آدرس منو لطفا برای همکارم بفرستید همین...بهش بگید سوژه شماره ۱ اینجاست
پلیس:چشم حتما اطلاع میدم
آراز:ممنون خدافظ
زود گوشیُ قطع کردم و رفتم دستشویی باید هرچی زودتر گوشی رو نابود میکردم تا لو نرم...اصلا خودم مهم نبودم فقط الان به این فکر میکردم که صفایی دستگیر بشه....اینم مهم نبود برام بابامه،پدر اگه میخواد امیر صفایی باشه همون بهتر که گوشه زندان آب خنک بخوره
گوشی رو انداختم توی توالت فرنگی و اومدم بیرون
دیدم صفایی روی تخت نشسته،یکم ترسیدم ولی زود حفظ ظاهر کردم و با اخم رفتم با فاصله نشستم رو تخت
صفایی:چرا غذاتو نخوردی
آراز:۲۵ سال پول حروم خوردم از این به بعد میخوام نخورم
صدای خندهاش بلند شد..هنوز از ترس و استرس دستم میلرزید..سردم بود و قطعا با توجه به هوای گرم اتاق از ضعف و افتفشارم بود...پتو رو کشیدم روی پام
صفایی:انگار خودتو یادت رفته آقا آراز...بزور باید از پیش اون رفیقای دزد و معتادت میکشیدمت بیرون...بزور باید از مهمونی های آنچنانی میآوردمت بیرون اینا حروم نیستن؟..پول دزدی رفیقات حروم نیست؟..انگار یادت رفته لَهلَه میزدی برای خارج..شرط رفتن به اون سازمان هم همین بود دیگه نه؟..گفتی میرم ولی فقط چند ماه،بعدش منو باید بفرستی خارج..یادت نمیاد؟
ضعیف بودم،پیش این آدم زورگو من آدم خیلی ضعیفی بودم ولی نباید یادم بره با کی رفیق شدم..
آراز:نه یادم نرفته،ولی خداروشکر فهمیدم فکرم اشتباه بود،رفتن به هیچ دردم نمیخوره حداقل اگه پشیمون از این حرفم بشم اصلا دلم نمیخواد یه دقیقه با تو یه جا باشم..چه برسه برای زندگی نکبتی که قراره اونجا توی خارج برامون بسازی
نه من میام نه میزارم مامان بیاد...الانم اگه بیاد همه چیو میگم..میگم باهامون چیکار کردی...بهش میگم جاسوسی،میگم چه کثافتی هستی
دوباره این اشکای مزاحم اومدن و نذاشتن قوی بمونم ولی باشه ضعیفم اما میتونم حرف دلمو بهش بزنم تا خالی بشم دیگه نه؟
آراز:یکم فقط یکم بهمون فکر نکردی؟فکر نکردی مامان بفهمه دق میکنه؟فکر نکردی شاید آبرومون بره؟آبروی برادرت که توی این دم و دستگاهِ بره؟..حداقل یکم به دل من فکر نکردی؟
صفایی:نه فکر نکردم به اینا..چون برام مهم نیست..حرف مردم مهم نیست..حرف و فکر تو ومامانت مهم نیست برام چون در آینده یه روزی ازم تشکر میکنید..آنقدر به پاتون پول و قدرت میریزم که میفهمید از اول باید بهم ایمان میآوردید
آراز:پولت به درد خودت میخوره...ایشالا همین پولی که داری خرج کفن و دفنت بشه...ولی پول نخوایم باید....
یهو برگشت و محکم چندبار زد تو گوشم
از یقه لباسم گرفت و گفت
صفایی:حرف دهنتو بفهم آراز...بِدون که داری با کی حرف میزنی
مزه گس خون توی دهنم پیچید
آراز:معلومه که میدونم دارم با کی حرف میزنم با یه آدم خلافکارِ جاسوس..با یه دزد اطلاعات ایران دارم حرف میزنم..با کسی دارم حرف میزنم که یه زمانی متاسفانه و بدبختانه بابا صداش میکردم..حیف این اسم که هم باید روی تو باشه هم روی همهی باباهای خوب این دنیا
انگار از چشماش داشت آتیش میبارید از خشم
دوباره خزید سمتم که با ضربهاش به سینهام از تخت افتادم..برای چند لحظه نفسم قطع شد
تختُ دور زد اومد پیشم و محکم میزد با کمر و پاهام
داشت بهم فحش میداد