eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
209 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹²پارتღ اینکه چند ساعت گذشته بود،نمیدونم.. اینکه الان توی اون اتاق چه خبره،نمیدونم.. اینکه الان چقدر از پام خون رفته و ریخته توی سرامیک های کف بیمارستان،نمیدونم.. اینکه چند بار تا الان بخاطر سردرد و گلودرد قرص خوردم،نمیدونم اینکه آراز زنده میموند هم نمیدونستم اینجا روی این صندلی ها توی راهرو تنگ و باریک بیمارستان نشسته بودم..شاید اندازه‌ عرض راهرو ها استاندارد باشه ولی الان توی هوای آزاد هم انگار اکسیژن ندارم چه برسه به اینجا..یقه لباسمو یکم کشیدم پایین تا شاید بهتر نفس بکشم.. اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاد که الان رسیدم به پشت در این اتاق به سر درش نگاه کردم که بزرگ و با رنگ قرمز نوشته بودن "اتاق‌عمل" اتاقی که خیلی از عزیزان آدم هارو میگرفت..و بعضی موقع‌هام برعکس..سالم می‌آوردنش بیرون نور سفیدِ راهروی بیمارستان چشممو می‌زد. بوی الکل،بوی استرس، بوی مرگ و زندگی… همه قاطی شده بود تو ریه‌هام دلم میخواست بابا کنارم بود..بازم باهام حرف میزد..اصلا میومد و با کنارم بودنش میشد اکسیژنم.. حضور کسیُ کنارم حس‌کردم ولی جون نداشتم سرمو برگردونم ببینم کیه..هم تنم خسته بود و درد میکرد هم روحم..روحی که بیشتر از یه ساله تو عذابِ..روحی که تازه داشت یکم با اومدن خانواده‌ام جون میگرفت علی:رسول حالت خوبه؟ آروم سر تکون دادم..این مدت علی شده بود رفیقم..رفیق روزهای سختم و کنارم بود..کسی‌که همش باهم بحث داشتیم و آب‌مون توی یه جوب نمیرفت دستشو گذاشت روی شونه‌ام علی:نگام کن بزور برگشتم و نگاهش کردم‌ علی:حالت خوب نیست خیلی خسته‌ای برو یکم استراحت کن..من اینجا هستم قول میدم اگه خبری شد بهت بگم رسول:الان دلم میخواد محمد بیاد و بگم دیگه دلم نمیخواد جات باشم..همیشه میگفتم فرماندهی خوبه ولی حتی به امتحان کردنش هم نمی‌ارزه علی:جا زدی از الان؟ رسول:از ثانیه اول جا زدم.. گوشیم زنگ خورد دیدم حامده رسول:بله؟ حامد:رسول تونستیم یه ردی از پناهی بزنیم باید بیای اداره.. چشمامو بستم..آخه چطوری اینجارو ول کنم برم اداره خدایا رسول:واجبه بیام؟ خودتون نمی‌تونید... حامد:معلومه واجبه بدو بیا قطع کرد و من درمونده به در اتاق‌عمل خیره شدم، امیدم به این بود که در باز بشه بیاد بیرون من بشنوم از دکتر که حالش خوبه..بعد با خیال نه زیاد راحتی برم اداره علی:حامد چی گفت؟ رسول:میرم اداره تو اینجا باش...گفتی استراحت کن..من استراحت نمیخوام فقط میخوام اینجا باشم تا ببینم حالشون خوبه علی:زیادی دیگه داری تنبل میشیا..رسول تو با همه چی‌کنار اومدی یعنی صبر کردی..تو روزهای بدون عاطفه رو صبر‌کردی..تو چند روزی که پسرتُ گرفته بودن صبر کردی. روزهایی که عموت توی کما بود صبر کردی..این چند روز هم صبر کن رسول:فکر میکردم هیچ اتفاقی نمیتونه به اندازه نبود عاطفه خسته و درمونده‌ام کنه..این یه روزی که بلاخره گذشت بهم نیشخند زد علی قطره اشکی که افتاده بود پاک کردم..خودمم نمیدونستم چمه..دلم تنگه..نگرانم..خسته‌ام..حوصله ندارم..نمیدونم چمه با پاهایی که دیگه اونم خسته شده بود و خونریزی نداشت رفتم بیرون و سوار موتور شدم‌‌.... تا رسیدن به اداره انگار ذهنم دست از فکر و خیال برنمی‌داشت..انگار اون هنوز جون داشت که امروزُ مرور کنه.. اون دقیقه هایی که بدن زخمی سعید و محمد دیدم..اون لحظه‌هایی که مصطفی جلو چشمم جون داد..یا حتی لحظه هایی که تازه برام افتاده بود..دیدن بدن بی‌جون آراز اون لحظات می‌اومد تو ذهنم و دست برنمی‌داشت... جدا از اون گوشم بود که صداهارو برام زده رو دور تکرار..اون صدای خواهشم به آراز برای باز کردن چشمش..التماسی که میکردم به مصطفی‌... این اعضای بدن باهام لج کرده بودن امشب‌.مخصوصا مغزم که دست برنمی‌داشت از این تصویر سازی وقتی رسیدم و موتورو پارک کردم رفتم بالا حامد با دیدنم زود اومد پیشم حامد:حالت خوبه رسول؟ رسول:آره..چه خبر حامد:خداروشکر تونستیم رد پناهی رو بزنیم..رفته خونه یکی از دوستاش..که ما قبلا این دوستشو شناسایی کرده بودیم رسول:خوبه..یه تیم بفرست برن دستگیرش کنن حامد:خودت نمیری؟ رسول:کار دارم حامد..گزارش این چندتا عملیات رو نوشتید؟ حامد:داوود داره مینویسه سری تکون دادم رفتم بالا..وسط راه آقای عبدی داشت با یکی از فرماندهان سایبری حرف میزد منو دید که دستشو سمتم دراز کرد که بمونم وقتی صحبت هاشون تموم شد آقای عبدی اومد پیشم..و من تنها تونستم پیش قدم بشم برای سلام دادن..اونم یه سلام آروم که بزور شنیده می‌شد عبدی:خوبی؟
‌‌چرا امروز همه این سوالُ ازم میکنن؟خب جوابشو بدونید دیگه..رسول امروز به اندازه ده سال خسته‌اس و حالش خوب نیست ولی خب هیچ وقت حرف دل به زبون نمیاد رسول:بله آقا خوبم عبدی:خیله خب..بیا تو اتاقم باید باهم حرف بزنیم چشمی گفتم و بعد پشت سرشون وارد اتاق شدم خودشون رفتن پشت میز نشستن و به منم با دست به مبل های راحتی اشاره کردن که بشینم عبدی:حال آراز چطوره؟ رسول:هنوز تو اتاق عمله عبدی:امروز کارت خیلی خوب رسول‌..میدونم برای تجربه اول فرماندهی تیم یکم برات سخت بود ولی به خوبی تونستی از عهده کار بیای آقای عبدی گفت یکم سخت..برای من ولی خیلی زیاد سخت بود..خیلی...چی میشد که بلند به همه میگفتم اینو عبدی:راستش با دستگیری‌صفایی و فهمیدن اینکه جاسوسی میکرده الان مقامات وزارت میگن که باید به اونا تحویلش بدیم رسول:انقدر زود؟حداقل چند ساعت بزارن از دستگیریش بگذره بعد عبدی:درسته..باهاشون حرف زدم و مانع این کار شدم ولی یه مشکلی هست رسول:چی آقا؟ عبدی:آراز و رابطه‌ نزدیکش با صفایی ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیدونم چقدر به این متن نیاز داری درخت صبر تلخه ولی میوه‌اش شیرینه خدا بزرگه همه چی به وقتش
‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمت‌الهی/زنگارღ
--
لبخند‌تورا دیر‌زمانی‌ست‌ندیدم...🥲❤️‍🩹
نعمت‌الهی/زنگارღ
--
می‌گویَند‌اَگر‌پِلکَت‌پَریدعَزیزانَت‌می‌آیَند.. جانَم‌برایَت‌پَر‌زده...پس‌تو‌کجایی؟!(((:💔
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹³پارتღ گنگ بودم از حرفاشون..نمیدونستم چه ربطی به هم دارن..مغزم خواب بود..مثل ساعت که بعد از تموم شدن باتری‌ش از حرکت می‌ایسته..مغز منم باتری‌ش تموم شده و به خواب رفته رسول:آقا میشه واضح‌تر بگین؟ عبدی:رسول جان آراز مدت کوتاهیِ که اومده پیش ما..اونم با زبون خودمون با پارتی بازی پدرش..بعدش هم که خیلی سریع بعد از ورودش رفت ماموریت..ماموریتی که کاشف به عمل میاد پدرش رئیس این باند بوده..سوژه اصلی پرونده ما،حضور نداشتنش توی عملیات دیشب و الان با کاری که کرده بهش شک کردن رسول:یعنی میگید اونم مجرمِ؟ عبدی:من نه..این موهارو توی آسیاب سفید نکردم..میدونم مثل صفایی نیست،ولی بقیه نه..فکر میکنن که این مدت آراز با پدرش همکاری داشته و اگه به موقع ورود نمی‌کردیم ممکن بود جون داوود و پرونده هم به خطر بیفته رسول:ولی آقا آراز به خواست خودش نبود که توی عملیات حضور نداشت..اونو بزور بردن بیرون از خونه عبدی:رسول جان مدرک لازم داریم برای این حرف،بعدم آراز خودکشی کرده..بخاطر چی و چرا نمیدونیم،خب این مشکوکه کلافه به موهام دست کشیدم.. رسول:یعنی الان آراز باید تحت بازجویی قرار بگیره؟ عبدی:فعلا نه..تا زمان بهبودی کاملش تو دلم گفتم بزار اول ببینیم زنده میمونه بعد رسول:الان چیکار کنم من آقا؟ آقاعبدی مشغول جمع کردن پرونده ها و کاغذ های روی میزش شد عبدی:قراره فردا ساعت ۲ یه جلسه برگزار بشه و حضور تو اونجا به عنوان فرمانده نیازه...اونجا راجب آراز باید صحبت کنی..رسول هم من هم تو میدونیم بی‌گناهه پس مدرک پیدا کن..من دو،سه روزی نیستم اینجارو می‌سپارم به تو..دکتر شهیدی هم هست نگران نباش درضمن مراسم تشییع مصطفی برای پنجشنبه‌اس‌...یعنی چهار روز دیگه..خانواده‌اش گفتن مادرش مریضه تا اونموقع صبر کنیم سر تکون دادم..خوبه تا اونموقع یکم وضع بچه ها بهتر میشد آقای عبدی بلند شدن رفتن بیرون خب دیگه مشکل بعدی هم جور شد..خدایا دو دقیقه استراحت بهم بده کم آوردم دیگه رفتم تو اتاق آقا محمد..پشت میز نشستم زنگ زدم به علی که بعد از چند تا بوق برداشت علی:جانم داداش رسول:چیشد علی؟خبری نشد؟ علی:آره آوردنش بیرون.. صداش یکم خراش داشت و نگران و پراسترس حرف میزد..قلبم تند تند به سینه‌ام میزد رسول:علی توروخدا راستشو بگو..حالش خوبه؟ یکم مکث کرد و بعد گفت علی:رسول دکتر الان گفت..سطح هوشیاریش خیلی پایینِ..تو کماست،میگفت دیر رسوندیمش بیمارستان برای همین قرصا اثر کردن...ولی گفت جای امید هست و امکان داره که بهوش بیاد بدون حرف قطع کردم..هنوز باورم نشده بود حرفاش..نمیدونستم چیکار کنم..اصلا درست شنیدم حرفاشو؟نه نه قطعا اشتباه بوده..معلومه که درست نیست آراز بره کما قطره های اشک از چشمام ریخت،برای کدوم دردم گریه میکردم؟برای دلتنگی و دوری‌م از عزیزام یا بخاطر آراز..بخاطر مصطفی یا بخاطر محمد و سعید نمیدونستم کدوم... الان چی بگم؟به خدا بگم بهوش بیاد؟تا بعدش مجرم خونده بشه یا بگم بره که اون دنیا عذاب بکشه.. سرمو با دستام گرفتم... ----- امروز اصلا گذر زمان دستم نبود..نمیدونستم چقدر میگذره سر بلند کردم دیگه حتی دستام نمی‌رفتن سمت کیبورد.. گوشه میز قرآن کوچیکی بود که محمد همیشه میخوند..لبخندی زدم و قرآنُ برداشتم رسول:همیشه محمد با خوندن قرآن آروم میشه..پس منم میشم دیگه،نه؟ نیت کردم و یه صفحه باز کردم...سوره اسرا اومد..چند صفحه خوندم که در زده شد فرشید:سلام قرآنُ بوسیدم و گذاشتم جای خودش رسول:سلام خسته نباشی..چه خبر؟ از پشت میز بلند شدم رفتم کنارش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خدا خیلی قشنگ میگه: وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا  بخاطر من صبوری کن،من دارم نگات میکنم
‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
رفیقم...(: ولی بیا اگه خسته‌شدیم با بابامهدی‌ حرف بزنیم... مشکل‌مونُ با ایشون درمیون بزاریم... میدونم خسته‌ای خودمم خسته‌ام ولی خستگی‌مون درمیره😉🌻
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹⁴پارتღ خداروشکر تونستم قبل از رفتن به اداره با محمد حرف بزنم ولی سعید بخاطر زخم‌ش درد داشت بهش مورفین زدن..نگرانش بودم زخم شکم‌ش عمیق بود ولی عماد همش میگفت حالش خوبه..میخواست امید بده بهمون تا یکم از فکرمون آزاد بشه ولی نمیدونست الان مغزمون قفل کرده روی دیشب.. از علی شنیده‌بودم چه اتفاقی برای آراز افتاده..دلم میخواست برای مظلومیت این پسر گریه کنم...واقعا سخته جای آراز بودن..که پدرت جاسوس باشه با عماد حرف زدیم که اتاق محمد و سعید یکی باشه اینجوری میتونیم بیشتر امنیت‌شونو حفظ کنیم.. توی اداره اول رفتم پیش رسول..رنگش یکم پریده بود..چشماش هم یه کوچولو سرخ بود اخلاق‌شو میدونستم که تا وقتی کار داشت و مسئولیتی بهش میدادن خودشو از استراحت محروم می‌کرد...خداکنه محمد زودتر بیاد روی صندلی نشستم..قرآن محمد که دستش بود گذاشت روی میز و اومد جلوم نشست فرشید:خوبی تو رسول:میشه انقدر این سوالو نپرسید؟خسته شدم دیگه خنده‌ای کردم به قیافه‌اش.. فرشید:خب چرا ناراحت میشی،نگرانتیم رسول:حالم خوبه..چه خبر؟ فرشید:محمد خوبه ولی خب بدن درد داره.. کمرش بدجور ضربه خورده زیاد نمیتونه تکون بخوره... رسول:حرف زدی باهاش؟ فرشید:آره یکم..از دیشب پرسید که گفتم چیشده رسول:مصطفی هم گفتی؟ فرشید:آره گفتم..آنقدر ناراحت شد ولی بازم خب داشت مقاومت می‌کرد زیاد ناراحتی‌شو بروز نمی‌داد خواست بیاد اداره ولی نتونست حتی زیاد بشینه..عمادم گفت کمرش نیاز به مراقبت داره باید بمونه رسول:فرشید بازم به یه مشکل خوردیم فرشید:چیشده؟ رسول:گفتن که آراز هم بخاطر خوردن قرصا و شرکت نکردنش توی عملیات حتما با پدرش هم‌دست بوده..آقای عبدی بهم گفت که میدونه آراز بی‌گناهه ولی نیاز به مدرک داریم از طرفی فردا باید برم یه جلسه مهم اونجا مدرک میخوان ازم بابت آراز..الان نمیدونم چیکار کنم دیگه چند لحظه سکوت کردیم بعدش با فکری که به سرم زد گفتم فرشید:خب وقتی صفایی بگه آراز با اون نبوده بیگناه میشه دیگه رسول:اون پدرشه معلومه میخواد بگه نبوده..قبول نمیکنن بلند شدم رفتم سمت تخته..ماژیک برداشتم و اشکال نامفهوم و بی‌معنی کشیدم روش فرشید:شاید یه پدر همچین کاری کنه ولی صفایی که پدر نیست...اون یه جاسوسِ که پسرشو میخواست آلوده کنه مثل خودش رسول:راست میگی..پس از آقای شهیدی میخوام امروز بازجویی کنه ازش برگشتم سمت رسولو در ماژیک بستم فرشید:فعلا تنها کاری که میتونیم بکنیم همینه رسول:تنها کار نیست..میشه دوربین هارو چک کرد که اون زمان آراز بردن بیرون فرشید:باهوش اتاق صفایی دوربین نداشت..فقط شنود بوده که اون لحظه قطع کردن همینجوری که داشت میرفت بیرون گفت رسول:مگه آراز فقط اونجا بوده که متکی به دوربین های اتاق صفایی باشیم؟..زنگ بزن علی بگو بیاد داوودُ الان میفرستم جاش فرشید:باش ☆☆☆ رفتم نمازخونه و دوباره زخممُ باند پیچی کردم..بخیه هاش پاره شده بودن ولی الان نمیتونستم برم بیمارستان،عماد هم که چند روز دیگه می‌اومد برای چک کردن متهم‌ها پای سیستم بودم و حامدم کنارم..برای اینکه کسی توی این اوضاع ازم سرماخوردگی نگیره ماسک زدم‌..اینجوری بهتر بود تا رنگ پریدگی‌م هم توی چشم نبود تا گیر بدن بهم یکم صندلی‌مو چرخوندم سمت حامد رسول:حامد کسایی که برای پاکسازی خونه صفایی رفتن اومدن؟ حامد:فعلا ویلا رو تموم کردن نیم ساعت پیش رفتن خونه‌ آپارتمانی‌ش رسول:ببین من میرم اونجا شاید تونستم چیزی پیدا کنم..تو الان فقط دوربین ها رو چک کن..من فایل تصاویر دوربین های ساختمون هم میفرستم برسم اونجا نگهبان میده حتما..میگفت آرازُ بردنی دیده حتی اگه دوربین هم نشون نده اون لحظه‌رو خوده نگهبان میتونه شهادت بده حامد:آره میتونه..دوربین های اطراف ساختمون هم چک میکنم نگران نباش رسول:دمت گرم زود رفتم توی پارکینگ و سوار موتور شدم هنوز همون موتور قبلی زیر پام بود اونی که بابا برای تولدم خریده بود عمو بهم نمیداد و میگفت برای خودمه... توی راه سعی کردم یکم حداقل ذهنمو جمع‌و‌جور کنم ولی مشکلات آینده نمیذاشت..اینکه آراز چی‌میشد..کمر محمد خطری نداشته باشه..حال سعید زودتر خوب بشه.. پشت چراغ قرمز وایسادم..کنارم توی ماشین یه دختر بچه ۳،۴ ساله بود که داشت شکلات می‌خورد...لبخندی بهش زدم که با سنگینی نگاهم بهم نگاه کرد..جواب لبخندم یه لبخند شیرین که دلو آب می‌کرد بود..شاید تنها ثانیه خوب این چند روز همین لبخند دختر‌بچه‌بود برام توی جیبم یه آب‌نبات داشتم اونم برای علیرضا خریده بودم چند روز پیش ولی خب قسمت این فرشته کوچولو بود.. پدرش که پشت فرمون بود ازم تشکر کرد.. دختره هم بعد از یه ممنونم،دست تکون داد بهم با بوق ماشین های پشت فهمیدم که چراغ سبز شده.. گاز دادم تا زودتر برسم به ساختمون.. اونجا قطعا چیزی پیدا می‌شد ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شما قشنگ‌تر میگید ؟؟؟
‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨